سلام دوستای گلم. تتانیا هستم. خواننده های “گلهای کاغذی” و “بخشش” لطفا برید ادامه مطلب

 

خیلی خوشحالم که بعد از چهار ماه میتونم دوباره بنویسم. فکر میکردم تاخیرم دو یا سه ماه باشه ولی خب شرایط اینطور ایجاب میکرد که این مدت نباشم. قبل از هر چیز خیلی ممنونم از خواننده های عزیز که این مدت جویای احوالم بودن. متاسفانه من ایمیلم رو چک نکردم ولی حتما چک میکنم و جواب خواهم داد.

نمیخوام صحبت رو طولانی کنم و میرم سر اصل مطلب

من برگشتم با فیک جدیدم “شوالیه سفید”

از سری داستان های پروژه : سیاه نامرئی

اما در مورد “بخشش”… فصل سوم از اول آبان ماه دوباره آپ میشه

“شوالیه سفید” استارتش از دهم سپتامبر خورد یعنی روزی که “گلهای کاغذی” یک ساله شد ( دلیل خاصی داره که در پایان متوجه میشین )

امروز تیزر و قسمت اول رو میذارم و امیدوارم لذت ببرین .

.

.

.

.

شوالیه سفید _ برای تمامی بی پایان ها

دی او کیونگسو 23 ساله ، از علاقمندی هاش اینه که ، صبح ها به فواره های آب خیره بشه ، عصر هارو دانه های کاج جمع کنه ، و شب ها زیر نور آزاردهنده و سرد ماه ، بیون بکهیون رو تماشا کنه …

بیون بکهیون ؟ ساله ، از علاقمندی هاش اینه که ، صبح ها کلاغ هارو تماشا کنه ، عصر ها رو در اتاقش بگذرونه ، و شب ها زیر نور گرم و عزیز ماه دستهاش رو سرخگون کنه …

یک شب سرد و گرم کیونگسو دوباره بکهیون رو میبینه ، در یک شب فراموش نشدنی کیونگسو برای اولین بار احساس میکنه درحالی که قطرات گرم و خونین از بین انگشتان بکهیون سر میخورن …

_ احساس میکنم دارم در رنگ آبی بلعیده میشم …

  • من خواب دیدم ، یک شب خواب دیدم محکم چوب های تابوت رو گرفتی و من برات شراب میریزم .

_ اون تابوت برای من بود ؟

  • خودت که میدونی من نمیتونم  تشخیص بدم .

_ توی یک تابوت جا برای دو نفر نیست .

  • پس میخوای دوباره من رو بکشی ؟ البته من خوب معنی مردن و کشتن رو نمیدونم .

_ وقتی اونجا بودی اذیتت میکردن ؟

  • گاهی اوقات میترسیدم ، اون وقت هایی که به دیدنم نمیومدی بیشتر میترسیدم ولی درکل بد نبود ، یه خانوم با لباسای سفیدِ قشنگ بود و همیشه بهم لبخند میزد .

_ اونها بهت گفتن که من کشتمت ؟

  • نه گفتن میخواستی بکشی ولی من زنده موندم !

_ اگه الان بمیری ناراحت میشی ؟

  • نمیدونم من واقعا از چیزی سر درنمیارم اونا بهم میگن من بیماریِ … بیماریِ … ولی یکچیز رو میدونم مامان همیشه میگفت اگه بمیره من رو دیگه یادش نمیاد … من نمیخوام فراموشت کنم … حالا منو میکشی ؟

_ توی یک تابوت جا برای دو نفر نیست …

.

.

.

.


مشخصات:

مکتب : نئو مدرن

ساختار : مینیمالیسم (توجه داشته باشین که تنها از لحاظ ایجاز)

سبک : سورئال

ژانر ها : روانشناسی ، فلسفی ، ابزورد ، ویردو ، تراژدی ، راز آلود ، جنایی

تعداد قسمت ها : 7 + بونوس چپتر 

.

.

.

.


قسمت اول : ردپاهای روی پنجره

قطرات روشن برروی برگ های سبز سر میخوردن و قطرات بیشتری رو با خودشون همسو میکردن ، مسیر به روشنی طی میشد و در آخر از گوشه ای با جاذبه زمین ملاقات و در نهایت سقوط میکردن .

در همون موقع بکهیون وارد قضیه میشد ، با دقت حرکات این قطرات شفاف رو زیرنظر داشت تا اینکه در لحظه ی مناسب قطره رو با دستش میگرفت ، زنجیره های آب در بین لایه های پوست سفیدش میشکستن و رد خطوط کف دستش رو از نو تشکیل میدادن .

به آرومی نفس میکشید و در دلش میشمرد ، چشمهاش اگرچه خیره به بلور ها بود گوش هاش متوجه صدای کلاغ های سفید و سیاهی بود که خبر از سرما میدادن . کلاغ ها گاها نزدیک فواره های آب مینشستن و گاها چوب به دهان روی درختان کاج جا خوش میکردن .

کمی دورتر از این اتفاقات مهمی که رخ میداد ، کیونگسو دانه های کاج که از درخت ها افتاده بودن رو جمع میکرد ؛ چشمهای درشتش بدنبال کاج های بزرگ و خوش فرم بود ، نفسش رو از بین لبهاش رها میکرد و هراز گاهی حبسش میکرد ، گوشهاش تنها صدای خش خش برگهارو میشنید .

در اون لحظه نه کیونگسو و نه بکهیون هیچکدوم متوجه هم نبودن ، پارک قدیمی نزدیک شیرینی فروشی بزرگتر از اونی بود که اجازه بده اوندو ملاقات کنن .

مردم بی وقفه رفت و آمد میکردن ، توجه کیونگسو رو سگ هایی جلب میکردن که عاجزانه سعی داشتن خودشون رو هم قدم صاحب هاشون کنن ، اما بکهیون اهمیتی به اطراف نمیداد مگر اون یکبار که بستنی بچه ای از دستش افتاد و نزدیک بود گریه کنه و بکهیون با خوشحالی تمام بستنی رو از روی زمین برداشته ، فوتی برش کرده و دست بچه داده بود .

هردوی اونها به جهان های متفاوتی تعلق داشتن ، حتی بقیه هم اینو میدونستن ، بکهیون کله شق بود درحالی که کیونگسو کمتر متوجه چیزی بود .

همین جهان های متفاوت باعث شده بود اونها باهم مکالمه ای نداشته باشن ، کیونگسو فقط به بکهیون توجه میکرد ، اون بارها و بارها از دور بکهیون رو دیده بود اما نمیدونست باید دراین باره چیکار کنه ، اگر جلو میرفت باید سلام میداد ؟ باید راجع به آب و هوا صحبت میکرد ؟ یا باید درمورد مسائلی صحبت میکرد که برای بیشتر مردم جالب بود ؟ تمام این سوالها برای مغزش سنگینی میکرد ، اون احساس میکرد نیاز نداره جواب اینها رو بدونه ، اون همیشه زیاد  فکر میکرد اما افکارش هیچوقت یادش نمیموند . مثلا اگر فکر میکرد که چقدر عجیبه مردها جذب چیزی میشن که در زمان کودکی ازش شیر مینوشیدن یک ساعت بعدش به این فکر میکرد که چرا طعم شیر مادر باید با بقیه فرق داشته باشه .

بکهیون کاملا برعکس کیونگسو بود ، اون جواب خیلی چیزها رو میدونست ، مثلا میدونست که مگس ها تسلط بیشتری روی دست های پشتیشون دارن تا دستهایی که نزدیک سرشونه چون مگس ها مغز ندارن ! ولی نمیدونست که چرا این چیزها رو میدونه ، براش هم فرقی نمیکرد چیزی رو که میدونه کی و کجا بگه فقط حس میکرد اگر بر زبان بیاره خیالش آسوده تره . برای همین هم توی کارت هایی که همراه جعبه ی شیرینی به مشتری ها داده میشد اینجور چیزها رو مینوشت .

کیونگسو هم دانه های کاجی که جمع میکرد رو برای تزئینات به شیرینی فروشی میداد و در عوضش ته مانده ی کیک مردم رو میگرفت تا بتونه زنده بمونه ، این یکی از چیزهایی بود که بعد از مرگ مادرش یاد گرفت . تا قبل از مرگ مادرش اون نمیدونست گرسنگی چیه و غذا خوردن چه نیازیه ولی وقتی یکی از کارت های دور ریخته ی جعبه ی کیک رو خوند فهمید این موضوع چقدر مهمه آخه طبق گفته ی کارت : ” اگر خون از برخی مواد غذایی تهی گردد ، یعنی ما گرسنه ایم “

چرخه ی زندگی ایندو شخص هرروز و هرشب به یک شکل بود اما نه امروز …

بیون بکهیون در اتاقش نشسته بود و به کاغذ دیواری های پوسیده نگاه میکرد ، قصد داشت بفهمه کجا اشتباه کرده . با خودش فکر میکرد که تونسته یکنفر دیگه رو هم خوشحال کنه اما نتیجه چیز دیگه ای رو میگفت ؛ پس باری دگر خاطره رو با خودش مرور کرد .

توی صندلی چوبی کافه کمی جابجا شد و نگاهی به ساعتش انداخت ، پس از چند دقیقه خانم کوتاه قامتی روبروش نشست .

* نمیدونم چرا اینقدر اصرار داشتید من رو ببینین . بهرحال من زیاد زمان ندارم .

_ میدونم چون باید برید دنبال دخترتون ، توی مدرسه … میرم سر اصل مطلب دوست دارم یه نگاهی به اینا بندازین .

پاکتی رو جلوش گذاشت و به انعکاس خودش در فنجون خیره شد ، نمیخواست عکس العمل زن رو بعد از دیدن عکس های داخل پاکت ببینه ، بارها و بارها شاهد تغییر کردن چهره ی زن ها و مرد ها در این شرایط شده .

*چرا ؟

بکهیون سرش رو بلند کرد و دید که چطور زنی به این زیبایی و ظریفی به عکس های در دستش خیره شده درحالی که نزدیکه درهم بشکنه .

_ همه همین رو میپرسن ، ولی جواب سادست . هیچ چیز یک انسان رو ارضا نمیکنه ، خواسته های ما بی پایان ه .

*منظورم اینه که چرا اینها رو به من نشون میدی ؟ نباید الان توی دفتر همسرم باشی و در ازای حق سکوتت ازش چیزی بخوای؟

_ فقط یک احمقه که اینکارو میکنه ، من احساس کردم حق شما نیست که چنین بلایی سر خودتون و دخترتون بیاد .

*امیدوارم این موضوع رو فراموش کنید . اصلا نمیدونم کی هستید و برای چی اینکارو میکنید ، با اینحال ممنونم .

بکهیون با شنیدن این جمله لبخند زد و از جاش بلند شد.

_ خیلی خب خداحافظ .

بکهیون از کافه بیرون رفت ولی از پشت شیشه گریه کردن زن رو دید ، دید که چه طور با دستهای چروک افتادش عکس هارو یکی یکی پاره کرد .

بکهیون خوشحال بود ، فکر میکرد موفق شده . اما چیزی که انتظارش رو نداشت این بود که فردای همون روز زن طوری رفتار میکرد که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و این باعث شد بکهیون گیج بشه .

با یادآوری خاطره از روی تختش بلند شد ، کت مشکی بلندش رو برداشت و از خونه بیرون زد .

.

.

.

.

به تاریکی شب خیره شده بود و تصور میکرد ستاره های زیادی در آسمون خودنمایی میکنن ، نمیدونست چرا هرچه قدر راه میره مسیر براش تکراری تر میشه . امشب هم مثل بقیه ی شب ها ، این براش مثل یک راز بود ، اون میدونست که هیچوقت از چیزی سر درنمیاره اما با این حال یک احساس گرمی بود که هرشب اون رو در آغوش میگرفت . مثل گشتن به دنبال روشنایی در تاریکی ، این احساس براش مثل ماه مقدس بود . چرا این احساس رو داشت ، یکی از سوالهایی بود که هیچوقت فراموش نمیکرد حتی اگر ذهنش هم انکارش میکرد این احساس همیشه قلبش رو به تپش مینداخت . دوست داشت مثل تاریکی از این روشنایی دربرابر پوچی ها حفاظت کنه . برای همین هم هرشب به دیدن این احساس میومد .

هرشب از نردبودن توی کوچه بالا میرفت و تا به کوتاه ترین پشت بوم اون محل میرسید ، بیون بکهیون هرشب برای گربه ی سیاه رنگ شیر میاورد و کیونگسو هم تا موقعی که بکهیون در بین تاریکی ها محو بشه ، محوش میشد . پس اون الان اونجا بود ، پشت دیوار پنهان شده بود تا صحنه ی همیشگی و لذت بخش رو ببینه اما اینبار شاهد چیزی شد که تابحال توی عمرش ندیده بود . از بین انگشتان بکهیون قطرات قرمز خوشرنگی بر زمین میریخت ، درحالی که به مردی که روبروش افتاده بود خیره شده بود .

لبخند بکهیون در چشمهای کنجکاو کیونگسو زیبا بود و رنگ های خونین و نور مهتاب صحنه ای نفس گیر رو تنها برای اون ساخته بودن ، پاهاش بی اختیار حرکت کردن و اون رو جلوتر بردن ، نزدیک به زیباترین صحنه ی عمرش …

بکهیون سرش رو بلند کرد و در اون لحظه برای اولین بار چشمهاشون در هم قفل شد ، کیونگسو سرجای خودش یخ زده بود و برای اولین بار هیچ سوالی در ذهنش پرسیده نمیشد .

ابر های خاکستری از کنار ماه میگذشتن و سایه های ترسناکی رو بر چهره ی بکهیون میانداختن ، نفس عمیقی کشید و جلو رفت اونقدری جلو رفت که روبروی کیونگسو ایستاده بود .

_ نمیدونستم امروز قرار ملاقات دارم … با این حال ایرادی نداره . منطقیش اینه که بزارم بری ولی نه تو درک نمیکنی حتی اگر برات توضیح بدم ، میدونی تو مخفیانه من رو نگاه میکردی بدون اینکه من این رو بخوام . از گناه های شبانه متنفرم ، من هیچوقت مرتکب گناهی نشدم ، اما تو با این مخفی شدنت به وجود خودت خیانت کردی . به خودت دروغ گفتی .

کیونگسو میخواست چیزی بگه اما قادر نبود اون حتی متوجه حرفهای بکهیون نبود ، لحظه ی بعدی متوجه شد که دست بکهیون گلوش رو میفشاره و اونها درست روی لبه ی پشت بوم ایستادن ، اون حتی نمیدونست چرا دیگه نمیتونه نفس بکشه .

ابرهای خاکستری کاملا ماه رو پوشوندن ، و بکهیون در بین تاریکی ها ، در چشم کیونگسو درخشید .

– خیلی زیبایی …

دو کلمه ای که مثل یک زمزمه در سکوت شب پیچید ، مستقیما در اعماق وجود بکهیون نفوذ کرد .

انگشتان بکهیون از دور گردن باریک کیونگسو سست شدن و بکهیون به آرامی دید که چه طور ، کیونگسو ازش فاصله گرفت و بدن ضعیفش بین مولکول های باد به رقص دراومد و موهای مشکیش چشمهای درشتش رو پوشوند ، دست بکهیون خالی رفت ، انگار کیونگسو در بین تاریکی محو شد ، انگار اصلا وجود نداشت .

اما اونموقع بود که بکهیون با خودش گفت این واقعیته ، زمانی که نور ماه درست بر روی کیونگسویی که غرق در قطرات خونین بخواب رفته تابید …

.

.

.

.

این از پایان قسمت اول . قسمت دوم و سوم به امید خدا روز پنجشنبه آپ میشه.

من در این مدتی که نبودم دو بار تو وبلاگ خودم فعالیت داشتم که شاید بعضی هاتون خبر دارین. موزیک ویدیو های لاکی وان ، مانستر و لوتو رو تحلیل کردم که اگه مایل بودین میتونید از لینک های زیر بخونید :

تحلیل لاکی وان – مانستر

تحلیل لوتو

The following two tabs change content below.
نوامبر 1997/ هنرجوی رشته نمایش/ بازیگر ، نویسنده و کارگردان تئاتر / فیک های تکمیلی : گلهای کاغذی - مرغ مقلد - شوالیه سفید| Projects: Broken Marbles |Invisible Black | Apo sh

Latest posts by Tetania (see all)