Fanfiction White Knight Ep5

لوهان واقعا میخواست به بکهیون کمک کنه برای همین هم تمام تلاشش رو کرد که برگه ی قانونی بخاطر ملاقات بکهیون و کیونگسو رو دریافت کنه ، وقتی بالاخره اداره ی درمانی روانی با این دیدار موافقت کرد برای لوهان شرط براین گذاشته شد که در صورت بروز هرگونه بی نظمی و آسیبی وی باید مسئولیتش رو بپذیره.

سمت باغ بزرگ بیمارستان قدم برداشت تا بتونه این خبر رو به گوش بکهیون برسونه . لاله ها و شکوفه های درخشان در باد تکونی میخوردن و رایحه ی دل انگیزی در هوا میپیچید ، بین گلهای پژمرده ی رز بکهیون نشسته و درخودش پیچیده بود .

نسیم خنک تارهای روشن اما سیاه رو از روی چشم هاش جابجا میکرد و مانع دیدش برای نگاه کردن به بیمار های دیگه میشد .

لوهان : بکهیون …

بکهیون برگشت و گردنش رو کج کرد : اینو ببین ، از بین درختها پیداش کردم . یجایی بود که هیچکس رو نمیشد دید ، هیچکس هم منو نمیدید … درست مثل بازی قایم با شک .

لوهان به دونه ی کج و کوله ی کاج که دست بکهیون بود خیره شد .

_ قشنگه مگه نه ؟

لوهان : آره ، قشنگه …

_ درست مثل تو . میدونی قبل از اینکه بیام اینجا همش دونه های کاج جمع میکردم چون وقتی مادرم مرد هیچ جایی رو نداشتم برم ، نمیدونستم باید چیکار کنم با یک عالمه سوال توی ذهنم تنها و طرد شده بودم ، اون روزها خیلی میترسیدم . یک روز دوباره دی او رو دیدم ، البته از دور … اون گفت یه عالمه دونه ی کاج میخواد . من نمیدونستم چرا به اونها نیاز داشت ولی من جمعشون کردم وقتی اونها رو به شیرینی فروش دادم اون هم به من چیزهایی رو که مشتری هاش نمیتونستن بخورن رو به من میداد و میگفت که برای تزئینات کاج هارو میخواد . من عاشق شیرینی ام ، همیشه از بوی وانیل و شکر خوشم میاد .

لوهان : اوه اینکه عالیه … میخوای دفعه ی بعد که همو دیدیم برات شیرینی بیارم ؟

_ اینکارو میکنی ؟ اینجا … اینجا زیاد چیزهای خوبی نداره، منو میترسونه . طوری که بقیه نگام میکنن یا مدام ازم سوال میپرسن . اذیتم میکنه ، درست عین مرگ …

لوهان نگاه معنا داری به بکهیون کرد و کنارش نشست : چیکار میتونم برات بکنم بکهیون ، کاری که فقط من بتونم !

بکهیون سرش رو پایین انداخت و بغض کرد .

لوهان : من فقط میخوام کمکت کنم …

_ پس کمکم کن ، چون هیچکس دیگه ای اینکارو برام نمیکنه … من یک ناجی نمیخوام فقط میخوام درک کنم … میخوام بیاد بیارم که کی هستم .

لوهان ایستاد و دستش رو سمتش دراز کرد : میتونی با من بیای ؟

بکهیون آستین روپوش لوهان رو سفت چسبیده بود و میترسید از اینکه توی راهروی باریک و خلوت گم بشه ، هرچقدر میرفتن باز انتهای مسیر نامرئی بود انگار اصلا پایانی وجود نداشت ، مثل تونل زمان یا شاید هم تونلی که درش زمان وجود نداره .

راهروهای سفید پشت سر هم طی شد ، از بین در های میله ای گذشتن تا روبروی شماره ی شش ایستادن ، لوهان نفس عمیقی کشید و در زد . وقتی در باز شد شیومین به همراه جونمیون از اتاق بیرون اومدن .

شیومین : تازه قرص هاش رو خورده ممکنه کمی گیج شده باشه .

لوهان با تاکید خفیفی بهمراه بکهیون داخل شد ، کیونگسو مثل همیشه روی تختش نشسته بود مشغول نوشتن چیزی در کاغذ های پراکنده اطرافش بود . سرش روبالا گرفت و با چشم های سیاه و گونه هایی گود رفته به بکهیون خیره شد .

لوهان : من آدمی ام که سر قول هاش میمونه .

_ پس میخوای بدونی ترس از تاریکی چه زمانی پیش میاد ؟

لوهان : نه . نظرم عوض شد … جواب قبلی رو خودم فهمیدم ، میخوام که تو ازم یک سوال بپرسی .

بکهیون با تعجب به لوهان خیره شده بود و منتظر سوال کیونگسو بود .

لوهان : تو آزادی که بپرسی ولی منم آزادم که هر جوابی رو که خواستم بدم ، دروغ یا راستش به خودت بستگی داره .

کیونگسو پوزخندی زد و چونه اش رو به دست گرفت : سوال من یک معماست … مثل پایان یافتن یک دیالوگ نمایشی که مدام در ذهنت تکرار میشه ، یک نقل قول چاپی روی کارت پستال ، من اون رو ننوشتم فقط نقل کردم از یک زمان به یک زمان متفاوت . این اگر اولین نوشتم باشه آخرین کدومه ؟

لوهان : فکر میکردم سوالها برات بیمعنا هستن و فقط به جواب دادن علاقه داری !

بکهیون: این سوال رو من پرسیدم .

لوهان : چه موقع ؟

بکهیون: توی خوابم ، ولی نمیدونم از کی پرسیدم .

لوهان : بسیار خب من بهتون فرصت میدم تا صحبت کنید ولی یادتون نره که زمانتون کمه .

بعد از تموم کردن جمله اش ، لبخندی حاکی از نگرانی تحویل بکهیون داد و از اتاق خارج شد .

_ شکنجه ی سفید … سفید رنگ محدودیه . میخوان بهم ثابت کنن که من در اسارتشونم مثل یک پرنده ی تو قفس . اوها بهم قرص هایی رو میدن که باعث بشه سایه های سیاه روی این چهاردیواری لعنتی ببینم . وقتی فهمیدم اینطوره که دیر شده بود . اونها منو اسیر کردن ولی از وقتی که بخاطر دارم دیگه قرص هام رو نمیخورم .

بکهیون: با اونها چیکار میکنی ؟

_ بین لبهام و دندونم نگهشون میدارم و وقتی پرستارها بیرون رفتن ، زیر تشک تختم مخفیشون میکنم . وقتی برای عوض کردن روتختیم میان بین کاغذ هام پنهانشون میکنم و وانمود میکنم دارم چیزی مینویسم . تو این دنیا فقط باید پنهان شد … میخوای ببینیشون ؟

بکهیون با هیجان سمت تخت رفت ، کیونگسو تشک سفید رو برداشت . روی میله های آهنی تخت قرص های بزرگ و کوچیک با رنگ های مختلف به چشم میخورد ، بعضی هاشون خشک و فرسوده شده بودن ولی بعضی هاشون هنوز هم مثل یک قرص بودن .

بکهیون: چقدر مروارید !

کیونگسو به بکهیون نگاهی انداخت و از روی تاسف سری تکون داد .

بکهیون: راستی برات یه هدیه اوردم .

دانه ی کاج رو سمت کیونگسو گرفت و لبخند زد ، کیونگسو نگاه طولانی ای به کاج کرد و ابروانش درهم گره خورد : همیشه تحسینت میکردم ، بخاطر انتخابت توی دونه ها ، همیشه بی نقص و زیبا ولی این … این انگار خراب شده .

بکهیون: یک سمتش کاملا خوش فرم و عادیه ولی سمت دیگش کج و کوله و یا حتی شکسته شده . مثل دو دنیای کاملا متفاوت از هم ، تضاد ولی در عین حال یکی بودن و تکامل … مهم اینه که بخوای کدوم سمتش رو ببینی .

_ پس اینطور فکر میکنی . میدونی چرا من اینجام ؟

بکهیون: بخاطر نمیارم …

_ من فکر میکردم یک نجات دهنده ام . به زنها میگفتم که بهشون خیانت شده و گاهی هم خودم عدالت رو برقرار میکردم ، دستم به خون آلوده بود و من فکر میکردم آدم پاکی ام چون من بیون بکهیون ام نه دو کیونگسو . نمیخواستم دیگه از تاریکی بترسم برای همین خودم رو قوی نشون دادم درست مثل یک قهرمان . اما این اواخر دو اشتباه بزرگ کردم . به زنی گفتم مورد خیانت قرار گرفته که خودش سالها خیانت میکرد ، اولش با خودم سکوت این زن رو تحسین کردم درست مثل پونزده سال پیش ؛ مهم نیست عواطفم چی از من میخوان ، باید میدونستم نمیشه اعتماد کرد ، اونها فقط ازت سوءاستفاده میکنن با اینحال بهشون علاقمند میشی . گاهی آرزو میکنم تمام این سالها دروغ باشه و تو علاقمند به آدمهای اشتباه نشی ولی حقیقت رو نمیشه تغییر داد پس بجای عذاب کشیدن و فراموش کردن از کنار همشون با یک تلخ خند میگذرم . چون این تنها کاری ه که میتونم انجام بدم …

ولی قبلش ، قبل از اینکه به قولم وفادار باشم باید اشتباه دومم رو جبران میکردم . من تورو فراموش کرده بودم ، انگار ذهنم باهام بازی میکنه من حتی نمیدونم چندوقه که اینجام . وقتی بخاطر آوردمت … میخو..میخواس..تم هویتت رو … بهت برگردونم اما نمیدونستم که تو … نمیدونستم که میارنت اینجا ، میخوام از اینجا بری چون حتی نمیدونم چرا اینجا نگاهت داشتن ، نمیخوام که دیگه اسیر باش ، تو باید آزاد باشی و اینجا یه زندان برای آدمهایی مثل من و توعه …

بکهیون: آدمهایی مثل ما ؟

_ آدمهای ترسو … اونهایی که خودشون رو انکار کردن … اونایی که خودشون رو فراموش کردن . فقط ازت میخوام بهم اعتماد کنی اینبار واقعا نجاتت میدم .

بکهیون میخواست چیزی بگه اما نمیدونست چطور باید بیان کنه ، پس دونه ی کاج رو به آرومی از دستش گرفت و زمزمه کرد : تا اونروز اینرو پیش خودم نگه میدارم .

.

.

.

روزها میگذشتن و دیدار بکهیون با کیونگسو ادامه داشت ، کیونگسو راجع به شعبده باز ها و حقه هاشون به بکهیون میگفت و بکهیون از چیزهای عجیبی که این اواخر قلبش رو بدرد میاره . کیونگسو متوجه تغییرات کوچیک در رفتار بکهیون شده بود و باعث میشد روزبه روز بیشتر از اونجا متنفر بشه .

در این حین مداوای بکهیون ادامه داشت اما لوهان نه بعنوان یک دکتر معالج بلکه بعنوان یک شخص خاص با بکهیون رفتار میکرد .

_ دارم به این فکر میکنم که توی ملاقات بعدیمون یه کاری کنم از اینجا فرار کنی ، وقتی لوهان در اتاق رو زد جونمیون وسایلش روی میز فلزی رو رها میکنه تا در رو برای شما باز کنه همون موقع که قفل باز شد من با یه چیزی بهشون حمله میکنم ، تو از فرصت استفاده کن و فرار کن …

وقتی دید بکهیون به حرفهاش گوش نمیده و به کاج خیره شده دستش رو گرفت : خیلی به اینیکی علاقمند شدی …

بکهیون: شاید فکر خوبی نباشه ، چطور میشه فرار کرد … اصلا ممکن نیست .

_ باید شانست رو امتحان کنی . خودت گفتی که بستگی داره بخوای کدوم قسمت رو ببینی ، خب تو هم قسمت زیبا و بی نقص کاج رو ببین . چیزی که حقیقت ه .

بکهیون: ولی من قسمتی که شکسته رو بیشتر دوست دارم ، با اینکه زیباست ولی بخاطر شکستگی هاش قلبم بدرد میاد … فکر کنم ناراحتم …

_ تو هیچوقت اینطوری نبودی . دیگه نمیتونم درکت کنم انگار داری به یک شکل دیگه صحبت میکنی . تو چت شده ؟

بکهیون: “بجای عذاب کشیدن و فراموش کردن از کنار همشون با یک تلخ خند میگذرم . چون این تنها کاری ه که میتونم انجام بدم .” ولی شاید من نخوام فراموش کنم ، من میخوام این ناراحتیو احساس کنم چون خیلی بهتر از احساس نکردن یا ترسیدن ه . میخوام با ترسم روبرو بشم و در آغوش بگیرمش ، این مکان نیست که من رو اسیر کرده ، همه ی ما درواقع به نوعی اسیرم و این تویی که من رو در روح خودت حبس کردی …

_ اونها باهات چیکار کردن ؟

بکهیون: لوهان باور داره تو یک ناجی نیستی فقط یک قاتلی …

کیونگسو با ناباوری به بکهیون نگاه میکرد و بکهیون زیر سنگینی نگاهش سرش رو پایین انداخته بود .

.

.

.

لوهان : پس بکهیون در قبال دونه های کاج به شما کارت پستال هارو میداد ، هیچوقت ازش نپرسیدین برای چی این همه کاج رو میخواد ؟

× وقتی ازش میپرسیدیم میگفت برای یک اثر برجسته ی هنری ازش استفاده میکنه . یکروز یکی از مشتری های خیلی خوبمون دستمال کاغذی ای رو بهم نشون داد که روش درمورد مگس چیزی نوشته شده بود ، گفت که از نوشته خیلی خوشش اومده و بنظرش جالبه . بعد چند روز بکهیون رو دیدم که روی بخار شیشه همین جملات رو مینوشت ، ازش خواستم که چند تا از جملاتش رو بصورت نمونه توی کارت بنویسه. بهم گفت که به یک عالمه کاج نیاز داره ، منم گفتم یجوری واسش جور میکنم . که فرداش اون پسر بیخانمان ه ، کیونگسو رو میگم ، برام یکسری کاج آورد . خب چرخه ی ما هم همینطور گذشت تا اینکه فهمیدم قاتل زنجیره ای بوده و تعادل روحی نداشته . از چشمهای درشت و خشکش باید میفهمیدم ولی چه میشد کرد .

لوهان : اولین جملش ، همونی که روی دستمال نوشته شده بود چی بود ؟

× اتفاقا اینو خیلی خوب یادمه: مگس های معمولی هروقت تکبال میشن سعی میکنن دوباره پرواز کنن و راه میرن ولی لوسیلیا ها میدونن دیگه امیدی در پرواز نیست پس توی ماز جهان ثابت می ایستن . چون مگسی که پرواز نکنه ، راهش رو تا ابد گم کرده .

لوهان به جملات کمی فکر کرد و لبخند زد : یکی از کیک های میوه ایتون که روش طرح گل بنفش داره رو میخرم .

.

.

.

.

در همون روز بارونی بکهیون غیبش زده بود و لوهان میتونست حدس بزنه که کجاست ، بدون توجه به بارون شدیدی که میبارید سراسیمه به باغ رفت . به قسمتی مخفی از باغ نزدیک به  درختی که هیچکس قادر به دیدنش نبود . یک مکان مناسب برای نگهداری خاطرات از دست رفته ی دو روانی .

لوهان دستش رو روی جعبه ی کاغذی دردستش گذاشته بود تا خیس نشه ، وقتی سایه ی شخصی رو دید ایستاد .

لوهان : ک..کای ؟

کای سمت لوهان برگشت و لبخندی زد .

لوهان : فکر کنم به بارون علاقه ی خاصی داره .

کای : مگه تو از بارون خوشت نمیاد ؟

لوهان : درسته بارون رو دوست دارم چون آسمون خاکستریش چشمهام رو اذیت نمیکنه . ولی تو اینجا چیکار میکنی ؟

کای : خودمم نمیدونم فکر کنم تاثیر داروهاست . دستت چی شده ؟

لوهان : دستم ؟

دستش رو بالا آورد ولی چیزی ندید .

کای : فکر کردم رد های سوخته روی بدنت میبینم عجیبه !

لوهان : تو میدونی بیمار بخش من ، بیون بکهیون کجاست ؟

کای با انگشت اشارش پنجره ی بزرگ بیمارستان رو نشون داد ، طبقه ی کانتین . لوهان متوجه شماره ی روی دست کای شد ، یک بارکد درست مثل کد کیونگسو 5.00.7 با این تفاوت که عدد آخر کیونگسو شش بود .

لوهان : تو متعلق به سلول پنجی ، بخش مجرمین ، فکر کنم پرونده ات رو دیدم … تو…

حرفش ناتمام موند وقتی کریس بهمراه چند تا پرستار سمت کای رفتن .

کریس : تو نباید اینقدر بی دقت رفتار کنی لوهان .

لوهان با سرش تایید کرد و دوباره به ساختمون بیمارستان برگشت ، از انتهای راهرو بکهیون رو دید که با آستین پیرهن آبیش بخار های روی شیشه ی بزرگ رو پاک میکرد .

لوهان : بکهیون اینجا چیکار میکنی .

_ یک خاطره از گذشتم بیاد اوردم و وقتی مرورش میکردم جای تمام زخم های قدیمیم درد میکرد. انگار حالا میتونم احساس کنم ولی نمیدونم طاقت میارم یا نه؟ آخه به اندازه ی تمامی بی پایان ها دارم احساس میکنم و میفهمم که چقدر غمگین و رنج کشیده ام .

لوهان : خوشحالم که حداقل الان میدونی وقتی روحت میسوزه چقدر عذاب آوره …

لوهان جعبه ای که دستش بود رو به بکهیون داد ، وقتی بکهیون جعبه رو باز کرد و کیک رو برداشت قطرات شفاف در چشمهاش نقش بست .

_ بلوبل … گلهای بلوبل …

اشکهاش سرازیر شدن و بیصدا و با هق هق هایی که خفه اش میکرد گریه کرد.

_ از کجا میدونستی امروز تولد منه ؟

لوهان نزدیک بکهیون رفت و مثل یک شخص ارزشمند و شکننده درآغوش گرفتش ، موهای روشنش رو نوازشش کرد و بغضش رو به سختی فرو خورد ، در هوا فوتی کرد و سعی کرد قلبش رو آروم کنه .

لوهان نمیدونست چرا ولی دچار دجاوو شده بود .

 از شیشه بیرون رو نگاه کرد ، یک حس عجیب و غیر معمول داشت . از بکهیون به آرومی جدا شد و چند قدم به عقب برداشت .

بهش لبخندی زد و میخواست چیزی بگه اما صدای داد و فریاد از پشت سرش متوقفش کرد ، سراسیمه برگشت تا ببینه چه خبر شده ولی کیونگسو رو دید که به سمتشون میدوه و پرستارها پشت سرش صدا میزنن و تعقیبش میکنن ، تا به خودش اومد متوجه شد کیونگسو سمت پنجره میره ، دست کیونگسو رو گرفت و هردو با هم تعادلشون رو از دست دادن و با شدت بیشتری به شیشه برخورد کردن ؛ شیشه درهم شکست و ذرات درخشانش بهمراه لوهان و کیونگسو سقوط کرد .

قطرات بارون در انعکاس خورده شیشه ها وهم آلود شده بودن و لوهان رو به یک خواب خاکستری برد …

درد و رنج ها هیچگاه فراموش نمیشون ، تا جایی همراهت هستن که عادت میکنی . ولی در نهایت یکروز آرزو میکنی که بهشون خاتمه بدی .

Print Friendly

30 Responses

  1. به قوله یکی از دوستان تو کامنتش…وقتی یه نوشته فوق العاده ای رو میخونی اینقدر ذهنتو درگیر میکنه وکه نمیخوای از این درگیری نجات پیدا کنی ..و بیرون بیای…
    واقعا در مورده این داستان و احساساته منم صدق میکنه …
    از این مکالمه بکو لوهان ..وقتی منو یاده گلهایه کاغذی میندازه هم برام شیرین میشه و هم تلخی حس میکنم از سرنوشت اونا تو گلهایه کاغذی….

  2. سلام!!smile
    بعده یه مدت خیلی طولانی دوباره دارم نوشته هاتون رو میخونم!!
    نمیدونم من رو به خاطر میارین یا نه !!
    بارهای زیادی شده که به سایت سرزدم و اپ شدن نوشته و فیک های جدیدتون رو دیدم ولی هرسری با یه عذاب‌وجدان نامعلوم (!) فقط به خوندن توضیحاتتون بسنده کردم…
    بارها شده که تصمیم گرفتم شوالیه سفید رو شروع به خوندم بکنم ولی یه نیرویی مانعم میشد …
    شاید به خاطر این بود که بعد از پایان گل های سفید از سردرگم شدن بینه نوشته هاتون میترسیدم ><
    ولی امروز همون نیروویی که مانعم میشد خیلی مصمم منو وادار به خوندن این فیک‌کرد!! همیشه از اینستا کاراتون رو دنبال میکنم و اطلاعیه هاتون رو‌میدیدم ولی همونطور ک گفتم جسارتشو پیدا نمیکردم…
    امروز همه قسمت ها رو یه جا خوندم و تصمیم گرفتم توی چپتر اخر نظر بذارم .
    فیک هاتون جوری ان که نمیشه فقط با یه تشکر و خسته نباشید ساده از روش گذشت!! همیشه ادم خودش رو موظف به نوشتن نظر میدونه البته شاید این تنها نظر من باشه!!
    اکثریت به تشابه این فیک با گل های کاغذی اشاره میکنن ک منم باوجوده تکراری بودن حرف این رو‌میخواستم بگم. نقشه لوهان ،کاراکترش ،نیتش و پشتکارش از همه طرف به لوهان گل های کاغذی شبیهه… کای بیماری که از خیلی چیزا باخبره ولی کسی متوجهش نیست و تذکر دادن بقیه پزشکا به لوهان…
    یه چیزی رو میخواستم بپرسم!! با وجوده این که با جابه جایی بکهیون و دی او اشاره کرده بودین ، حس میکنم هنوزم به طور قطعی مشخص نیست کدومشون بکهیون و دی اوی اصلین!! من این رو از جملات اخر تو این قسمت فهمیدم و شاید هم دچار اشتباه شدم و باید از اول بخونم این قسمت رو!!
    وای ک چقدر من حرف زدم!! به خاطر به درد اوردتون سرتون جداپوزش میخوام ولی حس میکنم با گفتنه این حرفا خیلی
    سبک شدم و ذهنم خیلی اروم شده!!
    باوجوده درسام تمامه سعیمو میکنم که همیشه دنبالتون کنم .
    نوشته هاتون و حرفاتون یه احترام و ارزش خیلی خاصی برای من داره از صمیم دل خواستار پیشرفت روز افزونتونم♥

    • سلام دوست ارجمند و عزیزم . البته که چنین دوست مهربانی رو بخاطر دارم . الان واقعا خوشحالم که دوباره همراهم هستی و حمایتم میکنی که گام های بزرگی رو به سمت تفاوت ها و زیبایی ها بردارم ، دوستان خیلی زیادی در این مسیر همراهم بودن و صادقانه من رو یاری کردن که هیچکدوم فراموش نخواهند شد . امیدوارم دوستان جدید هم این محبت رو از من دریغ نکنن .
      واقعا دوست دارم بدونم که خواننده ها به موقع تصمیم گیری درمورد هویت ها چگونه عمل میکنن . همینطور نظر تو برام خیلی ارزشمند و مهمه و از اینکه دیدگاهت رو با من درمیون گذاشتی واقعا یک دنیا جای تشکر داره .
      هم از اینکه برگشتی و حمایتم میکنی و هم از نظر زیبات سپاسگزار و متشکرم

  3. بی نهایت حس گل های کاغذی رو برام تداعی میکنه…اون قسمت که لوهان دچار دجاوو شده بود و بکهیون رو در آغوش گرفت…
    میدونی فیکت یه دنیا نداره! بلکه تک تک کلمات و جملاتت یه دنیای مجزا برای خودش داره که منو تو خودش غرق میکنه و دل کندن ازش و رفتن به دنیای بعدی برام سخته…
    احساس بکهیون رو کاملا درک میکنم چون تجربه ش کردم…احساس درد کردن خیلی بهتر از احساس نکردنه،چون تولد و زندگی و مرگ آدم با احساسه و نبود احساس تو زندگی ادم مثل نبود خون توی رگ هاشه…
    و دنیای کیونگسو رو انقدر خوب به تصویر کشیدی که خیلی خوب میتونم درکش کنم…دنیای یه بیمار روانی که حتی بکهیون هم دیگه درکش نمیکنه…
    نمیدونم چه بلایی سر کیونگسو و لوهان میاد اما قلبم واقعا یک لحظه از تپش ایستاد…فقط میتونم تا قسمت بعد صبر کنم…

    • واقعا لطف دارید و خرسندم از این نظر ارزشمندتون . بسی جای تشکر داره این همراهی و حمایت شما دوست عزیز .
      از اینکه تونستم در توصیف کاراکتر ها و دنیاهاشون موفق عمل کنم واقعا باعث خوشحالیه و بیشتر از این شاد میشم وقتی میبینم شما هم این لذت رو از داستان میبرید .
      ممنونم و متشکر ^^

  4. وای!!!
    من خیلی وقت بود به سایت سر نزدم و الان که اومدم دیدم تو اومدی با یه داستان جدید….
    شوالیه چقدر شبیه گلهای کاغذیه از همه لحاظ، انگار توی یه زمان دیگه همه اون اتفاقات افتاده… یه طوری انگار شوالیه زمانی قبل گلهای کاغذیه، چون جاییکه لوهان بکهیونو بغل کرد براش دژاوو بود….
    خیلی خوبه…. خوشحالم دوباره دارم نوشته هاتو میخونم

    • سلام عزیزم .
      خوشحالم که دوباره همراهم هستید واقعا باعث خوشنودی ه .
      سپاسگزارم بابت نظر زیبات . امیدوارم مورد پسندتون واقع شه .

  5. واقعا دوست دارم به جایی برسه که بتونم ربط این 2تا داستانو به هم بفهمم…خیلی جالبه.نمیشه گت این از یه دید دیگه نسبت به گل های کاغذیه..واقعا نمیتونم فکرکنم…

  6. هیچی نمیفهمم! حس میکنم مثل بکهیون شدم.میخوام که به یاد بیارم ولی نمیتونم! چرا زندگی انقدر بیرحمه? چرا سفیدی نامحدوده? همه چیز بی رحمانه سرده!
    یادم میاد سال پیش وقتی تنهایی توی پارک نزدیک خونمون قدم میزدم با یه ادم عجیب برخورد کردم.یه خانوم بود.بی مقدمه فقط یه جمله بهم گفت و رفت “از ادمای بد میشه ترسید ولی از ادمای خوب باید ترسید! “اون موقع جوابشو نمیدونستم و درک نمیکردم که چرا! انسان های خوب ارامشن! ولی حالا میفهمم! اجی میدونی چرا?
    جمله اخر حقیقتیه که توی زندگی من جریان داره.نمیدونم چرا انقدر داستانت شبیه خاطراتمه.همیشه میگم که دیگه نمیخونمشون ولی یه قسمت از مغزم بازم وادارم میکنه.بی رحمانست نه? منم مثل بکهیون از این احساس درد لذت میبرم با اینکه میدونم یه روزی میتونه نابودم کنه!
    “درد و رنج ها فراموش نمیشن و تا جایی همراهت هستن تا عادت کنی ولی در نهایت روزی ارزو میکنی که بهشون خاتمه بدی! “زیباست! مجازات منصفانه ایه!
    یه عذرخواهی بزرگ بابت قسمت قبل که نظر نزاشتم! ازت خواهش میکنم که منو ببخشی!
    و یکی اینکه حق با توئه! من گاهی وقتا انقدر توی قسمتای کوچیک داستات غرق میشم که به نکته اصلی توجه نمیکنم! این طبیعت منه.من بازی کردنو دوست دارم.دوست دارم به جاهایی برم که تا حالا کسی نرفته و به چیزایی فکر کنم که کسی فکر نکرده! شاید همین بیشتر خطرناکم میکنه!
    ممنونم از بودنت. خسته نباشید❤❤❤

    • واقعا نظرت برام جالب و ارزشمند بود . راستش با این جمله موافقم که از ادمهای خوب باید ترسید ، تجربه اش تو زندگیم بوده و هنوز هم ادامه داره …
      من معمولا عین خاطراتم رو بازنویسی نمیکنم اما در این داستانم نه خاطرات عینی بلکه احساسات مشابهی رو اضافه کردم . این احساسات گاهی برام دلنشین بودن و گاهی اذیت کننده ولی از اینکه قادر بودم تمامشون رو تجربه کنم خوشحالم .
      ذهن چیز خیلی عجیبیه .
      مثل جمله ای که در یکی از کارت پستال ها یاد شده بود . اینکه اگر نتی نواخته شه ، یک گوش یک نت و گوش دیگری دو نت میشنوه ، و این هست بازی های ذهن .
      درمورد قضیه ی کامنت باید بگم که خواهش میکنم ، هیچ ایرادی نداره و من درک میکنم . البته کامنتهات اونقدر جالب و قشنگه برام که گاها مثل یک گفتگوی دوستانه یا گاها هم مثل کشمکش ذهنی ه برام .
      اینکه درونت جزییات رو بپذیره خوبه اما باید از سطح به عمق رفت ته از عمق به سطح .
      باز هم سپاسگزار و متشکرم دوست عزیزم ?

  7. چرا کای تو همه ی داستانات مرموز و فاتح حقیقت هاس؟مشکل کای چیه؟
    خدایا چه بلایی سره کیونگسو و بکهیون و لوهان میاد؟؟؟؟
    حتما پایان این فیکشن یه تحلیل باید بزاری….گل های کاغذی هم همین طور….تصمیم دارم گل های کاغذی رو دوباره بخونم….با تمام جزئیات و با دقت….

    • در مورد کای زمانی میشه تصمیم گرفت که پروژه ماربلز به اتمام برسه
      متاسفانه درست نیست نویسنده آثار خودش رو تحلیل کنه ولی حتما یه پست ویژه بعد از شوالیه خواهیم داشت
      ممنونم

  8. واو. وای. من چکار کنم؟ فکرکنم دارم خل میشم. الان پر احساسات عجیب و غریبم، ولی نمیدونم با چجوری با کلمات بیانش کنم. حتی نمیدونم چه حسی دارم.
    چرا انقد با گلهای کاغذی تشابه داره؟ من نمیدونم چرا از این شباهت و نزدیکی، خوشم میاد و ذوق میکنم. (من عاشق گلهای کاغذی بودم و هستم. )همش این حس و بهم میده که همون گلهای کاغذیه، فقط از یه زاویه دیگه و شاید در یه زمان دیگه!
    بلوبل! پرت شدن از پنجره! بغل کردن بکی ولوهان! کای!هشدارهای دکترای دیگه به لوهان در مورد کای! چیزایی که فقط کای میبینشون!جدا از دژاوویی که لوهان حس کرد،اینا شباهتایی که من الان تو ذهنمه. تازه یادمه لوهان تو گلهای کاغذی، در اثر یه حادثه، مثل همین پرت شدن از پنجره، درست یادم نیس البته، ولی یه جای زخم می مونه روی صورتش.
    کیونگسو از این تغییر کردن بکی، راضی نیس.این باعث دلشوره ی من میشه. از کیونگسو میترسم.
    کیونگ برای چی فرار کرد؟
    وای، من خیلی هیجان زده شدم.
    عالی بود گلم. خسته نباشی.
    فایتینگ

    • خوشحالم که این شباهت رو دوست دارید
      در دو قسمت آینده علت این تشابه مشخص میشه
      زخم روی چشم لوهان در گلهای کاغذی بخاطر درگیری با بکهیون بود

      ممنونم

  9. این دوتا همون لوهان بکهیونن تو یه برهه زمانی دیگه؟ اخه کای سوختگی رو دستای لوهان دید و لوهان هم اخرش به همین روش خودکشی کرد تا بره پیشه بکهیون!
    نکنه کیونگسو لیلیته که بکهیون رو وادار به کشتن نامزدش کرده بود نه لوهان؟
    می دونم دارم چرت و پرت می گم ولی داستانات رو به خاطر این که همیشه فکرم و مشغول می کنه خیلی دوست دارم خسته نباشی

  10. وقتی یه نوشته ی فوق العاده رو میخونی انقدر ذهنت درگیر میشه که نمیخوای از این درگیری نجات پیدا کنی..ترجیح میدی همینطوری باقی بمونی و به هیچ چیز دیگه فکر نکنی
    من الان واقعا نمیتونم چیز دیگه ای بگم
    دلم میخواد گرفتار و درگیر بمونم..
    ممنونم تتانیای عزیز❤️

  11. اخ جون قسمت جدیددددددددد
    دستت طلا
    واقعا نویسنده ی ماهری هستی و از کلماتی تو فیک استفاده میکنی که ادم جذبش میشه
    جا داره یه تبریک مشتی برا این قلم معرکه ات بهت بگم
    منتظر قسمتهای بعدی هستم عزیز دلم
    خیلیییییییی هم خودتو هم احساس و هوش بکار رفته تو قلمتو دوس دارم?

  12. سلام خیلی خیلی ممنون بابت نوشته هاتون^^
    میدونم شما گفتین کارهاتون از همدیگه جدا هستن ولی در عین حال شباهت های قابل توجهی بینشون هست ومن هر کاری میکنم نمی تونم خودمو قانع کنم که اونا رو به هم ربط ندمsad
    مثلا اینکه کای ولوهان مث گل های کاغذیهمدیگه رو توی بارون دیدن واینکه کای کسی هست که همیشه حرفی برای گفتن داره ولی هیچ وقت فرصتش رو پیدا نکرده درست مثل ذهنی که همیشه تحت کنترل بوده و هیچ وقت نتونسته چیزاهایی رو که میخواسته بیان کنه
    یه نکته ی دیگه خیلی نظرم رو جلب کرد وقتی بود که لوهان وکیونگسو پرت شدن درست مثل قسمتی از گل های کاغذی بود که یکی از بیمارها خودش رو پرت کرد پایین،یک لحظه به نظرم رسید شاید بشه این قسمت رو توی اون داستان جا داد ولی توی گل های کاغذی بارون نمی اومد و فقط یک نفر پرت شد و دو نکته ی جالب دیگه ای هم که به نظر رسید زخم سوختگی روی دست لوهان که کای اون رو دید مثل قسمت اخر گل های کاغذی و نحوه ی خودکشی لوهان هست وهمین طور حالت دژاووی که که لوهان حس کرد
    وهمین طور گل های بلوبل …داستان مرسی ،واقعا اون داستان در نوع خودش بی نظیر بود بی صبرانه منتظر ادامش هستم
    ولی این همه تشابه و همین طور باز هم تضادهای ریز و نقاط مشترک باعث میشه که به این مطلب فک کنم که واقعا ما کجای این دنیا ایستادیم وایا این ها در زندگی واقعی ما هم هستن؟یا فقط مثل یک رویای شیرین هستن که بعد از بیداری مون با حسرت ازش یاد میکنیم یا کابوسی که با هراس از اون بیدار میشیم….
    بازم بابت نوشته هاتون ممنون

    • سلام. خواهش میکنم… من از شما ممنونم
      در مورد موضوع جدا بودن کارها…اونو زمانی بیان کردم که متاسفانه این سوء تفاهم در مورد داستان مرسی ایجاد شده بود که شخصیت ها با داستان قبلی یکی هستن
      همگی این فیک ها به نوعی با هم در ارتباط هستن که بعد از اتمام شوالیه بیشتر در موردش توضیح میم
      جا داره اینو بگم که بعد از خوندن کامنت شما به این نتیجه رسیدم بخوبی متوجه شدین که هدف از شباهت این دو فیک چی میتونه باشه
      متشکرم

  13. سلام عزیزم smile
    وای خدا دیالوگات آدمو مسخ میکنه! حرفای بکهیون و کیونگسو فوق العاده بود. حسی که بهم منتقل میکنن خیلی عجیبه. مثل چیزی که حس کنی خیلی وقته باهات همراهه ولی تو نادیدش گرفتی. مثل چیزی که گم شده و فراموشش کردی… حسی که از داستانت میگیرم اینجوریه! حس میکنم چیزی رو گم کردم و داره بهم یادآوری میشه …
    حرف کای خیلی عمیق بود … ردای سوختگی… و بعدش حرف بوهان که به بکهیون زد.به نظرم کای واقعیت اوضاع آدمارو میبینه! چیزی که خیلی وقتا شاید خودشونم متوجهش نباشن.. ببینم از اینکه خیلی چیزا انقدر شبیه گل های کاغذین هدفی داری؟ احساس میکنم میخوای به چیزی برسی تهش…
    من منتظرم smile
    ممنون
    لحظه هات رنگی smile

    • سلام عزیزم
      بله ، از این تشابه هدفی در میان هست
      که بزودی بهش خواهیم رسید

      احساساتت از اینکه با خوندن در مورد چیزی که گم کردی و بهت یادآوری میکنه ، برام خیلی جالبه
      ممنونم ازت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *