هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction White Knight Ep6

_ تقدیم به ماهان 

کشته شدن یا کشتن ، تنها دوراهی ای که در تصمیم گیریش میشه به مشکل برخورد . وقتی قدرت تصمیم گیری رو هم ازت بگیرن، دیگه هیچ چیز برجای نمیمونه که بخوای بهش تکیه کنی .

.

.

.

قدم زدن در باغ، کار مورد علاقش بود . از نظر چشمهای معصوم و درشتش ، باغ اونقدر بزرگ بود که این احتمال وجود داشت حتی درش گم بشه . گاهی اوقات خیال میکرد باغ مثل آسمون بینهایت ه .

مدت زیادی نبود که همراه مادرش به اون خونه ی بزرگ نقل مکان کرده بودن ؛ ولی مادرش همیشه میگفت که این خونه به اون ها تعلق نداره و باید تا وقتی که اینجاست مودبانه رفتار کنه . هرچند تا مدت های زیاد متوجه حرف های مادرش نشد در مورد اینکه چطور باید با پسر اون خانم بد اخلاق، خوب باشه و بهش احترام بذاره ، یا اینکه چرا اونجا خونه شون نبود. شاید بخاطر همین باید توی اتاق زیرشیروونی میموند !

خانمی که اونجا زندگی میکرد چهره ی سردی داشت ، با اینکه همیشه یک گوشه ای مینشست و از پنجره به بیرون نگاه میکرد و نهایت لذت رو از منظره میبرد ، ولی دستهاش خشک و پوست پوست بودن ، موهای خرماییش رو با بیحوصلگی میبست و رنگ چشمهای سبزش به آبی یخی میخورد .

کیونگسو هیچوقت بیشتر از یک “سلام خانم” یا “ممنونم خانم” باهاش صحبت نکرده بود . بجاش ترجیح میداد وقتش رو با مادرش که همیشه درحال کار کردن در باغه بگذرونه . مادرش همیشه شاد و سرحال بود ، همیشه بهش لبخند میزد و موهای تیره رنگش رو با سنجاق سر های گل دار یا پروانه ای منظم میکرد .

فرزند صاحب خانه ، بکهیون نام داشت . بکهیون معمولا پسر خجالتی ای بود یا همونطور که اطرافیان میگفتن منزوی . شباهت بکهیون به مادرش از موهای همیشه ژولیده و چشمهایی که هیچوقت روی چیزی تمرکز نداشتن مشخص بود . انگار نگاه بکهیون به قدری عمیق بود که حتی میتونست انتهای باغ رو هم ببینه ، شاید هم درون هر شخص رو . همین باعث شده بود کیونگسو ازش کمی بترسه . البته اولین بار که این ترس پیش اومد بخاطر یکی از شبهای سرد بود که در اون خونه میگذروند .

اونشب بکهیون بی سر و صدا توی اتاق کیونگسو رفته بود تا یکی از کتابهاش رو اونجا مخفی کنه و مطمئن بشه هیچکس متوجه کتاب نمیشه ، بکهیون علاقه ی خاصی نسبت به این کتاب داشت . اما وقتی کیونگسو به اتاق رفت مجبور شد تا رفتن کیونگسو زیر تخت کهنه ش مخفی بشه ، از شانس بد بکهیون کیونگسو دیگه از اتاق بیرون نرفت . وقتی اتاق کاملا تاریک شده بود و حتی ماه هم پشت ابرها پناه گرفته بود ، کیونگسو ماموریتش رو شروع کرد . مدتی بود که به مروارید های رنگ به رنگ مادرش علاقمند شده بود ، از نظرش اونها شدیدا زیبا بودن برای همین هم هر از چند گاهی بدون اینکه مادر متوجه بشه یکی یا دوتا رو برمیداشت ، درسته که مادرش یادآور شده بود دزدی کار بدیه ولی هرروز اون مروارید ها بیشتر میشدن پس چه ایرادی داشت اگه یکی از اونها کم بشه ؟!

کیونگسو مروارید های باارزشش رو زیر تشک کهنه و پاره ی تختش که پنبه هاش گهگاهی پدیدار میشدن ، مخفی میکرد . پس مثل همیشه سمت تخت رفت و تشک رو در تاریکی بلند کرد . ولی با چیزی روبرو شد که نفس ازش برید ، چشم در چشم بیون بکهیون شد ، مرواریدها از دستش به روی زمین ریختن و هرکدوم گوشه و کناری غلتیدن .

چشم های بکهیون سرد بود ، خشک و غیر قابل تحمل … همینطور هم تاریک ، کیونگسو هیچوقت هیولاهای زیر تخت رو باور نداشت ولی تصورش رو نمیکرد با بکهیونی روبرو بشه که عمیقا نگاهش میکنه .

احساس کرد دربرابرش پوچ ه ، خودش رو فراموش کرد ، حتی اسم خودش رو هم بیاد نمیاورد . سنگینی وجود بکهیون در تاریکی اونقدر زیاد بود که انگار پاکی وجودش در همین سیاهی به تصویر کشیده شده بود. خودش هم نفهمید چرا ولی شروع کرد به مقایسه ی خودش با اون ، بکهیون همیشه موقع روزهای بارونی کفشهاش رو روی پادری خشک میکرد اما در عوض اون همیشه فراموش میکرد و با کفش های گلی داخل سالن میدوید ، و مادرش همیشه با دستهایی لاغر و سفید ، خربکاری اون رو پاک میکرد . بکهیون بند کفش هاش رو خودش میبست ولی این مادرش بود که برای اون رو به شکل قلب و پروانه پاپیون میزد . و همینطور انگشتهای کوچیک بکهیون صادقانه بر کلید های سیاه و سفید پیانو مینشستن ، اما اون مهره های سیاه و سفید شطرنج رو برای کمک به مادرش از گردوخاک پاک میکرد .

کیونگسوی هفت ساله احساس ضعف کرد ، احساس شکست … احساس ترس . ترس از تاریکی کیونگسو، نه بخاطر هیولاهای خیالی بودن نه بخاطر ابهام از چیرهایی که نمیتونه ببینه ، بلکه در این قایم با شک ساده ی ناخودآگاه که با بکهیون بازی کرده بود این ترس رو به وجودش انداخت . مثل زمانی که چشم بذاری و به دنبال بقیه بری که قایم شدن ، ولی این اونها نباشن که ازت بترسن بلکه توباشی ، احساس کنی که گیج شدی و دارن نگاهت میکنن ، از دور بهت میخندن چون نمیدونی که کجا پنهان شدن .

ترسید از نگاهی که بکهیون به اطراف انداخت ، برای لحظه ای تصور اینکه مادرش از ناپدید شدن مروارید های باارزشش باخبر بشه لرزی به تمام بدنش انداخت ، ترسید از لبخند ها و آغوش گرم مادرش محروم بشه ، ترسید از اینی که هست بیشتر پوچ بشه و در مقایسه با بکهیون بیشتر خورد بشه . عرق سردی بر روی پوست نرمش غلتید و خراش هایی رو که خار گل و بوته ها مسببش بودن رو سوزوند درست مثل وجودش .

.

.

.

از اونروز به بعد کیونگسو همیشه زیر تختش رو نگاه میکرد تا یکوقت با بکهیون روبرو نشه ، و شروع کرد به خوابیدن در روشنایی . ترس از تاریکی و ترس از صدای ناقوس کلیسا تنها احساساتی بودن که همیشه برای کیونگسو تازگی داشتن ، انگار مجبور بود به گناهانش اعتراف و مادرش رو مایوس کنه …

کیونگسو حافظه ی خیلی خوبی داشت برای همین هم هیچوقت راه هارو اشتباه نمیکرد پس یکروز به خودش این اجازه رو داد تا در باغ کمی دورتر از حد معمول بره ، بین گلهای رنگین و درخت های بلند قدم برداشت و شروع کرد به چیدن گلهایی که دوست داره . کمی خسته شده بود و نمیدونست ساعت چنده ، کیونگسو بلد نبود ساعت رو بگه اون نمیدونست هفت شب یا صبح یعنی چی برای همین هیچوقت زمان رو تشخیص نمیداد . عصر بود ، صبح بود و یا بامداد؛ هیچکدوم براش مفهوم نداشتن .

 کمی در کنار گلها نشست و به قطراتی که از روی گلبرگها سر میخوردن و در زمین مثل شیشه تکه تکه میشدن نگاه کرد . باد ملایمی میوزید و بهش یادآوری میکرد که تنهاست . نگاهش در تعقیب قطرات آب بود و تارهای در هم تنیده ی عنکبوتی رو دید که بلور های بارون صبح تزئینش کرده بودن . کمی اونطرف تر روی تارهای انتهایی، پروانه ای با بالهای قهوه ای و طلایی دست و پا میزد و تارهارو بیشتر دور خودش میپیچید ، درست مثل کفن یا پیله …

چشمهای کیونگسو به درشتی و درخشندگی ماه شدن ، از هیجان نفس های گرمی سر داد و با پاهای لرزون و لاغرش سمت تار عنکبوت دوید . با دقت و ظرافت تمام طوری که بالهای شکننده ی پروانه ی زیبا صدمه نبینه تار رو ازش جدا کرد اما افسوس که متوجه نبود از درد بالهای زیبا ، سر کوچیک پروانه رو با انگشت شستش فشرده .

وقتی به پروانه ی بیجون در کف دستش خیره شد تازه فهمید که مرتکب چه گناهی شده . چشمهاش شروع کرد به سوختن ، مدام پلک میزد و میدوید ، نگاهش به مادرش افتاد ؛ سرش رو پایین انداخت و قدم هاش رو آروم تر کرد . به دامن بلند مادرش تکیه کرد و پارچه رو با دستهای کوچکش مشت کرد

  • سو ؟ چیزی شده ، صورتت رو ببینم …

جلوی کیونگسو زانو زد و با دستهای لطیفش ، صورت  پسرش رو در دست گرفت و چشم در چشمش شد ، وقتی گونه های خیس پسرش رو دید لبخندش محو شد ، انگشتهای بلندش رو زیر چشمهای کیونگسو کشید .

  • چرا داری گریه میکنی ؟ میتونی به من بگی .

کیونگسو دست های کوچیکش رو بالا گرفت و به مادرش ، جنایتی که مرتکب شده بود رو نشون داد : من … من فقط میخواستم… ن..نجاتش ..بدم

مادرش لبخند دوباره ای زد و موهاش رو نوازش کرد : سو تو نباید توی کار کسی دخالت کنی ، اگر پروانه توی دردسر افتاده بود باید رهاش میکردی. شاید باید این اتفاق میفتاده …

_ ولی…ولی اونوقت … عنکبوت میخوردش …

  • میدونم عزیزم ، ولی اگه تو غذای عنکبوتو ازش بگیری درواقع اونو میکشی چون اینطوری از گرسنگی میمیره ، پس چطور میخوای اونو نجات بدی ؟

کیونگسو به فکر فرو رفت ، یک فکر عمیق که شاید یک بچه ای مثل اون نباید داشته باشه . عاجزانه میخواست جوابی برای سوال داشته باشه اما مهم نبود چقدر فکر کنه بجای جواب، این سوالهای بیشتری بود که مطرح میشد .

یعنی زندگی این بود ؟ باید این اتفاق بیفته ؟ یک پروانه ی زیبا و بیگناه باید بمیره ؟ پس عدالت چی ، مگه توی کلیسا همیشه از عدالت صحبت نمیشه ؟

  • موضوعی پیش اومده ؟

افکار کیونگسو آشفته شد . سری بالا کرد و به خانم بیون خیره شد که مثل همیشه چهره ی سردی داشت.

  • چیز مهمی نیست ، فقط کیونگسو به اشتباه یک پروانه رو کشت …
  • هنوز هم بال هاش سالمه ؟

کیونگسو با تردید سری تکون داد و حرفش رو تایید کرد .

  • خب اگه زیباست میتونی توی قاب شیشه ای بذاری و خشکش کنی ، مثل همونهایی که توی سالن پذیرایی هست ، اینطوری تا ابد زیباییش برای تو میمونه …

و اونموقع بود که کیونگسو به جواب رسید ، حتما این تقصیر خود پروانه بود ، حتما گناهی مرتکب شده بود که بمیره ؛ مهم نبود که کیونگسو چقدر تلاش میکرد ، یک گناهکار رو نمیشد نجات داد . تنها کاری که کیونگسو میتونست انجام بده لذت بردن از زیبایی بی پایان پروانه بود .

اون سال بر خلاف سال پیش برف سنگینی باریده بود ، دونه های برف گویی میرقصدین و بر زمین سفید پوش پای میکوبیدن ، بخارهای سیاه که از دودکش خونه پرواز میکرد به آرومی در هوا پخش میشد ، کلاغ ها روی شاخه های بلند درختهای کاج پوشیده از برف مینشستن .

کیونگسو رد پای مادرش رو در برف دنبال میکرد و غمگین بنظر میرسید . در زمستون ، باغ مثل روز های بهاری یا تابستونی یا حتی پاییزی نیست ، خیلی دلگیر و آزاردهندست . اینکه کسی رو نداشته باشی که باهاش برف بازی کنی بیشتر عذاب آوره . تنها کسی که همسن و سالش محسوب میشد بکهیون بود ولی احساساتی که نسبت به پسرک داشت اون رو از صحبت کردن باهاش منع میکرد ، کیونگسو هم اون رو میپرستید و هم ازش میترسید . یک ترس که همزمان با ترس ادغام میشد ، بکهیون کاملا متضاد با اون بود. خیلی ظریف و شکننده بنظر میرسید درست مثل یک پروانه ولی کیونگسو اینطور نبود. اون از نور آفتاب و روزهای روشن و گرم لذت میبرد … برعکس بکهیون از سرما و بارون بیزار بود. اگه اوندو رو از بیرون نگاه میکردی، بکهیون به تاریکی ها تعلق داشت و کیونگسو به روشنایی . حتی ظاهرشون هم این موضوع رو تایید میکرد اما موضوعی وجود داشت که کیونگسو کاملا متوجهش بود . یک نوع انرژی که خیلی واضح میشد حسش کرد . کیونگسو جواب خیلی چیزها رو میدونست ، شاید نشه گفت پاسخ درست، ولی با اینحال هیچ سوالی براش مطرح نمیشد. چون سریعا جوابی داشت تا قلبش رو آروم کنه . بکهیون اینطور نبود ، اون سوالی رو مطرح میکرد اما هیچ قطعیتی برای جواب برجای نمیگذاشت .

چیزی که باعث میشد بکهیون در چشمهای معصوم و کودکانه ی کیونگسو مثل یک بت یا یک ستاره بدرخشه شباهتش به زیبایی دونه های برف بود . یک توصیف عجیب از یک شخص . زیبا مثل ستاره… شکل یک دونه ی برف ، شکننده در عین حال منظم و مستقل ؛  سرد در ظاهر ولی گرم در باطن ، ترسی که بخاطر سکوتش بوجود میاره ولی تفکراتی که بدلیل کوچکترین حرفهاش بوجود میاد ، سفید ولی زیبا در تاریکی شب ، تنها … تنها …

کیونگسو به چیزهای زیبا علاقه داشت ، بکهیون هم یکی از این زیبایی ها بود ، اما یک زیبایی که مدام اون رو ناراحت میکرد .

به بالای سرش خیره شد به آسمون آبی قرمز ، هارمونی غم انگیزی از رنگ بنفش . نمیتونست بفهمه که برف ها سقوط میکنن یا به آسمون برمیگردن . طعم ستاره های برفی که بر روی لبانش حس میکرد درست مثل چکه های خون بود .

وقتی کار مادرش در باغ تموم شد به داخل خونه برگشتن ، مادرش به دستش گلدون گلی رو داد و ازش خواست که اونرو به بکهیون بده ، اولش کمی مردد بود ولی وقتی متوجه حالت خسته و بیروح مادرش شد شکایتی نکرد . از پله های چوبی خونه بالا رفت و در دستهاش هاهی کرد  و گرمای سوزناکی رو به انگشتان سرخ رنگش هدیه کرد . چشمش به بکهیون خورد که کنار پنجره نشسته و مشغول درست کردن پازل بود ، دانه های درشت برف بهنگام سقوط بر روی چهره ی سفید و گونه های سرخ بکهیون سایه می افکندن . کنار بکهیون بخار گرمی از کیک سیب بلند میشد و نگاه کیونگسو رو برای دیدن بکهیون بلوری میکرد .

کیونگسو جلوتر رفت و به پازلی که بکهیون درست میکرد نگاهی انداخت ، طرح پازل چیز واضحی نبود اما بنظر میرسید طرح یک تاج آغشته به خون بود ، قطعات پازل خیلی ریز بودن و درست کردنش خیلی سخت بنظر میرسید .

_ اگر قطعاتی رو که مال گوشه ها هستن رو بذاری راحت تر میتونی پازل رو درست کنی …

بکهیون از زیر مژگانش به کیونگسو نگاه کرد ولی نمیتونست ببینتش چون ابر های تیره که در آسمون به اینطرف و اونطرف میرفتن اون رو از دید بکهیون ماسکه کرده بودن .

÷ تو… کی هستی؟

کیونگسو از شنیدن سوال کمی جاخورد ، سرش رو پایین انداخت ، نمیدونست چه جوابی باید بهش بده . باید اسمش رو میگفت ؟

جلوتر رفت و گلدون رو روی میز گذاشت : کیونگسو ام …

÷ اوه …

نگاه بکهیون سمت گلدونی که دست کیونگسو بود سر خورد و ناخواسته لبخندی برلبان صورتیش نشست .

÷ خیلی زیباست .

کیونگسو نگاه بکهیون رو دنبال کرد و به گلدون نگاهی انداخت : گلهای توی باغ قشنگترن هروقت بخوای میتونی هرکدوم رو که خوشت اومد رو بچینی …

لبخند بکهیون صورتش رو ترک کرد ، حالت چهره اش دوباره مثل همیشه شد. انگار اصلا لبخندی وجود نداشته طوری که کیونگسو خیال کرد برای لحظه ای لبخند بکهیون فقط تصور خودش بوده .

÷ چرا باید یک گل رو بکشم ؟ چون زیباست ؟ ولی بنظرت مرگ چیز زیبایی ه کیونگسو ؟

_ شاید ، من نمیدونم … شاید زیبا باشه درست مثل پروانه هایی که توی قاب خشک شدن …

حرف کیونگسو ناتمام موند وقتی بکهیون از جاش بلند شد و قاب پازل به زمین افتاد ، تکه های پازل هرکدوم پخش زمین شدن و دیگه هیچ طرحی رو تشکیل نمیدادن … فقط تکه هایی بی معنی و پوچ با اشکالی غیر قابل درک .

کیونگسو چشم در چشم بکهیون شد ، نگاهی که بکهیون داشت رو تابحال تجربه نکرده بود . نمیدونست چرا ولی این نگاه بییشتر از نگاه قبلی لرزه ای از ترس به بدنش انداخت . بدنش شروع کرد به کرخ شدن ، نفسش گرفت و احساس کرد خودش یک عنکبوت و بکهیون یک پروانه ست.

بعد از اون قلبش مدام درد میکرد و روحش عاری از هر احساسی جز غم و ترس شد . اون آخرین باری بود که بیون بکهیون رو دید . و برای اولین بار نتونست پاسخ یک سوال رو بده . اینکه اون واقعا چه کسی ه … درست همونطور که بکهیون ازش پرسید ولی زیرمتن این سوال رو هویتش تشکیل نمیداد بلکه دیگاه شطرنجی بکهیون و کیونگسو از زیبایی بود !

جلوی شیشه ی شیرینی فروشی ایستاده بود ، در بین مه و بوی بارونی که رایحه ی گل ها رو پنهان میکرد . انگشت سرخ شده اش به آرومی روی بخار شیشه حرکت میکرد و جملات مثل جوهری تیره بر سطح کدر شفاف میشدن .

_ میخواستی من رو ببینی ؟

بکهیون از شیشه روی برگردوند و به کیونگسو خیره شد : عجیبه که زیر این بارون بدون چتر اومدی . فکر میکردم از بارون بدت میاد .

_ باید به این شرایط عادت کنم ، هرچی باشه دیگه حق ندارم کیونگسو باشم، مگه نه ؟

÷ موضوع اینجاست که منم از بارون خوشم نمیاد …

_ ولی تو قبلا …

÷ فراموش کن قبلا چی گفتم . بهتره بریم داخل .

هردو به داخل شیرینی فروشی رفتن پشت میز کنار پنجره نشستن ، مدتی رو بدون اینکه چیزی بگن فقط به یکدیگر نگاه کردن ، همون موقع بود که آسمون غرشی کرد و برای ثانیه ای همه جا در نور روشنی فرو رفت ، و به حالت نگاه بکهیون حس آشنایی رو داد که کیونگسو رو وادار به صحبت کرد .

_ چرا الان اینجایی ؟ بعد از اینهمه سال داشتم فراموشت میکردم ولی تو یکدفعه ای جلوی من ظاهر میشی و وانمود میکنی دلت برام تنگ شده . چرا اینکارارو میکنی ؟

÷ من خونه رو ترک کردم . مادرم مرده ، توی آتیش سوزی . میگن خودکشی کرده . چه جالب مگه نه ؟

_ چی از نظر تو جالبه ؟

÷ من از دوران بچگیم میدونستم این اتفاق میفته ولی خیلی دیر ، من حتی دلیلشم نمیدونم … بهرحال دلیل اینکه به دیدنت اومدم این بود که هویتم رو پس بگیرم .

_ تو نمیتونی اینکارو … چرا الان ؟

÷ یادت میاد اولین بار کی بهم پیشنهاد کردی که هویتم رو ازم بگیری ؟ زمانی که من مرتکب گناه بزرگی شدم . میخوام با ترسهام روبرو بشم و به گناهم اعتراف کنم .

_ من فقط برای نجات تو اونکار رو کردم . تو اینو میدونی ، من اینکارو کردم حتی اگه به قیمت زندگی خودم هم تموم میشد .

÷ و چرا اینکارو کردی ؟

_ چ..چون من…

÷ من خیلی مریضم دی او ، نمیدونم چه بیماری ای دارم ولی خاطراتی که بیاد میارم متعلق به خودم نیست .

_ منظورت چیه ؟

÷ از وقتی که من هویتم رو به تو دادم ، مثل یک آدم پوچ شدم ، یه شخصی که هیچکس نیست پس تصمیم گرفتم که منم تو باشم ، ولی هرروز که میگذشت بیشتر و بیشتر شبیه به تو شدم حتی … حتی خاطرات تو، توی ذهن منه … این من رو بیشتر میترسونه . برای هیچ انسان سالمی این اتفاق نمیفته .

کیونگسو با نابوری بهش خیره شد ، قطرات آب بر روی پنجره سر میخوردن و سایه های مختلفی بر روی میز سفید رنگ میانداختن . سرمای لذت بخشی از سطح شیشه برمیخاست اما بدن و روح کیونگسو بخاطر چیز دیگه ای میلرزید .

_ من نمیتونم قبول کنم …

از صندلیش بلند شد و نفسش رو با آه سنگینی بیرون داد و سعی کرد بغضش رو کنترل کنه .

÷ تو همیشه زندگی من رو میخواستی ، حالا هم حاضر نیستی بهم برش گردونی؟

_ موضوع این نیست ، تو… تو درک نمیکنی . اگر بکهیون صدات کنم میشکنم ، تو برای من خیلی ارزشمندی . میتونم کل عمرم رو باهات روبرو نشم اما با اینحال مطمئن باشم که زنده ای و نفس میکشی … من نمیخوام قولم رو عملی کنم .

÷ چرا نمیفهمی ؟ چر ا نمیخوای … من از اینکه تو باشم متنفرم . تو یک ناجی نیستی ، تو یک قاتلی …

_ قلبم رو میشکنی … من فقط میخوام دنیا رو از پلیدی ها پاک کنم . حتی اگر فکر کنی اینکارو برای انتتقام انجام میدم برام مهم نیست .

÷ پس چرا همون روز من رو نکشتی ؟ چرا به عذابم پایان ندادی ؟

_ چون تورو تحسین کردم ، چون از نظر من تو پاک تر از اونی بودی که چنین کاری کنی ، چون تو تنها زیبایی ای هستی که توی کل زندگیم مونده ؛ تنها زیبایی ای که … که دوستش دارم . با من اینکارو نکن ، بهت التماس میکنم . من تنها قادرم درد و غم رو احساس کنم پس بذار بخاطر اندوه نداشتنت بمیرم ، بهم اجازه بده بخاطر دردی که از تنفر تو نسبت به خودم دارم … شاید یکروز تونستم مثل تو پاک بشم !

درحالی که قطرات اشک بر روی گونه اش میغلتیدن زمزمه کرد : از وقتی که دیگه هویتی ندارم قلبم درد میکنه ، دیگه هیچ احساسی جز ترس سراغم رو نمیگیره … ولی میدونی الان چه احساسی دارم کیونگسو ؟ احساس میکنم مثل همون پروانه ای شدم که به یک قاب سرد و شیشه ای سنجاق شده … دیگه نمیتونم طاقت بیارم ، از این زندگی متنفرم . این خلاء ای که احساس میکنم رو هیچ چیز نمیتونه پر کنه ، حتی دوست داشتن تو هم کافی نیست چون … چون من دیگه احساس نمیکنم چیزی رو دوست دارم …

کیونگسو که تمام این مدت رو به بیرون خیره شده بود سکوت خودش رو با تنها صدای خفیفی که از بین لبهاش آزاد شد شکست ، بغضش ترکید و دوباره با ناتوانی روی صندلی افتاد .

_ روزی که کنار مادرم روی نیمکت کلیسا نشسته بودم ، اولین بار بود که شکستنش رو دیدم . بعد از اون دیگه به کلیسا نرفت … اونروز … آخرین روز من در اون خونه ، مادرم همش هذیان میگفت ، وقتی درد و رنجش رو دیدم بهش قول دادم که هر مردی رو که مرتکب گناه میشه رو از روی کره ی زمین پاک کنم ، دلم نمیاد به زن ها آسیبی بزنم چون منو یاد اون میندازن ، بین کلماتی که از مسیح میگفت ازم خواست که بهش قول بدم اگر خودم هم کار خیلی بدی انجام دادم ، عواقبش رو قبول کنم . بعد بهم گفت که من درست مثل شرابی میمونم که مسیح به خون خودش تشبیه کرد ، اونموقع منظورش رو متوجه نشدم ولی حالا میدونم … دست من به خون خیلی ها آلودست بکهیون . نخواستم ، تو یکی از گناهانم باشی برای همینه که نمیتونم خواسته ات رو بجا بیارم …

با پاهایی لرزون درحالی که دستهاش رو به دسته ی صندلی میفشرد ایستاد ، تلو تلو خوران سمت بکهیون رفت و از روی صندلیش بلندش کرد . بدن بیروح بکهیون رو درآغوش گرفت و در گوشش عذرخواهی شکسته ای رو زمزمه کرد ، بغضش رو بهمراه اشکهاش فرو خورد و دیگه نتونست چیزی بگه . کت خاکستری رنگش رو در دست هاش مشت کرد و عطر شیرین بکهیون رو به درون کشید و بخاطر سپرد . وقتی چشمش رو باز کرد ، دستمالی رو روی میز دید که با یکسری جملات نامفهوم پر شده بود .

مگس های معمولی هروقت تکبال میشن سعی میکنن دوباره پرواز کنن و راه میرن ولی لوسیلیا ها میدونن دیگه امیدی در پرواز نیست پس توی ماز جهان ثابت می ایستن . چون مگسی که پرواز نکنه ، راهش رو تا ابد گم کرده .

همیشه با خودش فکر میکرد حکم عنکبوتی رو داره که پروانه ای به زیبایی و پاکی بکهیون رو اسیر خودش کرده ، اما مدتی بود که میدونست اون هم اسیره ، هردوی اونها در تار عنکبوت اسیرن و آرزوی مرگ دارن ، تنها تفاوتشون اینه که بکهیون یک پروانه آبی رنگ زیباست که شاید یک شوالیه ی سفید اون رو از تار و پود بیرنگ نجات بده ، ولی اون فقط یک لوسیلیا تک بالِ . یک لوسیلیای ناامید و شکست خورده که در نهایت ازبین میره ، گویی که از اول هم اصلا وجود نداشته چون اون مثل بکهیون بی پایان نیست …

…………………………………..

.

.

.

÷ خیلی زیبایی …

ابرهای خاکستری که مدتها بود دیدش رو کور کرده بودن ، بهش امان ندادن که چهره ی تنها زیبایی در جهانش رو ببینه ، در تاریکی چهره ای رو که بهش لبخندی زد رو تشخیص داد یا اون بدن سرد و ظریفی رو که در سیاهی شب بلعیده میشد . باد میوزید و جاذبه ی زمین بیرحم بود .

در همون لحظه حرف هایی که بکهیون روزی بهش زده بود ، در گوشهاش پیچید و توقف ناپذیر بود . ، من همون تکه های پازلی هستم که به گوشه تعلق داره و راحت تر از بقیه ی قطعات پیدا میشه ، من همون نور نزدیک به تو ام اما سایه ی ابر ها من رو از دید تو ماسکه کردن . من همون پروانه ای ام که تو با بیرحمی بالهاش رو خورد کردی ، یا همون گلی که در زمستون از نگاه تو مصون مونده بود ولی تو باز هم اون رو چیدی و با عشق بوییدی …

قلقلک ریشه های خیس قطرات شفاف رو از گوشه ی چشمهاش تا گونه ها و چونه اش بخاطر نوازش سرد باد احساس کرد ، انگشتان خالیش در هوا مردد بودن درحالی که چشمهاش سقوط مرواریدی زیبا رو در عمق یک اقیانوس شاهد میشد . این صحنه براش نستالژی خاصی داشت ، آه که چقدر این صحنه آشنا بود . اما اینبار همراه با حس ترس یک حس خیلی بد و بیرحم تمام وجودش رو فرا گرفته بود ، همینطور که باد  پاییزی بر پشت گردنش بوسه میزد چشمهاش رو به سختی بست  …

شاید الان زمانش رسیده بود که بخاطر تمام گناهانش مجازات بشه ، شاید اون هم باید سقوط کنه … ولی این اولین بار در زندگیش بود که زیبا خطاب میشد . و وقتی تصاویر اونروز وحشتناک دوباره در ذهنش تکرار شدن ، چشمهاش رو گشود … خاطره ای از بکهیون که مرتکب قتل شد … مرتکب یک گناه …

.

.

.

.

.

.

نظرات قسمت قبل رو جواب دادم . قسمت بعدی، آخرین قست شوالیه سفید خواهد بود

The following two tabs change content below.
نوامبر 1997/ هنرجوی رشته نمایش/ بازیگر ، نویسنده و کارگردان تئاتر / فیک های تکمیلی : گلهای کاغذی - مرغ مقلد - شوالیه سفید| Projects: Broken Marbles |Invisible Black | Apo sh

Latest posts by Tetania (see all)

Tetania 17 نظر 25 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
s&s..
مهمان
این قسمت فوق العاده و توصیفاته که توش به کار بردی هم بی شمار و هم واقعا زیبا بود..چیز هایی که داستان به کار میبری مثله قضیه سفید برفی یا همین بازی که بقیه قایم میشن وتو ترس از این داری که اونا تو میبین و. .. وقتی از یه دیده دیگه نگاه میکنی واقعا ادم به فکر میره ومیره تو خاطراتش و تو هم از یه دید دیگه نگاه میکنی ….به اون اتفاقات به قوله خومون ساده مثله یه کارتو نیا یه بازی هستن…..ولی درواقع تازه اللان معنایه همه چیزو میفهمی.. چیزاهایی تو سرم هم که تو کامنت بنویسم… Read more »
بنفشه
مهمان
نمیدونم چرا در تمام طول خوندنش یا بغض داشتم یا اشک میریختم…شاید چون من رو یاد گل های کاغذی میندازه و گل های کاغذی یک غم فراموش نشدنی برای منه…شاید چون غم و درد دنیای کیونگسو رو با تمام وجودم حس کردم…و احساس عجز و ضعفی که نسبت به روح پایان ناپذیر بکهیون داشت…و تشبیه کیونگسو به عنکبوتی که بکهیون رو مثل یک پروانه اسیر کرده…احساس دردناکِ فوق العاده ای رو بهم منتقل کرد…همونطور صحنه ای که بکهیون رو در آغوش گرفت و ازش عذرخواهی کرد… تشبیه ها و توصیفات جوریه که انگار توی دنیای کیونگسو و بکهیون در جایگاه… Read more »
romilu
مهمان

مثل همیشه عالی و بی نظیر بود ♥
خسته نباشی‌.بی صبرانه منتظر قسمت اخرم^^

Alice
مهمان

خیلی قشنگه ولی دوستداشتم دیرتر تموم بشه و در عین حال دارم میمیرم که قسمت بعدب رو بخونم ، لطفا زود قرارش بده

اوه سهون
مهمان

خیلی مبهمه اجی جونم
ولی دوسش دارم و همین طور میخونمش تا به همه ی سوالام برسم😘
فایتینگ چینگو

Mah
مهمان
Narsis69
مهمان
مرسی خیلی خوب بود خیلی. نمیدونم چی بگم.بعد از موندن این قسمت، احساساتم واقعا واسه ی خودم غیر قابل فهمه. نمیدونم چه حسی دارم، فقط میدونم تپش قلب گرفتم و بدنم داغ شده! مکالمه ی بک و کیونگ، اونجایی که کیونگ گلدون و برد برای بک، خیلی جالب و زیبا بود. دقیقا همون زیبایی که بک و کیونگ میگن! بکی چقد بهم ریخت از جواب کیونگ. بکی کی و کشته که کیونگ حاضر شده بخاطرش هویتشون رو جابجا کنن؟ خاطرات همدیگه رو هم میفهمن! واو. چقد عجیب. چرا همه چیز عجیب و کنجکاو کننده اس؟ وای. مغزم برای تحلیل و… Read more »
Narsis69
مهمان

اوه الان پوستر و با دقت نگاه کردم. ادرس وبلاگ اونجا نوشته شده. مرسی

Mar Mar
مهمان
شاید بی ربط به نظر میاد ولی با خوندن دوران بجگی کیونگسو یه جورایی یاد کتاب دمیان افتادم دنیای تاریک و روشن اغوش امن مادرش و پناه بردن بهش وقتی گناهی انجام داد مثل همین نجات پروانه و در واقع کشتنش همه چیز همون حس و حال رو میداد اما بک نمیتونه دمیان باشه بلکه کیونگسو بیشتر شبیه سینکلر هست البته نمیدونم چقدر حدس و گمان هام شبیهه این فقط احساسیه که بهم دست میده اخه همیشه سبک نوشتن تو منو یاد دمیان و هرمان هسه میندازه چون همونقدر پررمز و راز و مفهومی مینویسی من خیلی لذت بردم اما… Read more »
فاطی
مهمان
سلام عزیزم من عاشق قسمتاییم که همه چی روشن میشه-البته به ظاهر- برای من یکی که بعد از تموم شدن داستاناتم هستن هنوز موضوعایی که باید بهشون فکر کنم و پیداشون کنم… این قسمتو واقعاااا دوست داشتم. درباره هویت…هویت گم شده ی بکهیون…فکر میکنم خیلیا الان دچارشن.قطعا اونچیزی که بکهیون توصیفش کرد نیست ولی مطمئنم تعداد کسایی که خودشونو گم کردن خیلی خیلی زیاده…از جمله خود من… سخته که نتونی به یاد بیاری همیشه چی بودی….سخته که خودتو گم کنی…من دقیقااااااا یه همچین حسی دارم.حس یه پروانه که لابه لای تار عنکبوت گیر کرده.پروانه ی زیبایی که فکر میکنه هیچ… Read more »
Tina
مهمان

بی صبرانه منتظر تحلیل بی تی اس هستم
تحلیل مانستر – لاکی وان و لوتو که شاهکار بودن
مطمئنا اینم عالیه
من یادمه پایان یکی از قسمت های گلهای کاغذی یه دیالوگ از کتاب دمیان گذاشته بودی
بخاطرهمین دیدگاهت نسبت به blood,sweat and tears باید خیلی جالب باشه

Tina
مهمان
گاهی اوقات فکر میکنم کامنت گذاشتن برات واقعا مضحکه. چون کلمات در بیان احساساتم قاصره نوشته هات طوری با روح و ذهنم آمیخته میشه که انگار جدایی ناپذیره و من دوست دارم تا ابد تو این دنیا غرق بشم و بیشتر و بیشتر درش فرو برم وقتی اینقدر زیبا حساسیت ها و آسیب پذیر بودن روح و ذهن آدمی رو تداعی میکنی از زندگی کردن خودم شرمنده میشم با خودم فکر میکنم وقتی دختر کم سن و سالی مثل تو اینقدر تو رفتار آدم ها دقیق بوده که به این زیبایی اذهان بیمار رو توصیف میکنه خصوصا قسمت قبل وقتی… Read more »
Elena Salvatore
نویسنده

شدیدا منتظر قسمت بعدم عجیب و جالبه خیلی…

Linachi
مهمان

من چرا دارم کم کم این دو نفر رو با هم کاملا قاطی می کنم؟
اگر این بکی همون بکی داستان قبلی باشه یعنی نامزدش رو کشته؟ لوهام چی شد بعد از سقوتشون از پنجره؟
خیلی خوب بود ممنون

مری
مهمان

😞 میخواستم قسم اولوتبخونم ولی تو لیست کادرکناری پیداش نکردم فیکو

wpDiscuz