Fanfiction White Knight Ep4

سلام دوستای گلم. برای خوندن قسمت چهارم فیک شوالیه سفید لطفا برید ادامه مطلب

دوستان قبل از اینکه این قسمت رو بخونید ، به اون دسته از عزیزانی که قبلا این فیک رو در asianfanfics دنبال میکردن، باید بگم من هفته گذشته قسمت دو و سه رو در یک پست بصورت یکجا آپ کردم. بنابراین اگه قسمت سه رو نخوندین به پست قبلی سر بزنید.

.

.

.

.

.

قسمت چهارم : انعکاس یک الهه

I drowned silently in this short immortal life, and lost all my hopes that had never exist

کریس : فقط یک کلمه هست که میشه اون رو توصیف کرد “روانی” .

لوهان : خب این همون دلیلی نیست که اینجا نگهش میدارین ؟

کریس : موضوع اینجاست که توی تمام سالهایی که بعنوان یک پزشک روانشناس کار کردم ، هیچ بیماری مثل بیون بکهیون رو نداشتم . حتی نمیشه فهمید اون چند تا بیماری داره ، اون از احساس کردن عاجزه ، حافظه ی خیلی خوبی داره اما خاطرات رو با هم قاطی میکنه ، فکر میکنه شخص دیگه ایه و خودش رو با نام دو کیونگسو معرفی میکنه، ولی کاش مشکل فقط این بود . باید حواست رو جمع کنی ، هیچ دکتری حاضر نیست اون رو معالجه کنه . حتی مسئول بیمارستان هم با انتقال دادنش به “دانورز” موافقت کرده .

لوهان : ولی من امید دارم ، و میخوام بکهیون هم به خودش امیدوار بشه . میخوام کاری کنم که  درمان بشه یا حداقل بهتر بشه .

کریس : تو خیلی غیر حرفه ای برخورد میکنی و این اولین تجربه ی تو در آنِسیدوراست . بهتره بیشتر مراقب باشی . چون من تجربه دارم، تونستم طاقت بیارم. میدونی چه بلایی سر چهار پزشک قبل از من که مسئول بکهیون بودن ، اومد ؟

لوهان : یکسری چیزها شنیدم، ولی مطمئن نیستم که حقیقت دارن یا نه .

کریس : اولین پزشکش بعد از سپری کردن تنها نه ماه با اون دچار بیماری روانی شد ، اون دیگه قادر نبود زمانها رو از هم تشخیص بده و هنوز هم تحت معالجست اگرچه روند خوبی رو در طی درمان پیش گرفته .

پزشک دوم سه ماه تونست تحمل کنه تا به یک شخص پارانوئید تبدیل شد و مدام فکر میکرد شخصی قراره اون رو به قتل برسونه ، خوشبختانه ما زود متوجه این موضوع شدیم و سریعا از بکهیون دورش کردیم .

ولی درمورد پزشک سوم کارها خوب پیش نرفت . ما موقعی متوجه شدیم که اون خودش رو در یکی از اتاق های همین بیمارستان حلق آویز کرد .

دکتر چهارم تصمیم داشت به شیوه ی دیگه ای عمل کنه. پس بجای صحبت کردن با بکهیون از علائم و اشارات یا زبان بدن استفاده میکرد. بعد از چهار ماه استعفا نامه اش رو روی میز کارش پیدا کردیم با نامه ای که درمورد بکهیون نوشته شده بود ؛ طبق اون نامه بود که ما تونستیم برخی از رفتارهای جدید بکهیون رو تشخیص بدیم. اینکه اون مدام زمانها رو عوض میکنه و در پاسخ دادن سختی میکشه. برای همین هم با دکتر چهارم خوب پیش میرفت چون کمتر مجبور بود جواب بده .

لوهان : ولی با اینحال اون استعفا داد ، دلیل اینکارش رو به شما گفت ؟

کریس به بیرون از پنجره خیره شد ، به منظره ی باغ بزرگی که بیمارها آزادانه بدون اینکه بدونن درواقع حبس شدن ، میدویدن و میخندیدن . بعضی هاشون سالها بود که منتظر بودن ، منتظر شخصی که آرزوی دیدارش رو دارن .

نگاهش دوباره سمت لوهان چرخید و با تبسم حزن آلودی پاسخ داد : گفت که وقتی زمانش با بکهیون سپری میشه احساس پوچ بودن میکنه و تمام چیزهایی که تا الان براش شادی آور بودن، دیگه اون شادی خودشون رو ندارن . بلکه این شادی جاش رو داده به یک ترس غیر قابل تحمل ، ترس از اینکه شاید دیگه این خوشی ها پیش نیان و وقتی دچار این ترس میشه شروع میکنه به سوال پرسیدن از خودش . آخر نامه از همه ی ما عذرخواسته بود و از بکهیون خواسته بود بخاطر اینکه نتونسته کمکش کنه ببخشدش .

لوهان : و بعد تو شدی دکتر معالج بکهیون ؟ حتی باوجود اینکه از تمام این اتفاقات خبر داشتی؟!

کریس : من همیشه میخواستم به دیگران کمک کنم و این بیماری بکهیون بود که من رو جذب خودش کرد . مسئول بیمارستان یک دکتر حرفه ای میخواست برای این پرونده . من هم پرونده رو به عهده گرفتم و یک سال تمام با بکهیون بودم ، ولی فکر نمیکردم بخاطر چیزی اینقدر پشیمون بشم .

برخلاف بقیه ی پزشک ها من جدی باهاش برخورد کردم ، از همون اول پوشش دوستانه رو از بین بردم . بنظر میرسید روشم داره جواب میده چون هرروز بکهیون بیشتر صحبت میکرد از گذشته ، از خاطراتش که نمیدونست کی اتفاق افتادن ، به خودم افتخار میکردم و سعی کردم یکم بیشتر خشونت کار رو بالا ببرم تا به نتیجه برسیم . وقتی یک روز سرش فریاد کشیدم …

کریس فنجون قهوه اش رو برداشت و یکسر نوشید ، فنجون رو با تقه ی محکمی روی نعلبکی گذاشت و دستی به صورتش کشید : اونموقع به عمیق ترین ترس هاش پی بردم . اون از تاریکی میترسید و همیشه میخواست توی یک مکان روشن بخوابه ، بعد از شوکی که بهش وارد شد برگشت به دوران بچگی خودش و من با روش های مختلف فهمیدم که یک سوءاستفاده در دوران کودکیش در تاریکی باعث شده بکهیون به این درجه از غم برسه طوری که قلبش کرخ بشه و دیگه نتونه حس کنه .

بعد از اینکه متوجه این موضوع شدم فاصله ای که بین خودم و اون گذاشته بودم از بین رفت و وقتی به خودم اومدم دیدم تبدیل شدم به یک آد م که هرروز با یک مشت سوال از جانب بیمارش روبرو میشه و از پاسخ دادن بهشون عاجزه . همون موقع بود که کناره گیری کردم . قرار بود پرونده ی بکهیون برای همیشه بسته بشه ، اما وقتی مسئول سابق بیمارستان تورو بهمون پیشنهاد کرد ، خواستیم آخرین تلاشمون رو کرده باشیم .

لوهان : پس بیون بکهیون مرموز داستانش در بیمارستان اینه . تابحال از طریق کیونگسو وارد جریان شدی ؟

کریس : هم آره و هم نه ، از اون طریق بود که بکهیون اعتراف کرد از قبل قاتلش رو میشناسه. ولی کیونگسو هیچ چیز نمیگه . انگار واقعا زندگی این دو شخص جدای از همه . ممکنه کار کردن با بکهیون برات سنگین باشه ، هنوز هم امیدواری ؟

لوهان : برای همینه که الان توی بیمارستانی ام که اسمش آنسیدوراست (نام دیگر پاندورا) . من سالها پیش این جعبه رو بازکردم ، حالا وقتشه امیدوار باشم .

کریس : من به تصمیمت احترام میزارم ، و امیدوارم اگر درموردی به کمک نیاز داشتی بهم اعتماد کنی .

لوهان : راستش درخواستی مبنی بر ملاقات با کیونگسو داشتم .

کریس : اگر بکهیون کارت پستال ها رو بهت داده، بدون از اونها چیزی دستگیرت نمیشه ، پزشک های قبلی هم همین روش رو امتحان کردن . من حتی همون سوالهارو از کیونگسو پرسیدم اما جوابش زیاد خوشایند نبود .

لوهان : نه قصد دارم چیز دیگه ای رو بدونم .

کریس : ولی تو باید دقت کنی. همیشه همه چیز همونی نیست که بنظر میرسه ، سندروم شوالیه ی سفید شخصی که فکر میکنه قهرمانه درواقع خودش مشکلات رو بوجود میاره تا به خودش اثبات کنه که ناجی ه ، هم میتونه بکشه و هم بمیره ، مراقب باش این خیرخواهیت شبیه به سندروم کیونگسو نشه …

لوهان بهمراه دستیارش شیومین وارد بخش مجرمین شد و سمت سلولین شماره پنج رفت . از اتاق های مختلف صداهای ناخوشایندی به گوشش میخورد . جلوی درب اتاق ها دری های میله ای نصب شده بود ، روی هر اتاق شماره هایی نوشته شده بود ، از بیست گرفته تا چهل ، از چهل تا یک . هردو روبروی اتاق شماره ی شش ایستادن شیومین قفل درب میله ای رو باز کرد و لوهان داخل شد و از شیومین خواست که اوندو رو تنها بزاره .

اتاق کاملا سفید بود و جز یک تخت ساده چیز دیگه ای به چشم نمیخورد ، روی تخت شخصی با موهای تیره ی کوتاه نشسته بود ، لوهان جلوتر رفت و روبروش ایستاد . به نگاه سرد و جدیش ، چشمهای درشت و بیروحش خیره شد .

لوهان : دو کیونگسو … من لوهان هستم ، پزشک معالج بیون بکهیون . احتمالا قبلا با پزشک های دیگه ملاقات داشتید آقای دو .

لوهان خیره موند و منتظر کوچیکترین عکس العملی بود ولی وقتی تنها چیزی که دید پلک زدنه دی او بود ادامه داد : دلیل اومدنم به اینجا بخاطر بکهیون نیست بلکه بخاطر خود توئه . شنیدم تو جواب خیلی چیزها رو میدونی ، پس سوالی ازت داشتم . چرا یک انسان باید از تاریکی بترسه ؟

کیونگسو پوزخندی زد : میخوای متفاوت باشی؟ ، مثل بقیه که فکر میکردن متفاوتن . شماها فکر میکنید خیلی باهوشید . با خودت میگی این یک شخص روانیئه و من باید درمانش کنم . بعدش میشی یک قهرمان ؟ حس اینکه یکنفر دیگه عاجز باشه و تو درمقابلش قدرتمند باشی حس خوبیه مگه نه ؟!

لوهان : راستش رو بخوای من قصد درمان کسی رو ندارم ، میتونی هر اسمی که میخوای روش بزاری. من فقط دنبال یک امید میگردم همین . اشتباه انسانها هم همینه ، فکر میکنن یک بیمار روانی حتما باید آدم بکشه یا از زجر کشیدن بقیه لذت ببره و یا خنده های بیمورد کنه ، اما با تحقیقاتی که من انجام دادم فهمیدم هیچ انسان سالمی از لحاظ روانی اصلا وجود نداره .

_ و تحقیقت چی بود که به این نتیجه رسیدی ؟

لوهان : من همیشه از روزهای یکشنبه متنفرم ، مادرم یک مذهبی واقعی بود. این اعتقادش رو هم تا لحظه ی مرگ از دست نداد . همیشه وقتی صدای ناقوس کلیسا رو میشنیدم از ترس به خودم میلرزیدم و وقتی یکبار این موضوع رو به مادرم گفتم واکنش خوبی ازش ندیدم و تا هفته ها جای دستش رو روی گونه ام حس میکردم .

بعد از اون، دیگه هیچ چیز دراین باره نگفتم تا اینکه فهمیدم من  در یک روز یکشنبه، وقتی که میشد صدای ناقوس کلیسا رو شنید، بدنیا اومدم . اون موقع بود که به این نتیجه رسیدم و خواستم یک روانپزشک بشم ، برای همین هم هست که بیشتر موقع ها میرم سراغ دوران بچگی آدمهایی مثل تو .

_ آدم هایی مثل من ؟

لوهان : ترسو … شخصی که هویتش رو پنهان میکنه یا بهتر بگم هویت شخص دیگه ای رو میدزده . دو کیونگسو کسی که ادعا داره بیون بکهیون ه . اشتباه میکنم ؟

_ از اینجا برو بیرون …

لوهان : الان باید برم ملاقات بکهیون ولی دوباره برمیگردم چون هنوز جواب سوالم رو ندادی .

_ و چی باعث شده فکر کنی که من مجبورم جوابت رو بدم ؟

لوهان : مجبور نیستی این یک خواهشه ، در عوضش بهت اجازه میدم بکهیون رو ببینی !

کیونگسو با نگاهی ناباورانه به لوهانی که بهش لبخند میزد خیره شد .

.

.

.

وقتی لوهان کیونگسو رو از دید خودش میدید ، همه تلاشش از روی ناامیدی بود . برعکس چیزی که انتظارش رو داشت نگاه وی اصلا شبیه به مجرم ها نبود و این رو گذاشت بر این دلیل که کیونگسو از لحاظ روانی تعادل نداره . لوهان با دقت کارت پستال هارو میخوند ولی تنها چیزی که ازشون دستگیرش میشد کنجکاوی بکهیون و بیزاری کیونگسو از دنیا بود.

 با گذشت چند روز کار کردن روی پرونده ی بکهیون با خودش فکر کرد که شاید سوال کردن در مورد خانوادش بتونه کمکی بکنه .

در باغ زیر قطرات بارون پاییزی قدم برمیداشت ، بوی خاک ، گل و بوته همه جا پیچیده بود . وقتی جلوتر رفت متوجه شخصی شد که زیر بارون ایستاده و به درختی خیره شده ، پیرهن آبی روشنش نشون میداد که عضو بیمارین ه . نزدیک تر رفت با صدایی آهسته شخص رو از افکاری عمیق بیرون اورد .

لوهان : ایستادن زیر بارون فکر عاقلانه ای نیست . به کدوم بخش تعلق داری ، من همراهیت میکنم .

کای : نمیدونم … فکر میکردم خوابم ولی الان میبینم که بیدارم …

لوهان : شاید فقط خسته ای ، مثل روزهایی که میخوای چشمهات رو ببندی ولی خواب به سراغت نمیاد چون مدام داری فکر میکنی . یکنفر یکدفعه گفت که فکر کردن زیاد باعث ریزش مو میشه .

کای : چرا نباید فکر کرد !

لوهان : خب تو به چی فکر میکنی ؟

کای : هر ساعت به یکچیز ، یک ساعت به ترس هام، یک ساعت دیگه به زندگیم. شاید یک ساعت هم به احساساتم فکر کردم ، تا وقتی که قرص ها تاثیرشون رو بزارن و من فراموش کنم که چرا فکر میکردم ، بعدش دیگه به چیزی فکر نمیکنم .

لوهان : ترسهات اینقدر عمیقن که بهشون فکر میکنی ؟

کای سرش رو به آرومی تکونی داد : میترسم از اتفاقاتی که قراره بیافته از آدمهایی که قراره بشناسم . از آدم هایی که ازشون خبر ندارم مثل همین الان که اونها از من خبر ندارن . ولی خیلی عجیبه که تو برام آشنایی ، من معمولا چهره ها رو فراموش نمیکنم، ولی چطور تورو فراموش کردم ؟

لوهان میخواست بیشتر باهاش صحبت کنه ولی وقتی چند تا پرستار سراسیمه سراغش اومدن و شکایت کردن از اینکه چرا از دستشون فرار کرده لوهان مسیرش رو عوض کرد و سمت ساختمان مرکزی رفت . چند قدم بیشتر برنداشته بود که کای سرش رو برگردوند و بهش لبخند زد .

لوهان سرجاش ایستاد و به فکر فرو رفت . وقتی به حرف های کای فکر کرد فهمید که درمورد بکهیون چقدر اشتباه عمل کرده ، همه ی اونها سعی داشتن از دید خودشون به عنوان یک دکتر ارتباط برقرار کنن بخاطر همین هم هست که هیچوقت نتونستن به بکهیون کمک کنن.

به ساعت نگاهی انداخت و متوجه شد الان وقت ناهاره بیمارهاست ، پس بکهیون باید توی کانتین باشه ؛ سراسیمه سمت کانتین رفت .

.

.

.

کانتین پر بود از بیمارهای مختلفی که هرکدوم گوشه ای پراکنده بودن ، لوهان اطرافش رو نگاه کرد و سعی کرد بکهیون رو پیدا کنه ، یک گوشه ی ساکت درست کنار پنجره بکهیون پشت میز نشسته بود .

از دیدن بکهیون هیجان خاصی سراغش اومد و به آرومی نزدیک تر رفت ، بکهیون از پنجره به بیرون خیره شده بود و ابرهای غمگین بر صورت ظریف و زیباش سایه افکنده بودن .

لوهان : باغ رو دوست داری ؟

÷ باغ ؟! من چیزهای بی ارزش رو دوست ندارم .

لوهان : اوه واقعا ؟ اما فکر میکردم چون زیباست باید ارزشمند باشه .

این جمله ی لوهان باعث شد توجهش جلب بشه ، نگاهش رو از بیرون دزدید و به لوهان خیره شد : از نظر تو چیزهایی که زیباست، ارزشمنده ؟

لوهان : البته که اینطوره ، چیزهای زیبا محدود و کوچیکن ، ممکنه دست آخر از دستشون بدی همین هم باعث میشه ارزشمند بشن .

÷ من فکر میکنم دانه های کاج زیبا هستن یا جملات چاپی روی کارت پستال. اونا خیلی از سوالاتم رو جواب میدن . اونشب دی او هم زیبا بود ، من نمیتونستم چهره اش رو درست ببینم خیلی تاریک بود ، اتفاقی که چند دقیقه بعدش برام افتاد پیشبینی نشده و مبهم بود ، از همین هم میترسیدم ولی نمیدونم چرا خیلی زیبا بود …

لوههان متوجه شد که بکهیون داره کم کم چیزهایی رو که دوست داره بگه رو برای لوهان بازگو میکنه و همینطور اینکه هویتش رو انکار نکرد ، لوهان احساس عجیبی داشت احساس کرد با این حرفها قلبش درد گرفته اما یک دردی که از تجربه کردنش خوشحاله .

لوهان : فکر میکردم از تاریکی میترسی .

÷ شاید نشه گفت ترس واقعی . یه نوع غم ! وقتی کوچکتر بودم موقع بازی قایم با شک همیشه جاهای تاریک قایم میشدم … و تنها کسی که هیچوقت پیدا نمیشد من بودم . ساعتها در تاریکی منتظر مینشسم اما بقیه ی بچه ها از جاهای تاریک میترسیدن برای همین هم همیشه ترک میشدم .

لوهان لبخند تلخی زد وقتی فهمید کریس چقدر در مود ترس بکهیون اشتباه فکر میکرده ، درد و غم بکهیون حقیقا خیلی عمیق ولی غیر قابل درک و کوچیک برای دیگران بود .

لوهان : نیازی نیست دیگه منتظر باشی بکهیون ، چون قول میدم دیگه هیچوقت ترک نشی .

بکهیون متعجب به چشم های قهوه ای لوهان خیره شد ، لوهان لبخند گرمی رو از اعماق قلبش و با تمام عواطف صادقش تحویل بکهیون داد . درنظر بکهیون اون لبخند خیلی زیبا بود ، لوهان همیشه بخاطر شغلش طوری لبخند میزد که انگار براش یک نوع عادته ولی اینبار فرق میکرد … لوهان زیبا بود . بکهیون خیلی ناگهانی به طرف دیگر میز رفت و محکم لوهان رو درآغوش گرفت .

÷ اینروزا قلبم خیلی به درد میاد حس میکنم سالهاست که اسیرم ، انگار چیزی رو از دست دادم که آرزو دارم دوباره ببینمش …

لوهان آروم بلند شد و با احتیاط قفل دستهای بکهیون رو از دور گردنش باز کرد : بکهیون … تو …

حالت بکهیون به شکل بِت و خشک خودش برگشت و از لوهان فاصله گرفت : حالم خوب نیست برمیگرم اتاقم .

اما قبل از اینکه بره لوهان دستش رو گرفت و مانع از رفتنش شد .

لوهان : اگر میخوای عمیقا دوباره این حس رو در خودت ببینی من اینجام . فردا بعد از وقت استراحت میبرمت تا کیونگسو رو ببینی …

لوهان انگشتان سردش رو از آستین بکهیون جدا و کانتین رو ترک کرد .

.

.

.

بکهیون از زیر پیرهن آبی رنگش کارت پستالی که در آخرین دیدار از دی او گرفته بود رو ، دراورد و دوباره خوند :

تپش مبهم قلبی که از دست داده مثل یک راز تا ابد در درونم به خواب میره . شاید به جنون رسیده باشم اما درد روحم خیلی آشکاره ، مثل شبهایی که نمیتونم بخوابم و تنهام . در تنهایی هام فهمیدم که چقدر عاجز و ناتوانم ، من قدرت کمک کردن به کسی رو نداشتم ولی میخوام برای آخرین بار شانسم رو امتحان کنم و اجازه بدم رها شی تا از من نجات پیدا کنی … اجازه بدم خودت باشی ، تو به من وابسته نیستی بکهیون ، و در اونروز که همه چیز تموم شه، ما باید جدا شیم … شاید فقط یک سایه باشم اما تو محکوم به فراموشی نیستی، پس تنها نباش . اجازه نده آخرین حسی که برات باقی میمونه تنهایی و ترس از وهم خودت باشه …

.

.

.

_______________________________________

قسمت بعدی به امید خدا پنجشنبه هفته بعد آپ میشه

دوستانی که در مورد ترتیب فیک ها ازم سوال داشتن، پست بعد درباره پروژه “تیله ها” و “سیاه نامرئی” توضیح میدم

ممنون

Print Friendly

18 Responses

  1. جایی که بک نشسته بودو لو رفت کنارش …اشک تو چشام جمع شدتو اون لحظه و یاده گل هایه کاغذی افتادم به شدت
    حرفاشون…این لوهان ..و این بک …این داستان ..با لوهانو بکه گلهایه کاغذی….
    وجوده کیونگ سو و کای و کریس …انگار تکرار ه ولی همه چی متفاوته ….
    واقعا بی نظیره ..

  2. من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم!حس میکنم فیک شوالیه سفید حتما یه ربطی به گل های کاغذی داره!در عین حال به هم نزدیکن و از هم دور!من خیلی مشتاقم تا بدونم که در اینده چه اتفاقی میفته،ممنون برای داستان فوق العاده زیباتون

  3. جمله هایی که بین لو و بک ردوبدل شد حمله های گل های کاغذی ان.یه دفعه ای بغضم گرفت.حس بدی بهم دست داد.نمیدونم چرا.خیلی تلخه

  4. چرا وقتی دارم این فیک رو می خونم حس گل های کاغذی برام زنده میشه؟ اون حا بکهیون همیشه مثبت اندیش بود و همیشه نیمه پر لوان رو می دید ولی این بکهیون نیمه خالی رو می بینه!
    اومدن کای و داشتم شخصیتی مثل قبل هم داره این حس رو بیشتر تقویت می کنه برام امیدوارم تو این یکی بکی حداقل به پایان خوش برسه به خاطر این که دفعه پیش گلی به خاطرش کریه کردم
    خیلی خوب بود ممنون

  5. خیلی به گلهای کاغذی شبیهه. فضاش، کاراکتراش، حتی بیمارستانش. انگار فقط زاویه ی داستان عوض شده و کیونگسو اضافه شده. حتی کاراکتر کای هم مثل، همون جونگین، یا کای توی گلهای کاغذیه. وقتی میخونمش تپش قلب عجیبی میگیرم. اینکه مغزم مدام تلاش میکنه که اتفاقات و حلاجی کنه، باعث میشه بیشتر گیج بشم.
    خیلی خوب بود. مرسی. خسته نباشی.
    داستانت و خیلی دوس دارم، خیلی.
    فایتینگ

  6. من خواننده جدیدمم?چرا زودتر ندیدمش?هرچند جای حساسش نازه داره شروع میشه?
    عااالیهههههه با اینکه زوج بکسو یا بکهان دوس ندارم ولی اینقد عالی نوشته شده که عاشقش شدم?
    ممنووون❤

  7. پایان این قسمت بدنم یخ کرده بود و بشدت منتظر ادامه هستم تا ببینم قراره به کجا ختم بشه این ماجراها
    این خیلی جالبه که میتونی اینقدر عجیب و متنوع از ذهنیت های مختلف بنویسی. کمتر نویسنده ای رو دیدم که اینطور به این زیبایی بتونه شخصیت پردازی کنه. منظورم از نویسنده ، نویسنده های حرفه ای و واقعیه. من هیچوقت جسارت نمیکنم تو رو با نویسنده های فیک مقایسه کنم چون اصلا همتا نداری.
    مثلا یکی از نویسنده هایی که خیلی به داشتن کاراکترهای زیاد مشهوره تولستوی هست. ولی با خوندن کتابای تولستوی هم میبینم بعضی کاراکترا واسم قابل درک نیستن و یه گوشه باقی می مونن. تازه کاراکترهای تولستوی خب معمولا آدم های نرمال هستن ولی تو همه کاراکترهات خاص و متفاوتن

    راستی من با نظر mar mar کاملا موافقم. فضای بیمارستان روانی و آدمهاش رو واقعی تر و زیباتر از هر فیلم و کتابی به تصویر میکشی
    بعضی وقتا فکر میکنم تو باید روانشناس میشدی ولی بعدش سریع منصرف میشم چون میبینم جامعه ادبیات و هنر به انسان ارزشمندی مثل تو خیلی نیاز داره
    اگرچه تو این سایت به اندازه لیاقتت حمایت نمیشی ولی اینو بدون تو کشورهای اروپایی که مهد هنر هستن آدمایی مثل تو رو میذارن رو سرشون
    تو ایران ما متاسفانه نوشته های آبکی و کلیشه ای بیشتر طرفدار داره. هیچوقت فراموش نکن که تو خاص هستی و خاص مینویسی و تاریخ و تجربه ثابت کرده که عوام از درک چیزای خاص عاجزن
    پس لطفا همیشه به کارت ادامه بده

  8. سلام عزیزم smile
    میدونی من باز دوباره محو دیالوگایی که بین لوهان وکای و بکی و دی او رد وبدل میشد شدم تو گل های کاغذی هم یه حس مشابه همین به آدم دست میداد اینکه همه ی آدمایی که بهشون میگیم بیمار یه چیزی رو گم کردن… حضورشون تو بیمارستان به نظر من صرفا به خاطر به دست آوردن دوباره ی گم شدشونه و حقیقت اینه که کسایی که میتونن بهشون کمک کنن خیلی کمن اونقدر که اونا به ادامه ی زندگی با حس نبود یه چیز مهم محکوم میشن… احساسات ناشیانه ی بکهیون خیلی زیباست اینکه همه ی آدما بتونن انقدر راحت و درعین حال عمیق حرف بزنن به نظرم یه دنیای نسبتا قشنگو تشکیل میده ولی باید اینو درنظر گرفت که تعداد آدمایی که عمیق به مسائل فکر میکنن خیلی کمه !
    میدونی دنیای آدمای توی بیمارستانت برام خیلی جالبه هم تو گل های کاغذی هم اینجا …
    اونقدر که یکی از دلایل جدی تر شدن علاقم به روانشناسی خوندن گل های کاغذی بود هرچند که یکی از قشنگ ترین آرزوهای بچگیم محسوب میشه ولی خوب گل های کاغذیت بهم یادآوری کرد که بهش جدی تر فکر کنم و این فیکتم دوباره داره بهم تلنگر میزنه !
    خیلی حرف زدم فک کنم!
    خلاصه باید بگم که خیلی لذت بخشه لحظه هایی که تو عمق داستانات غرق میشم smile
    متشکر
    موفق باشی
    لحظه هات رنگی smile

  9. خیلی منو یاد گل های کاغذی میندازه
    مخصوصا اون صحنه ای که بکهیون پشت پنجره بود و لوهان رفت پیشش…و همینطور کای…
    اون قسمتی که درمورد عمیق بودن درد بکهیون اما کوچک و غیرقابل درک بودن برای دیگران نوشته بودی خیلی متاثرم کرد…چون با تک تک سلول های وجودم حس و تجربه ش کردم…خیلی دردناکه که دردی که زندگیت رو ازت گرفته برای دیگران حتی قابل تامل هم نباشه و کوچک باشه…
    حس فضای خشک و روتین و سرد بیمارستان هم خیلی خوب بهم منتقل شد…
    مثل همیشه با خوندن هر کلمه ش به فکر فرو رفتم و توش غرق شدم :”)
    خیلی دوسش دارم♥

  10. همه چیز در مورد نوشته های شما عالی و بی نقصه
    همیشه متعجب میشم این که چطور شخصیت ها رو با توجه به موقعیتی که هستن انقدر کامل و بدون کم و کاستی مینویسین
    یه بیمار روانی رو،خیلی واقعی تر از هر فیلم و رمانی و یک دکتر روانپزشک رو درست عین یه دکتر روانپزشک مینویسین
    حتی افکارشون حتی حرف زدن و هر حرکت کوچیکی که انجام میدن،اینها همه درست مثل چیزی که باید باشن هستن و من کمتر جایی به این شدت واقعی حسش کردم!
    در مورد کارت پستال اخر فکر میکنم هر دو بهم نیازمندن
    اینکه جدا شن رهایی نمیاره،شاید دلیل اسارت جسمی الان بخاطر این باشه که هر دو سهمی داشتن توی این اتفاق اما جدایی شون روحشون رو گرفتار میکنه.
    شاید هم اصلا جدایی به یه منظور دیگه گفته شده باشه..به هر حال تتانیا کسیه که همیشه ادمو شگفت زده میکنه!
    ممنونم دوست خوبم
    که برای ما مینویسی
    و میگذاری انقدر غرق لذت بشیم
    خسته نباشی
    و با ارزوی بهترین ها

  11. هورااا مرسی عزیزم من واقعا از فیک های غمگین و سد اند خوشم نمی یومد اما واقعا خوشحالم که تصمیم درستی گرفتم و سد و از فیکای تو استارت زدم گلم فضای فیکت منو یاد گلهای کاغذی میندازه
    تا اخرش حمایتت میکنم و خیلی خیلی دوستت دارم
    منتظر فصل بعد بخشش هم هستم

  12. داستان خیلی منو یاد گل های کاغذی میندازه شباهت های جالبی بینشون هست کای ای ک مثل اینکه دوباره چیزهای فراتر و بیشتری میدونه لوهان که دوباهر در نقش یک روانپزشک اومده و بکهیونی که تحت درمانه ولی در عین حال تفاوت های خیلی قشنگی دارن شاید فضای داستان در دید اولیه تکراری به نظر بیادولی بعدش کم کم که بیشتر خونده بشه زیبایی های خودش رو نشون میده مشتاقانه منتظر ادامه هستم خیلی ممنونم ازتون بابت فیک عالی تون

    • اینکه متوجه شباهت ها در عین تفاوت شون هستین منو خوشحال میکنه
      قطعا از این کار هدفی دارم چون درست در روز یک ساله شدن گلهای کاغذی این داستان پابلیش شد
      به امید خدا در چپتر ویژه هدف رو مطرح میکنم که البته ممکنه خودتون با خوندن فیک درک کنید

      من از شما ممنونم ♥☻

  13. وای عالی بود … هرقسمت بهتر از قبلی باید برم دوباره از اول بخونمشsmile)))
    مشتاقانه منتظر بقیش هستم؛)
    موفق باشی دوست عزیزم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *