هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction White Knight FINAL

سلام دوستای گلم ^_^ برای خوندن آخرین قسمت از شوالیه سفید لطفا برید ادامه مطلب

قبل از اینکه شروع به خوندن این قسمت کنید میخوام چند دقیقه از وقتتون رو بگیرم. پوستر این قسمت از دوست خوبم رعنای عزیزمه که بیشتر شما میشناسین و در سایت خبری اوه سهون فنز نویسندس. زمانی که شوالیه رو شروع کردم ، دهم سپتامبر بود روزی که گلهای کاغذی یک ساله شد. و الان هم پایانش مصادف با روزی هست که دوستی رعنا و من یکساله شد ^_^ میخوام ازش قدردانی کنم که تو این مدت همیشه کنارم بود و فکر نکنم تو این یکسال حتی روزی بوده که از هم بی خبر بوده باشیم. خوشحالم که در کنار هم رشد کردیم و از زمان هایی که با هم سپری کردیم با لبخند ها و اشک ها لذت بردیم. اما دوستان عزیزم میخوام از لطف و محبت بی پایان شما هم تشکر کنم . مسئله ای که میخوام بازگو کنم در مورد زندگی شخصیمه. تا جایی که میدونید رشته من تئاتره و بازیگری خوندم. در زندگی واقعی هم همه منو به عنوان هنرجوی بازیگری میشناختن تا زمانی که این تابستان یک جشنواره مونولوگ برگزار شد.حمایت ها و تشویق هایی که بعد از گلهای کاغذی و بخشش از شما دریافت کردم، برای من به انگیزه و جسارتی تبدیل شد که باعث شد نوشته خودم رو به روی صحنه ببرم اون هم در کنار همکارانی که از نویسندگان مطرحی چون اورپید، فدریکو گارسیا لورکا، بهرام بیضایی و … کار به روی صحنه بردن. موقع بازبینی با حیرت و تشویق اعضای هیئت ژوری مواجه شدم طوری که اجرام به موقع بازبینی قطع نشد و اساتید اصرار داشتن تا پایان کار رو دنبال کنن. و در اختتامیه هم متنم تقدیر بهترین نویسندگی رو دریافت کرد و نوشته ای در سطح بین المللی یاد شد. بعد از اون روز ، هفته ای چندبار بهم پیشنهاد نمایشنامه نویسی میشه و در نهایت همه اینها میخوام از شما تشکر کنم که باعث شدین من فعلی خودم رو در این زمینه بروز بدم.

حال که به پایان شوالیه سفید رسیدیم ، نهایت سپاس رو دارم از دوستانی که حمایت کردن و نظراتشون رو ابراز کردن. چنانچه برای شخصی مقدور نبوده تا الان کامنت بذاره ، خیلی خوشحال میشم نظر کلی رو در این قسمت بدونم. با تشکر

.

.

.

.

.

قسمت آخر : یکشنبه بی پایان

گاهی اوقات میدونی که هیچکس درکت نمیکنه ، برای همین هم سکوت میکنی .اما یکروز متوجه میشی که درواقع قابل درک هستی، پس شروع میکنی به صحبت کردن درمورد گذشته و درست همونجاست که بزرگترین اشتباه رو انجام دادی .

من اعتماد داشتم که میتونم مثل هر کس دیگه ای اونطور که خودم آرزوش رو دارم، زندگی کنم… ولی بعد از اینکه برای آخرین بار نگاهی به اطرافم کردم، متوجه شدم که همه چیز غیر از آرزوی منه . میخواستم خوشبخت باشم اما چیزی که باعث میشد احساس شادی کنم، وحشتناک بود .

خودم هم نمیدونم چرا و چطور ، همه چیز سریع اتفاق افتاد . من نه تحت تاثیر شخصی بودم و نه زندگی بدی داشتم ؛ فقط بخاطر یک تجربه ی ناقص ، یک تجربه از روی کنجکاوی فهمیدم که زندگی اونطور که من فکر میکردم نبود . بعد این احساس شادی توام شد با یک ترسی که بخوای از اون لحظات برای همیشه نگه داری کنی .

من توی ذهنم اینکارو میکردم، پس برای اینکه آینده ای رو نبینم؛ بهش خاتمه دادم . میگفتن یک نکته ی مشترک باید بین مقتول ها باشه تا برای من انگیزه ی قتل ایجاد بشه . آه که چقدر اشتباه میکردن ، نجات دیگران به هیچ درد من نمیخورد ، من فقط دنیای ایده آل خودم رو میخواستم ، اگر هم قرار بود این زندگی ایده آل من خاتمه پیدا کنه، دوست داشتم بوسیله ی تنها شخص پاک ، معصوم و زیبا در این دنیا انجام بگیره . چون هیچ چیز بی پایان نیست ، هیچ چیز جاودان نیست ؛ بالاخره یکروزی با همه چیز باید خداحافظی کرد …

.

.

.

وقتی شیشه ها درهم خورد شد ، وقتی لوهان و دی او از گوشه ی چشمش ناپدید شدن برای لحظه ای فکر کرد این قطرات اشکش هستن که در این هوای گرفته سر میخورن ، مثل قطرات بی پایان بارون سرد . چیکار میتونست بکنه ، باید دستش رو دراز میکرد تا دستش گرفته بشه ؟ ولی باید دست کی رو میگرفت ؟ کیونگسو ای که درست مثل مادرش، در عین تمام سردی ای که داشت میدرخشید یا لوهانی که بهش هویتی مستقل از هر دنیایی بخشیده بود . هردو به نوعی ناجی اون بودن ، اون با درد و رنج مثل سایه ی کیونگسو همراهش بود و در درونش به خواب ابدی رفته بود درحالی که در درون لوهان دوباره متولد شده بود و این احساسات عجیب و ترسناک رو در آغوش گرفته بود .

تمامی سوالهایی که تابحال داشت ذهنش رو ترک کردن و فقط یک سوال در اعماق قلبش باقی مونده بود که هیچ جوابی براش نداشت ، هیچکس نمیتونست جوابی براش پیدا کنه … باید چیکار کنم ؟

باد با دستهای لطیفش گلبرگ هارو نوازش میکرد و بوی خاک همه جا پیچیده بود ، گلهای قرمز رنگ ، دریایی از خون بودن که بهمراه هر وزش موجی رو ایجاد میکردن ، قدم ها سنگین و سریع برداشته میشدن و هردو روانی مثل دانه های برف در تاریکی به آرومی سقوط میکردن ، تا بر گلبرگ های سرخ بوسه بزنن . اون ثانیه ای که آهسته تر از همیشه میگذشت مثل خنجری در قلب بکهیون فرو رفت ، درحالی که زیبایی و ترس رو به چشم دید . تکه های تیز شیشه هرکدوم به سمتی افتادن و برخی جلوی پاهاش قربانی شدن ، تکه ها دیگر شفاف نبودن و با بخار و رد های پیچ در پیچ قطرات یخی کدر شده بودن . دیگه هیچکدومشون قادر نبودن انعکاسی از بکهیون رو به تصویر بکشن ، پس سری پایین انداخت و به خورده شیشه ها نگاهی حاکی از انزجار و تنفر انداخت ، با دهن کجی پشتش رو به پنجره ی شکسته کرد و درحالی که تاریکی از پشت درآغوش میگرفتش درهم شکست و مثل یک بت فرو ریخت .

صداهای نامفهوم در هم ادغام شده بودن ، یکسری سفید پوش که در چشمهاش مثل شوالیه های سفید بودن سراسیمه از کنارش میگذشتن و یکسری آبی پوش هم با نگاهی که گویی به دوردست های خیلی دور خیره بود به پایین چشم دوخته بودن .

بکهیون نگاهی به خودش انداخت و متوجه شد که مثل بقیه پیرهن آبی به تن کرده ، دست هاش رو در گوشه ی پیرهنش مشت کرد و به سختی آب دهنش رو که طعم تلخی مثل خون داشت ، فرو خورد . هرچه قدر سعی میکرد بخاطر بیاره که چرا اونجاست ، درواقع کیه ، چه مدت اونجاست ، چرا این پیرهن تنفر انگیز تنشه ، هیچ جوابی نداشت ، هیچ خاطره ای نداشت ؛ هیچ چاره ای نداشت . توانش تموم شده بود و احساس میکرد هنوز بدنیا نیومده ، پلک هاش سنگینی کردن و نگاهش رو سمت کیک شیرینی که روی زمین افتاده سوق داد .

دیگه همه چیز تلخ و غمگین بنظر میرسید ، چقدر همه چیز جلوی چشمهاش از دست رفته بود ، خیلی حرف ها برای گفتن بود اما درواقع وجود نداشت درست مثل بیون بکهیون . پس چشمهاش رو بست و اجازه داد سیاهی اون رو از پای درآره .

.

.

.

اطراف کاملا مه آلود بود ، کفش هاش در برف فرو میرفتن و دونه های نرم رو ، سفت و سخت میکرد . بخاطر نمیاورد که چرا اونجاست ، فقط راه میرفت . با اینکه کت خاکستری برتن داشت اما باز هم احساس سرما میکرد ، تا جایی که چشم کار میکرد مه بود و فضای مبهم و ناپایدار . همین هم لوهان رو میترسوند . نمیدونست باید کجا بره انگار هرجا که میرفت بازهم مسیر تکراری بود، گویی که هیچ راهی اصلا طی نشده بود . دستش رو بر قلبش کشید و هیچ تپشی رو احساس نکرد ، با خودش فکر کرد شاید مرده !

پس دیگه هیچ قدمی برنداشت ، پاهاش سست شدن و پشتش به آرومی بر برف نشست . تا نوک انگشتهاش درد رو احساس میکرد اما این درد اصلا اذیت کننده نبود ، بلکه بیشتر از قبل بدنش رو بی حس میکرد . دانه های برف بهمراه مولکولهای همیشه آزاد میرقصیدن ، گاهی اینطرف و گاهی اونطرف تر میرفتن ؛ ولی در آخر هم همه به یکجا ختم میشدن ، چه سریع چه آهسته همه شون بالاخره برزمین سقوط میکردن ، بعضی هاشون بر روی یکدیگر سر میخوردن و پناه میگرفتن ، ولی بعضی هاشون به محض لمس شدن، ناپدید میگشتن .

مدتی بیصدا فقط به نفس های محو شونده ی خودش گوش داد تا اینکه دونه ای سفید و دردناک بر گوشه ی چشمش که مدتی بود در سرما کرخ شده بود بوسه ای هدیه کرد ، برعکس بقیه ی دونه های سرد ، گرم بود ، اونقدر گرم که مثل یک اشک بر گونه ی سرخ شدش غلتید و روحش رو نوازش کرد .

قطرات بلوری مانند که مدتی بود چشمهای لوهان رو میسوزوندن بهمراه ستاره های سرد برف فرو ریختن ، شاید اصلا متوجه نبود که داره گریه میکنه شاید هم میخواست انکار کنه . دیگه قادر نبود خاطره ای رو بیاد بیاره . لبخند تلخی زد و چشمهاش رو بست . قلبش به شدت میتپید ، انگار میخواست از قفسه ی سینه اش آزاد شه ، استخوان هاش رو خورد کنه و درون تاریکش رو برای همیشه ترک کنه .

.

.

.

وقتی ثانیه ها زنجیره ای از دقیقه رو تشکیل دادن ، دستی لطیف و گرم گونه اش رو نوازش و اشکهاش رو پاک کرد . چشمهاش رو به آرومی گشود ، کمی گردنش رو بالا آورد ، متوجه بکهیون شد که سرش رو روی سینه اش گذاشته و با چشمهایی مبهم ولی پر از احساس بهش خیره شده . دوباره درجای خودش دراز کشید ، سینه اش کمی تند تر بالا و پایین رفت . با اینکه آرزو داشت چیزی بگه ولی انگار زبانش یاری ادا کردن چیزی رو نداشت . پس فقط به دراز کشیدن ادامه داد و سعی کرد به چیزی فکر نکنه .

بکهیون آهی که بار سنگینی به دوش میکشید ، به بیرون داد : نمیتونی بهم نگاه کنی ؟ من همیشه بهت نگاه میکردم ، با اینکه قلبم رو بدرد میاورد با اینکه مهم نبود چقدر در تاریکی صدات بزنم … تو هیچوقت برنگشتی که بهم نگاه کنی …

لوهان سرش رو بالا اورد و به چهره ی بکهیون خیره شد. پرتو خفیف ماه زیباییش رو نمایان میکرد و بخاطر مژگانش سایه ای بلند مثل بارکد برروی گونه هاش شکل گرفته بود . بکهیون به بیرون پنجره چشم دوخته بود ، حتی از میون شیشه ی پنجره ی بسته هم دنیا سرد بنظر میرسید ، زوزه ی خفیف باد به گوش میخورد و غبار و کاغذ پاره ای به صورت گردبادی رقصان دراومده بودن ، آسمون به رنگ آبی تند بود و رنگ از سیمای بکهیون میدزدید .

انگشتان گرم بکهیون رو روی لبهای خشکش احساس کرد ، نگاه از پنجره دزدید و با بکهیون چشم در چشم شد . بکهیون سرش رو در سینه ی لوهان مخفی کرد انگار در جستجوی پناهگاهی در درون لوهان بود ، دستش رو بالا آورد و موهای ژولیده و لطیف بکهیون رو نوازش کرد .

لوهان : همیشه وقتی خورشید غروب میکنه و جاش رو به تاریکی شب میده… بیشتر احساس تنهایی میکنم ، من مسیری رو انتخاب کردم که هیچ راه برگشتی نداره . بعضی وقتها زیر بارون میایستم و انعکاس صدای شخصی تو گوشهام میپیچه ، انگار میخواد من رو ببینه ، ولی مهم نیست چقدر به اطرافم نگاه کنم ، هیچی نمیبینم … متاسفم …

قلبش تپش سختی رو پذیرفت و نفسی رو که براش مصنوعی بنظر میرسید بهمراه آهی فرو خورد .

_ جالا چی میشه ؟

لوهان : نمیدونم ، شاید همه چیز تموم شه . شاید همه چیز یک خواب باشه یا شاید دیگه نتونم به دیدنت بیام …

بکهیون سرش رو بیشتر به سینه اش فشرد و سعی کرد بدون اینکه صدای شکننده اش به گوش لوهان برسه به آرومی نفس بکشه .

بعد از رفتن بکهیون ، بعد از طلوع خورشید همه چیز به شکل ترسناکی ساکت بود ، حتی درد های لوهان . همه چیز طوری بود که انگار اتفاقی نیفتاده و درواقع لوهان آرزو داشت که همینطو ر باشه ، ولی زخمی که چشم چپش رو میسوزوند کاملا واقعی بود ، بانداژ ها واقعی بودن … بوی دارو و تخت سفید واقعی بود .

از طرفی درست کمی اونطرف تر چند ساعت بعد ، کیونگسو به بیرون از پنجره خیره شده بود ، لبخند خفیفی بر لبهاش نقش بسته بود بخاطر ژاکت سفیدی که بر تن داشت حس میکرد خودش رو در آغوش گرفته . چشمهاش بخاطر پلک نزدن در این دقایق میسوختن و قطرات شفاف به وضوح لایه ای مه آلود رو در دیدش ساخته بودن . به فضایی در روبروش خیره بود که اصلا وجود نداشت . مگسی مرتبا گوشه و کنار پنجره پرواز میکرد و خودش رو به شیشه میکوبید ، گاهی هم لبه ی تاقچه مانند مینشست و دستهاش رو بر هم میمالید .

شاید برای لحظه ای کنترل خودش رو از دست داده بود ، شاید بخاطر نگاه های پزشک معالجش یا لبخند های تهی ه پرستار ها بود شاید هم بخاطر داروهایی که راه رگ رو به آهستگی طی میکردن . هرچی که دلیلش بود کیونگسو به قصد کشتن قدم برداشته بود ، به قصد خاتمه دادن . بکهیون عزیزش دیگه مثل اون صحبت نمیکرد ، دیگه اونرو درک نمیکرد .

بیاد خاطره ای از بچگیش افتاد ، یک جعبه ی جادویی برای شعبده باز ها که تبلیغش رو میشد هزاران بار توی تلوزیون یا آگهی های کوچیک دیواری دید . میگفتن توی این جعبه ی جادویی همه ی چیزهای زیبایی ه که میشه تصور کرد، وجود داره ؛ و کیونگسو در آرزوی داشتنش همیشه توی باغ اطراف مادرش میچرخید .

یکی از شبهای سال نو همین جعبه بهش هدیه شد . با شوق و ذوق جعبه رو باز کرد ، داخل جعبه بوی شیرین آدامس میداد ، جز چند تا خوراکی و کارت هایی که شکل های ناواضح روشون نقش بسته بود یک تیله میدرخشید . تیله هیچ رنگی نداشت ، مثل یک گوی شفاف ، فقط چند خط باریک دور و کنارش دیده میشد . اولش خیلی ناامید شد و فکر کرد هدیه ش به هیچ دردی نمیخوره و اصلا زیبا نیست . یکروز وقتی که تیله رو با بی احتیاطی روی زمین حرکت میداد ، بکهیون رو دید که روبروش ایستاده . بخاطر سرمای شدید هوا ، بخار کمرنگی از بین لبهاش فرار میکرد . پای راستش رو کمی بالا اورد و محکم روی تیله گذاشت ، صدای تقی توی سکوت زمستون پیچید و قلب کیونگسو رو به تپش انداخت .

کیونگسو نزدیک بود بخاطر کاری که بکهیون باهاش کرده گریه کنه ، بکهیون پاش رو از روی تیله ی ترک خورده برداشت و با همون حالت خشک و همیشگی درحالی که احساسی در صداش موج نمیزد آروم زمزمه کرد : تو فکر میکردی باید اونرو دور بندازی چون هیچ زیبایی ای نداره . اما مطمئنم اگه حالا داخلش رو نگاه کنی ، نظرت عوض میشه .

این جمله رو گفت و از کنارش گذشت ، کیونگسو تیله رو برداشت و با یک چشم داخلش رو نگاه کرد ، انعکاسی شکسته از خطوط تیله با تصویر های واقعیت درآمیخته و … رنگی خاص و درخشان ایجاد کرده بود . هیچوقت چیزی به این زیبایی ندیده بود . اونروز فهمید بعضی وقتها برای دیدن و درک کردن زیبایی چیزی ، باید بهش آسیب زد .

با یادآوری خاطره بغضی گلوش رو فشرد و دیگه از بخاطر اوردن این خاطرات احساس شادی نمیکرد . بکهیون از قبل هم غیر قابل دسترس تر بود ، خیلی دورتر از قبل ، طوری که خاطرات کم کم محو میشدن واین خاطرات دردناک عشقش رو اندوهگین تر میکرد .

حالا دیگه وقتش رسیده بود که با حقایق روبرو بشه و اجازه بده بکهیون دنیای ایده آلش رو با بیرحمی نابود کنه . پس باید هرطور شده برای آخرین بار بکهیون رو میدید . باید بهش یادآوری میکرد که به چه دلیل مرتکب قتل شده ، یا اینکه چرا هویتی نداره ، چرا هردو در این جهنم همیشه سفید بدون هیچ امیدی سر میکنن .

با صدای در از دنیای درونش فاصله گرفت و منتظر موند ، بعد از لحظه ای در باز و لوهان داخل شد.

لوهان : اومدم تا برای آخرین بار باهات صحبت کنم .

_ قرار نیست بخاطر کاری که کردم، ازت عذرخواهی کنم .

لوهان : من انتظار یک عذرخواهی رو ندارم ولی باید بهت بگم که جواب معما رو پیدا کردم .

کیونگسو سمت نگاهش رو طرف لوهان چرخوند و با تعجب بهش خیره شد . انگشتهای لوهان سمت پارچه ی سفید رنگ پیرهنش رفت و به ارومی اون رو بالا زد . درحالی که مستقیما به چشم های کیونگسو نگاه کرد آهی از سر درد لبهاش رو ترک کرد . قطراتی که مدتی بود انتظار میکشیدن چشمهای کیونگسو رو ترک کردن .

لوهان : وقتی پرونده ات رو میخوندم برام خیلی جالب بود ، حتی جالب تر از کتاب مورد علاقم ، پرنس دانمارک . سن نامشخص ، دو کیونگسو به طور مطلق از بیماری سندروم شوالیه ی سفید رنج میبره ، مرتکب 25 قتل عمد و 1 قتل غیر عمد شده ، در پاییز 2013 به بیمارستان روانی آنِسیدورا منتقل میشه . اولین بار که مرتکب جرمی شده سال 2004 بوده وی باعث یک آتش سوزی عظیم در شرق …. در شرق …

لوهان نفسی رو فرو خورد و نگاهش رو از کیونگسو دزدید .

لوهان : دوازده سال پیش … تو مرتکب اولین قتل شدی. بهم بگو اینکار تو، از قصد بوده ؟ از عمد اولین قتلت رو مرتکب شدی ؟

_ من از عمد اونکارو کردم .

لوهان : الان پشیمونی ؟

کیونگسو سرش رو به چپ و راست تکونی داد .

لوهان : پس دلیلت چی بود ؟ اصلا دلیلی هم برای کشتن داری ؟

_ من نیازی به دلیل ندارم، میدونی . دنیا جای خیلی بیرحمیه ، من این دنیا رو اصلا دوست ندارم . پس یکاری میکنم برام قابل تحمل بشه .

لوهان : بذار یک سوال دیگه ازت بپرسم . قتلی که غیر عمد مرتکبش شدی . اون کی بود ؟

_ نامزد برادر ناتنیم .درسته… من اون رو کشتم ولی نه از روی عمد … من … من به اشتباه اونرو از بلندی داخل استخر پرت کردم . بخاطر ضربه ای که به سرش وارد شد نتونست به موقع از زیر آب بیرون بیاد …

لوهان : و آخرین سوال من اینه . چرا کاج جمع میکردی ؟

در پاسخ به این سوال درحالی که لبهاش جمع شده بودن و سعی میکرد جلوی اشکهاش رو بگیره ، خطوطی اطراف پیشونی و چونه اش نقش بسته بودن سعی کرد ، تمام تلاشش رو کرد تا لبخند بزنه .

لوهان دیگه چیزی نگفت فقط سوکت کرد . دیگه هیچ نگاه و معمایی رد و بدل نشد ، فقط فضای سنگین اندوه اون هارو احاطه کرده بود .

_ میتونم … میتونم برای آخرین بار بیون بکهیون رو ببینم . برای خداحافظی ، خواهش میکنم .

لوهان چیزی نگفت و اتاق رو ترک کرد .

.

.

.

روز بعد ، لوهان به آنسیدورا برگشت تا بخاطر جوابی که پیدا کرده تکه های پازل رو کنار هم بذاره و مشکل رو حل کنه . از راهروی باریک بیمارستان عبور کرد ، به قدم هاش سرعت بیشتری بخشید ، هیجانزده بود و میخواست هرچه سریعتر به بکهیون کمک کنه . وقتی به سمت راستش پیچید تا در مسیر باغ قدم بذاره به کریس و کای برخورد .

کریس : لوهان ، مشکلی پیش اومده ، تو باید الان توی خونه باشی و استراحت کنی …

لوهان : میدونم ولی قبلش باید مسئله ای رو حل میکردم ، خیلی مهمه من جواب معمای کیونگسو رو پیدا کردم ، اون دیگه نمیتونه مارو بازی بده . من موفق شدم تا بعضی از خاطرات بکیهون رو پیدا کنم .

کریس : از کجا انقدر مطمئنی ؟ شاید اصلا جوابی برای معما وجود نداشت و اون در این مدت ما رو بازی داده باشه!

کای که تمام مدت ساکت بود ، سکوت خودش رو شکست : شاید جوابی وجود نداشته ! درست مثل امیدی که هیچ جای اینجا وجود نداره …

کریس حرف کای رو قطع کرد و موضوع بحث رو عوض کرد : لوهان باید باهم درمورد موضوع مهمی صحبت کنیم .

لوهان : متاسفم ولی الان باید برم پیش بیمارم، اون به من نیاز داره …

کریس : تو دیگه مسئول اون نیستی .

لوهان : منظورت چیه ؟

کریس : پرونده ی بیون بکهیون مختوم اعلام شده . پرونده ی دو کیونگسو هم برای انتقالش واگذار شده به اداره ی دفاتر جنایی ، دادگاه این سه شنبه درموردش تصمیم نهایی رو میگیره که مطمئنا اون رو برای سالیان سال اینجا بستری میکنن .

لوهان با ناباوری بهش خیره شده بود ، نمیدونست چی باید بگه پس فقط به سمت باغ قدم برداشت . از بین گلهای رنگین و فصل سرما به آرومی گذشت ، مثل راهی که دیگه قرار نبود هیچوقت طی بشه . عطر بوی گلهای زیبا رو عمیقا به درون کشید و در خاطراتش برای همیشه نگه داشت . بکهیون اونجا بود ، زیر نور کمرنگ خورشید میدرخشید . نگاه عمیق و حزن آلودش رو به شیشه ی بزرگی که به دیوار تکیه داشت ، دوخته  بود .

لوهان : بک …

بکهیون سمتش برگشت و لبخند شفافی رو تحویلش داد ، دستش رو سمت لوهان دراز کرد و اشاره کرد که نزدیک شه ، و لوهان مثل مغناطیس سمتش کشیده شد ، بکهیون به شیشه و لوهان به بکهیون نگاه معناداری انداخت .

لوهان : همه چیز درست میشه ، همه چیز بالاخره تموم میشه . ما به پایان این دردها نزدیکیم بکهیون . تو بزودی خاطراتت رو پس میگیری . تو دو کیونگسو نیستی ، تو بیون بکهیونی . همه چیز درست میشه …

÷ پس چرا گریه میکنی ؟ اگه همه چیز قراره درست بشه …

لوهان سرش رو پایین انداخت و نفس عمیقی کشید .

÷ امروز چند شنبه ست ؟

لوهان : شنبه … میخوام ببرمت پیش کیونگسو . با من میای ؟

بکهیون دیگه به شیشه ی بزرگ نگاه نکرد ، سرش رو سمت لوهان چرخوند و با حرکت خفیفی بهش فهموند که موافقه .

راه بین آسایشگاه و بیمارستان کوتاه بود ، بین راه هیچکس هیچ حرفی نزد . لوهان فقط به صدای قلب تپنده ی بکهیون گوش میکرد درحالی که بکهیون سرش رو به شونه اش تکیه داده بود و چشمهاش رو درآرامش بسته بود .

بیمارستان با آنسیدورا تفاوت زیادی نداشت تنها تفاوت اینجا بود که آدمهای اونجا روانی تر بنظر میرسیدن . همون بوی همیشگی تهوع آور فضا رو پر کرده بود ، پرستار های اینجا مروارید های رنگی و مختلفی رو رد و بدل نمیکردن ، بیمارها هم نگاه آروم تری داشتن ، خیره نمیشدن و بی دلیل نمیخندیدن ، طوری حرف نمیزدن که بکهیون بتونه درکشون کنه . اینجا هم متفاوت بود هم به شکل غیر قابل قبولی شبیه . آدم هایی که اینجا بودن هویت و خونه ای برای رفتن داشتن … و بکهیون تابحال هیچوقت اینقدر نخواسته بود به روزی برگرده که کیونگسو اونرو به پایین انداخت . شاید اینبار شانس میاورد و مجبور نمیشد شخصی مثل لوهان رو ملاقات کنه و آرزو هاش بهش برگردن .

رویارویی بکهیون و دی او کاملا حسی عجیب ولی آشنا داشت . کیونگسو به بکهیون نگاه میکرد و میدید که در دید بکهیون چیزی تغییر کرده . اون دیگه متعلق به کیونگسو نبود . انگار کاملا آماده ی خداحافظی ه .

لوهان اینبار اتاق رو ترک نکرد بلکه مثل یک سایه پشت سر بکهیون ایستاد ، مثل مادری که میخواد از فرزندش در برابر تاریکی ها حفاظت کنه . و کیونگسو اینبار کاملا تنها بود .

_ هیچوقت فکر نمیکردم همه ی این اتفاقا بیفته . ولی امروز میخوام به قولم عمل کنم ، تو گفتی که من روحت رو درون خودم حبس کردم . و من بهت قول داده بودم هر موقع که بهم نیاز داشتی در کنارت باشم . ولی آماده ای که به گناهت اعتراف کنی ؟

لوهان با نگاهی تردید آمیز به کیونگسو نگاه میکرد و میدونست کوچیکترین کلمه ای میتونه اون رو به دونستن حقیقت نزدیک کنه .

_ اگر یادت نمیاد مشکلی نیست من برات تعریف میکنم . اونشب تو مرتکب قتل شدی . تو محکوم به قتل نامزد خودتی بیون بکهیون . و من برای نگه داشتن تو برای دوست داشتن تو جرمت رو به گردن گرفتم . ولی تو روز به روز بدتر میشدی ، تا روزی رسید که دیگه حتی یک کلمه هم حرف نزدی . من دلم برات تنگ شده بود بکهیون . پس هویتت رو دزدیدم ، قانعت کردم که این تو نبودی که اونرو کشته ، تو هم قبول کردی . و من تمام خاطراتت رو ، اسمت رو مال خودم کردم . چون من خودم به دنیایی که آرزوش رو داشتم، تعلق نداشتم . تو تنها زیبایی ای بودی که پاک بود ولی همیشه از من دور بودی برای همین هم من بهت آسیب زدم تا همیشه داشته باشمت . ولی وقتی تو فهمیدی که من چیکار کردم ، بیشتر از قبل ازم متنفر شدی . تو از اولش هم من رو دوست نداشتی . من ازت میترسیدم و تحسینت میکردم ولی تو اشتباه کردی . تو برای پر کردن وجود خودت که عاری از هر احساسی شده بود از خاطرات من استفاده کردی …

 مادرم توی کلیسا بخاطر من از خدا طلب بخشش کرد ، بخاطر این که من رو بدنیا اورده . پس من هم بخاطر کاری که باهاش کردم از خدا طلب بخشش کردم . برای همین هم دیگه هیچ زنی رو نکشتم . ولی میدونی چیه، بعد از آخرین نفری که کشتم فهمیدم اشتباه میکردم . برای همین هم باید به آخرین قولی که داده بودم عمل میکردم . کی فکرشو میکرد تو روانی باشی …

 یا کی فکرشو میکرد اونها بجای زندان ، من رو یکراست پیش تو بیارن چون منم به اندازه ی تو مهر دیوانگی بر پیشونیم خورده . تو مثل یک بخار هوای سرد میمونی ، نمیتونم داشته باشمش اگر لمسش کنم بیشتر توی هوا محو میشه . بخاطر همین هرشب وقتی که قلبم رو میفشردم و گریه میکردم . اندوه های سردم مثل تاریکی شب زندگیم رو فرا میگرفتن . مهم نیست چقدر سخت تلاش کنم تا همشون رو پاک کنم بازم درآخر تورو میبینم و این روحمو بدرد میاره ، همیشه آرزو میکردم حداقل توی خوابهام ببینمت ولی تو همش توی کابوس هام سراغم میام ؛ خیلی بیرحمی .  این آخرین خواسته ی منه بکهیون . ازت میخوام منو ببخشی . بخاطر اینکه تورو توی قلب زخم خوردم حبس کردم .

بکهیون فقط گوش میکرد و هر یادآوری خاطره، حقیقت اینکه اون هم یک قاتله رو پررنگ تر میکرد . بیون بکهیون که آزارش به یک مورچه هم نمیرسید یک آدم کشته بود ، مهم تر از اون دوست دوران بچگی ، نامزدش . ولی این حس نه مثل چیدن گل بود نه مثل نگاه کردن به پروانه های خشک شده ای که با چشمهای معصومشون نفرینت میکنن . بلکه بیشتر شبیه به انجام یک گناه بود که بخاطر رهایی صورت گرفته . و این باعث شد بیشتر از خودش متنفر بشه ، بیشتر از قبل دیگه طاقت رویارویی با خودش رو نداشته باشه . اون حتی از فکر کردن هم بیزار بود . انگار مارلین نفرینش کرده بود و میخواست درد و رنجش رو عمیقا و تا بینهایت حس کنه .

نیازی نبود چیزی گفته بشه ، حالا سکوت همه جا حکمفرما بود و مثل برفی سنگین بر شاخ و برگ های بکهیون نشسته بود . به همه چیز پشت کرد ، اگر قبلا شکسته و فرو ریخته بود حالا احساس میکرد از نو ساخته شده و آماده ی سوختن ه . آماده ی محو شدن و نابودی . اتاق رو با قدم های متزلزل ترک کرد ، و همه چیز رو پشت سر خودش رها کرد . آرزو هاش ، خاطراتش و گناهش رو . حالا تنها عشقش مونده و اندوهی که در درونش مثل خاکستری بی پایان میسوخت .

لوهان هم پشت سرش از اتاق بیرون اومد ، حالا هردوی اونها در یک مسیر کاملا غیر قابل بازگشت ایستاده بودن و منتظر پایان اون شب بودن . بکهیون بدون اینکه جراتش رو داشته باشه که سرش رو بالا بگیره و به لوهان نگاه کنه ، لبهاش رو بر روی هم فشرد و خودش رو آماده کرد که چیزی بگه . از احساسی که لوهان ممکن بود نشون بده میترسید ، توی تمام عمرش این اولین بار بود که انقدر میترسید . لوهان میتونست نسبت بهش ابراز تنفر و بیزاری کنه یا بدتر از اون ترحم شاید هم ازش کاملا ناامید شده باشه . ولی چیزی که بیشتر اون رو میترسوند این بود که لوهان بی تفاوت باشه .

÷ شنیدم فردا قراره به سلول خودش برگرده .

لوهان : فقط برای دوروز ، بعدش روز دادگاهه …

از سرمای صدای لوهان به خودش لرزید و با صدای لرزونی ادامه داد .

÷ میتونم فردا یکبار دیگه ببینمش؟ … چون الان نمیدونم چی میتونم بگم یا چیکار کنم … شاید حتی دوباره مرتکب قتل شدم .

خنده ای کرد و سرش رو بیشتر در یقه اش فرو برد . منتظر بود ببینه لوهان چه واکنشی نشون میده تا قلبش بیشتر از اینی که هست بشکنه . اما برخلاف هرچیزی که انتظارش رو داشت لوهان دستش رو دور کمرش حلقه کرد و محکم درآغوش گرفتش . بکهیون حتی انتظار داشت با یک مشت توی صورتش مواجه شه ولی نه با این محبت و عشق . نه ! این خیلی دردناک تر بود و روح ظریف و نحیفش رو تکه تکه میکرد .

لوهان : فردا ازش برای همیشه خداحافظی کن … بعد خودم میبرمت باهم از اینجا میریم . نیازی به اون خاطرات مسخره نداری که نمیشه بهشون اطمینان کرد. ما باهم خاطرات جدید میسازیم . فقط من و تو . باهم زندگی میکنیم ، باهم … باهم توی باغ قدم میزنیم ، زیر بارون بدون هیچ چتری من گرمت میکنم ، من نجاتت میدم . برات دونه های کاج جمع میکنم ، میذارم هرکاری رو که دوست داری انجام بدی . توی تاریکی پیشت میمونم و … میمونم و …

اشکهاش فرو ریختن و بغضش با صدای هق هق هاش ترکید . بکهیون رو بیشتر به خودش فشرد و پیرهن آبیش رو از روی عجز و ناامیدی مشت کرد . سرش رو داخل سینه اش فرو برد و درحالی که اشکهاش سینه ی بکهیون رو خیس میکردن به صدای تپش قلبش گوش کرد .

لوهان : پیشت میمونم و برات گلهای کاغذی درست میکنم … تو الان اینجایی پیش من … نمیخوام همونطور که کیونگسو گفت یک بخار سرد باشی که نتونم لمسش کنم ، از این بترسم که محو و ناپدید بشه … من نمیزارم …

لوهان باتمام توانش پرونده ای جدید مبنی بر بیماری بکهیون مینوشت . و دادخواستی که قصد رونماییش رو در دادگاه داشت . لوهان امیدوار بود ، میخواست بکهیون رو نجات بده ، نه بخاطر اینکه اون اولین بیمارش بود بلکه بخاطر رابطه ی عمیقی که بینشون شکل گرفته بود . بنابراین سعی در مخفی نگه داشتن اعتراف کیونگسو مبنی بر پرونده قتل مارلین راینر داشت.

پس از تکمیل پرونده یکراست سراغ کریس رفت و اونو تحویل کریس داد تا پرونده ی بکهیون رو دوباره به خودش بسپارن ، اون شدیدا اصرار داشت تا از مختومه اعلام شدن پرونده ی بکهیون جلوگیری کنه .

بکهیون کل روز رو منتظر بود . منتظر بود تا شب بشه ، تا هوا کاملا تاریک بشه . اون همه چیز رو برنامه ریزی کرده بود . حالا میدونست که در آخرین ملاقاتش با کیونگسو باید چیکار کنه .

با صدای در با شوق و هیجان بلند شد و به استقبال لوهان رفت ، آغوش گرم لوهان همیشه بهش خوشامد میگفت و تنها جایی بود که اون درش احساس امنیت میکرد .

لوهان : آماده ای ! امشب آخرین شبه . من پرونده ات رو دوباره تحت بررسی قرار دادم ، بزودی هردو ی ما از این زندان بیرون میریم ، میریم یکجایی که تو خودت باشی و منم من .

بکهیون لبخند مبهم و زیبایی رو تحویل لوهان داد و همراهش اتاق رو ترک کرد . روبروی اتاق شماره ی شش ایستادن ، لوهان نگران بود که یکوقت کیونگسو کار احمقانه ای بکنه بخاطر همین تا جایی که میتونست نزدیک در ایستاد . قبل از اینکه در رو باز کنه بکهیون بازوش رو گرفت و متوقفش کرد .

÷ من یک هدیه برات آماده کردم . نمیدونم خوشت میاد یا نه . ولی روزی که از اینجا آزاد شدیم ببینش . اونرو زیر اون درخت بزگ و قدیمی باغ خاک کردم . برای اینکه درخت رو راحت پیدا کنی، یه پارچه بهش بستم .

لوهان کمی متعجب بود ولی در عین حال احساس خوشحالی و شادی ای که درونش حس میکرد وصف ناپذیر بود .

لوهان : باشه وقتی که آماده ی رفتن از اینجا بودیم ، من هدیه ت رو برمیدارم . ولی باید یه قولی رو بهم بدی .

÷ هر چی که بخوای …

لوهان : بهم قول بده بعد از اینکه از اینجا رفتیم بازهم پیش من بمونی .

بکهیون انگشت لوهان رو با انگشت کوچیکه ی خودش گرفت و لبخند زد . و بعدش داخل اتاق شد .

کیونگسو در اتاق خالی و تنها روی زمین نشسته و زانوهاش رو بغل گرفته بود . بکهیون جلوتر رفت و پشتش رو به پشت دی او تکیه داد .

÷ خوبی ؟

_ خوبم …

÷ اومدم برای خداحافظی .

_ این یکی از دردناک ترین خداحافظی هاست …

÷ برادر ، میدونی من الان خیلی حالم خوبه ، خیلی خوشحالم . احساس آرامش میکنم . تابحال همچین حسی نداشتم . انگار دیگه از هیچیز نمیترسم …

_ احساس میکنم دارم در رنگ آبی بلعیده میشم …

کیونگسو آهی از سر خستگی کشید و بیشتر به بکهیون تکیه کرد .

÷ من خواب دیدم ، یک شب خواب دیدم محکم چوب های تابوت رو گرفتی و من برات شراب میریزم .

_ اون تابوت برای من بود ؟

با حالت تمسخر بهمراه خنده ای تهی پاسخ داد : خودت که میدونی من نمیتونم  تشخیص بدم .

_ توی یک تابوت جا برای دو نفر نیست .

÷ پس میخوای دوباره من رو بکشی ؟ البته من خوب معنی مردن و کشتن رو نمیدونم .

چشمهاش سنگینی میکردن و قطرات بلوری بی وقفه از گوشه و کنار چشمش سر میخوردن  و به هیچکجا میغلتیدن .

_ وقتی اونجا بودی اذیتت میکردن ؟

÷ گاهی اوقات میترسیدم ، اون وقت هایی که به دیدنم نمیومدی بیشتر میترسیدم ولی درکل بد نبود ، یه خانوم با لباسای سفیدِ قشنگ بود و همیشه بهم لبخند میزد .

درحالی که ماده ای رو بهم تزریق میکرد … میخواست به جمله اش اضافه کنه اما اینکارو نکرد .

_ اونها بهت گفتن که من کشتمت ؟

÷ نه گفتن میخواستی بکشی ولی من زنده موندم !

_ اگه الان بمیری ناراحت میشی ؟

÷ نمیدونم من واقعا از چیزی سر درنمیارم اونا بهم میگن من بیماریِ … بیماریِ … ولی یکچیز رو میدونم مامان همیشه میگفت اگه بمیره من رو دیگه یادش نمیاد … من نمیخوام فراموشت کنم … حالا منو میکشی ؟

درحالی که درخفا آرزوی مرگ میکرد .

_ توی یک تابوت جا برای دو نفر نیست …

به آرومی زمزمه کرد .

÷ میدونم . برای همین تصمیم گرفتم که فراموشت کنم . اما قطعا لوهان رو فراموش نمیکنم … میدونی دی او منم مثل تو یک عالمه مروارید جمع کرده بودم و زیر تشک تختم مخفی کرده بودم …

_ ولی با اینحال تو از من نجات پیدا کردی … کاش اونهارو میخوردی .

÷ واقعا اینطور میخواستی ؟ راستش من قبل از اینکه بیام اینجا یه کاری کردم . یادت میاد قبلا هم مثل این خواب رو دیده بودم ، توی اون خواب تو یه عالمه مروارید بلعیدی بعدش من شراب خون رو نوشیدم …

کیونگسو شروع کرد به گریه کردن : من متاسفم … منو ببخش . بخاطر دوست داشتن بی پایانت منو ببخش ، بخاطر عذاب دادن بی پایانت منو ببخش ، بخاطر شکستن قلبت ، بخاطر سقوطت ، بخاطر دزدیدن هویتت ، بخاطر فریبت ، بخاطر اینکه عشقم بهت بی پایان بود … برای تمامی بی پایان ها … منو ببخش بکهیون …

بدن سرد بکهیون پشتش سنگینی میکرد ، حالا دیگه کاملا بدنش با کیونگسو در تماس بود و سرش با آرامش خاصی روی شونه اش تکیه داده شده بود . چشمهاش بسته بودن و قطرات اشک درحالی که خشک میشدن گونه های سرخش رو که کم کم بیرنگ میشدن ، گرم میکرد . چقدر این یکشنبه بی پایان بود ، چقدر جاودان بود و چقدر بیرحم …

.

.

.

لوهان با جعبه ای که توی دستهاش محکم نگه داشته بود ، روی صندلی چوبی نشسته بود . به اعماق وجودش عقب نشینی کرده بود و از گفتن یا حرکت کردن عاجز بود .

کل اعضای هیئت آنسیدورا پشت میز گرد نشسته بودن ، در حالی که پرونده ی بکهیون و کیونگسو بهمراه کاغذ هایی پراکنده روی میز پخش شده بودن .

همه در حال صحبت کردن بودن ، درحالی که هیچ نتیجه ای گرفته نمیشد تا اینکه مسئول کل از صندلی برخاست و توجه همه رو به خودش جلب کرد : به احتمال خیلی قوی دادگاه مبنی بر عدم تعادل روحی دو کیونگسو در زمان قتل رای میده و ما پرونده رو با اطلاعات مربوطه درمورد سندروم شوالیه ی سفید تحویل دادگاه میدیم و این پرونده رو یکبار برای همیشه ، میبندیم .

کریس : من اعتراض دارم . پرونده نیاز به تحقیق بیشتری داره ، ما هنوز انگیزه ی قتل رو نمیدونیم و تازه به این اطلاعات رسیدیم که بیون بکهیون و دو کیونگسو از طریق پدر ارتباط خونی داشتن . ما حتی بخاطر بی توجهی به پرونده ی بیون بکهیون و مختوم اعلام کردنش مسبب خودکشی ناموفقش شدیم …

| آقای کریس وو ، اون با تعداد زیادی قرص های مختلف که پنهان میکرد اقدام به خودکشی کرد که البته بخاطر رسیدگی به موقع ما بود که نجات پیدا کرد . این از بی مسئولیتی ما نیست بلکه ازناتوانی خود بیماره ، دیگه هیچکس نمیتونست به اون کمک کنه ، باید حقایق رو قبول کرد…آقای لو از اولش هم نباید بکهیون رو با کیونگ سو رو در رو میکردین. ملاقات قاتل با قربانی ، کاملا احمقانه ست

لوهان : من … من پروندش رو تکمیل کرده بودم . من … اون بهبود پیدا کرده بود ، حالش بهتر بود اگه فقط یکم بیشتر بهم توجه میکردین … من میتونستم کمکش کنم … اینهمه سال اونرو مثل یک زندانی اینجا نگه داشتن تحت معالجات اشتباه و اطلاعات غلط … این حقیقته .

| هرچی که بوده گذشته . الان مسئله ی اصلی بستن این پرونده به نفع خودمونه .

لوهان : این پرونده باید دوباره به جریان انداخته بشه ، باید دوباره تحقیقات صورت بگیره .

| چرا وقتی ما کاملا انگیزه ی قتل رو مید…

لوهان : اولین قربانی دو کیونگسو … یک پسر 9 ساله بود . این چه ارتباطی میتونه با شوالیه ی سفید داشته باشه ؟

| منظورتون چیه ؟

لوهان جعبه رو روی میز گذاشت و از داخلش پرونده ای رو درآورد و با صدای بلند شروع کرد به خوندن : قربانی ، کودک نه ساله طی یک آتش سوزی بوسیله ی دو کیونگسو و پارک چانیول به قتل رسید . هویت قاتل ها تا دوازده سال بعد از واقعه شناسایی نشد و پرونده به حالت تعلیق درآمد … الان دوازده سال از اون زمان میگذره و من فکر میکنم همه ما حالا هویت واقعی و ترسناک دو کیونگسو رو میدونیم …

در حالی که فضای سنگینی بر اتاق جلسه حکمفرما شده بود ، پرونده ای رازآلود دوباره باز شد .

پرونده قتل اوه سهون .

” و این تازه شروعی برای بی پایان ها بود “

 

The following two tabs change content below.
نوامبر 1997/ هنرجوی رشته نمایش/ بازیگر ، نویسنده و کارگردان تئاتر / فیک های تکمیلی : گلهای کاغذی - مرغ مقلد - شوالیه سفید| Projects: Broken Marbles |Invisible Black | Apo sh

Latest posts by Tetania (see all)

Tetania 19 نظر 29 مهر 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
s&s..
مهمان
اوه سهون ..اولین چیزی که ذهنم رسید بخشش بود تو بخشش هم اتش سوزی اتفاق افتاده بود…ولی شاید اصلا ربطی ه اینجا نداشته باشه …وو ورود پارک چانیول اونم در همراهی قتل با کیونگ … وبکی کیونگ برادر خونی از طریقه پدرشون…هم خیلی چیزا فهمیدم و هم دوباره وضعیتی قرار گرفتم که بیشتر بخوام بدونم ..ببیشتر بخونم…..همش مثله یه تیکه پازل سخت بزرگ و ریز میمونه که باید با دقت همشونو کناره هم بزاری…و این ویژگی داستانت واقعا عالیه و من شیفتشم.. این فیک فضایه مثله گلهایه کاغذی داشت انگار همون ولی از یه دیده دیگه ولی متفاوت …بازم متفاوت… Read more »
بنفشه
مهمان
اوه…پارک چانیول!…مهره ی جدید…باید اعتراف کنم واقعا شوک بزرگی بود و انتظارش رو نداشتم… تا زمانی که فکر میکردم قتل های کیونگسو به خاطر سندرومش و حتی گردن گرفتن اون قتل به خاطر بکهیون بود،دلم براش میسوخت و تا حدودی درکش میکردم،اما حالا با این مورد جدید…خیلی درموردش گیج شدم! و باز هم شباهت به گل های کاغذی… چیزی که برام جالبه اینه که چه چیزی میتونه باعث بشه که آدمی مثل کیونگسو که روزی برای کشتن یک پروانه اونطور گریه میکرد،حالا تبدیل به همچین قاتلی بشه…واقعا چقدر مرز بین احساسات به هم نزدیکن…و هیچ قاتلی قاتل به دنیا نیومده…… Read more »
Alice
مهمان

مرسی واقعا قشنگ بود . راستی موفقیتت رو هم تبریک میگم ، واقعا حقش رو داشتی ؛ ایشالا به موفقیتای بزرگتری دست بیابی

Hani
مهمان
الهام
مهمان
چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چی بگم؟؟؟؟ راستش از اول تعجب کردم که انقد کوتاهه ولی میتونم بگم شوک خیلی بدی بهم وارد شد !!! قسمت پنج یه حسی بهم دست داد مثل ترس!! احساس نا امنی!! کلا داستانات این حسو بهم میده ! نمیدونم چرا ؟ میدونی گل های کاغذی یه پایان و یه جواب رو دستمون داد ولی انگار ک این ادامه داره ! یا به توضیحاتی مثل توضیحات اخر اون دکتره ( یادم نمیاد کریس بود یا سهون ) تو گل های کاغذی نیاز داره !! امیدوارم که هرچه سریعتر بیاد چون با ورود شخص کاملا نامربوطی ( اوه… Read more »
مری
مهمان
layraEXO-L
مهمان

فکرکنم فقط بتونم تشکر کنم.راستش اونقدر ذهنمو درگیر کرده که سوالی براش ندارم.ممنون برای اینکه داستاناتو با ما شریک میشی.امیدوارم اینو بفهمی که نوشته هات چقدر برای ماها ارزش داره…

Mar Mar
مهمان
بک امید جدیدی پیدا کرده بود..لوهان از رهایی حرف زده بود و حمایت عشق میتونه معجزه کنه اما قدرت افکار گاهی بیشتره پس بخاطر همین بک راه دیگه ای رو برای رهایی انتخاب کرد من هنوز شخصیت ها رو قاطی میکنم در بچگی کیونگسو موجود ضعیف و احساساتی ب نظر میومد ک باید حمایت میشد و بک کسی بود ک با نگاهش و طرز رفتارش استقلال رو نشون میداد اما اینجا ما بکهیون ضعیف رو داریم در حالی که کسی حمایتش میکرد کیونگسو هست باز هم نمیدونیم کدوم بکهیونه و کدوم کیونگسو و از این بابت کمی ناراحتم چون حس… Read more »
zari
مهمان
و باز هم یه پایان متفاوت دیگه! منصفانه بخوایم قضاوت کنیم با وجود شناختم از تو انتظار این پایان رو داشتم! اول بهم اجازه بده که یه تبریک ویژه به خاطر برنده شدنت بهت بگم.این واقعا بتعث افتخار من و همه ماست که گل های کاغذی بتونه جایگاه ویژه تری پیدا کنه! و دوم داستان! حسی که باعث میشه اخر این داستان رو با لبخند تموم کنم باز هم مبهمه! البته این یه چیز جدید نیست! ولی فکر میکنم تمام داستان هایی که مینویسی از یه هزارتو به هم میرسن! و این گیج کننده و تلخه! و منم تلخی رو… Read more »
فاطي
مهمان
سلام واقعا نمیدونم باید چی بگم! اگه میتونستی حالمو موقعی که داشتم میخوندمش ببینی متوجه میشدی که تاثیر قلمت خیلی خیلی بیشتر از چیزیه که بشه توصیفش کرد. ارتباط هوشمندانه ای که از همون اول داستان با گل های کاغذی ریز ریز میشد پیدا کرد واقعااااا مسخم کرده نمیتونم بگم چه قدررررر لذت بردم از این ارتباط اونقدر که واسه اینکه یه دفعه دیگه گل های کاغذی رو بخونم نمیتونم صبر کنم. در اولین فرصت باید بخونمش و بیشتر به جزئیات توجه کنم به تک تک جمله هات که حالا میفهمم چی پشتشون بوده. بکهیون … پسری که مادرش نمیخواستش…… Read more »
romilu
مهمان
خیلی عالی و‌زیرکانه بود*-*هرکدوم از سطرهای متن ادم و به فکر کردن مجبور کرد! قسمتی که اشاره به زخم چشم چپ لوهان داشت رو وقتی خوندم خیلی ذوق زده شدم😁 انگار که یه معما رو حل کردم!! درکل خیلی فوق العاده بود. فکر کنم سطر اخر مربوط به فیک بخشش میشد! نه؟! من اون فیک رو نخوندم ولی انگاری باید بخونمش درکمترین زمان🙈 نوشته هات جورین که نمیشه چیزی گفت. ادم و مسخ میکنه!! یه جادویی داره که باعث میشه ادم تا ساعت ها بهش فکر کنه اخرشم به جایی نرسه! 😅 ولی همین فکر کردنا خیلی حسه جالب و… Read more »
اوه سهون
مهمان
اقا اخر کی مجرم شد؟؟ من خیلی از چیزارو نفهمیدم انگار فیک نصفه تموم شده. خیلیییییییییییییی غم انگیز بود و همین طور در لایه ای از ابهام به پایان رسید. امیدوارم مثل بخشش فصل دومی هم داشته باشه تا کاملا از همه چی اگاه شم. توی چند قسمت اولم گفتم بازم میگم برای هوش و خلاقیت بکار رفته تو قلمت تحسینت میکنم و هرگز از این پشیمون نیستم که فیک های غم انگیزو با تو شروع کردم☺مطمئنن تا زمانی که دستات برای نوشتن یاری میکنه اسم منم اون پایین جزو نظراست و میبینی که همین طور دارم احساس قلمتو مورد… Read more »
Bernette
مهمان

مثل همیشه عالی بود :) ممنون از نویسنده باهوش این پروژه به هم مرتبط. واقعا داستان ها فضای بی مانندی دارن طوری که بعضی سطرهارو چندبار میخونم و هربار لذتی وصف نشدنی وگاهی غم انگیز من رو در برمی گیره. منتظر قسمت ویژه و صدالبته ادامه Mercy coma white هستم. تتانی عزیز برات ارزوی موفقیت بیش از پیش رو دارم. فایتینگ!!

Narsis69
مهمان
نمیدونم چرا، ولی الان، خیلی خیلی دلم برای کیونگسو سوخت. خیلی تنها و بدبخته. خیلی غم انگیزبود. اینهمه خودش و به اب و اتیش زد که بکی هم دوسش داشته باشه، و درکش کنه و کنار وش بمونه، ولی در اخر،همون چیزی که میترسید سرش اومد. لوهان از ناکجا آباد اومد، چقدر ساده لوهان و بک با هم انس گرفتن. چقد ساده بکی، کیونگ و بیخیال شد. خیلی دردناک بود خیلی،. گیج کننده بود.واقعا همه چیزش رو نفهمیدم، ولی اینکه ادامه داره باعث شد خوشحال بشم. خیلی دوس دارم بدونم اخرش کی قاتله. اوه، سهون و چانی هم تو داستان… Read more »
Linachi
مهمان

چرا من نفهمیدم که چی شد آخرش؟؟ بازم ادامه داره این داستان؟؟
بالاخره کی مجرم بود؟ بکهیون کی بود؟؟
فقط من یعنی این قدر گیج شدم؟ تو رو خدا یکی به من توضیح بده!

wpDiscuz