هایا فرزندانم!^^

قسمت 7 فیک قربانی.

با کاپل های کایبک/چانسو

حرفایی که تهش زدم رو بخونید!

حالا بفرمایید ادامه…

قسمت 7: سمت کوچه های تاریک نرو

ساعت ۱۰ شب، کای مشغول مطالعه بود، عینک به چشم زده بود، و با تمرکز خاصی کتابش را ورق می زد و من درحالی که در نرمی تشک فرو رفته بودم، فرو رفتگی های زبری را لمس می کردم که نرمی یکدست پوستم را از بین برده بود درست به شکل دو عدد لاتین: ۰۴ بارها این عدد را لمس کرده بودم و هر بار حس رنج با شدتی دردناک به ذهنم هجوم می آورد. دقیقا مثل اولین خاطره ام.

چشم هایم را بستم به گذشته برگشتم، به اولین باری که چشمهایم را باز کردم و با سفیدی سرد سقف مواجه شدم. در آن لحظه گنگ بودم با بدنی دردناک و ذهنی تهی. تسمه های سختی دست و پایم را سفت به تخت بسته بودند و دهانم بسته بود. در آن لحظه تنها حسم ترس بود. بدنم؛ درد داشت، خیلی درد داشت ولی آنها فقط نگاه می کردند. سمت راست گردنم جایی که کد لاتین حک شده بود احساس درد و سوزش وحشتناکی داشتم…

– «بک خوابی؟»

با صدای زمزمه آرام کای کنار گوشم، به حال بازگشتم، روی تخت نرم، در اتاق نارنجی.

کنار کای.

در جواب چشمان پرسشگرم، کای به آرامی پیشانی ام را بوسید و گفت:«کاری نداشتم، بخواب.»

بعد خودش بلند شد روی کاناپه نزدیک تخت دراز کشید و مرا دوباره با خاطرات نصفه نیمه ام تنها گذاشت تا در تاریکی درباره شان فکر کنم. تمام اتفاقاتی که بعد از بیدار شدنم در آن مکان وحشتناک را مرور کردم و هر لحظه خدا را شکر می کردم که از همه آنها خلاص شدم.

“دنگ…دنگ…دنگ…”

صدای ساعت دیواری بزرگ داخل سالن توجهم را جلب کرد در دلم تعداد زنگ هایش را شمردم:”یک…دو…سه …”چرا  دوباره آن حس آشنا سراغم آمد؟ “…چهار…پنج…”این تاریکی وهم آور…”شش…هفت…”سکوتی که زنگ های ساعت آن را می شکند…”هشت…نه…ده…”نور ضعیف ماه…”یازده….”

دنگ! دوازدهمین صدا چیزی را در تاریک ترین نقطه حافظه ام روشن کرد:

یک اتاق تاریک…دستهایم بسته شده بود و اجسام فلزی سردی روی دو شقیقه ام بود و من چشم دوخته بودم به ساعت دیواری که زنگ و می زد و من تک تکشان را در دلم می شماردم، “…چهار…پنج…شش…” شبح انسانی نزدیک من بود و نور ضعیف ماه برق دندان نیش طلایش را هنگام نیشخند زدن مشخص می کرد. “هفت، هشت…نه” یک نفر دورتر ایستاده بود…شبحی که با چشم های آشنایش با نگرانی تماشا میکرد…. 

ده…یازده…..”نه خواهش میکنم، دوازدهمی رو نزن نه…”

دنگ!

و بعد جیغ…

 در حالی صدای جیغ خودم در ذهنم اکو میشد روی تخت نشستم، این چه بود؟ آن اتاق، آن پوزخند، ساعت، من هیچ وقت آنجا نبودم، یعنی این یک خاطره فراموش شده بود؟ یا وهم و خیال؟ آن چشمهای نگران…چرا اینقدر آشنا بنظر می رسیدند؟ آن چشمها را کجا دیده ام؟

سرم را با حالتی عصبی بین دستایم گرفتم. حالم بد شده بود. فکر کردم اگر این تصویری از گذشته من بود، ترجیح می دادم هیچ گاه بیاد نیاورم. ولی نمی توانستم. اگر من خاطراتی از دست رفته داشتم، پس باید برشان می گرداندم، مهم نبود که چقدر دردناک باشند.

دوباره تصویر آن چشمها و نگرانی داخلشان در ذهنم به ر/قص در آمد. چشم ها…

صداهایی توجهم را جلب کرد. سیخ نشستم و با دقت گوش دادم، بنظر می رسید صدای قدمهای کسی بودند که داشت…فرار می کرد؟

از جایم پریدم و از پشت پنجره شبح کسی را دیدم که داشت از حیاط پشتی خانه فرار میکرد. نمی دانم چرا ولی بدون اینکه کای را بیدار کنم از طریق در پشتی که در اتاق بغلی بود به حیاط رفتم.

شبح از حیاط بیرون رفت و من هم دنبالش بیرون رفتم معلوم نبود این شجاعت ناگهان از کجا در وجود من بیدار شده بود که حالا تنها و بی پروا دنبال یک غریبه می کردم.

تنها کمی از خانه دور شده بودم که غریبه مرموز به یکی از کوچه ها رفت و من هم دنبالش داخل کوچه رفتم.

کوچه تنگ و تاریک بود و غریبه مرموز هم غیبش زده بود. فکر کردم گمش کردم پس جلو تر رفتم ولی به بن بست رسیدم.

مسخره بود. امکان نداشت او در زمین فرو رفته یا پرواز کرده باشد! پس یعنی او کجا…

قبل از اینکه به احتمالات بعدی فکر کنم، سردی چاقوی زیر گلویم به من ثابت کرد که او دقیقا پشت سر من است.

حرکتی نکردم اما بدنم به لرزه افتاده بود. از پشت به من نزدیک شد جوری که نفس هایش را پشت گردنم حس می کردم آرام با صدای لطیفش گفت:

– «این وقت شب اینجا چیکار می کنی پسر خوب؟»

داشتم منجمد می شدم لحن سرد و خطرناکش منجمد کننده بود. با حالتی عصبی چشم هایم را بستم و لبم را گزیدم.

– «اوخی ترسیدی؟ ولی تو نباید از من بترسی! شایدم باید بترسی؟؟؟ نه!!؟ شاید اگه بترسی حال منو بفهمی؟»

جوابی نداشتم، حرفهایش جنون آمیز بود.

– «میدونی وقتی ساکتی دوستدارم خفت کنم و اون گردن سفیدتو بیخ تا بیخ ببرم آره؟»

اواخر جمله اش را با فریاد به زبان آورد و هم زمان چاقو را به گلویم فشار داد.

– «حرف بزن! بجنب! حرف بزن!»

لبه ی تیز چاقو کم کم داشت در گلویم فرو می رفت ولی او انگار متوجه نبود. این قدر فشار داد تا بالاخره گرمی خون را که از گلویم به سمت سینه ام سرازیر می شد را حس کردم. مطمئن بودم که سرم را می برد.

ولی این کار را نکرد. چاقو را با سرعت عقب کشید، مرا به سمت خودش چرخاند و چاقو را پایین تر از استخوان ترقوه ام گذاشت. سعی کردم صورتش را ببینم ولی فضای تاریک کوچه این اجازه را نمی داد.

– «میفهمی زخمی شدن قلب چه دردی داره؟ ها!؟ اینکه عزیزترین کستو از دست بدی و نبودش مثل یه خنجر تو س/ینه ات فرو بره؟»

صدایش حالا می لرزید و همان طور که حرف می زد چاقو را بیشتر در بدنم فرو می کرد.

– «نه تو نمی فهمی، چون جای من نبودی. تو نمی تونی بفهمی!!!!!»

کلمه آخر را فریاد زد؛ بلند و پر درد. همزمان خراش عمیقی از ترقوه تا بالای شکمم ایجاد کرد. بعد یک خراش عمیق دیگر.

 هلم داد تا کف سرد کوچه بدنم را در آغوش خود بگیرد. ماه ازپشت ابر بیرون آمده بود و حالانیمی از کوچه با را با نور ضعیفش روشن کرده بود. ولی او همچنان در سایه بود و جوری بی حرکت ایستاده بود که انگار از اول مجسمه ای بیش نبوده است. ولی ناگهان حرکت کرد و کم کم وارد قلمرو نور مهتاب شد. وقتی بالای سرم زانو زد من بالاخره چهره اش را دیدم.

چشمهایش همان چشمها بودند. همانی که چند دقیقه پیش در خاطره گنگ و عجیبم به یاد آوردم. با این تفاوت که حالا به جای نگرانی با خط چشم زینت داده شده بودند.

“خط چشم”

پس حس آشنایم به تصویر چشمها بخاطر همین بود. این همان پسری بود که در فروشگاه دیدم و به احتمال زیاد، همانی که در تصاویر آشفته ذهنم با نگرانی تماشایم می کرد.

یک شخص، از گذشته من.

باید می ترسیدم، از نگاه بی حالتش، از رفتار جنون آمیزش، از زیبایی سرد و ترسناکش. اما خاطره چشمهای نگرانش از ذهنم نمی رفت.

دیگر نمی توانستم از او بترسم. فقط به او خیره شدم، به صورت زیبایش.

حتی وقتی گلوی زخمی ام را با دستش فشار داد، چشمهایم از او بر نداشتم. فریاد زد:

– «ازت متنفرم! متنفرم! متنفرررررم!»

ساکت شد، انگار چیزی درونش شکست، غروری پنهان. حلقه ی دستش شل شد و با بغض گفت:

– «ازت متنفرم…….چون…»

با چشمهای اشک آلودش نگاهم کرد:

– «چون معصوم ترین چشمهای دنیا رو داری.»

بلند شد چند ثانیه به من پشت کرد و بعد کت چرم مشکی اش را درآورد در حالی که مرا روی دو دستش بلند می کرد کت را دورم پیچید. از ترس افتادن خودم را جمع کردم و به لباسش چنگ زدم. در واقع من باید از خود او می ترسیدم نه از افتادن. باید از سرمای بدنش می لرزیدم، ولی با تماس با آن گرم شدم.

کمی مرا روی دستهایش جابه جا کرد و وقتی بالاخره مرا کامل درآغو/شش جا داد، سرش را پایین آورد و آرام دم گوشم  زمزمه کرد:

– «دیگه هیچوقت تنها سمت کوچه های تاریک نرو.»

و برای چند لحظه بعد تنها صدایی که سکوت شب را می شکست، صدای قدم های آرام پسر سیاه پوشی بود که مرا زیر نور ماه همراه خود می برد.

∗∗∗∗∗∗

الان دقیقا میفهمم چه حالی دارین. ولی من عاشق اینم داستان رو جای حساس تموم کنم! موهاهاهاها!^^

جدا از شوخی یه سری توضیحات تکمیلی باید بدم. بچه ها این فیک یکمی طولانیه. نمی دونم دقیقا چند فصل چون برای این که قسمتا طولانی تر بشه خیلی از قسمتا رو با هم یکی کردم که میتونستم این کارو نکنم. پس ازتون انتظار کامنت بزارین و حمایت کنید، حتی شده با یه لایک. چون من واقعا دوست ندارم دیر آپ کنم یا رمزی کنم، اصلا دلم نمی یاد بخاطر بعضی از خواننده ها که نمی تونن رمز بگیرن.

 ولی قسمت قبل فقط 21 تا کامنت داشت در حالی که بازدید بالای 200 بود :/ من قسمت قبل رو ساعت 6 صبح آپ کرده بودم! بعد نتیجه اش فقط 21 نظر بود. نچ نچ! 

بگذریم اگه سوالی دارید یا جایی از داستان براتون مبهم هست بپرسید چون من تک تک کامنت های شما رو با دقت می خونم و جواب میدم^^

این فیک ابدا یه فیک رمنس نیست! محض اطلاع. کاپل هاش برای تنوع داستان هستن. و اینکه کاپل های فیک هم فرعی هستن. کایبک، چانسو و کاپل این قسمت یعنی…نه نمی گم شما بگید مشخص نبود؟؟؟ :)

The following two tabs change content below.

Elena Salvatore

کی پاپ لاور (اکسو ال، استارلایت دو آتیشه، لاو، بیبی و...) نقاش و طراح سبک رئالیسم و طراح مانگا. بشدت عاشق مانگا و انیمه هستم. هر نوع کاپلی رو دوست دارم (از اصلی و فرعی و میان بر و...) همه جور ژانری می نویسم ولی ژانر های جنایی، ترسناک و تخیلی مورد علاقه ام هستن. پایان های خیلی غمگین و فلاکت بار رو هم خیلی دوست ندارم. معمولا آروم و مهربونم ولی یه نیمه خبیث تو وجودم دارم که وقتی بیدار بشه اونوقت در رذالت همتا ندارم! البته تا وقتی که شما کامنت بزارین نیمه خبیثم خواب می مونه ^^

Latest posts by Elena Salvatore (see all)