http://s2.picofile.com/file/8261317292/eli_2_1395_4_7_11_01.png

بالاخره با قسمت دوم اومدم
خانما صحبتای خیلـــــی مهمی دارم که آخر این قسمت میگم خواهش میکنم همتون بخونید….واجبه که بدونید
برید ادامه ❤️

قسمت 2

[ 4 قلوها ]

_ “از تلاش سختتون ممنونم”
همه تعظیم کردن و از کافه بیرون رفتن
لبخند بزرگ کای از صورتش محو نمیشد
_ “تبریک میگم کای”
پارک چانیول ، بهترین مربیه زندگیش آروم به کمرش زد
2 سالی میشد که کای تو کافه ی چانیول کار میکرد و بخاطر تلاش زیادش اونجا ستاره ی کافه شده بود
چانیول از همون روز اولی که دیدش مربیش شد و کای بابتش سپاسگزار بود
_ “اینبار تلاش بیشتری کردی….من بهت افتخار میکنم”
+ “ممنون….اینا همش بخاطر توئه….خیلی خیلی ازت ممنونم چانی”
کای اینو گفت و لبخند خجالت زده ای تحویلش داد
_ “من فقط کاری که ازم برمیومدو انجام دادم….همش نتیجه تلاش خودته”
چانیول متقابلا لبخند زد
_ “بعد از اینجا میخوای بری خونه؟” چانی کیفشو برداشت و به کاراموزش نگاهی کرد
کای با هیجان گفت “آره….فردا روز خاصیه و میخوام اولین کسی باشم که انجامش میدم”
_” کمک نمیخوای؟ میتونم تو خریدن وسایلا کمکت کنم”
+ ” مشکلی نیست…خسته ای…من کیونگسو هیونگو برای کمک دارم نگران نباش”
هر دو از در کافه بیرون زدن و قفلش کردن
+ ” مثل اینکه هیونگ رسیده…فک کنم اونم اندازه من هیجان داره…خدافظ چانی شبت بخیر”
کای دستشو تکون داد و سوار ماشین شد .

کیونگسو :
+ ” کای تو باید یه فرصت بهش بدی….بهش نگاه کن..اون پسر کاملا عاشقت شده”
_ ” اون فقط بخاطر اینکه کاراموزشم باهام خوبه…..زیاد فکر نکن هیونگ ^^ بیا بریم شیرینی فروشی تا کیکو بگیریم”
لبخند پهنه کای برگشت
+ “یه نفر اینجا زیادی خوشحاله نه؟”
کیونگسو به لبخند درخشان کای خندیدو ادامه داد ” خب میخوای یه کیک بزرگ بگیری یا واسه هرکدومشون یه کوچولو بخریم؟”
_ “هــمـمـمـم…” کای دستشو رو چونش گذاشت و با لبو لوچه آویزون و حالت متفکری گفت “اونا سر فوت کردن شمعها دعواشون میشه چون یکیشون زودتر از بقیه اینکارو میکنه…..اگه برا هرکدوم یه کیک کوچولو بخریم هرکس میتونه شمع خودشو فوت کنه”
+ “ایده خوبیه….فکر نمیکنم بازم بتونم جلوی دعواهاشونو بگیرم”
کیونگسو قیافه مظلومی به خودش گرفت که باعث شد کای بهش بخنده
وقتی به خونه رسیدن سریع وسایلا رو روی زمین گذاشتن و درحالی که کیونگسو هدیه ها رو روی میز میچید کای رفت تا فرشته کوچولوهاشو بیدار کنه
وقتی دید چطوری تو آرامش غرق خوابن واقعا دلش نمیومد بیدارشون کنه
کای آروم تو گوششون زمزمه کرد
“چین هه…میونگی…بیدار شید بچه ها…زود باشید”
هرکدوم تختای جدا داشتن ولی باهم تو اتاق مشترک بودن .
_ “بیدار شید فرشته های من”
+ ” آپا…؟ (آپا معنیه بابا رو میده به کره ای)”
چین هه به آرومی بلند شد و با لبـ/ــای آویزون شروع به مالیدن چشماش کرد
_ “بیدار شو چینی” کای قبل از اینکه بره سراغ پسر شیطونش بو//سه ای رو پیشونی پسر بزرگش زد .
+ “آپـا….خـــوابـم…میاااا..” میونگده سمت کای برگشت
_ “اگه بیدار نشید آپا از اینجا میره”
کای سعی میکرد صداش ناراحت بنظر بیاد
+ “دِه بیداره” میونگده با لبای آویزون بلند شد ولی چشماش هنوز بسته بود
کای ریز خندید و پیشونی پسر دومشو بو//سه زد
_ “بیاین کمک کنین خواهر برادرتونو بیدار کنیم”
کای دست هردو رو گرفتو سمت اتاق بغلی رفتن
_ ” برید آییچا و سو رو بیدار کنید”
چین هه بدون حرفی سرشو تکون دادو سمت تخت خواهرش رفت و شونه هاشو تکون داد
+ ” آیی….بیدار شو…آپا میگه بیدار شو”
_ “هــمـممم” آییچا بلند شد و دورو برشو با چشمای خوابالو تو تاریکی نگاه کرد
_ “بلند شو پرنسس” کای آروم گونشو بوسـ//ــیدو به آخرین پسرش نگاه کرد و ریز ریز خندید
خب میونگده مثل چین هه جنتلمن نبود
” یاااااا ” میونگده با کف دستش به شونه اینسو زد “بلند شو” یکی دیگه هم زد “بیدار شو دیگه” و دوباره زد (وشیه چقدر😂)
صدای میونگده خوابالو بود و مثل همیشه بنظر کای کیوت و ستودنی میومد
_ “درست بیدارش کن دِه” کای آروم زمزمه کرد
+ “آپا اون بیدار نمیشه”
میونگده نا/له کنان اینو گفت و با انگشتش به برآمدگی کوه مانندی که روی تخت درست شده بود اشاره کرد “اون مرده؟…میتونم اسباب بازیاشو بردارم آپا”
_ “نَـــــــه”
بالاخره پسر سوم با نگاهه خوابالو و لبـ/ــایی پف کرده بیدار شد “آپـا اون نمیتونه اسباب بازیای منو برداره”
_ “باشه…بیاین بریم طبقه پایین…عمو کیونگسو منتظره ماست”
کای به اینسو کمک کرد از رو تخت بلند بشه و در آخر بو//سه ای به پشت سرش زدو با هم از اتاق بیرون اومدن
+ “اوه اونا اینجان” کیونگسو بهشون لبخند زد
جلو در اتاقی ایستاده بود که سوپرایزو اونجا آماده کرده بودن
اینسو خمیازه کشید و گفت “این چیه؟”
کای سمت در رفت و کنار کیونگسو ایستاد
_ ” تولدتون مبارک بچه ها “
در باز شد ….
اتاق بخاطر شمعها نورانی شده بود
واقعا زیبا بود
4 تا کیک کوچولوی دایره ای شکل همراه شمعهای روشنی که عدد 5 رو نشون میدادن روی میز تو یک ردیف چیده شده بودن
اسباب بازیا به ترتیب بزرگترین بچه از راست به چپ پشت کیک ها قرار گرفته بودن تا بچه ها گیج نشن که کدوم هدیه مال کیه
بادکنکا همه جای زمین پخش شده بودن و بالاتر از همه چیز یه ” تولدتون مبارک ” خوشکل به چشم میخورد
کای نمیدونست کیونگسو چطوری تونسته تو مدت زمان کمی همچین صحنه زیبایی رو درست کنه
هرچی که بود فرشته کوچولوهاشو حسابی خوشحال کرده بود
“آپا….آپا….آپا….آپا….آپا…” اینسو با حالت شعر مانند باباشو صدا زدو گفت “من یکم بستنی میخوام”
کای ابروهاشو واسه پسرک شیطونش بالا برد
_ “مگه دیشب به اندازه کافی چیزای شیرین نخوردی اینسو؟ تو که میدونی من زیاد شیرینی نمیخرم”
“اما من بستنی میخوام” اینسو لباشو آویزون کرد ولی بعد از اینکه لبخند کایو دید یه پوزخند دندون نما زد
خیلی بانمک بود

——————————————–

بله….
کای صاحب 4 قلو شده بود
خیلی خوشحال بود که این 4 تا کوچولو به زندگیش اومدن ….
چین هه
میونگده
اینسو و پرنسس خانم آییچا
کای خدارو شکر میکرد که کیونگسو تو هر قدم از این راه همراهش بود
احتمالا اگه کیونگی نبود همون ماهای اول بدنیا اومدن بچه ها کای زنده نمیموند
پول اصلی ترین مشکلشون بود
ولی اونا همه چیو به خوبی مدیریت کردن
باحالـتریـن چیز این بود که 4قلوها شخصیت های کاملا متفاوتی داشتن
هرکدوم متضادِ اون یکی
چین هه و اینسو شبیه اون یکی بابا بودن درحالیکه میونگده و آییچا به کای شباهت بیشتری داشتن
اینسو تنها کسی بود که پوست شیری رنگ لوهان رو به ارث برده بود (ای جانم ^^)
موهای 4 تاشون قهوه ای بود
چشمای درشت با پلکای بانمک و فک تیز
حتی واسه آییچا
کای روشو سمت پسر بزرگش کرد و گفت :
_ “چین هه دوست داری امروز چیکار کنی؟”
چین هه با اخم کیوتی قیافه متفکری به خودش گرفت (کیونگسو میگفت این حالتشو از کای به ارث برده) و بعد خندید
“بریم کافه ی آپا؟ میخوام عمو چانی رو ببینم”
“عمو چانــــــــــی” آییچا که رو پاهای کای نشسته بود دستاشو برد بالا و جیغ بلندی زد
همشون تو اتاق نشیمن بودن هنوز اما کیونگسو رفته بود سرکار و فقط کایو بچه ها تو خونه مونده بودن
“آره منم میخوام اون گوشای فیلی رو ببینم” میونگده با خنده اینو گفت
کای درحالی که آییچا رو روی زمین میذاشت گفت “باشه پس بیاین بریم”
4 قلو به سرعت سمت کفش هاشون دویدن و منتظر شدن تا کای بیاد و مال خودشو بپوشه تا زودتر برن
اینسو گفت “آپا من هنوزم بستنی میخوام”
_ “باشه بستنی هم میگیریم”
کای درو باز کرد و قبل از اینکه بتونه قدمی برداره بچه ها با جیغ بیرون دویدن
_ “فقط یادتون باشه امروز تنها روزیه که میزارم هرچی میخواین داشته باشین”
سرشو تکون داد و با خنده به سوار شدن بچه ها نگاه کرد

————————————————-

“عمــــو چانــــــــــــی”
آییچا بین 4 قلوها همیشه کوچولو ترین و بانمک ترین کسی بود که قلب چانیولو اسیر میکرد
+ “سلام….همسر من چطوره همممم؟” چانیول نوک بینیشو به گونه ی آییچا زد و از رو زمین بلندش کرد
+ “واو….شوالیه های من چی؟ جشن چطور بود بچه ها؟”
به پسر کوچولو هایی که دستاشونو دور پاهای درازش حلقه کرده بودن نگاه کرد (میخوام اینارو😐😭)
چانیول هنوز لباسای کارش تنش بودن ولی خوب بود که بچه ها تو وقت استراحتش اومدن
همه کارکنای کافه حتی رئیس ، عاشق 4 قلوها بودن
“عااالی بود…..بهترین بود عمو” اینسو پاهای چان رو ول کرد و با ذوق به غول مورد علاقش نگاه کرد
بعد دستاشو باز کردو منتظر شد چانی بغلـ/ـش کنه
چانیول خم شد و با اون یکی دستش بغلـ/ـش کرد
کای دست به سیـ/ـنه و با نگاهی شیطون بهشون گفت
_ “اینسو…آیی…شما دیگه 5 سالتونه چرا عمو چانی رو مجبور میکنید مثل نی نی کوچولوها بغلــ/ـتون کنه؟”
“آپا عمو چانی گفت میخواد باهات ازدواج کنه ^^ ” اینسو با خنده گفت
چشمای چانی از تعجب گرد شدن اما وقتی آییچا صورتشو تو گردنش قایم کرد لبخند زد
“اوه…خاله سوکی” اینسو از بغـ/ـل چانیول پرید بیرون و سمت کسی ک اسمشو اورده بود دوید
خاله سوکی بعد از بغـ/ــل کردن بدن کوچولوش با کای احوال پرسی کرد
“شماها بعد از انجام کاراتون میرین کره؟” ماموریت گرفتین درسته؟”
_ “آره….میریم اونجا تا قبل از برگشتنم 1 ماه کاراموزی ببینم”
کای لبخند زد و چین هه و میونگده رو پشت میز رو صندلی ها نشوند “خب..؟ چی میخورین بچه ها؟ امروز نتونستیم صبحانه بخوریم چون عمو کیونگسو صبح زود رفت سرکار”
میونگده گفت ” من شیر و یه عالمه بیسکوئیت میخوام”
چین هه سرشو تکون داد و گفت “هرچی باشه خوبه آپا”
“بستنی….آپا تو گفتی بستنی میخری” اینسو داد زد و اینو گفت
“سو…بلند حرف نزن…ما الان تو خونه نیستیم….متانتت کجا رفته مرد جوان؟” کای چشماشو واسش تنگ کرد
“معذرت میخوام” صدای لطیف و آرومی از لبـ/ـای اینسو خارج شد
“مشکلی نیست….بهرحال امروز زیاد مشتر نداریم نگرانش نباش کای…امیدوارم بهترینا رو موقع کاراموزیت تو کره تجربه کنی” مدیر چویی با لبخند گفت
_ “ممنون”
_ “آیی تو نمیخوای چیزی بخوری؟”
آییچا سرشو تکون داد و خودشو بیشتر تو بغـ/ـل چانی جمع کرد
+ “کی میرین کای؟” چانیول ازش پرسید
_ “فردا صبح” کای به 4 قلوها نگاه کرد و ادامه داد ” و میخوام اونا رو هم با خودم ببرم”
چانیول ابروهاشو بالا برد و گفت ” پس کی میخواد از بچه ها مراقبت کنه وقتی داری کاراموزی میگذرونی؟”
_ “کیونگسو هیونگ هم میاد”
چانیول به شوخی گفت “فقط اون؟ هاهاها از پسش بر نمیادا”
اما این حقیقت داشت…نگه داری تمام وقت از 4 تا بچه ی شیطون مصیبت بود
_ “اونا دیگه بزرگ شدن…دیگه اونقدرا هم نگران تنها گذاشتنشون با کیونگسو هیونگ نیستم”
کای با عشق موهای چین هه رو نوازش میکردو اینارو به چان میگفت
چند دقیقه سکوت بینشون حاکم شد تا اینکه چانیول به حرف اومد
+ “منم باهات میام…..با مدیر چویی حرف میزنم….نمیتونی نه بگی کای…منم میام باهاتون ^^ “

 

 

امیدوارم لذت برده باشید

بچه ها من چند روز پیش یه عزیزو از دست دادم یکی که واقعا عزیز بود
شرایط روحیم خوب نیست اما نمیخواستم بد قول بشم واسه همین بقیه این قسمتو ترجمه کردم تند تند که بزارم . ببخشید اگه بد شده بود 😔
تمام کامنت هاتون رو خوندم…
کلمه به کلمه و با تموم وجودم حسشون کردم
این اولین ترجمه ی منه . چقدر دوست داشتم جواب همه کامنتا رو بدم و باهاتون حرف بزنم ولی وقت نکردم 😔
اما میخوام جواب یه سری کامنتو بدم
خانمایی که نظرای ناجور دادین باید بگم ذره ای برام مهم نیستن چون شماها هنوز به درک این چیزا نرسیدین که 1. کاپلا واقعی نیستن 2. کاپلا زن و مرد نیستن که یکی همیشه تاپ و یکی همیشه باتم باشه بفهمین که اینا مرد و مرد هستن 3. لوهانم مرده و باید به مردونگیش احترام بزارید اگه اکسوالید (وگرنه فقط اسم کاپل پرست رو حمل میکنید با خودتون)
4. کای روی استیج یه پسر هات و سک//سیه وگرنه 100% ذات کیوت و ارومی داره (ادعای کای لاوریتون میشه اول کای رو بشناسید لطفا)
جمله ی “کای خودش همه رو میک*نه” و “کای یه شاخه که باید همیشه رو همه باشه*
مگه تو واقعیت کای همه رو می*کنه؟ 😳 شما دیدین؟
اگه نه پس در افکارتونو ببندید که بقیه از اکسوال بودنشون شرم نکنن
مهم ترین چیز اینه که من الان خوشحالم
واقعا امیدوار شدم که هنوزم بین اکسوالای ایرانی کسایی پیدا میشن که درک کنن این چیزا رو و تنوع رو دوست داشته باشن
خوشحالم که متفاوت بودن سلیقم واسه این فیک مورد پسند خیلیا واقع شده
لطفا به حمایت از این فیک ادامه بدید ❤️
با آپ بعدی زمان آپ شدن فیک رو اعلام میکنم
و به خواننده های گلم بگم قراره هربار سوپرایز بشید چون کامنتا رو که میخوندم متوجه شدم حسابی شوکه شدید 😂
در آخر یه نصیحت خواهرانه میکنم
قدر کسایی که اطرافتونن رو تا زنده هستن و هستین بدونید
بهشون بگید دوستشون دارید اگه نمیتونید با چت بگید
چون پشیمونی هیچ سودی نداره براتون
امیدوارم هیچکس حسی که تجربه کردمو تجربه نکنه
ولی نزارید زندگیتون جوری باشه که افسوس بخورید بعدها 💔😞
قول میدم دفه دیگه اینقدر حرف نزنم 😢
ببخشید وقتتون رو گرفتم لازم بود بگم این حرفا رو
اندازه یه قسمت حرف زدم 😂

از زی زی جونم بابت پوستر خوشکلش ممنونم عاااااالیهههه
تا قسمت بعدی بای بای ❤️

The following two tabs change content below.

translator

Latest posts by translator (see all)