Fanfiction Victim Ep8

هایا!!! ^^ 

بعد از مدتی مدید برگشتم! با چی؟

قسمت ۸ فیک قربانی.

قسمت ۸: دوست عجیب

 مسافتی که در آغوش سرد پسر سیاه پوش طی کردم، هر چند کوتاه بود ولی برای من بیش از یک سال طول کشید. تمام مدت محکم سرم را به سینه اش چسبانده بودم آن قدر که صورتم در پیراهن کاملا مشکی اش فرو رفته بود و من هم نه تنها سعی نکردم تا برخلاف خواسته اش رفتار کنم، بلکه بیشتر سرم را در لباسش فرو کردم تا بهتر بوی عجیب و آشنایش را درک کنم.

بوی خوبی بود ولی عطر و ادکلن نبود، چیزی منحصر به فرد بود و به شدت سلول های بخش حافظه مغزم را قلقلک میداد ولی سلول های من بی بخار تر از آن بودند که پاسخ این تحریک را بدهند. زیر چشمی به مسیر روبرویم نگاه کردم و خانه را دیدم، خانه. در خانه باز شد و کای بیرون آمد با دیدن پسر یخی ای که مرا با خودش می آورد سراسیمه به سمت ما دوید. مرا از دستهای پسر بیرون کشید و من روی پاهای خودم ایستادم:

-«بک! بک کجا بودی میدونی وقتی دیدم نیستی چه قدر نگران شدم؟ چه بلایی سرت اومده؟»

پسر با صدای منجمد کننده اش گفت:«منم بهش گفتم که نباید تنهایی تو خیابونای تاریک پرسه بزنه.»

کای انگار تازه متوجه پسر روبه رویش شده بود با نگاه مشکوکی به او نگاه کرد:

-«و شما کی باشی؟»

– «یه دوست.»

از پشت شانه کای، سهون را دیدم که از خانه بیرون آمد و با نگاه فوق مشکوکی غریبه عجیب را مورد بررسی قرار داد. قیافه اش نشان می داد نتیجه رضایت بخش نبوده پس با لحن خونسردش گفت:

-«کای! بنظرم بهتره داخل صحبت کنین.»

و خودش بدون اینکه منتظر جواب کای بماند داخل خانه برگشت.

کای برای لحظه مکث کرد، طوری که انگار نمی دانست باید چکار کند، ولی می توانستم حس کنم که لحن جدی و خونسرد سهون نوعی اطمینان را به او القا کرده بود.

اول که کای دست مرا گرفت و به سمت خانه کشید، فکر کردم کلا بیخیال پسر عجیب غریب سیاهپوش شده است، اما حرکت بعدی کای مشخص کرد که اشتباه می کرده ام. چون وقتی وارد خانه شدیم، کای در را باز گذاشت تا غریبه وارد خانه شود او هم بی تعارف با نیشخندی ترسناک پشت سر ما داخل شد و دست به کمر ایستاد و با حالت تحقیر آمیزی به سهون و چانیول که آنسوی اتاق دست به سینه ایستاده بودند پوزخند زد.

اتاق در سکوت بود، ولی در عمق این سکوت میشد تنش شدیدی را به وضوح حس کرد. به سمت کاناپه روبه رویم رفتم خودم را رویش پخش کردم، کای بلافاصله کنارم نشست و پا روی پا انداخت و با نگاهش به تنش اتاق دوبرابر افزود. در یک آن متوجه شدم سهون و چانیول هم دو طرف کاناپه ایستاده اند و من زیر فشار انرژی منفی و پر از بدبینی این سه نفر در حال له شدن بودم، فقط دعا میکردم دست از این سکوت مسخره بردارند! هر چهار نفرشان!

آرزویم بلافاصله برآورده شد چون سهون با انگشت اشاره عینکش را به بالا فشار داد و فقط یک کلمه گفت:

-«خب؟»

پسر با همان حالت گفت:

-«خب؟»

کای جواب داد:

-«فک کنم باید یه توضیحاتی بدی نه؟»

-«یعنی داری ازم باز جویی میکنی…سیاه سوخته؟»

کای با قیافه یک فرد ضایع شده (یه چیزی تو مایه های این :/  ) :

-«اهههه…»

سهون میان حرفش پرید:

-«من یه سری سوال دارم که دوست دارم ازت بپرسم.»

-«تو دیگه چی میگی بچه؟»

-«میخوام بپرسم که دقیقا چه اتفاقی افتاده.»

-«از من می پرسی؟؟؟»

-« تو بکهیون رو آوردی اینجا پس حتما می دونی چی شده؟»

-«بکهیون؟؟؟؟» پسر عجیب با نگاهی عجیب تر از خودش مرا نگاه کرد و زیر لب گفت:

-«پس حالا اسمت بکهیونه…»

از زاویه ای که نشسته بودم می توانستم ابرو های سهون را که بالا می رفتند ببینم. چانیول زیر لب گفت:«مشکوکه.»

-«به کی میگی مشکوک؟؟؟؟ خب باشه بابا می گم! داشتم رد میشدم دیدم تو کوچه سر و صدا شده رفتم این پسره افتاده کف کوچه منم بلندش کردم آوردم اینجا! خیالتون راحت شد؟»

ها؟؟؟ دیگه چی؟ به همین راحتی دروغ گفت؟ حالا هم خیلی راحت داشت میرفت!

ولی نرفت. یک قدم مانده به در برگشت و بی پرده گفت:

-«شما بهتره بیشتر مراقبش باشین، اونا راحت ازش نمی گذرن.»

ابرو های سهون دیگر به سقف رسیده بودند:

-«هی وایسا وایسا…نرو..»

-«خب وایسادم جیغ نزن!»

-«تو…تو منظورت چی بود؟ اونا؟ تو چی می دونی؟»

-«اینو می دونم که اگه مخفی اش نکنین اون عوضیا دوباره پیداش می کنن و شما رو هم میکشن. تو این سالها اونقدری شناختمشون که مطمئنم این کارو می کنن.»

-«تو کی هستی؟»

-«یکی که زیاد از اونا زخم خورده. بهتون هشدار میدم…خیلی مراقب باشین.»

کای پرسید:«اونا کین؟؟»

پسر با صدایی که هر کسی را منجمد می کرد گفت:«C364»

چانیول-« چی؟»

-«C364 گروهی هستن که اون آزمایش ها رو انجام میدن.»

-«میشه دقیقا بگی چه آزمایشی؟»

-«آههه من نمی تونم بهتون بگم تا همیجا هم زیاد گفتم!!! ولی خب» به من اشاره کرد: «بخاطر اون میگم.» بعد یکی از صندلی های میز ناهارخوری را بیرون کشید رو به روی ما نشست.

-«آزمایش انسانی. C364 روی انسان ها آزمایش میکنن»

چانیول و کای و سهون هر سه با هم فریاد زدند:«هاااا؟؟؟؟»

سهون سری تکان داد و گفت:«این غیر انسانیه باید جلوشونو گرفت.»

پسر خنده ای کرد و گفت:«جلوشونو گرفت؟ کی میخواد جلوشونو بگیره؟؟»

چانیول گفت:«معلومه پلیس، حقوق بشر!»

پسر قهقهه زنان گفت:«ح…قوق…ب..شر!!! پلیس؟ اونا خودشون حامی این پروژه ان!!!»

کای با صدای لرزانی گفت:«چی؟؟»

پسر گفت:«همین که شنیدی. اونا همشون دستشون تو یه کاسه است. می دونی  که انسان ها خیلی کثیف و حریص و قدرت طلبن. برای رسیدن به خواسته هاشون حاضرن هر کسی رو قربانی کنن. هرکسی.»

سهون زمزمه کرد:«وحشتناکه.»

پسر گفت:«آره وحشتناکه، خوی حریص انسان ها وحشتناکه. اون آزمایش ها وحشتناکه…بخاطر همینم میگم که مراقب اون باشین. اونا سالهاست دارن روی این پروژه کار میکنن و تا حالا نشده که یکی از مورد های آزمایشی شون بتونه فرار کنه. ممکن نیست بیخیالش بشن…هی اونجوری نگام نکنین من با اونا نیستم! آرزومه همشونو با دستای خودم بکشم!»

 نگاهی به ساعتش انداخت و بعد از جایش بلند شد:

-«خب من دیگه میرم، زیاد واسه شما احمقا سخنرانی کردم.»

کای داد زد:«صبر کن!»

-«ها؟؟؟ دیگه چیه؟»

-«نگفتی کی هستی؟»

-«گفتم که سیاه سوخته، یه دوست.» و دوباره راهش را کج کرد بیرون رفت.

-«حداقل بگو که اسم این دوست چیه؟!» دوست عجیب قبل از اینکه در را ببندد و ما را با کوهی از سوالات تنها بگذارد گفت: -«لوهان…میتونین لوهان صدام کنین.» 

∗∗∗∗∗∗∗∗

خب ببخشید کم بود. هر کاری کردم نتونستم خودمو راضی کنم که اینو با قسمت بعدش یکی کنم موهاها. اگه دیر آپ کردم بخاطر این بود که نت نداشتم. نظر و لایک فراموش نشه! نظر نزارین نصفتون می کنم!

Print Friendly

59 Responses

  1. یس آهــــــــــــــــوی منلیـــــــــــه خودمــــــــــم اومد دیگـــــــــــــــــــــه…..
    هـــــــــــــــــــورا…….
    هـــــــــــــــــورا……
    هــــــــــــــــــــورا….
    نمیدونم واقعـــــــــــــآ دیگه چی بگم…..
    خوب بود…. خیلی خیلی عـــــــــــــــــــــــــآلی……smile

  2. وای ینی عاشق خودتو فیکت شدم. من تازه این فیکو خوندم بنی عالی بوداا.
    راسی عکس پروفتم عشق خودمه آلنه عزیزم?
    مانگام که میخونی دوست عزیز? راسی امیدوارم داستانت هرچه بیشتر تیکه های مبهم و هیجانیش برسه یا بیشتر بشه. اینجور ژانرا کلن آدمو. به خوندن ترغیب میکنه
    ??

  3. جییییییییییییییییییییییییغ میدونستم لوهانهههه :charkhesh: :charkhesh:
    ولی ی چیزی…نمیشه چانهون باشه جا چانسو؟؟؟؟؟ :aaar: :aaar:
    چانهون و کیونگهان
    وای محشر میشد :gerye: :gerye: :gerye: :gerye:

  4. ممنون
    ی چیزی دو قسمته می خوام بگم یادم میره
    راستش از تیزر ک خوندم بودم کاپل ها کایبک و بکهونه
    با خودم گفتم ی عشق مثلثی بین کای و بک و سهون داریم حتی تو نظرمم دربارش نوشته بودم
    اما از دو قسمت قبل ک بک تو فروشگاه لوهان رو دید یادم اومد تو تیزر گفته بودی بکهان(بک و لوهان) ن بکهون… اما من اشتباهی بکهون(سبک) خونده بودم^^
    در مورد لوهان ب نظرم یکم زود بود بفهمیم ک بک رو میشناسه…بهتر بود سر ماجراهایی ب این چند نفر نزدیک میشد و ب مرور اینا بهش شک پیدا می کردند و بعد لوهان درموردش حرف میزد…ک البته این نظر منه و مطمئنا تو بهتر میدونی چکار کنی ک صلاح دونستی ک زودتر بفمیم
    امیدوارم زودتر گذشته بک و لوهان زودتر بفهمیم…اینکه لوهان شاهد ازمایش های بک بوده با اون حالت ترسیده ای ک بک یادشه ک هیچ کاری از دستش برای نجات بک برنمیومده اما الان بیرون از ازمایشگاه چکار می کنه…یعنی خودش مورد ازمایشگاهی نبوده…اگه اره چطوری بیرونه…اگه ن چرا ب بک کمک نکرده بوده…امیدوارم زود بفهمیم چی ب چیه
    بعد اینکه بک چرا عین خیالش نیست ک زخمیه…چرا کسی نفهمید
    با زخم هایی ک تو قسمت قبل گفتی متعجبم چجوری اصلا زندس… ههههه
    یکی دوتا هم چاقو نخورد…کل بدنش زخمی شد
    جدا از شوخی داستانت قشنگه
    ممنون

    • منم اول میخواستم یه جوری نوشته بودم که اینا بعد یه سری اتفاق به لوهان شک می کردن ولی بعد که هی داستان جلو رفت نظرم عوض شد. احساس کردم روند داستان کند میشه.

    • معذرت! نت نداشتم سرمم شلوغ بود اصن نفهمیدم چی شد؟! الان یکم گیجم رمز ایمیلمم یادم رفت!! تا فردا پس فردا یه ایمیلی میزنم! :/

  5. لولووووووووووووووووو… .دیدی گفتم????
    خیلی ممنون قلمتو دوس دارم❤❤❤❤
    ولی ازت ناراحتم چون تو قسمت قبل سوالامو جواب ندادی لطف کن جوابمو بده تو قسمت قبل تیری خیددددددا???

  6. احمق.. سیاه سوخته:/ چه بی ادب.. ولی لوهانه دیگه نمیشه عاشقش نبود :yehet:
    واو مادر..ینی چه خبره که لوهان ازشون انقد کینه داره؟ اگه خودش جزوی ازشون نبوده پس چرا تنفر داره و اگه انقد ازشون میدونه خودش تو خطر نیست؟ :becharkh:
    چرا دلت راضی نشد آجی ؟؟ :cry: حالا که اوضاع داره روشن میشه تند تند میزاری؟ :nish:
    خسته نباشی :cheshmak: :heartme:

  7. خب حدسشو میزدم :yehet: :yehet: :yehet:
    ولی مگه بکی زخمی نشده بود ؟! چرا کسی ب زخماش توجح نکرد ؟! :huh: :huh: :huh:
    عاغا باز نیز تچکرات بیپایان :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat:
    خسته نباشی اونـــــــــــــــــــــــــــــــی :kissme: :heartme:

  8. مرررررسی.خییییییییییلی خووووب بود. :yehetohorat: :yeees:
    اوه!!! شخصیت لوهان هم احراز شد!!! ای ول!! :like: :myheart:
    لوهان خیییییلی خفن بود. :yehet: چقد قلدر مآبه!! :nish: !خوشم اومد.انگار برعکس جاهای دیگه،اینجا،لوهان قویه!!! :cheshmak: :yeees:
    ووووی .بیچاره بکی!!یعنی هنو دنبالشن؟؟!!!عرررر. :gerye:
    خسته نباشی. :rose:
    منتظر ادامش هستیم :heartme:
    فایتینگ :byebye: :like: :myheart:

  9. وای خدا ینی لو بک چه ربطی بهم دارن ؟؟ :huh: :huh:
    الان کاپل دیگه هونهانه؟؟کیونگیش کوووو؟؟
    چرا بکی نمیگه بهشون لو اذیتش کرده؟؟زخم گردنش چی پس؟؟
    چان و سهونش یکم گاگولن کم دارن به نظرم نمدونم چرا؟؟
    من الان این جوریم :becharkh: :becharkh: :becharkh: :becharkh: :becharkh: :becharkh: :becharkh: :becharkh:
    فک کنم قراره مدت طولانی این جوری بمونم :aaar: :aaar:
    واقعن ممنون واسه این قسمت :heartme: :heartme:

  10. لوهان جونی هم اومد دیگه! مرسی از سخنان گوهربار و سازندش! کلا خونو توی رگامون منجمد کرد این بشر!
    مررررررسی الی! منتظر قسمت بعدم

  11. وای وای وای :daqun: :daqun: :daqun: :daqun: :daqun: :daqun: :daqun: :daqun: :daqun: :daqun: :daqun: :daqun: :daqun: :daqun: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *