سلام دوستای گلم. برای خوندن قسمت چهارم فیک شوالیه سفید لطفا برید ادامه مطلب

دوستان قبل از اینکه این قسمت رو بخونید ، به اون دسته از عزیزانی که قبلا این فیک رو در asianfanfics دنبال میکردن، باید بگم من هفته گذشته قسمت دو و سه رو در یک پست بصورت یکجا آپ کردم. بنابراین اگه قسمت سه رو نخوندین به پست قبلی سر بزنید.

.

.

.

.

.

قسمت چهارم : انعکاس یک الهه

I drowned silently in this short immortal life, and lost all my hopes that had never exist

کریس : فقط یک کلمه هست که میشه اون رو توصیف کرد “روانی” .

لوهان : خب این همون دلیلی نیست که اینجا نگهش میدارین ؟

کریس : موضوع اینجاست که توی تمام سالهایی که بعنوان یک پزشک روانشناس کار کردم ، هیچ بیماری مثل بیون بکهیون رو نداشتم . حتی نمیشه فهمید اون چند تا بیماری داره ، اون از احساس کردن عاجزه ، حافظه ی خیلی خوبی داره اما خاطرات رو با هم قاطی میکنه ، فکر میکنه شخص دیگه ایه و خودش رو با نام دو کیونگسو معرفی میکنه، ولی کاش مشکل فقط این بود . باید حواست رو جمع کنی ، هیچ دکتری حاضر نیست اون رو معالجه کنه . حتی مسئول بیمارستان هم با انتقال دادنش به “دانورز” موافقت کرده .

لوهان : ولی من امید دارم ، و میخوام بکهیون هم به خودش امیدوار بشه . میخوام کاری کنم که  درمان بشه یا حداقل بهتر بشه .

کریس : تو خیلی غیر حرفه ای برخورد میکنی و این اولین تجربه ی تو در آنِسیدوراست . بهتره بیشتر مراقب باشی . چون من تجربه دارم، تونستم طاقت بیارم. میدونی چه بلایی سر چهار پزشک قبل از من که مسئول بکهیون بودن ، اومد ؟

لوهان : یکسری چیزها شنیدم، ولی مطمئن نیستم که حقیقت دارن یا نه .

کریس : اولین پزشکش بعد از سپری کردن تنها نه ماه با اون دچار بیماری روانی شد ، اون دیگه قادر نبود زمانها رو از هم تشخیص بده و هنوز هم تحت معالجست اگرچه روند خوبی رو در طی درمان پیش گرفته .

پزشک دوم سه ماه تونست تحمل کنه تا به یک شخص پارانوئید تبدیل شد و مدام فکر میکرد شخصی قراره اون رو به قتل برسونه ، خوشبختانه ما زود متوجه این موضوع شدیم و سریعا از بکهیون دورش کردیم .

ولی درمورد پزشک سوم کارها خوب پیش نرفت . ما موقعی متوجه شدیم که اون خودش رو در یکی از اتاق های همین بیمارستان حلق آویز کرد .

دکتر چهارم تصمیم داشت به شیوه ی دیگه ای عمل کنه. پس بجای صحبت کردن با بکهیون از علائم و اشارات یا زبان بدن استفاده میکرد. بعد از چهار ماه استعفا نامه اش رو روی میز کارش پیدا کردیم با نامه ای که درمورد بکهیون نوشته شده بود ؛ طبق اون نامه بود که ما تونستیم برخی از رفتارهای جدید بکهیون رو تشخیص بدیم. اینکه اون مدام زمانها رو عوض میکنه و در پاسخ دادن سختی میکشه. برای همین هم با دکتر چهارم خوب پیش میرفت چون کمتر مجبور بود جواب بده .

لوهان : ولی با اینحال اون استعفا داد ، دلیل اینکارش رو به شما گفت ؟

کریس به بیرون از پنجره خیره شد ، به منظره ی باغ بزرگی که بیمارها آزادانه بدون اینکه بدونن درواقع حبس شدن ، میدویدن و میخندیدن . بعضی هاشون سالها بود که منتظر بودن ، منتظر شخصی که آرزوی دیدارش رو دارن .

نگاهش دوباره سمت لوهان چرخید و با تبسم حزن آلودی پاسخ داد : گفت که وقتی زمانش با بکهیون سپری میشه احساس پوچ بودن میکنه و تمام چیزهایی که تا الان براش شادی آور بودن، دیگه اون شادی خودشون رو ندارن . بلکه این شادی جاش رو داده به یک ترس غیر قابل تحمل ، ترس از اینکه شاید دیگه این خوشی ها پیش نیان و وقتی دچار این ترس میشه شروع میکنه به سوال پرسیدن از خودش . آخر نامه از همه ی ما عذرخواسته بود و از بکهیون خواسته بود بخاطر اینکه نتونسته کمکش کنه ببخشدش .

لوهان : و بعد تو شدی دکتر معالج بکهیون ؟ حتی باوجود اینکه از تمام این اتفاقات خبر داشتی؟!

کریس : من همیشه میخواستم به دیگران کمک کنم و این بیماری بکهیون بود که من رو جذب خودش کرد . مسئول بیمارستان یک دکتر حرفه ای میخواست برای این پرونده . من هم پرونده رو به عهده گرفتم و یک سال تمام با بکهیون بودم ، ولی فکر نمیکردم بخاطر چیزی اینقدر پشیمون بشم .

برخلاف بقیه ی پزشک ها من جدی باهاش برخورد کردم ، از همون اول پوشش دوستانه رو از بین بردم . بنظر میرسید روشم داره جواب میده چون هرروز بکهیون بیشتر صحبت میکرد از گذشته ، از خاطراتش که نمیدونست کی اتفاق افتادن ، به خودم افتخار میکردم و سعی کردم یکم بیشتر خشونت کار رو بالا ببرم تا به نتیجه برسیم . وقتی یک روز سرش فریاد کشیدم …

کریس فنجون قهوه اش رو برداشت و یکسر نوشید ، فنجون رو با تقه ی محکمی روی نعلبکی گذاشت و دستی به صورتش کشید : اونموقع به عمیق ترین ترس هاش پی بردم . اون از تاریکی میترسید و همیشه میخواست توی یک مکان روشن بخوابه ، بعد از شوکی که بهش وارد شد برگشت به دوران بچگی خودش و من با روش های مختلف فهمیدم که یک سوءاستفاده در دوران کودکیش در تاریکی باعث شده بکهیون به این درجه از غم برسه طوری که قلبش کرخ بشه و دیگه نتونه حس کنه .

بعد از اینکه متوجه این موضوع شدم فاصله ای که بین خودم و اون گذاشته بودم از بین رفت و وقتی به خودم اومدم دیدم تبدیل شدم به یک آد م که هرروز با یک مشت سوال از جانب بیمارش روبرو میشه و از پاسخ دادن بهشون عاجزه . همون موقع بود که کناره گیری کردم . قرار بود پرونده ی بکهیون برای همیشه بسته بشه ، اما وقتی مسئول سابق بیمارستان تورو بهمون پیشنهاد کرد ، خواستیم آخرین تلاشمون رو کرده باشیم .

لوهان : پس بیون بکهیون مرموز داستانش در بیمارستان اینه . تابحال از طریق کیونگسو وارد جریان شدی ؟

کریس : هم آره و هم نه ، از اون طریق بود که بکهیون اعتراف کرد از قبل قاتلش رو میشناسه. ولی کیونگسو هیچ چیز نمیگه . انگار واقعا زندگی این دو شخص جدای از همه . ممکنه کار کردن با بکهیون برات سنگین باشه ، هنوز هم امیدواری ؟

لوهان : برای همینه که الان توی بیمارستانی ام که اسمش آنسیدوراست (نام دیگر پاندورا) . من سالها پیش این جعبه رو بازکردم ، حالا وقتشه امیدوار باشم .

کریس : من به تصمیمت احترام میزارم ، و امیدوارم اگر درموردی به کمک نیاز داشتی بهم اعتماد کنی .

لوهان : راستش درخواستی مبنی بر ملاقات با کیونگسو داشتم .

کریس : اگر بکهیون کارت پستال ها رو بهت داده، بدون از اونها چیزی دستگیرت نمیشه ، پزشک های قبلی هم همین روش رو امتحان کردن . من حتی همون سوالهارو از کیونگسو پرسیدم اما جوابش زیاد خوشایند نبود .

لوهان : نه قصد دارم چیز دیگه ای رو بدونم .

کریس : ولی تو باید دقت کنی. همیشه همه چیز همونی نیست که بنظر میرسه ، سندروم شوالیه ی سفید شخصی که فکر میکنه قهرمانه درواقع خودش مشکلات رو بوجود میاره تا به خودش اثبات کنه که ناجی ه ، هم میتونه بکشه و هم بمیره ، مراقب باش این خیرخواهیت شبیه به سندروم کیونگسو نشه …

لوهان بهمراه دستیارش شیومین وارد بخش مجرمین شد و سمت سلولین شماره پنج رفت . از اتاق های مختلف صداهای ناخوشایندی به گوشش میخورد . جلوی درب اتاق ها دری های میله ای نصب شده بود ، روی هر اتاق شماره هایی نوشته شده بود ، از بیست گرفته تا چهل ، از چهل تا یک . هردو روبروی اتاق شماره ی شش ایستادن شیومین قفل درب میله ای رو باز کرد و لوهان داخل شد و از شیومین خواست که اوندو رو تنها بزاره .

اتاق کاملا سفید بود و جز یک تخت ساده چیز دیگه ای به چشم نمیخورد ، روی تخت شخصی با موهای تیره ی کوتاه نشسته بود ، لوهان جلوتر رفت و روبروش ایستاد . به نگاه سرد و جدیش ، چشمهای درشت و بیروحش خیره شد .

لوهان : دو کیونگسو … من لوهان هستم ، پزشک معالج بیون بکهیون . احتمالا قبلا با پزشک های دیگه ملاقات داشتید آقای دو .

لوهان خیره موند و منتظر کوچیکترین عکس العملی بود ولی وقتی تنها چیزی که دید پلک زدنه دی او بود ادامه داد : دلیل اومدنم به اینجا بخاطر بکهیون نیست بلکه بخاطر خود توئه . شنیدم تو جواب خیلی چیزها رو میدونی ، پس سوالی ازت داشتم . چرا یک انسان باید از تاریکی بترسه ؟

کیونگسو پوزخندی زد : میخوای متفاوت باشی؟ ، مثل بقیه که فکر میکردن متفاوتن . شماها فکر میکنید خیلی باهوشید . با خودت میگی این یک شخص روانیئه و من باید درمانش کنم . بعدش میشی یک قهرمان ؟ حس اینکه یکنفر دیگه عاجز باشه و تو درمقابلش قدرتمند باشی حس خوبیه مگه نه ؟!

لوهان : راستش رو بخوای من قصد درمان کسی رو ندارم ، میتونی هر اسمی که میخوای روش بزاری. من فقط دنبال یک امید میگردم همین . اشتباه انسانها هم همینه ، فکر میکنن یک بیمار روانی حتما باید آدم بکشه یا از زجر کشیدن بقیه لذت ببره و یا خنده های بیمورد کنه ، اما با تحقیقاتی که من انجام دادم فهمیدم هیچ انسان سالمی از لحاظ روانی اصلا وجود نداره .

_ و تحقیقت چی بود که به این نتیجه رسیدی ؟

لوهان : من همیشه از روزهای یکشنبه متنفرم ، مادرم یک مذهبی واقعی بود. این اعتقادش رو هم تا لحظه ی مرگ از دست نداد . همیشه وقتی صدای ناقوس کلیسا رو میشنیدم از ترس به خودم میلرزیدم و وقتی یکبار این موضوع رو به مادرم گفتم واکنش خوبی ازش ندیدم و تا هفته ها جای دستش رو روی گونه ام حس میکردم .

بعد از اون، دیگه هیچ چیز دراین باره نگفتم تا اینکه فهمیدم من  در یک روز یکشنبه، وقتی که میشد صدای ناقوس کلیسا رو شنید، بدنیا اومدم . اون موقع بود که به این نتیجه رسیدم و خواستم یک روانپزشک بشم ، برای همین هم هست که بیشتر موقع ها میرم سراغ دوران بچگی آدمهایی مثل تو .

_ آدم هایی مثل من ؟

لوهان : ترسو … شخصی که هویتش رو پنهان میکنه یا بهتر بگم هویت شخص دیگه ای رو میدزده . دو کیونگسو کسی که ادعا داره بیون بکهیون ه . اشتباه میکنم ؟

_ از اینجا برو بیرون …

لوهان : الان باید برم ملاقات بکهیون ولی دوباره برمیگردم چون هنوز جواب سوالم رو ندادی .

_ و چی باعث شده فکر کنی که من مجبورم جوابت رو بدم ؟

لوهان : مجبور نیستی این یک خواهشه ، در عوضش بهت اجازه میدم بکهیون رو ببینی !

کیونگسو با نگاهی ناباورانه به لوهانی که بهش لبخند میزد خیره شد .

.

.

.

وقتی لوهان کیونگسو رو از دید خودش میدید ، همه تلاشش از روی ناامیدی بود . برعکس چیزی که انتظارش رو داشت نگاه وی اصلا شبیه به مجرم ها نبود و این رو گذاشت بر این دلیل که کیونگسو از لحاظ روانی تعادل نداره . لوهان با دقت کارت پستال هارو میخوند ولی تنها چیزی که ازشون دستگیرش میشد کنجکاوی بکهیون و بیزاری کیونگسو از دنیا بود.

 با گذشت چند روز کار کردن روی پرونده ی بکهیون با خودش فکر کرد که شاید سوال کردن در مورد خانوادش بتونه کمکی بکنه .

در باغ زیر قطرات بارون پاییزی قدم برمیداشت ، بوی خاک ، گل و بوته همه جا پیچیده بود . وقتی جلوتر رفت متوجه شخصی شد که زیر بارون ایستاده و به درختی خیره شده ، پیرهن آبی روشنش نشون میداد که عضو بیمارین ه . نزدیک تر رفت با صدایی آهسته شخص رو از افکاری عمیق بیرون اورد .

لوهان : ایستادن زیر بارون فکر عاقلانه ای نیست . به کدوم بخش تعلق داری ، من همراهیت میکنم .

کای : نمیدونم … فکر میکردم خوابم ولی الان میبینم که بیدارم …

لوهان : شاید فقط خسته ای ، مثل روزهایی که میخوای چشمهات رو ببندی ولی خواب به سراغت نمیاد چون مدام داری فکر میکنی . یکنفر یکدفعه گفت که فکر کردن زیاد باعث ریزش مو میشه .

کای : چرا نباید فکر کرد !

لوهان : خب تو به چی فکر میکنی ؟

کای : هر ساعت به یکچیز ، یک ساعت به ترس هام، یک ساعت دیگه به زندگیم. شاید یک ساعت هم به احساساتم فکر کردم ، تا وقتی که قرص ها تاثیرشون رو بزارن و من فراموش کنم که چرا فکر میکردم ، بعدش دیگه به چیزی فکر نمیکنم .

لوهان : ترسهات اینقدر عمیقن که بهشون فکر میکنی ؟

کای سرش رو به آرومی تکونی داد : میترسم از اتفاقاتی که قراره بیافته از آدمهایی که قراره بشناسم . از آدم هایی که ازشون خبر ندارم مثل همین الان که اونها از من خبر ندارن . ولی خیلی عجیبه که تو برام آشنایی ، من معمولا چهره ها رو فراموش نمیکنم، ولی چطور تورو فراموش کردم ؟

لوهان میخواست بیشتر باهاش صحبت کنه ولی وقتی چند تا پرستار سراسیمه سراغش اومدن و شکایت کردن از اینکه چرا از دستشون فرار کرده لوهان مسیرش رو عوض کرد و سمت ساختمان مرکزی رفت . چند قدم بیشتر برنداشته بود که کای سرش رو برگردوند و بهش لبخند زد .

لوهان سرجاش ایستاد و به فکر فرو رفت . وقتی به حرف های کای فکر کرد فهمید که درمورد بکهیون چقدر اشتباه عمل کرده ، همه ی اونها سعی داشتن از دید خودشون به عنوان یک دکتر ارتباط برقرار کنن بخاطر همین هم هست که هیچوقت نتونستن به بکهیون کمک کنن.

به ساعت نگاهی انداخت و متوجه شد الان وقت ناهاره بیمارهاست ، پس بکهیون باید توی کانتین باشه ؛ سراسیمه سمت کانتین رفت .

.

.

.

کانتین پر بود از بیمارهای مختلفی که هرکدوم گوشه ای پراکنده بودن ، لوهان اطرافش رو نگاه کرد و سعی کرد بکهیون رو پیدا کنه ، یک گوشه ی ساکت درست کنار پنجره بکهیون پشت میز نشسته بود .

از دیدن بکهیون هیجان خاصی سراغش اومد و به آرومی نزدیک تر رفت ، بکهیون از پنجره به بیرون خیره شده بود و ابرهای غمگین بر صورت ظریف و زیباش سایه افکنده بودن .

لوهان : باغ رو دوست داری ؟

÷ باغ ؟! من چیزهای بی ارزش رو دوست ندارم .

لوهان : اوه واقعا ؟ اما فکر میکردم چون زیباست باید ارزشمند باشه .

این جمله ی لوهان باعث شد توجهش جلب بشه ، نگاهش رو از بیرون دزدید و به لوهان خیره شد : از نظر تو چیزهایی که زیباست، ارزشمنده ؟

لوهان : البته که اینطوره ، چیزهای زیبا محدود و کوچیکن ، ممکنه دست آخر از دستشون بدی همین هم باعث میشه ارزشمند بشن .

÷ من فکر میکنم دانه های کاج زیبا هستن یا جملات چاپی روی کارت پستال. اونا خیلی از سوالاتم رو جواب میدن . اونشب دی او هم زیبا بود ، من نمیتونستم چهره اش رو درست ببینم خیلی تاریک بود ، اتفاقی که چند دقیقه بعدش برام افتاد پیشبینی نشده و مبهم بود ، از همین هم میترسیدم ولی نمیدونم چرا خیلی زیبا بود …

لوههان متوجه شد که بکهیون داره کم کم چیزهایی رو که دوست داره بگه رو برای لوهان بازگو میکنه و همینطور اینکه هویتش رو انکار نکرد ، لوهان احساس عجیبی داشت احساس کرد با این حرفها قلبش درد گرفته اما یک دردی که از تجربه کردنش خوشحاله .

لوهان : فکر میکردم از تاریکی میترسی .

÷ شاید نشه گفت ترس واقعی . یه نوع غم ! وقتی کوچکتر بودم موقع بازی قایم با شک همیشه جاهای تاریک قایم میشدم … و تنها کسی که هیچوقت پیدا نمیشد من بودم . ساعتها در تاریکی منتظر مینشسم اما بقیه ی بچه ها از جاهای تاریک میترسیدن برای همین هم همیشه ترک میشدم .

لوهان لبخند تلخی زد وقتی فهمید کریس چقدر در مود ترس بکهیون اشتباه فکر میکرده ، درد و غم بکهیون حقیقا خیلی عمیق ولی غیر قابل درک و کوچیک برای دیگران بود .

لوهان : نیازی نیست دیگه منتظر باشی بکهیون ، چون قول میدم دیگه هیچوقت ترک نشی .

بکهیون متعجب به چشم های قهوه ای لوهان خیره شد ، لوهان لبخند گرمی رو از اعماق قلبش و با تمام عواطف صادقش تحویل بکهیون داد . درنظر بکهیون اون لبخند خیلی زیبا بود ، لوهان همیشه بخاطر شغلش طوری لبخند میزد که انگار براش یک نوع عادته ولی اینبار فرق میکرد … لوهان زیبا بود . بکهیون خیلی ناگهانی به طرف دیگر میز رفت و محکم لوهان رو درآغوش گرفت .

÷ اینروزا قلبم خیلی به درد میاد حس میکنم سالهاست که اسیرم ، انگار چیزی رو از دست دادم که آرزو دارم دوباره ببینمش …

لوهان آروم بلند شد و با احتیاط قفل دستهای بکهیون رو از دور گردنش باز کرد : بکهیون … تو …

حالت بکهیون به شکل بِت و خشک خودش برگشت و از لوهان فاصله گرفت : حالم خوب نیست برمیگرم اتاقم .

اما قبل از اینکه بره لوهان دستش رو گرفت و مانع از رفتنش شد .

لوهان : اگر میخوای عمیقا دوباره این حس رو در خودت ببینی من اینجام . فردا بعد از وقت استراحت میبرمت تا کیونگسو رو ببینی …

لوهان انگشتان سردش رو از آستین بکهیون جدا و کانتین رو ترک کرد .

.

.

.

بکهیون از زیر پیرهن آبی رنگش کارت پستالی که در آخرین دیدار از دی او گرفته بود رو ، دراورد و دوباره خوند :

تپش مبهم قلبی که از دست داده مثل یک راز تا ابد در درونم به خواب میره . شاید به جنون رسیده باشم اما درد روحم خیلی آشکاره ، مثل شبهایی که نمیتونم بخوابم و تنهام . در تنهایی هام فهمیدم که چقدر عاجز و ناتوانم ، من قدرت کمک کردن به کسی رو نداشتم ولی میخوام برای آخرین بار شانسم رو امتحان کنم و اجازه بدم رها شی تا از من نجات پیدا کنی … اجازه بدم خودت باشی ، تو به من وابسته نیستی بکهیون ، و در اونروز که همه چیز تموم شه، ما باید جدا شیم … شاید فقط یک سایه باشم اما تو محکوم به فراموشی نیستی، پس تنها نباش . اجازه نده آخرین حسی که برات باقی میمونه تنهایی و ترس از وهم خودت باشه …

.

.

.

_______________________________________

قسمت بعدی به امید خدا پنجشنبه هفته بعد آپ میشه

دوستانی که در مورد ترتیب فیک ها ازم سوال داشتن، پست بعد درباره پروژه “تیله ها” و “سیاه نامرئی” توضیح میدم

ممنون

The following two tabs change content below.
نوامبر 1997/ هنرجوی رشته نمایش/ بازیگر ، نویسنده و کارگردان تئاتر / فیک های تکمیلی : گلهای کاغذی - مرغ مقلد - شوالیه سفید| Projects: Broken Marbles |Invisible Black | Apo sh

Latest posts by Tetania (see all)