سلام دوستای گلم. برای خوندن قسمت دوم و سوم شوالیه سفید لطفا برید ادامه مطلب

قبل از هر چیز باید بگم خیلی ممنونم از کامنت هاتون برای قسمت قبل و واقعا منم خیلی دلم براتون تنگ شده بود

همچنین ممنونم از عزیزانی که در مورد تحلیل ها نظر دادن. فاطی عزیزم در مورد تحلیل سینگ فور یو باید بگم اگه میشه لطفا یکم صبر کن چون من فکرایی در مورد شیوه آماده سازی تحلیل دارم که حتما در جریان میذارمتون.

امیدوارم از این دو قسمت لذت ببرید 

.

.

.

قسمت دوم : جملات چاپ شده روی پر

I’m afraid to answer my deepest feelings between these printed quotes…

– خیلی زیبایی …

انگشتان بکهیون از روی گردنش سست شدن ، احساس کرد درواقع این رگ هاشن که ازش جدا میشن . برای اولین بار متوجه شد که در اون لحظه چه احساسی داره ، خلاء … هیچوقت فکرش رو نمیکرد که جاذبه ی زمین اینقدر قوی باشه ، همون موقع بود که احساس خلاء و پوچی کرد ، اون هیچیزی نداشت که بهش تکیه کنه . خواست دستش رو دراز کنه و دست بکهیون رو بگیره اما با خودش فکر کرد که چرا باید اینکار رو بکنه ؟ پس چشمهاش رو بست و خودش رو به دست باد سپرد و در تاریکی سقوط کرد ؛ هیچ چیزی برای گفتن نداشت گویی تارهای صوتیش به هم قفل شده بودن ، دیگه نتونست تصور کنه که آسمون پر از ستارست . در تاریکی بیپایان محو شد ، انگار اصلا وجود نداشت .

چشمهاش نیمه باز بودن و بدنش گرم بود ، احساس میکرد زیر بارون مذاب دراز کشیده ؛ ابر های خاکستری به آرومی حرکت کردن ، نور ماه بر صورتش تابید .

ماهِ سفید مثل یک ملحافه روی صورتم کشیده میشه … دارم میمیرم .

و بعد از اون همه چیز در سفیدی مطلق فرو رفت .

بیون بکهیون همیشه قدم های سریع و مصمم برمیداشت ، علیرغم قد کوتاهش همیشه سرش رو بالا میگرفت و صاف راهش رو ادامه میداد ، اما اونروز سرش پایین بود و توی فکر فرو رفته بود ، حتی به آدمهای اطرافش اهمیتی نمیداد .

درب شیشه ای شیرینی فروشی رو باز کرد ، بوی نون و خامه و شیرینی بهش خوشامد گفت . برای لحظه ای زانو هاش سست شدن و یادش رفت که برای چی به اینجا اومده بود .

نفس عمیقی کشید تا بتونه یکم هشیار بشه اما اینکار فقط باعث شد سردردش بیشتر بشه ، جلوتر رفت و روبروی مردی ایستاد که دکمه های پیرهنش در نگهداری پارچه ی سفید سختی میکشیدن .

× بیون بکهیون ، دیروز نیومدی . همه ی مشتری ها کنجکاو بودن جملات قشنگ این هنرمند رو بخونن …

_ متاسفم که اینطور شد مشکلی برام پیش اومده بود .

بکهیون تعدادی کارت رو از داخل کیفش دراورد و به مرد داد : خب امروز چند تا داریم ؟

× راستش اون شخصی که کاج هارو میاورد نیومده ، همیشه سر وقت بود برای همین نگرانم اتفاقی براش افتاده باشه .

_ که اینطور … بهرحال امیدوارم سر و کلش به زودی پیدا شه .

دستهاش رو داخل جیب کتش کرد و اونجا رو ترک کرد ، چند قدمی بیشتر برنداشته بود که متوجه صدای زنگ موبایلش شد .

_ الو ؟ … اوه پس هشیاریشو بدست آورده ؟ … میتونم ببینمش ؟ … خوبه …

بکهیون میدونست که اینبار متفاوت برخورد میکنه ، اون همیشه کله شق بود اینو همه میگفتن ولی احساس میکرد یک جایی دچار یک اشتباه بزرگ شده برای همین هم بود که عذاب میکشید ، اون همیشه از سوالهایی که در ذهنش شکل میگرفتن بیزار بود و الان نمیتونست از این احساس جلوگیری کنه پس فکر کرد راه چاره دو کیونگسو ه .

 وقتی دو شب گذشته اون اتفاق افتاد فکر میکرد یک نفر دیگه رو کشته ولی وقتی متوجه نفس های بریده ی کیونگسو شد فهمید که نمیتونه بزاره بمیره ، خودش هم نمیدونست چرا و این همون چیزی بود که باعث میشد عذاب بکشه . یک احساس ناشناخته نسبت به شخصی که حتی مطمئن نبود در قبال چیزهایی که دیده و مغزش ثبت کرده ، سکوت کنه .

وقتی سوار تاکسی زرد رنگ شد حالت تهوع ش بیشتر شد ، اون از بوهای شیرین متنفر بود و همچنین از رنگ زرد ، و وقتی اولین بار با دو کیونگسو چشم در چشم شد متوجه شد که باید اون رو هم به لیست سیاهش اضافه کنه . پس چرا نجاتش داد و مطمئن شد که ازش خوب مراقبت میشه ! شاید بخاطر حس خیرخواهیش بود ، بکهیون خوب میدونست که بخاطر خیرخواهی آدم میکشه ولی نجات یک شخص گناهکار اتفاقی بود که تابحال نیافتاده بود .

حتی فرصت این رو نداشت که فکر کنه چی باید به کیونگسو بگه ، که باصدای راننده تاکسی رشته ی افکارش از هم گسیخت .

وارد بیمارستان شد و با سوالات مسخره ی پرستار بخش سروکله زد تا اینکه بالاخره موفق شد به ملاقات کیونگسو بره .

بین راهروی سفید رنگ قدم برداشت و نفسش از قبل تنگ تر شد ، وقتی جلوی درب بخش رسید بدون هیچ فکر دوباره دستگیره رو پایین کشید و از لای درب شخصی رو دید که روی تخت بیمارستان دراز کشیده .

کیونگسو ملحافه ی سفید رو روی صورتش کشیده بود و پارچه اش رو به قدری محکم مشت کرده بود که در دست زرد شده اش فقط نوک انگشتهاش قرمز رنگ بودن . بکهیون جلو رفت و روبروی تختش ایستاد ، دوست داشت ملحافه رو از روی صورت کیونگسو بکشه ، پس دستش رو سمتش برد .

انگشتهاش میلرزیدن و نمیدونست پس ملحافه چی انتظارش رو میکشه ، دلش میخواست یکبار دیگه بتونه نگاه آخری رو که از کیونگسو دید رو ببینه . وقتی توی اون حالت غرق در خون دیدش تنها چیزی که میتونست درموردش فکر کنه این بود که چقدر زیباست و اصلا متوجه تپش های محو شوندش یا چشمهاش که کم کم بسته میشدن نبود . با یادآوری صحنه احساس کرد قلبش دیگه نمیتپه ، انگشتهاش لرزیدن و نفس هاش بهش خیانت کردن، وقتی متوجه بغض گلوش شد . فوتی بر هوا کرد . از داخل جیب کتش کارتی رو دراورد و روی تخت بیمارستان گذاشت ؛ و سراسیمه اونجا رو ترک کرد .

وقتی کیونگسو صدای قدمهای شخصی رو شنید لرزه ای به بدنش افتاد و ملحافه رو بیشتر مشت کرد ، اما وقتی دیگه صدایی نشنید آروم آروم سرش رو از زیر پارچه ی سفید بیرون اورد و نگاهی به اطرافش انداخت ، تنها چیزی که دید یک اتاق خالی بود که بوی آزار دهنده ای میداد . کیونگسو از اونجا خوشش نمیومد چون نمیدونست برای چی اونجاست یا قراره چه اتفاقی براش بیافته فقط احساس درد بود که وقتی هشیار تر میشد بیشتر حس میکرد .

موقعی که خواب بود ، فقط خواب بکهیون رو میدید . هردو توی تابوتی نشسته بودن و به نور کمرنگی که لحظه به لحظه بیرنگ تر میشد نگاه میکردن ، مدام راجع به چیزهای مختلف سوال میکرد . بکهیون محکم با دستهاش به چوب های تابوت چسبیده بود و سرش رو پایین انداخته بود .

کیونگسو براش شراب میریخت و بکهیون مروارید های رنگی رو یکی پشت سر دیگری میبلعید .

تابحال توی عمرش خوابی به این عجیبی ندیده بود ، نفس عمیقی کشید و سرش رو پایین انداخت . متوجه کارت قرمز رنگ روی تختش شد ، تپش های قلبش از هیجان بیشتر شدن ، اون همیشه توی زباله ها ، اطراف و کنار دنبال کارت های قرمز رنگ میگشت که بوی شیرینی میدادن و روشون چاپ شده بود برای تو . تصویر پشت کارت پستال همیشه توجه کیونگسو رو به قدر جملات چاپی داخلش جلب میکرد . تصویر یک کادر سفید با مربع سفید داخلش بود ، کیونگسو با دیدن عکس یاد مادرش میفتاد ، شاید همه از این نظر خندشون میگرفت ولی خودش به این معتقد بود عکس مثل یک مادر میمونه و بچه ی داخل شکمش .

کارت رو با هیجان باز کرد : اگر یه نت پیانو نواخته بشه ، دو نت رو یک گوش و یک نت رو گوش دیگر به وضوح میشنوی ، چون گاهی مغز به ما حقه میزنه و شرایط رو طوری نسبت به هر شخص بوجود میاره که قابل هضم باشه . پس میترسم از اینکه عمیق ترین احساساتم رو بین جملات چاپی کارت پستال بنویسم تا بالاخره یکروزی کسی این احساسات رو درک کنه .

ب.ب

.

.

ابروان کیونگسو در هم گره خوردن ، همیشه از درک جملات سیاه رنگ عاجز بود با اینحال به تک تک جملات عشق میورزید ، کارت رو بویید و بوی شیرینی رو بهمراه عطر تندی که برش نشسته بود در اعماق قلبش حفظ کرد .

نمیدونست چه کسی این جملات رو مینویسه اما از زمانی که اولین کارت رو خوند ، فهمید به قدری مجذوب جملات شده که گویی سحر و جادو شده .

یک هفته همین اتفاق تکرار شد ، بکهیون شب به شب یا مواقعی که کیونگسو در اتاقش نبود به ملاقاتش میومد و کارتی رو براش میگذاشت . روز دوم از پرستار ها فهمید که رفتار کیونگسو کمی عجیبه ، از تاریکی و تنها موندن میترسه ، وقتی پرستارها برای معاینه یا عوض کردن بانداژ نزدیکش میشن شدیدا میترسه و فکر میکنه قراره بهش آسیبی برسه ، اما موضوع فقط اون نبود ، کیونگسو اکثرا بجز احساس ترس چیز دیگه ای رو احساس نمیکرد ، معتقد بود که درد رو از درون احساس میکنه ولی وقتی نوبت میرسید به درد فیزیکی ، چیزی براش مهم نبود ، کیونگسو چشمهای تیزی داشت و بنظر میرسید زاویه دید پهن و عمیقی داره ، همینطور حافظه ی خوبش باعث شده بود پرستارهارو متعجب کنه .

اونروز بکهیون این جملات رو در کارت چاپ کرد : خطوط مشکی روی پر سفید مثل جوهر سیاهی ان که بصورت خیلی اتفاقی جملاتی رو تشکیل میدن ، جملاتی که دوست دارن علاقه ی من به خون و جنون رو سیراب کنن ، جملاتی که مثل یک ماز پیچیده در هم تنیده ان و راه خروجیش بن بسته ، بین دیواره های این ماز یک مار پیر سفید میگرده تا زهرش رو پیدا کنه . مار نیازی نداره این مسیر رو طی کنه تا بفهمه هیچ راه خروجی نیست چون به راحتی از بالای دیوار کل ماز رو میبینه .

روز سوم

بکهیون به ملاقات دختری رفته بود که خطوط زرد و سیاه پیرهنش چشمهاش رو اذیت میکرد ، انگشتش رو روی دسته ی لیوانش حرکت میداد و به پیانویی که نواخته میشد گوش میداد .

توی صندلی چوبی کافه کمی جابجا شد و نگاهی به ساعتش انداخت ، پس از چند دقیقه سکوت رو شکست .

_ تو کارت رو درست انجام دادی ، من اینرو انکار نمیکنم .

/ بیون بکهیون ، تو اشتباهی نکردی ، درسته که یک مادر نیستم ولی میتونم درک کنم حس مادری رو که بخاطر بچه اش از خیانت همسرش چشمپوشی میکنه .

_ ولی من درک نمیکنم . با اینکار فقط خودش و بچه اش رو عذاب میده ، به مرور زمان فاصلشون از هم بیشتر میشه ، بچشون هم کم کم متوجه این فاصله میشه و شروع میکنه از خانوادش فاصله گرفتن ، دیگه احترامی بین پدر و مادر نمیمونه ، دختر بخاطر این بی احترامی ها پناه میبره به شخصی که براش مثل یک شوالیه ی سفیده ، مادرش سعی میکنه بهش تذکر بده اما دختر اینقدر خواستار رهایی ه که اهمیتی نمیده ، پدر بخاطر بیماری میمیره و مادر و دختر فکر میکنن اونقدر که باید باهاش خوب نبودن ، مادر خاطراتش با همسرش رو مرور میکنه و تصور میکنه که زندگی بدی نداشته ؛ دختر از مرگ پدرش عبرت گرفته و سعی میکنه یه تکونی به زندگیش بده و نتیجه ش میشه یک پسر بچه ، پسر بچه بزرگ میشه و بیشتر شبیه به پدرش میشه ، دختر میفهمه که از طرف شوالیه ی سفیدش بهش بیتوجهی شده پس به یک شوالیه ی سفید دیگه پناه میبره . آخرش هممون میشیم یک مشت خاکستر بی ارزش… این واقعیت ه .

/ و اون شوالیه ی سفید که میخواد همرو نجات بده تویی و برای جلوگیری از این اتفاقات میزنی پدره دختر بچه رو میکشی تا بتونی در این سن کنترلش کنی ؟

_ نه … من فقط فکر میکنم که مرگ حق یک آدم گناهکاره .

/ و تو از من خواستی تا بهت کمک کنم و اون مرد رو یک گناهکار کنی … بعدشم خودت نقش یک قهرمان رو بازی کنی ؟

بکهیون پوزخندی زد ، جواب دختر رو نداد و از کافه بیرون رفت .

جملات اون روز : انسانهای گناهکارن که نمیتونن جلوی خودخواهیهاشون رو بگیرن ، مغز فاسده که همیشه تحریک و وسوسه میشه ، اگر قراره اشتباهی انجام بدی توجیهی نداره ، پس اشتباهت رو به گردن بگیر و درک کن که از اول هم این عواطف در وجودت بوده .

روز چهارم

بکهیون یک کارت پستال خالی برای کیونگسو گذاشت و ازش خواست که جواب یکی از سوالهای مهمش رو توش بنویسه .

پس روز پنجم قرار بود کیونگسو کارت رو روی تخت بیمارستان بزاره تا بکهیون کارت رو بخونه ، اما داخل کارت جواب نبود بلکه سوال های زیادی بود :

تو کی هستی ؟ تنها چیزی که تابحال فهمیدم دوست دارم جملات تو بوده… راستی دوست داشتن یعنی چی ؟ مادرم همیشه میگفت وقتی چیزی باعث بشه بخوای نزدیک خودت نگهش داری دوست داشتنه . سوختن چه احساسی داره ؟ عکس دو مربع سفید در هم خیلی جالبه… چرا اینطوریه ؟ راستی چرا این کارت ها برخلاف بقیه یه بوی تند خوبی میدن ؟ راستی میدونی من چرا میترسم ؟ یا اینکه میدونی چرا اون آقا کچله میگه میخواستن من رو بکشن ؟ راستی اون آقا چرا کچله ؟

وقتی بکهیون کارت رو خوند خیلی متعجب شد هیچوقت فکرش رو نمیکرد کسی چنین سوالاتی به ذهنش برسه. اصلا چرا باید چنین سوالهایی میشد ، ولی بکهیون حتی نمیدونست چرا جواب اینها رو میدونه جز یک سوال .

روز ششم

بکهیون وقت گذاشت برای پاسخگویی به این سوالات :

کیونگسوی عزیز ، من همون تکه های پازلی هستم که به گوشه تعلق داره و راحت تر از بقیه ی قطعات پیدا میشه ، من همون نور نزدیک به تو ام اما سایه ی ابر ها من رو از دید تو ماسکه کردن . دوست داشتن یعنی همون احساسی که مگس به آشغال و چیزهای کثیف داره . وقتی میسوزی که احساس دوست داشتنت به اوج برسه و این احساس یعنی درد کشیدن ، فکر کنم بدونی درد یعنی چی ! عکس سفید در سفید یک نقاشی معروف از یک نقاش مینیمالیسم ه یعنی تکرار پوچی ها ، تکرار زندگی پوچ انسانها . بوی تند درواقع بخاطر عطر منه ، من از بوهای شیرین خوشم نمیاد من چپ دستم و ماه ژوئیه متولد شدم . فکر کنم ترست برمیگرده به دوران بچگیت ، کافیه خاطراتتو مرور کنی تا به جواب برسی . دلیل اینکه بخوان بکشنت یا بخاطر انتقامه یا بخاطر سرگرمی یا معتقد بودن مرتکب گناهی شدی . هرکسی کچله زیاد فکر میکنه ، پس بهتره زیاد فکر نکنی چون کچل میشی .

وقتی کیونگسو پاسخ سوالاتش رو گرفت مثل روز تولدش خوشحال و هیجانزده بود چون معمولا هیچکس جواب سوالاتش رو نمیدونست یا دوست نداشت جواب بده . و این براش خوشایند بود ، طوری که باعث شد جسارتش رو جمع کنه و برای تشکر از دابل بی، باهاش روبرو بشه .

صبح روز هفتم

بکهیون دوباره با  دختر غریبه ملاقات کرد .

/ میدونستم بالاخره یکجایی اشتباه میکنی ، تو فکر کردی خدایی که بتونی مردم رو کنترل کنی یا بهشون بفهمونی آینده چه خبره ؟

_ من منظورت رو نمیفهمم …

/ معلومه که نمیفهمی چون تئوری هات اشتباه بودن ، یادته به مادرت قول داده بودی اگر مرتکب گناه بشی خودت رو جدا از بقیه نمیبینی ؟ تو اشتباه کردی ، شاید کسی رو کشتی که مستحقش بود ولی کسی رو خوشحال کردی که حقش نبود . به اون زن گفتی که همسرش بهش خیانت میکنه ، نفهمیدی چرا اینقدر خونسرد واکنش نشون داد ! چون خودش خیلی وقته که اینکارو میکرده .  تنها دلیل سکوت یک زن یا بخاطر فداکاری ه یا بخاطر عذاب وجدانش ، فکر کن اون زن رو چقدر خوشحال کردی وقتی همه ی موانعی که سد راه اون و معشوقش بود رو نابود کردی . تو اشتباه کردی …

_ یعنی میخوای بگی خیانت دربرابر خیانت ؟

/ حالا چیکار میکنی ؟ فکر میکنی مرگ حقته ؟

_ من قول دادم و سر قولم هستم اگر قرار باشه مجازات بشم بزار مجازاتم برای ریختن خون کسی که حقش نبود ، مرگ باشه …

.

.

.

.

.

قسمت سوم : حقایق پنهان شده پشت چتر

The burning was our promise to make and our Identity to break

÷ و روز هفتم تصمیم گرفتم که باهاش رودرو بشم …

لوهان : خب اونموقع میدونستی شخصی که جملات توی کارت پستال رو مینویسه درواقع دی او ه ؟

سری تکان داد و به فکر فرو رفت .

لوهان : میدونی چرا مخفف اسم تو یعنی ب.ب آخر کارت پستالها نوشته میشد ؟

÷ خب اونموقع قرار بود اون بیون بکهیون باشه و من دو کیونگسو .

لوهان : درسته این رو توی اولین ملاقاتتون گفته بود . میخوای درمورد روز هفتم به من بگی ؟

÷ روز هفتم !؟ اونروز وانمود کردم که خوابم ، منتظر بودم تا نویسنده ی کارت پستال ها رو ببینم . کم کم داشت خوابم میبرد تا اینکه صدای باز شدن در رو شنیدم و قدم هایی که بهم نزدیکتر میشدن ولی بعدش …

.

.

.

محکم ملحافه ی تختش رو مشت کرد و پلک هاش رو روی هم فشرد ، نفس عمیقی کشید و منتظر موند اما با گذشت زمان بیشتر احساس گرما میکرد و بین دنیای خواب و بیداری گرفتار شده بود ، اما وقتی صدای باز شدن در اتاقش رو شنید نفسش رو حبس کرد ، صدای قژ قژ کفش در گوشش میپیچید تا اینکه شخص کنار تختش ایستاد .

سریع روی تخت نشست و چشمهاش رو باز کرد . بین تاریکی سایه ی شخصی رو تشخیص داد که مثل اون مرد کچل روپوش سفید تنش بود و دستهاش رو با ستیزه جویی خاصی تا ته جیب هاش فرو برده بود .

نفس حبس شده ش رو با آه سنگینی تقدیم مولکول های هوا کرد ، قادر نبود چیزی بگه نمیدونست چه اتفاقی داره میافته .

شخصی که روبروش ایستاده بود گردنی خم کرد و بهش نزدیک تر شد : بیون بکهیون ، من لوهان هستم پزشک معالج تو . ظاهرا شما دچار برخی اختلالات شدین و همین براتون نارحتی درست کرده ، من اینجام تا بهتون کمک کنم .

÷ ب..بیون … بکهیون؟؟

لوهان سرش رو به نشونه ی تاکیید کج تر کرد .

÷ ولی من به کمک نیازی ندارم ، من صبح ها فواره های آب رو تماشا میکنم ، دونه های کاجم رو جمع میکنم و غذا میخورم ؛ شب ها هم همیشه بیون بکهیون رو میبینیم .

لوهان : گفتی شبها ؟ شبها به دیدن شخص خاصی میری ؟

÷ شب ها بکهیون رو میبینم ، هر شب میبینم .

لوهان : شب گذشته هم این شخص رو دیدی ؟

÷ از وقتی این جا اومدم نمیتونم ، اون مرد کچله نمیزاره جایی برم . بهش میگم زیاد فکر نکنه اما حرفم رو گوش نمیده .

لوهان : بسیار خب ، میتونی بهم بگی آخرین باری که بکهیون رو دیدی کی بود ؟

÷ موقعی که …

مکث کرد ، سرش رو از روی دستهاش بلند کرد و به لوهان خیره شد .

÷  تو اون جملات رو مینوشتی ؟ جملات داخل کارت پستال …

لوهان سرش رو به راست سپس به چپ به نشونه نفی چرخوند .

÷ پس کی هستی ؟

لوهان : کسی که قراره بهت کمک کنه . دوست داری توی چه موردی بهت کمک کنم بکهیون ؟

÷ اسم من کیونگسو ه ، دو کیونگسو .

لوهان با نگاهی غیر فابل درک بهش خیره شد .

لوهان : خیلی خب کیونگ سو من فردا دوباره به دیدنت میام ، اونموقع بیشتر باهم صحبت میکنیم .

÷ اگر ازت کمک بخوام کمکم میکنی ؟

لوهان : البته من برای همینه که اینجام .

÷ پس میتونی کسی که این کارت پستال هارو نوشته پیدا کنی ؟

از زیر بالشتش هفت تا کارت پستال درآورد و به لوهان داد .

لوهان لبخندی زد و کارت هارو ازش گرفت .

.

.

.

وقتی لوهان از اتاق بیرون رفت ، به کارت پستال ها نگاهی انداخت .

لِی : فقط داری خودت رو خسته میکنی ، اون حالا سه ساله که اینجاست ولی رفتارهاش تغییری نکردن ، گاهی فکر میکنیم که اون شب فراموشی داره بعضی از دکتر ها میگن که بیماریش شبیه به صرع ه ولی خب رفتارهاش باعث میشه خلاف اینها ثبت شه .

لوهان : این کارت پستال ها تاریخشون برای سه سال پیشه ه .

لی : از اولین روزی که اوردنش اینجا منتظر یک کارت پستال دیگست ، خودش که فکر میکنه یه هفته ست اینجاست .

لوهان : کارت هارو کی براش میفرستاد ؟

لی : دو کیونگسو . شخصی که سه سال پیش خودش رو به عنوان قاتل دو کیونگسو یا همون بکهیون خودمون معرفی کرد ، اون یک قاتل زنجیره ای که هیچوقت هیچ ردی از خودش بجا نمیذاشت . سه سال پیش بکهیون شاهد یکی از قتل هاش شد و در طی یک درگیری با کیونگسو از پشت بوم به پایین پرت شد …

لوهان : پس دو کیونگسو واقعا وجود داره ، ولی چرا بکهیون اصرار داره بگه کیونگسوعه ؟

لی : همونطور که کیونگسو اصرار داره بکهیون ه ، هنوز هیچکس دلیلش رو نمیدونه . طبق گفته ی کیونگسو اولین ملاقاتشون شبی بوده که بکهیون از پشت بوم سقوط میکنه ولی طبق چیزی که یکبار بکهیون خیلی ناگهانی گفت این بود که اوندو قبلا هم ملاقات کردن . بکهیون تابحال پنج دکتر عوض کرده و آخرین دکترش هم کریس بود .

لوهان : دو کیونگسو الان کجاست ؟

لی : دو کیونگسو دچار سندروم شوالیه ی سفید شده ، و بنظر میاد مشکلش جدیه که باعث شده به یک قاتل زنجیره ای تبدیل بشه ، توی لیستش اومده که بیست و پنج تا مرد رو کشته ولی دستهاش فقط به خون یک زن آلودست . اون توی بخش سلولین شماره ی 5 همین بیمارستان روانی نگهداری میشه ، ما برای بهبودش خیلی تلاش کردیم اما بیفایده بود . برعکس بکهیون اون اصلا حرف نمیزنه فقط یک مشت کاغذ رو پر کرده با جملات تکراری .

لوهان : پزشک مسئول کیونگسو کیه ؟

لی : کیم جونمیون .

لوهان : از اطلاعاتت خیلی ممنونم لی ، امیدوارم بتونم از پس اولین بیمارم تو این بیمارستان بربیام . راستی چرا بعد از این همه مدت کیونگسو بخاطر بکهیون تسلیم قانون میشه ؟

لی : دقیقا نمیدونم چرا ولی مطمئنا توی پروندش نوشته شده . امیدوارم موفق به درمان بیون بکهیون بشی .

.

.

.

لوهان شخصا به دپوی نگهداری پرونده ها رفت ، بین حروف بی بیون بکهیون رو پیدا کرد و بین دی هم دو کیونگسو رو . پرونده ی بکهیون چیز خاصی نداشت ،

اینکه اون 23 سالشه ،

روی بدنش رد و زخم های قدیمی از سوختگی داره ،

در پاییز 2013 به بیمارستان روانی آنِسیدورا منتقل میشه .

بیماری نامشخص .

درمورد کیونگسو اینطور نبود ،

سن نامشخص ،

وی از بیماری سندروم هیروایزم رنج میبره ،

مرتکب 25 قتل عمد و یک قتل غیر عمد شده ،

در پاییز 2013 به بیمارستان روانی آنِسیدورا منتقل شد .

اولین بار که مرتکب جرمی شده سال 2001 بوده  . یک آتش سوزی عظیم در شرق ….

آتیش سوزی اولین چیزی بود که توجه لوهان رو به خودش جلب کرد ، بکیهون و کیونگسو قبلا هم ملاقات کرده بودن ، کیونگسو انکار میکرد ولی بکهیون یکبار بهش اشاره کرده . و تنها چیز مشابه از گذشته ی این دو شخص کاملا متفاوت اثراتی از آتش سوزی ه .

لوهان بعد از خوندن ادامه ی پرونده ی کیونگسو ، پرونده هارو سرجاییشون قرار داد و بعد از اینکه نگاهش به پوشه های زرد رنگ خورد دپوی پرونده هارو ترک کرد .

.

.

.

_ من قول دادم و سر قولم هستم اگر قرار باشه مجازات بشم بزار مجازاتم برای ریختن خون کسی که حقش نبود ، مرگ باشه …

/ میخوای خودکشی کنی ؟

_ تنها کاری که میتونم انجام بدم همینه ولی قبلش … باید یکی از اشتباهاتم رو جبران کنم . بعدش به قولم عمل میکنم .

از صندلیش برخاست و به بیمارستان رفت ، میخواست از اینکه کیونگسو زیبا خطابش کرده تشکر کنه و از اینکه نزدیک بود مسبب مرگش بشه عذرخواهی کنه . اما چیزی که انتظار شنیدنش رو نداشت این بود که پرستار بهش بگه که امروز کیونگسو رو به بیمارستان روانی برای معاینه ی مجدد منتقل میکنن .

احساس کرد چشمهاش میسوزن ، بارها نفس گرفت اما قادر نبود رهاش کنه ؛ زانوانش سست بودن و نمیدونست کجا داره میره . به سمت اتاق کیونگسو رفت و درب رو آروم گشود ، بنظر میرسید کیونگسو خوابه . با ذهنی آشفته سمتش قدم برداشت .

وقتی نزدیک تختش شد کیونگسو چشمهاش رو باز کرد و روی تخت نشست .

÷ بک..بکهیون ..

_ بکهیون قراره تورو جایی ببرن ، جایی که مطمئنا ازش خوشت نمیاد ولی بهت قول میدم . قول میدم که تورو از اونجا نجاتت میدم چون فقط منم که میتونم نجاتت بدم درست مثل موقعی که نجاتت دادم . پس تا اون وقت منتظرم بمون و یادت نره که تو کیونگسو ای و من بکهیون .

کارت پستالی رو بدستش داد و سراسیمه اتاق رو ترک کرد .

÷ قول میدم دی او …

The following two tabs change content below.
نوامبر 1997/ هنرجوی رشته نمایش/ بازیگر ، نویسنده و کارگردان تئاتر / فیک های تکمیلی : گلهای کاغذی - مرغ مقلد - شوالیه سفید| Projects: Broken Marbles |Invisible Black | Apo sh

Latest posts by Tetania (see all)