Fanfiction Victim Ep9

قسمت ۹ فیک قربانی.

برید ادامه خوابم میاد!؟ :/

قسمت ۹: آغو/ش امن

چانیول با حالت منگی گفت:« رفت.»

-«آره»  سهون خودش را با بیحالی روی کاناپه پرت کرد و باعث شد من روی آن بالا و پایین شوم.

-«واقعا نمی دونم چی بگم…هیچ جوری نمی تونم حرفای چند دقیقه قبلشو هضم کنم آه…»

سهون با آه کش داری بیشتر خودش را در کاناپه فرو کرد. چهره خونسردش مضطرب به نظر می آمد. بقیه هم دست کمی از او نداشتند. چانیول روی زمین نشسته بود و سرش را به دسته کاناپه تکیه داده بود و کای هم در هر سی ثانیه، دو بار عرض اتاق را طی می کرد و خودم قلبم مثل طبل جنگ در قفسه سینه ام میزد.

می ترسیدم؛ واقعا می ترسیدم.

سهون همان جور که نشسته بود، سرش را عقب برد و چشمهایش را با خستگی گفت:« می دونی دارم به این فکر میکنم که چند روز پیش که با بکهیون بیرون رفته بودین کسی بک رو…»

کای ناگهان از راه رفتن دست کشید و با و چشمهایی که نگرانی درشان موج می زد اول به سهون و بعد به من نگاه کرد و هرچند که من لرزش خفیف دستهایش را می دیدم ولی او گفت:

-« چیزی نمیشه مطمئنم. مگه نه…..بک؟؟؟؟؟»

کای ناگهان خشکش زد. انگار تازه داشت مرا واضح می دید. سهون سریع سرش را جلو آورد تا مرا ببیند ولی عینکش روی زمین پرت شد و من توجه ام کاملا به عینک سهون بود به همین دلیل وقتی صدای فریاد چانیول را شنیدم تقریبا یک متر به هوا پریدم:

-« بکهیون؟؟؟؟؟؟»

فریاد بلند چانیول کای را هم از شُک در آورد:

-« ب…بک…حالت خوبه؟!»

خودش را به من رساند و دست هایم را گرفت.

-« مگه چی شده شما دوتا چرا اینجوری می کنین؟»

کای گفت:«کوری نمی بینی؟»

-«ها؟؟!»

چانیول عینک سهون را روی صورتش گذاشت و به محض اینکه سهون توانست مرا واضح ببیند چشمهایش درشت شد:

-« بک خوبی؟»

با خودم فکر کردم `اینا چرا این جوری رفتار می کنن`

چانیول ناله زنان گفت:« فسقلی خوبی؟ میتونی نفس بکشی؟؟»

-« هاااااا؟»

کای گفت:« چانیول بدو برو از تو حموم جعبه کمک های اولیه رو بیار!!»

چانیول مثل فنر از جا پرید:«رفتم» و مثل برق دوید.

کای فریاد زد:«هوی کجا رفتی جلبک؟»

چانیول از آن سر خانه فریاد زد:« خوب رفتم از تو حموم جعبه کمک های اولیه رو بیارم دیگه.»

-« تو که صدات از طرف آشپزخونه میاد!»

-« اهه اینجا حموم نیست؟؟؟؟»

در این گیر و دار تنها کسی که تا حدی آرام بود سهون بود؛ دستهایم را با ملایمت گرفته بود و با محبت موهایم را نوازش می کرد:

-« فک نکنم زخمات زیاد خطرناک باشه.»

برای دلخوشی ام لبخند زد، ولی در عمق نگاه سهون  هم طیفی از نگرانی بود. آثار این نگرانی را در لرزش دستهای کای و خل بازی های چانیول هم می دیدم.

این نگرانی را در عمق تاریک چشمهای لوهان هم دیدم.

و حالا در اعماق قلبم، این نگرانی مثل علف هرزی در حال رشد کردن بود، نگرانی برای تمام کسانی نگران من بودند. برای کایی که زخمهایم را پانسمان میکرد، برای سهونی که نوازشم میکرد، برای چانیولی که با استرس لب هایش را گاز می گرفت؛ و برای لوهانی که به من صدمه زد ولی نگرانم بود.

****

-« پس این سهون کجائه؟ کلاسم دیر شد…»

کای با بی صبری با پایش ضرب گرفته بود و هر دو ثانیه به ساعت نگاه می کرد ولی من برعکس، چهار زانو روی زمین نشسته بودم به صدا هایی که از بیرون می آمد گوش می دادم.

 تقریبا دو هفته از ملاقات عجیبمان با لوهان گذشته بود و او  هم دیگر پیدایش نشده بود با این حال در طول این دو هفته اتفاقات مهمی برایم افتاده بود، توانستم کلمات جدیدی را به زبان بیاورم و فهمیده بودم شنوایی ام خیلی قوی تر از بقیه است. صداهایی را می شنیدم که به طور معمول بقیه متوجه شان نمی شدند و حالا هم صدای پاهای سهون را می شنیدم که به سه متری خانه رسیده بود.

دستم را دراز کردم آرام به زانوی کای زدم:

-« کای… سهون…داره…میاد.»

-«ها؟»

-« سهون»

-« واقعا؟ پس من میرم…»

خم شد پیشانی ام را بو\سید:«مراقب باش.»

«اههم.»

لبخندی زد و با سرعت بیرون رفت. میتوانستم صدایش را بشنوم که همان طور که می دوید سر سهون بابت دیر کردنش غر غر می زد.

هر سه آنها مراقبم بودند. در طول یک هفته گذشته لحظه ای نبود که حضورشان را کنارم حس نکنم. ولی من از این موضوع خوشحال نبودم، نمی خواستم بخاطر من به دردسر بیفتند.

-«هی تو فکری.»

قبل از اینکه بفهمم سهون روبه رویم روی زمین نشسته بود. لبخندی زدم و گفتم:«سلام»

موهایم را از روی پیشانی ام کنار زد:«سلام» و از پشت عینک بزرگش با محبت به من خیره شد.

اولین باری که من و سهون ملاقات کردیم، سهون به عنوان کسی که همیشه با عقل و منطق تصمیم می گرفت هیچ تمایلی به پناه دادن من نداشت ولی حالا بعد از گذشت حدودا یک ماه، من و سهون شدیدا با هم صمیمی شده بودیم آنقدر که چیزهایی که حتی به کای هم نمی توانستم بگویم به او می گفتم.

-«نگفتی به چی فکر می کردی؟»

-«سهون؟»

-«بله؟»

-«می ترسم…شما…اه»

-«می ترسی تو خطر بیفتیم نه؟»

-«اهههم.»

-«همیشه فقط نگران بقیه ای.»

سرم را پایین انداختم. اینطور نبود من برای خودم می ترسیدم، خیلی هم می ترسیدم نمی خواستم برگردم، نمی خواستم بمیرم ولی اگر زنده ماندنم به قیمت جان بقیه باشد چی؟ آن وقت هم دوست دارم زنده بمانم؟ نه. آنها خانواده من هستند. تنها کسانی که در این دنیا دارم، تنها چیزهایی که از زندگی خودم با ارزش ترند. اگر به قیمت از دست دادن آنها باشد، نمی خواهم زنده بمانم.

وقتی دستهای سهون روی گونه ام کشیده شد، متوجه شدم دارم گریه می کنم. سهون آرام زمزمه کرد:«ما هیچ وقت تنهات نمی ذاریم بک، تو همیشه ما رو کنارت داری.»

احساس دلتنگی می کردم. احساس ضعیف بودن. اگر اینقدر ضعیف نبودم آنها اینقدر خودشان را بخاطر محافظت از من به دردسر نمی انداختند. از خودم ناامید شده بودم، آن لحظه فقط یک آغ/وش امن نیاز داشتم تا بتوانم به آن پناه ببرم.پس به آغ/وش مهربان سهون پناه بردم و تمام اشک های اسیر شده ام را آزاد کردم.

بهد از اینکه در کمال شرمندگی، لباس سهون را از اشک خیس کردم خیالم راحت تر شد. فکر کردم همه چیز خوب است. هیچ اتفاق بدی نمی افتد.

ولی افکار خوشبینانه ام دوام زیادی نداشتند، تلفن زنگ زد و من صدای سهون را شنیدم که فریاد زد:«تصادف؟؟؟!»

∗∗∗∗∗∗

نظر و لایک فراموش نشه! اینقدر منو دق ندین! :/

Print Friendly

45 Responses

  1. تــــــــــــــــــــــــروخدا سهون عاشق بکی نشه این وسط shout
    تصـــــــــــــــــــادف؟؟؟؟؟
    تروخدا واسه کای من اتفاقی نیافتاده باشه dash

  2. سلام نت نداشتم بعله-_-
    تازه زخمای اون بدبختو دیدن یه مشت پروفسوردور هم جمع شدن داستان ساختن بکی چی میکشه والا-_-
    تصادف چرا ؟؟به خودا فاز غمگین برداری بزنی بچه هامو ناقص کنی و بلایی سرشون بیاری خودمو خودتو و نیمه خبیثتو باهم میکششششمممم???
    بعله دیگه خیلی خیلی سپاس و قدر دانی از شوما فقط جان من یکم طولانی تر کن من تامیام برم تو حس تموم میشه که خو??
    واینکه این شکلکا برا من نمیاد-_-اعصاب ندارم??
    چانم خیلی خوف و خوله بچم ^^ممناااان❤❤❤❤

    • آخــی! بی نتی بد دردیه.
      شخصیت خلق نکردم همه پرفسور به قول تو-_-
      تو رو خدا خودتو نگران نکن! خب؟ به جان تو نه به جان خودم من فاز غمگین استایلم نیست :0
      اهه خب ببخشید زود تموم شد sad
      احتمالا با بروزر مشکل داره شکلکای سایت. از کروم یا موزیلا استفاده کن.
      چانی که اصلا هیچی! کل فیک یه طرف چان پرفسورم یه طرف!smile
      خواااهشش میشه ^^

  3. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه کای تصادف کرده ؟! :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:
    این داستان ب کا میره ؟! :gijiviji: :gijiviji: :gijiviji:
    عاغا تچکرات بی پایان اونی و خسته نباشی :myheart: :kissme: :rose:

    • منم نمی دونم من شما رو دق می دم یا نیمه خبیثم؟ شما منو دق میدین یا من شما رو؟ ما دوتایی شما رو دق می دیم یا شما ها مارو؟ یا شاید جمیعا همه همو دق میدیم؟ :/
      در ضمن نصف لذت نویسندگی در سایت به جای حساس تموم کردن داستانه!

  4. وای کی تصادف کرده؟
    نگرانی که بک بابت اینا داره مثل اینکه داره خودش رو نشون میده
    یعنی هیچ جوری نمی تونن از دست این گروه فرار کنن؟

  5. سلام بر تو ای فرزند دلبندم :hiii: :nish:
    خییییییلی خوووووب بوووود. مرررررسی.
    الهی. چقد نگران بکی شدن.تازه زخماشو دیدن. :mazlum:
    وای چان خنگول. از هولش رفت آشپزخونه :charkhesh: :nish:
    سهون چه مهربون شده. الهی :smile: :rose:
    عرررررر :becharkh: :charkhesh: کی تصادف کردههههه؟ :aaaa: :gerye: نهههههه :gerye:
    بک گناه داره، حالا عذاب وجدان میگیرش، نکنه بره یه جای دیگه‌‌؟ :huh: :gerye:
    خسته نباشی. :rose:
    منتظر ادامش هستم. :yehet:
    فایتینگ :myheart: :byebye:

    • سلام بر تو خاندان تو باد!
      آره تازه متوجه زخماش شدن تو شوک سخنان گوهربار لوهان بودن. سهونم که مهربونی ازش می باره پسرم! smile

  6. کم بودا الی! البته مختصر و مفید! حدس میزدم نتونی زیادش کنی چون احتمالا قسمت بعد طولانیه! تصادف??????یعنی نقطه ضعف همه داستانا تصادفه! ?کاااااایییییی! بمیرم الهیییییییی
    منتظر قسمت بعدم! به نیمه خبیث گرامی هم سلام برسان!

    • دقیقا درست حدس زدی! قسمتای بعد داستان حسابی طولانی میشه. این تصادفم بد چیزیه! تو همه داستانا میزنه خواننده رو ناکار می کنه.sad ولی خب ما نویسنده ها هم باید یه جوری موقعیت درست کنیم واسه ادامه داستان! smile حالا از کجا مطمئنی کایه؟
      نیمه خبیثم هم سلام داره خدمنتت! smile

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *