Fanfiction White Knight Teaser+Ep1

سلام دوستای گلم. تتانیا هستم. خواننده های “گلهای کاغذی” و “بخشش” لطفا برید ادامه مطلب

 

خیلی خوشحالم که بعد از چهار ماه میتونم دوباره بنویسم. فکر میکردم تاخیرم دو یا سه ماه باشه ولی خب شرایط اینطور ایجاب میکرد که این مدت نباشم. قبل از هر چیز خیلی ممنونم از خواننده های عزیز که این مدت جویای احوالم بودن. متاسفانه من ایمیلم رو چک نکردم ولی حتما چک میکنم و جواب خواهم داد.

نمیخوام صحبت رو طولانی کنم و میرم سر اصل مطلب

من برگشتم با فیک جدیدم “شوالیه سفید”

از سری داستان های پروژه : سیاه نامرئی

اما در مورد “بخشش”… فصل سوم از اول آبان ماه دوباره آپ میشه

“شوالیه سفید” استارتش از دهم سپتامبر خورد یعنی روزی که “گلهای کاغذی” یک ساله شد ( دلیل خاصی داره که در پایان متوجه میشین )

امروز تیزر و قسمت اول رو میذارم و امیدوارم لذت ببرین .

.

.

.

.

شوالیه سفید _ برای تمامی بی پایان ها

دی او کیونگسو 23 ساله ، از علاقمندی هاش اینه که ، صبح ها به فواره های آب خیره بشه ، عصر هارو دانه های کاج جمع کنه ، و شب ها زیر نور آزاردهنده و سرد ماه ، بیون بکهیون رو تماشا کنه …

بیون بکهیون ؟ ساله ، از علاقمندی هاش اینه که ، صبح ها کلاغ هارو تماشا کنه ، عصر ها رو در اتاقش بگذرونه ، و شب ها زیر نور گرم و عزیز ماه دستهاش رو سرخگون کنه …

یک شب سرد و گرم کیونگسو دوباره بکهیون رو میبینه ، در یک شب فراموش نشدنی کیونگسو برای اولین بار احساس میکنه درحالی که قطرات گرم و خونین از بین انگشتان بکهیون سر میخورن …

_ احساس میکنم دارم در رنگ آبی بلعیده میشم …

  • من خواب دیدم ، یک شب خواب دیدم محکم چوب های تابوت رو گرفتی و من برات شراب میریزم .

_ اون تابوت برای من بود ؟

  • خودت که میدونی من نمیتونم  تشخیص بدم .

_ توی یک تابوت جا برای دو نفر نیست .

  • پس میخوای دوباره من رو بکشی ؟ البته من خوب معنی مردن و کشتن رو نمیدونم .

_ وقتی اونجا بودی اذیتت میکردن ؟

  • گاهی اوقات میترسیدم ، اون وقت هایی که به دیدنم نمیومدی بیشتر میترسیدم ولی درکل بد نبود ، یه خانوم با لباسای سفیدِ قشنگ بود و همیشه بهم لبخند میزد .

_ اونها بهت گفتن که من کشتمت ؟

  • نه گفتن میخواستی بکشی ولی من زنده موندم !

_ اگه الان بمیری ناراحت میشی ؟

  • نمیدونم من واقعا از چیزی سر درنمیارم اونا بهم میگن من بیماریِ … بیماریِ … ولی یکچیز رو میدونم مامان همیشه میگفت اگه بمیره من رو دیگه یادش نمیاد … من نمیخوام فراموشت کنم … حالا منو میکشی ؟

_ توی یک تابوت جا برای دو نفر نیست …

.

.

.

.


مشخصات:

مکتب : نئو مدرن

ساختار : مینیمالیسم (توجه داشته باشین که تنها از لحاظ ایجاز)

سبک : سورئال

ژانر ها : روانشناسی ، فلسفی ، ابزورد ، ویردو ، تراژدی ، راز آلود ، جنایی

تعداد قسمت ها : 7 + بونوس چپتر 

.

.

.

.


قسمت اول : ردپاهای روی پنجره

قطرات روشن برروی برگ های سبز سر میخوردن و قطرات بیشتری رو با خودشون همسو میکردن ، مسیر به روشنی طی میشد و در آخر از گوشه ای با جاذبه زمین ملاقات و در نهایت سقوط میکردن .

در همون موقع بکهیون وارد قضیه میشد ، با دقت حرکات این قطرات شفاف رو زیرنظر داشت تا اینکه در لحظه ی مناسب قطره رو با دستش میگرفت ، زنجیره های آب در بین لایه های پوست سفیدش میشکستن و رد خطوط کف دستش رو از نو تشکیل میدادن .

به آرومی نفس میکشید و در دلش میشمرد ، چشمهاش اگرچه خیره به بلور ها بود گوش هاش متوجه صدای کلاغ های سفید و سیاهی بود که خبر از سرما میدادن . کلاغ ها گاها نزدیک فواره های آب مینشستن و گاها چوب به دهان روی درختان کاج جا خوش میکردن .

کمی دورتر از این اتفاقات مهمی که رخ میداد ، کیونگسو دانه های کاج که از درخت ها افتاده بودن رو جمع میکرد ؛ چشمهای درشتش بدنبال کاج های بزرگ و خوش فرم بود ، نفسش رو از بین لبهاش رها میکرد و هراز گاهی حبسش میکرد ، گوشهاش تنها صدای خش خش برگهارو میشنید .

در اون لحظه نه کیونگسو و نه بکهیون هیچکدوم متوجه هم نبودن ، پارک قدیمی نزدیک شیرینی فروشی بزرگتر از اونی بود که اجازه بده اوندو ملاقات کنن .

مردم بی وقفه رفت و آمد میکردن ، توجه کیونگسو رو سگ هایی جلب میکردن که عاجزانه سعی داشتن خودشون رو هم قدم صاحب هاشون کنن ، اما بکهیون اهمیتی به اطراف نمیداد مگر اون یکبار که بستنی بچه ای از دستش افتاد و نزدیک بود گریه کنه و بکهیون با خوشحالی تمام بستنی رو از روی زمین برداشته ، فوتی برش کرده و دست بچه داده بود .

هردوی اونها به جهان های متفاوتی تعلق داشتن ، حتی بقیه هم اینو میدونستن ، بکهیون کله شق بود درحالی که کیونگسو کمتر متوجه چیزی بود .

همین جهان های متفاوت باعث شده بود اونها باهم مکالمه ای نداشته باشن ، کیونگسو فقط به بکهیون توجه میکرد ، اون بارها و بارها از دور بکهیون رو دیده بود اما نمیدونست باید دراین باره چیکار کنه ، اگر جلو میرفت باید سلام میداد ؟ باید راجع به آب و هوا صحبت میکرد ؟ یا باید درمورد مسائلی صحبت میکرد که برای بیشتر مردم جالب بود ؟ تمام این سوالها برای مغزش سنگینی میکرد ، اون احساس میکرد نیاز نداره جواب اینها رو بدونه ، اون همیشه زیاد  فکر میکرد اما افکارش هیچوقت یادش نمیموند . مثلا اگر فکر میکرد که چقدر عجیبه مردها جذب چیزی میشن که در زمان کودکی ازش شیر مینوشیدن یک ساعت بعدش به این فکر میکرد که چرا طعم شیر مادر باید با بقیه فرق داشته باشه .

بکهیون کاملا برعکس کیونگسو بود ، اون جواب خیلی چیزها رو میدونست ، مثلا میدونست که مگس ها تسلط بیشتری روی دست های پشتیشون دارن تا دستهایی که نزدیک سرشونه چون مگس ها مغز ندارن ! ولی نمیدونست که چرا این چیزها رو میدونه ، براش هم فرقی نمیکرد چیزی رو که میدونه کی و کجا بگه فقط حس میکرد اگر بر زبان بیاره خیالش آسوده تره . برای همین هم توی کارت هایی که همراه جعبه ی شیرینی به مشتری ها داده میشد اینجور چیزها رو مینوشت .

کیونگسو هم دانه های کاجی که جمع میکرد رو برای تزئینات به شیرینی فروشی میداد و در عوضش ته مانده ی کیک مردم رو میگرفت تا بتونه زنده بمونه ، این یکی از چیزهایی بود که بعد از مرگ مادرش یاد گرفت . تا قبل از مرگ مادرش اون نمیدونست گرسنگی چیه و غذا خوردن چه نیازیه ولی وقتی یکی از کارت های دور ریخته ی جعبه ی کیک رو خوند فهمید این موضوع چقدر مهمه آخه طبق گفته ی کارت : ” اگر خون از برخی مواد غذایی تهی گردد ، یعنی ما گرسنه ایم “

چرخه ی زندگی ایندو شخص هرروز و هرشب به یک شکل بود اما نه امروز …

بیون بکهیون در اتاقش نشسته بود و به کاغذ دیواری های پوسیده نگاه میکرد ، قصد داشت بفهمه کجا اشتباه کرده . با خودش فکر میکرد که تونسته یکنفر دیگه رو هم خوشحال کنه اما نتیجه چیز دیگه ای رو میگفت ؛ پس باری دگر خاطره رو با خودش مرور کرد .

توی صندلی چوبی کافه کمی جابجا شد و نگاهی به ساعتش انداخت ، پس از چند دقیقه خانم کوتاه قامتی روبروش نشست .

* نمیدونم چرا اینقدر اصرار داشتید من رو ببینین . بهرحال من زیاد زمان ندارم .

_ میدونم چون باید برید دنبال دخترتون ، توی مدرسه … میرم سر اصل مطلب دوست دارم یه نگاهی به اینا بندازین .

پاکتی رو جلوش گذاشت و به انعکاس خودش در فنجون خیره شد ، نمیخواست عکس العمل زن رو بعد از دیدن عکس های داخل پاکت ببینه ، بارها و بارها شاهد تغییر کردن چهره ی زن ها و مرد ها در این شرایط شده .

*چرا ؟

بکهیون سرش رو بلند کرد و دید که چطور زنی به این زیبایی و ظریفی به عکس های در دستش خیره شده درحالی که نزدیکه درهم بشکنه .

_ همه همین رو میپرسن ، ولی جواب سادست . هیچ چیز یک انسان رو ارضا نمیکنه ، خواسته های ما بی پایان ه .

*منظورم اینه که چرا اینها رو به من نشون میدی ؟ نباید الان توی دفتر همسرم باشی و در ازای حق سکوتت ازش چیزی بخوای؟

_ فقط یک احمقه که اینکارو میکنه ، من احساس کردم حق شما نیست که چنین بلایی سر خودتون و دخترتون بیاد .

*امیدوارم این موضوع رو فراموش کنید . اصلا نمیدونم کی هستید و برای چی اینکارو میکنید ، با اینحال ممنونم .

بکهیون با شنیدن این جمله لبخند زد و از جاش بلند شد.

_ خیلی خب خداحافظ .

بکهیون از کافه بیرون رفت ولی از پشت شیشه گریه کردن زن رو دید ، دید که چه طور با دستهای چروک افتادش عکس هارو یکی یکی پاره کرد .

بکهیون خوشحال بود ، فکر میکرد موفق شده . اما چیزی که انتظارش رو نداشت این بود که فردای همون روز زن طوری رفتار میکرد که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و این باعث شد بکهیون گیج بشه .

با یادآوری خاطره از روی تختش بلند شد ، کت مشکی بلندش رو برداشت و از خونه بیرون زد .

.

.

.

.

به تاریکی شب خیره شده بود و تصور میکرد ستاره های زیادی در آسمون خودنمایی میکنن ، نمیدونست چرا هرچه قدر راه میره مسیر براش تکراری تر میشه . امشب هم مثل بقیه ی شب ها ، این براش مثل یک راز بود ، اون میدونست که هیچوقت از چیزی سر درنمیاره اما با این حال یک احساس گرمی بود که هرشب اون رو در آغوش میگرفت . مثل گشتن به دنبال روشنایی در تاریکی ، این احساس براش مثل ماه مقدس بود . چرا این احساس رو داشت ، یکی از سوالهایی بود که هیچوقت فراموش نمیکرد حتی اگر ذهنش هم انکارش میکرد این احساس همیشه قلبش رو به تپش مینداخت . دوست داشت مثل تاریکی از این روشنایی دربرابر پوچی ها حفاظت کنه . برای همین هم هرشب به دیدن این احساس میومد .

هرشب از نردبودن توی کوچه بالا میرفت و تا به کوتاه ترین پشت بوم اون محل میرسید ، بیون بکهیون هرشب برای گربه ی سیاه رنگ شیر میاورد و کیونگسو هم تا موقعی که بکهیون در بین تاریکی ها محو بشه ، محوش میشد . پس اون الان اونجا بود ، پشت دیوار پنهان شده بود تا صحنه ی همیشگی و لذت بخش رو ببینه اما اینبار شاهد چیزی شد که تابحال توی عمرش ندیده بود . از بین انگشتان بکهیون قطرات قرمز خوشرنگی بر زمین میریخت ، درحالی که به مردی که روبروش افتاده بود خیره شده بود .

لبخند بکهیون در چشمهای کنجکاو کیونگسو زیبا بود و رنگ های خونین و نور مهتاب صحنه ای نفس گیر رو تنها برای اون ساخته بودن ، پاهاش بی اختیار حرکت کردن و اون رو جلوتر بردن ، نزدیک به زیباترین صحنه ی عمرش …

بکهیون سرش رو بلند کرد و در اون لحظه برای اولین بار چشمهاشون در هم قفل شد ، کیونگسو سرجای خودش یخ زده بود و برای اولین بار هیچ سوالی در ذهنش پرسیده نمیشد .

ابر های خاکستری از کنار ماه میگذشتن و سایه های ترسناکی رو بر چهره ی بکهیون میانداختن ، نفس عمیقی کشید و جلو رفت اونقدری جلو رفت که روبروی کیونگسو ایستاده بود .

_ نمیدونستم امروز قرار ملاقات دارم … با این حال ایرادی نداره . منطقیش اینه که بزارم بری ولی نه تو درک نمیکنی حتی اگر برات توضیح بدم ، میدونی تو مخفیانه من رو نگاه میکردی بدون اینکه من این رو بخوام . از گناه های شبانه متنفرم ، من هیچوقت مرتکب گناهی نشدم ، اما تو با این مخفی شدنت به وجود خودت خیانت کردی . به خودت دروغ گفتی .

کیونگسو میخواست چیزی بگه اما قادر نبود اون حتی متوجه حرفهای بکهیون نبود ، لحظه ی بعدی متوجه شد که دست بکهیون گلوش رو میفشاره و اونها درست روی لبه ی پشت بوم ایستادن ، اون حتی نمیدونست چرا دیگه نمیتونه نفس بکشه .

ابرهای خاکستری کاملا ماه رو پوشوندن ، و بکهیون در بین تاریکی ها ، در چشم کیونگسو درخشید .

– خیلی زیبایی …

دو کلمه ای که مثل یک زمزمه در سکوت شب پیچید ، مستقیما در اعماق وجود بکهیون نفوذ کرد .

انگشتان بکهیون از دور گردن باریک کیونگسو سست شدن و بکهیون به آرامی دید که چه طور ، کیونگسو ازش فاصله گرفت و بدن ضعیفش بین مولکول های باد به رقص دراومد و موهای مشکیش چشمهای درشتش رو پوشوند ، دست بکهیون خالی رفت ، انگار کیونگسو در بین تاریکی محو شد ، انگار اصلا وجود نداشت .

اما اونموقع بود که بکهیون با خودش گفت این واقعیته ، زمانی که نور ماه درست بر روی کیونگسویی که غرق در قطرات خونین بخواب رفته تابید …

.

.

.

.

این از پایان قسمت اول . قسمت دوم و سوم به امید خدا روز پنجشنبه آپ میشه.

من در این مدتی که نبودم دو بار تو وبلاگ خودم فعالیت داشتم که شاید بعضی هاتون خبر دارین. موزیک ویدیو های لاکی وان ، مانستر و لوتو رو تحلیل کردم که اگه مایل بودین میتونید از لینک های زیر بخونید :

تحلیل لاکی وان – مانستر

تحلیل لوتو

Print Friendly

66 Responses

  1. سلام تتانیا جان از اولش معلومه که فیکت عالیه واقعا باهاشون تو خلسه میرم طوری که هیچکس نمیفهمه چمه به هر حال خوشحالم که برگشتی.ممنون میشم گلهای کاغذی و بخششو به ایمیلم بفرستی.لحظاتت رنگارنگ

  2. چطور بگم هر موقع داستان هاتو میخونم کاملا غرق میشم توشو با تمومه وجودم میخوام حسشون و بیشتر بشناسمشون…
    تیزرو قسمته اول عالییی …واقعا کشش داره که برم قسمتایه بعد هرچه زودتر بخونم…
    یه داستان فوق العده دیگه از شما…
    یه تشکر برا داستانات و یه ببخشید برا این که دیر شروع کردم به خوندن این داستان..
    تو تابستون همیشه منتظر بودمو سایتو چک میکردم که دوباره اپ کنید ..
    اما با اوممدنه مهرو تو یه سری فشارو استرس اون جوه مدرسه برا کنکورو ..بعدم مساعله خانوادگیم .خیلی مشغله ذهنی داشتم…یه جوری اینقدر داستاناتو دوست دارم ..فقط میخواستم تو یه شرایط خوب تو یه ارامشی که دارم بخونمش وتا بتونم حسش کنم و عاشقه این داستانت بشم….
    همیشه نویسنده مورده علاقمی و واقعا از ته دلم میخوام داستانات چاپ بشه و من بتونم اونارو داشته باشم….

  3. سلاممو با یه معذرت خواهی بزرگ شرو میکنم…وقتی فهمیدم دوباره برگشتی خیلی خوشحال شدم.کلی منتظرت بودم ولی تازه الان این قسمتو خوندم…از روزی که اپ اولین قسمتو شرو کردی صفحه رو باز میکنمو میبندم.نمیدونم چرا.نه اینکه حس خوندن نداشته باشم..میخواستم یه موقعی بخونم که نمیدونم چجوری بگم.با حس بدی که داشتم به داستانت خیانت نکنم.ولی الان خوندم..با خودم سر یه چیزایی دعوا داشتم و حالا میخوام چیزایی که دوست داشتمو دوباره تجربه کنم.یکیش خوندن داستاناته که من واقعا عاشقشونم.بماند که هردفعه بعد خوندنشون تو یه خلسه ای میرم که واقعا نمیتونم راجع بهش نظرمو بگم ولی میتونم که تشکرکنم.من واقعا داستاناتو میپرستم.خیلی خوشحالم که باهات اشنا شدم..الانم میرم که قسمتای بعدیو بخونم.بازم ممنون

  4. شب آنچنان زلال بود که میشد ستاره چید…!
    ” تنها ستاره بود که می سوخت
    تنها نسیم بود که می گشت ”
    خیییلی خیلی خوشحالم که برگشتی 3>

  5. مرسی عزیزم خوشحالم اومدی من با فیک هات واقعا زندگی کردم مخصوصا گل های کاغذی حس تیره داستان عالی بود سبک نوشتنت رو دوست دارم.

  6. سلامی دوباره smile
    همین الان خوندن تحلیلاتو تموم کردم
    میدونی اولین بار حسی که الان داشتمو تو گل های کاغذی تجربه کردم.تو اون قسمتش که لوهان قسمت مرگ بکهیونو میبینه اون قسمت بدنم مور مور میشد و به شدت اشک میریختم
    سر خوندن تحلیلات شاید اشک نریختم ولی به شدتتتتتتتت بدنم مورمور شد و احساس کردم دست وپام داره سوزن سوزن میشه!!
    میدونی نوشته هات یه حالت خاصی دارن انگار که زمینی نیستن و از یه سیاره ی دیگه اومده باشن زمین.نگاهت به همه چیز جالب و متفاوته والبته عجیب…جوری که انگار مال آدمای زمینی نیست…میدونی وقتی نوشته هاتو میخونم چه فیک چه تحلیلات واقعا واقعا مسخ میشم حتی اگه چیز مهم دیگه ای درانتظارم باشه نمیتونم ولش کنم.
    تحلیلای خیلی جالبی ارائه داده بودی.میدونی نگاهت بهم دقتو یاد میده.فکر کنم ازاون موقع که اولین تحلیلتو راجع به سینگ فور یو خوندم یاد گرفتم که به جزئیات دقت کنم هرچند شاید هیچ وقت خیلییییی نمود نکرد ولی هرازچند گاهی مثل یه تلنگر توذهنم روشن میشه!
    کلام آخر…
    میخوام بگم واقعاااااا خوشحالم که پیدات کردم!
    مثل همیشه موفق باشی
    بیصبرانه منتظر تحلیلای دیگت هستم
    لحظه هات رنگی smile

    • رنگ تا رنگ وجود یک بیرنگ بمانند یک منشوریست که انعکاس آن را در زندگی میتوان دید ، چه حالا یا چه هرگز روز گر روز باشد باید آن را شب پنهان دید
      واقعا خوشحالم برای اینکه ارزش قائل شدید و وقت میذارید تا نوشته هام رو بخونید ، این برای من خیلی اهمیت و ارزش داره . دلم روشنه برای دیداری از عواطف که شاید روزهای اینده تجربه اش کنیم . دوست دارم این اهمیت و ارزشتون رو واقعا خوشنودم میکنه ، با وجود برخی بیرحمی ها ، لبخند بر لبانم مینشونه .
      سپاسگزارم و متشکر برای همراهیت …
      لحظاتت تا یک پایان بی پایان رنگی … ^^

  7. دلتنگت بودم خیلی زیاد! تمام روزهای شهریور رو لحظه شماری کردم تا بلاخره پیدات بشه و تو به قولت عمل کردی و اومدی!
    واقعیتش انتظار دیدار دوباره سهون و توتورو رو داشتم ولی خب با یه چیز متفاوت روبرو شدم! و این بازم شیرینه.!ولی من از شیرینی متنفرم!
    توی این چندماه تونستم تا حدودی با خودم کنار بیام و اینو مدیون خوندن گاه و بیگاه نوشته های تو و وجود دو نفر دیگه هستم! و این همیشه عالی بوده و من تا اخر عمر هم مدیونت خواهم موند!
    نمیدونم چقدر از من توی ذهنت باقی مونده.اصلا مهم نیست! بیخیال! بزار درباره داستان صحبت کنیم:
    با اینکه اصلا گیج کننده نبود من فقط یه سوال برام پیش اومد.توی اون شب دو قتل اتفاق افتاد? فقط همین!نااگاهی ما از افراد اطرافمون گاهی به ضررمون تموم شده.ولی این بی رحمیه! شاید ما نخوایم نسبت به بقیه اگاهی داشته باشیم.حتی اگه یه دیوار هم دو خودت بکشی وقتی که بارون بیاد بلزم مثل بقیه خیس میشی!
    خیلی خوشحالم که دوباره هستی و ما رو خوشحال میکنی! نیاز به گفتم.نیست ولی من همیشه منتظرم ❤

    • من هم همچنین دلتنگ و منتظرت بودم و خوشحالم که فرصت دیدار دوباره رو داریم … من هم گاها از شیرینی بدم میاد حتی از هرچیزی که به این شیرینی مرتبط باشه ولی بعضی وقت ها هم احساس نیاز شدید به شیرینی رو در عمق وجودم حس میکنم ، یه حس غریب و شیرین …
      هرکس که کنارم بوده در ذهن من ماندگاری جاودان داره ^^
      خوشحالم که تونستی داستانم رو درک کنی چون خیلی ها در اول راه براشون سخته و این بیشتر از هرچیزی من رو خوشحال میکنه . شاید اونشب واقعا دو نفر مردند شاید هم یک نفر زنده شد …
      فرار از دست انسانها دشواره و موندن درکنارشون سخت تر پس تنها چاره اینه که بالاخره بدونیم کی هستیم و با کی هستیم . بعضا بعضی ها این رو گم میکنن و این واقعا اذیتم میکنه .
      من هم خوشحالم که هستم ، و خوشنودم که منتظری چون گاها انتهای یک انتظار با چیزی روبرو میشیم که اصلا توقعش رو نداشتیم .
      ^^ ممنونم ارزشمندم

  8. سلااااام :hiii:
    واااای. خیلی خوشحالم که برگشتی :heartme: خوش برگشتی گلم :rose:
    این داستان به گلهای کاغذی مرتبطه؟ :becharkh:
    چقد جالب و عجیب بود. مررررسی. خیلی خوشم اومد :yeees: :heartme:
    دیالوگای بکی، معرکه بودن. :yehetohorat: اونجا که گفت: من از گناه های شبانه متنفرم. :yeees: یا اونجا که گفت من تابحال گناهی نکردم. :smile: حس میکنم شخصیت بکی، خیلی بخودش ایمان داره، یجورایی بیمارگونه س. :gijiviji:
    احساسات کیونگسو، خیلی پاک و زیبا بود. خیلی دوستش داشتم. :heartme:
    حالا راس راسی کیونگ مرد؟ :gerye:
    تصویر سازی صحنه ها، خیلی جالب و عالی بود. :yehetohorat:
    خسته نباشی. :heartme:
    منتظر ادامش هستم :yehet: :yeees:
    فایتینگ :like: :myheart:

    • ممنونم دوست عزیزم واقعا خوشحال شدم . خوشنودم که پسندیدید . واقعا باعث دلگرمی بنده هست که تونستید به وجود کاراکتر ها نفوذ کنید و در مورد شخصیتشون فکر کنید و این واقعا خوشحالم میکنه .
      همه ی ما نوعی مردن رو تجربه میکنیم ولی مهم دوباره زنده شدنه .
      صادقانه میگم اینکه تصویر سازی شکل گرفته وافعا امیدوارم میکنه که در نوشتن پیشرفت داشتم . من بیش از دیرو تلاش خواهم کرد .
      سپاسمندم ^^

  9. سلام:”)
    بی نهایت خوشحالم از برگشتت،دلم تنگ شده بود♥
    وقت هایی که فیک جدیدی ازت در دسترس نیست،با فیک های قدیمیت سر میکنم…مرغ مقلد…گل های کاغذی…بخشش…حتی یکبار نشده که با یاداوری گل های کاغذی قلبم فشرده نشه و اشکم درنیاد… :”) …همینطور مرغ مقلد…اونا دیگه بخشی از زندگی من شدن…
    و این فیک جدیدت هم…مطمئنم که محشره مثل باقی فیک هات:”)
    شخصیت بکهیون و دی او هردوشون خیلی جالبه…و شروع خیلی جالبی هم داشت…اون احساس های سرد و گرم و بلعیده شدن در رنگ آبی هم خیلی خوب بودن…
    بی صبرانه منتظر قسمت های بعد هستم:”)♥

    • سلام بنفشه عزیزم
      منم خیلی خوشحالم و دلم برای خواننده های قدیمی از جمله شما خیلی تنگ شده بود

      نمیدونی چقدر برام ارزشمنده وقتی اینطور میگی. برای خودمم اینطوره. خواننده ها هم بخشی از زندگی من شدن
      خوشحالم که این فیکم رو دوست داری

  10. سلام :hiii:
    من تازه با اکسو اشنا شدم و این اولین بارمه فیک میخونم وقتی از دوستام خواستم بهم فیک پیشنهاد کنن گفتن فیکای تتانیا بهترینن
    خب راستش من گیج‌شدم اولین قسمتو خوندم ولی اخراش یه حس‌خوبی داش واسم نمیدونم چرا :chebedunam:
    راسی بخشیدن و گلای کاغذی رو هم اینجا گذاشتی؟
    ممنوووون واسه فیک کنجکاوم ببینم کیونگیو مرد یا نه :yeees:

    • سلام
      خیلی خوش اومدین به فندوم ما ♡♡♡

      دوستان شما واقعا به بنده لطف دارن که کارامو پیشنهاد دادن
      اگه مایل بودین به ایمیل تون لینک گلهای کاغذی و بخشش رو میفرستم

      در مورد شوالیه سفید هم . خب اینکه اوایل کار گیج کننده باشه طبیعی هست چون ژانر اصلی تمام نوشته های من معمایی و رازآلوده و تا آخرین قسمت همیشه سوال ها و گره ها وجود داره . اما کم کم روشن میشن. پس جای نگرانی نیست

      خیلی ممنونم از شما ♡

  11. :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:
    .
    .
    .
    .

    .
    باورم نمیشششششششششششششششششششششششششههههههههههههههههههههههههههههه تو نویسنده ی گل های کاغذی اییییییییییییییییییییییییییییییییی :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:
    .
    .
    .
    .
    من پی دی افشو خوندمو فک میکردم ترجمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممس :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:
    .
    .
    .
    .

    .
    وااااااااااااااااااااااااااای باورم نمیشششششششششششههههههههههههههه بهههههترییییییییییییین فیکی وبد ک تا حالا خوندم :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: همه جا حتا ب دوستای غیر اکسوالم هم میگفتم ک این فیک فوق العده بود و حیفه ک خواننده هاش فقط اکسوااو کیپاپران :cheshmak: :cheshmak: :cheshmak: :cheshmak: :cheshmak: :cheshmak: :cheshmak: :cheshmak:
    .
    .
    .

    .
    خدایاااااااا :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny: :bunny:
    .
    .
    .
    .
    فعلن نمیتونم روی متن تمرکز کنم فردا اولین کاری ک میکنم اینه ک بیام بخونمش :yeees: :yeees: :yeees: :yeees: :yeees:
    .
    .
    .
    .
    .
    بازم میگم خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی از آشناعیت خوشحااااااااااالم :nish: :nish: :nish: :nish: :nish: :myheart: :myheart: :myheart: :kissme: :kissme: :rose: :rose: :rose: :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat: الکی مثلن اشک شوووووووووووووووووق :/

    • مرسی از این ابراز احساسات ♡♡♡ smile

      راستش خیلی ها فکر میکردن ترجمه ست

      ولی خوشحالم که الان از آغاز این فیک باهام همراه هستی

      منم از آشنایی با شما خیلی خوشبختم

      • خب چی میشه گفت ، همون جور ک انتظار میرفت smile
        فک کنم اگه چیز دیه ای بگم باعث پایین سطح جلوه دادن فیک میشه smile
        این داستان حسابش از همه ی داستان ها و فن فیک ها جداس smile
        واقعن از آشنا شده با شما و داستان ها و قلم عالی تون شدم smile
        و خب خیلی مشتاقم تئاتر های ک شما کارردان یا نویسنده اش بودین رو ببینم smile
        باورم نمیشه شما فقط 3 سال از من بزرگ ترید smile

        • خیلی متشکرم دوست ارجمندم شما لطف دارید … به امید خدای بزرگوار تاتر ها و کتابهام رو با شما دوستانم به اشتراک بزارم بنظرم این موضوع ما رو بهم نزدیک تر میکنه .
          خیلی خرسندم که مورد پسندتون واقع شده ، همچنین من هم خوشحالم از آشنایی با شما . موفق باشید .

  12. سلام
    نمیتونی تصور کنی از اینکه دوباره اینجایی چه قدرررررر خوشحالم
    درباره فیک جدیدت باید بگم مثل بخشش کمی اولش گیج کنندست البته ازاون واضح تره یه کم.
    یه چیزی میخوام بهت بگم!
    نوشته هات از گل های کاغذی گرفته تا این یکی یه غم خاصی توش دارن…
    فرقی نداره به هرحال من،همونشم دوس دارم
    به هرحال موفق باشی
    لحظه هات رنگی smile

  13. خوش اومدی گلم می خوام خواننده فیکت باشم چون نمی خوام گل های کاغذی و ببخششو بخونم می خواستم بپرسم که این فیک با اونها مرتبط هست یا نه؟
    اگه هست که میخونم
    اخه فکر کنم بخششو و گل های کاغذی سدانده من نمیتونم بشینم سه ساعت برای موضوع الکی عر بزنم
    البته اگر وقت داشتم میخوندم لطفا به سوالم جواب بده و یه توضیح کوتاه در مورد بخشش و گل های کاغذی بهم بده دلم میخواد تمام فیکاتو دنبال کنم :kissme:

    • خیلی ممنونم
      متاسفم ولی فکر نمیکنم نوشته های من مناسب شما باشه چون همگی دارک هستن و با روحیه شما سازگار نیست
      علاقه مند به سد آرت هستم و امضای من در نویسندگی همینه

  14. آخ جون دوباره فیک بکهیونی نوشتی :nish: ولی من یه چیزایی رو نفهمیدم بکهیون چرا هی دستاش خونی بود؟ مگه فقط گلوی کیونگسو رو فشار نداد پس چرا غرق در خون بود؟؟
    در هر حال خیلی خوب بود ممنون منتظر ادامه هستم :kissme:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *