http://s7.picofile.com/file/8265915850/youare_not_my_daddy_1395_4_31_19_26.png

قسمت 3 از فیک تو پدر من نیستی
برید ادامه حرفامو آخر داستان بخونید ❤️

 

قسمت 3

[ کار ]

توضیحاتی راجب 4 قلو ها ، کای و لوهان :
کیم آییچا کوچیکترین فرد خانواده ،
کیم چین هه بزرگترین پسر ،
کیم میونگده دومین پسر ،
کیم اینسو سومین پسر
آییچا مثل پرنسس هاس ، آروم ، با تربیت ، خوش قلب و خجالتی (مث باباش😍)
اینسو پسر بیخیال و شادیه ، عاشق بیرون رفتنه
میونگده یکم آب زیره کاهه ، محافظ خوبیه (مخصوصا نسبت به آپا و خواهر کوچولوش) و پسر قویه خانواده اس
چین هه مودب و با وقاره (بقول خودمون آقاس😂) جنتلمن ترین بچه بین 4 قلو هاست

کای و لوهان وقتی 18 سالشون بود ازدواج کردن
3 سال باهم زندگی کردن و موقع جدایی 21 ساله بودن
5 میگذره و اونا الان 26 ساله ان

” آپا ، میتونیم بعد از تموم شدن اینا بریم پارک؟ من میخوام برم بیرون” اینسو با غرغر گفت
آییچا هم نـ//ــاله کنان گفت ” آپا ، من میخوام ستاره ها رو ببینم ”
میونگده با اخم گفت : “خیلی سروصدا میکنید شما دوتا”
پسره عاقل خانواده که داشت با دستای کوچولوش به کای کمک میکرد :
“آپا دوست داری اینا رو کجا بزارم؟ آپا خسته ای؟”
_ “من خوبم شوالیه ی زره پوشه من” کای به نرمی نوک بینی چین هه رو نیشگون گرفت…..خندید و ادامه داد : “ما تازه رسیدیم کره بچه ها بعد میخواین برین بازی کنین؟ شماها خسته نیستین مگه؟”
4 قلو ها سرشونو به نشونه منفی تکون دادن
هرچند اینسو و آییچا محکم تر از بقیه اینکارو کردن
+ “من میتونم ببرمشون…چرا یکم استراحت نمیکنی کای؟ باید تا 3 ساعت دیگه تو کافه جدیدت “5 ستاره” باشی اینجوری خسته میشی”
کیونگسو با شیطنت ابروهاشو بالا پایین کرد
از وقتی کای ترفیع گرفته بود کیونگسو اسم کافه “5 ستاره” رو با تاکید و تلفظ خاصی میگفت
بهرحال چیز کوچیکی نبود که
کای تو بزرگترین و معروفترین کافه ی کره کاراموزی گرفته بود ^^

_ “ممنون هیونگ”
+ “چانیول کجاست؟” کیونگسو درحالی که داشت وسایلاشو باز میکرد از کای پرسید
کای شونه ای بالا انداخت : “نمیدونم….گفت میره یکی از دوستای قدیمیش رو ببینه”
+ “اگه عشق قبلیش باشه چی؟ کای تو باید زودتر یکاری کنی” کیونگسو با حالت ضایه ای چشاشو درشت کرد
کای چشاشو با حالت با مزه ای چرخوند
جکای کیونگسو هیچوقت قدیمی نمیشدن
چون خود کیونگسو یکاری میکرد که نشن
4 قلو ها هم داشتن تو باز کردن وسایلا کمک میکردن (درواقع بیشتر داشتن ریختو پاش میکردن)
بعضی وقتا از آپاشون میپرسیدن که وسایلاشونو کجا بزارن یا با این و اون چیکار کنن
تقریبا 1 ساعتو نیم طول کشید تا کار کوچولوها تموم بشه
اینسو با قیافه مظلومی گفت : “آپا میشه لطفا بریم پارک؟ میخوام ببینم کره چه شکلیه”
کای حس کرد بچه هاش دیگه بزرگ شدن
اونا میخوان ببینن دنیا چه شکلیه
هر روزی که میگذره از روز قبل باهوش تر و بالغ تر میشن
_ “شماها دارین خیلی زود بزرگ میشین بچه ها … چشم رو هم بزارم میبینم که دوست دختر یا دوست پسر خودتونو دارین ، و بعدش منو تنها میزارین” کای لباشو آویزون کرد
این حقیقت بود
5 سال واسه کای خیلی زود گذشته بود
کای میترسید….دوست نداشت بچه هاش بزرگ بشن….اون هنوزم میخواست فرشته هاش کوچولو باشن و تا ابد کوچولوهای خودش بمونن
“نَـــــــه” میونگده دوید سمت کای و پاهای آپاشو با دستای کوچولوش بغــ//ــل کرد :
“من هیچوقت آپا رو تنها نمیزارم…..من آپا و فقطو فقط آپا رو میخوام”
“منم همینطور” آییچا هم سمتشون دوید و دستای کوتاهشو دور کای حلقه کرد
اینسو با خوشحالی پرید و سمتشون رفتو محکم بهشون چسبید
میونگده با لبای جمع شدش و اخم کوچیکی بهش نگاه کرد (عررر چقدر کیوته😭)
چین هه آروم بازوهاشو دور پای کای پیچیدو صورتشو سمت آییچا برگردوند و سرشو به شقیقه خواهرش تکیه داد (الهی😭)
چین هه سرشو بالا آوردو به کای نگاه کرد : “اگه تو باهامون بمونی ما هیچ جایی نمیریم آپا….ما پیش هیچکس نمیریم بجز عمو کیونگی و عمو چانی چون اونا همیشه برامون بستنی میخرن”
کای برای اینکه بیشتر از اون جلوی فرشته هاش اشک نریزه لبـ/ــشو محکم گاز گرفت : “هیچوقت ولتون نمیکنم…هیچوقت…حتی اگه مجبور باشم….قول میدم”
+ ” واااو….چه خانواده ی دوست داشتنی ای ” کیونگسو طبق معمول با دوربین همیشه به دستش اونجا بود و داشت خوشحالیه ابدی کای رو ضبط میکرد : ” به دوربین سلام کنید بچه ها ”
4 قلو ها با خوشحالی دستشونو واسه دوربین تکون دادن و یه سلــــام از ته دل گفتن
کیونگسو : ” خب بگید ببینم کی میخواد بره پارک؟ “
وقتی بچه ها و کیونگسو رفتن همه جا ساکت شد
کای عاشق سکوت و آرامش بود
اما عادت کرده بود همه جا پچ پچ فرشته هاشو بشنوه و هیچ شکایتی هم از این موضوع نداشت
چون این 5 سال هیچی جز خوشحالی و آرامش براش نداشته
به انگشت حلقه اش خیره شدو آروم با انگشت شستش نوازشش کرد و گذاشت تمام اون خاطرات تو مغزش شروع به روشن شدن کنن
اون برگشت ….
به جایی برگشت که قول داده بود دیگه هیچوقت پاشو اونجا نزاره
نگاهه خیره شو به عکسی داد که زیر لباسا جلب توجه میکرد
یه عکس از خودش و لوهان
روز ازدواجشون بود
تو اون کت و شلوار سفید و زیبا
لبخند زده بودن و دستای همو محکم گرفته بودن
کای آرزو میکرد زمان برگرده عقب
تا بتونه قبل از اینکه همه چیز رو سرش خراب شه تمام اون احساسات خالص و شاد رو از ته قلبش حفظ کنه
_ ” عوضی ” کای به چشمای شیشه ایش خیره شد
با اون لبـ/ـای مرتعش و آویزونش اخم کردو سریع نگاهشو از عکس گرفت
فلش بک :
لوهان به چشمای قهوه ای کای خیره شده بود : ” کای تو واقعا خوشگلی “
گونه های کای سریع سرخ شدن
کای از خجالتِ خودش بازوی لوهانو نیشگون گرفت (چه لوسه😂)
لوهانم سریع عقب کشید و خم شد صورتشو بوسیـ/ــد
از نگاه کردن به لوهان فرار میکرد
میتونست اون نگاهه خیره و پوزخندی که ته دلشو خالی میکرد حس کنه
سعی میکرد هرجایی رو نگاه کنه جز لوهان

+ “به من نگاه کن”
کای سرشو تکون داد : ” نه “
+ ” به من…. “
_ ” نه “
+ ” نگاه…. “
_ ” نه “
+ ” کن….”
کای صورتشو سمت لوهان برگردوند و میخواست یه نگاهه غضبناک تحویلش بده اما بجاش لبـ/ــای گرم و لطیف لوهانو روی لبــ/ـاش حس کرد
کای شوکه شده بود
بیشتر از این نمیتونست خجالت زده بشه
آروم دستشو آورد بالا و فک لوهانو لمــ/ــس کرد
لوهان بوســـ/ــه رو با لیــ/ــس زدن لــ/ــب بالا و بعدش لـ/ــب پایینی کای عمیق تر کرد
برای چند ثانیه زبونـ/ـشو وارد دهـ/ـان داغه کای کردو بعد از یه بــ/ــوس محکم از لبــ/ـاش عقب کشید
+ ” این لـ/ــبای فوق خوشمزه رو ببین….ورم کردن ” لوهان با یه لبخند دوست داشتنی و انگشتش لبــ/ـای دوست پسرشو لمس کرد :
+ ” هرکی باهات ازدواج کنه خوش شانس ترین آدم روی زمینه….و خب کسی جز من نیست =)) “
_ ” کی گفته من با تو ازدواج میکنم؟ ” کای چشاشو از لوهان گرفت…هنوز گونه هاش بخاطر بوســ/ــه ی هاتشون داشت میسوخت
+ ” انتخاب دیگه ای نداری عزیزم ” لوهان خم شد و تو گوش کای زمزمه کردو گونه ی قرمزشو بوسیـ/ـــد و بعد با لبخند ازش جدا شد
+ ” چون من با کسی میمونم که برای بقیه عمرم قلبمو دزدیده “

پایان فلش بک

_ “تو یه دروغگویی” کای اشکاشو پاک کردو عکس رو پرت کرد زیر وسایل و در جعبه رو بست
خودشو انداخت رو تخت بزرگ دو نفرش و نفس سنگینشو بیرون داد
اون خاطرات لعنتی باید محو میشدن
با دستش چندبار به سرش ضربه زد و خودشو بخاطر فکر کردن به گذشته و حتی گریه کردن بخاطرش سرزنش کرد
اون به خودش قول داده بود که بزاره همه چیز بگذره
که فراموش کنه و یه شروع تازه با فرشته هاش داشته باشه
بخاطرِ آوردنِ تنها عکس باقی مونده از خودشو لوهان پشیمون بود
فکر میکرد میتونه از پسش بر بیاد…اینکه با وجود بچه هاش کنارش بتونه با لبخند به عکس نگاه کنه
میگفت میتونه بدون اون زندگی کنه یا در نبودش خوب باشه
اما این چیزی نبود که انتظار داشت
اینکه گریه کنه یا به گذشته فکر کنه
کای فکر میکرد به اندازه کافی قوی باشه
و خب بود اما شاید نه اندازه ای که بخواد باهاش رو به رو بشه
دیگه وقت رفتن به محل کار جدیدش بود
رفت سمت کمدش
لباساشو عوض کرد و دستی به سرو صورتش کشید
فقط 3 دقیقه طول کشید کارش و بعدش سمت کافه ی جدید حرکت کرد
همیشه تو رسیدن به خودش همینقدر سریع بود
کای نیاز داشت گذشته رو فراموش کنه و حتی دیگه بهش فکر نکنه
توی راه به کیونگسو زنگ زد

+” اگه بخاطر بچه ها زنگ زدی باید بگم حالشون خوبه ” کیونگسو درجا بعد از جواب دادن اینو گفت
کای ریز خندید : ” تو منو خیلی خوب میشناسی هیونگ “
سرشو به شیشه ماشین تکیه داد و به ساختمونای فوق بزرگ رو به روش و مردمی که راه میرفتن نگاه کرد
+ ” البته که میشناسم…تو بیشتر از 1 ساعت نمیتونی ازشون جدا باشی…میتونی؟ ” کیونگسو پرسید : ” میتونی یکمم به من اهمیت بدی؟ “
کای با لحنی که اذیتش کنه گفت : ” اهمیت میدم…فقط تو برای اهمیت دادن من زیادی بزرگی…من بیشتر نگران بچه هام” و زد زیر خنده
+ ” خائن 😒”
کای میتونست قیافه اخموی کیونگسو رو اون لحظه تصور کنه
وقتی راننده جلوی برج غول پیکر نگه داشت کای پرسید : ” اوه رسیدیم؟…هیونگ تا مصاحبم تموم شد بهت زنگ میزنم…به فرشته هام بگو دلم براشون تنگ شده…فعلا بای”
منتظر جواب کیونگسو نشدو قطع کرد
از راننده تشکر کرد و کرایه رو داد

کای تو دلش گفت : ” واااو …. این فقط یه کافه اس اما الحق که ارزش 5 ستاره رو داره
وقتی بیرونش اینجوریه مطمئنا داخلش از اینم بهتره”
همه چیز لوکس ساخته شده بود
رئیس اینجا قطعا فوق فوق میلیونره که همچین جایی ساخته

دختری که یکی از کارکنا بود تعظیمی کرد : ” سلام…چه کاری میتونم براتون انجام بدم؟ “
یه تیشرت سفید با دامن مشکی و پیشبند روش پوشیده بود
موهاش مسی رنگ بودو واقعا دختر زیبایی بود
_ ” من امروز اینجا مصاحبه دارم “
دختره چشماشو درشت کرد : ” عه تو باید کیم کای باشی…درسته؟ “
_ ” بله ” کای بخاطر نگاه و عکس العمل دختر احساس معذب بودن کرد
” خب پس…آقای کیم کای از اینور بیاین “
کای حس کرد که رفتار دختر تبدیل شد به….لــ/ـاس زدن؟؟
هرچی که بود سرشو تکون دادو با لبخند دنبال دختره رفت به یه اتاق دیگه
دختر بهش اشاره کرد که بشینه : ” لطفا اینجا منتظر بمونید ”
بوضوح میدید که دختر وقتی نگاهش میکنه چطوری لبــ/ــاشو لیس میزنه اما به خودش یاداوری کرد نباید بهش توجه کنه
خیلی طول نکشید که دختره با 3 نفر پشت سرش وارد شد
بلند شد و تعظیم کرد بهشون ، سرشو پایین نگه داشت و منتظر مون اونا بشینن تا اونم بشینه

+ ” اسمتون کیم کایه درسته؟ “
این صدا …..
کای به سرعت سرشو بالا آورد تا کسیو ببینه که اصلا انتظارشو نداشت
لباش سریع از هم جدا شدن
ضربان قلبش بالا رفت
نفسش سریع تر شدو چشماش از تعجب گشاد شدن
اون اینجا چیکار میکنه؟
نه نه نه نه
نباید این شغلو از دست بده حتی اگه اون اینجا باشه
کای بهترین تلاششو میکنه
کمرشو صاف کرد و با چهره ای که حالتش عوض شده بود بهش نگاه کرد
_ ” بله اسمم کیم کایه ” و لبخندی زد
واضح تغیر حالت چهره اون شخصو دید
به کای پوزخندی زد که انگار میگفت “جالبه”
+ ” معرفی نامتون میگه زمان بندی ، رسیدگی و سرویس دهی شما خیلی خوبه….ولی اینجا…تا چیزیو نیبینیم باور نمیکنیم “
کای تو ذهنش اون عوضیه هنوز جذابی که پوزخند رو لباش بودو فحــش بارون کرد
اما به خودش یادآوری کرد باید آروم باشه
اون شخص ، یه خانم و یه آقای دیگه اونجا بودن که داشتن برگه ها و اطلاعاتشو میخوندن
” تنها زندگی میکنی؟ ” آقاعه ازش پرسید
_ ” نه “
” پس با کی زندگی میکنی؟ “
کای ابروهاش بخاطر این سوال تو هم رفت
با چهره ای غیر قابل توصیف به شخص سوال کننده نگاه کرد
_ ” با دوستم زندگی میکنم….دو…کیونگ…سو “
زنی که اونجا بود ازش پرسید : ” سال سوم کالج از ادامه درست انصراف دادی ” ابروهاشو بالا برد و ادامه داد : ” چرا؟ “
_ ” مشکلات مالی ” کای دروغ گفت
” اما اینجا نوشته شما بمدت 4 سال بورس تحصیلی رایگان گرفتید ” خانمه سرشو بالا گرفت و به کای نگاه کرد
_ ” درسته “
کای تلاش کرد جواباش ساده اما محکم باشه
ولی متوجه شد همه جواباش کوتاهو سریعن و تو دلش اون احمقی که باعث شد تو این موقعیت قرار بگیره رو فحش میداد
چون اون هنوزم آمادگی رو به رو شدن با واقعیتو نداشت
” پس چی شد؟ ” مرد دوم پرسید
_ ” دلایل شخصی “
+ ” گوش کن…ما کسایی رو بعنوان کارمند قبول میکنیم که حتی دلایل شخصیشون هم بهمون بگن..اینجوری میتونیم بهشون اعتماد کنیم….کل چیزی که داریم میپرسیم اینه که چرا کالجتو ول کردی…اگه نتونی اطلاعات کاملتو بهمون بدی پس ما هم نمیتونیم …- “
_ ” همسرم فوت کرد و من نمیتونستم روی تحصلیم تمرکز کنم “
کای با چشای مصمم و لحن محکمش تو چشای اون شخص نگاه کرد

تو چشمای لوهان ….

و ادامه داد : ” من انگیزمو از دست دادم….هدفمو…..گم کردم…..اون سال خودمو گم کردم و هیچکسو بغیر از دوست صمیمیم نداشتم…همونی که الان باهاش زندگی میکنم….بهرحال من اون بورسیه رو گرفتم فقط توان تمرکز روی درسمو نداشتم”
” متاهلی؟ “
_ ” متاهل بودم “
————————————————

کای از اون ساختمون بزرگ و شکنجه آور (اسمشو این گذاشت) بیرون زدو آهی کشید
هوای لطیف پوستشو نوازش میکرد و حس میکرد بدنش ریلکس تر شده
چشاشو بستو از پرتوهای آفتابی که بهش میتابیدن لذت برد
لبخندی زد که یهو همه اینا با گرفته شدن دستشو کشیده شدنش به اونور ساختمون محو شدن
محکمو وحشیانه به دیوار کوبیده شد و دستاش بالای سرش اسیر شدن
_ “چه غلطی می…- “
نتونست جملشو کامل بگه چون لبـ/ــاش توسط لبــ/ــای آشنایی گرفتار شدن
انگار یه عمر از وقتی که کای کسیو بوسیــ/ــده بود گذشته (بغیر از فرشته هاش)
خیلی شکه شده بود
وقتی فهمید اون لبــ/ـای آشنا متعلق به کیه سعی کرد خودشو آزاد کنه
با تکون دادن سرش تونست نفس بکشه
با چشای برزخی به لوهانی که آروم عقب میرفت نگاه کرد : ” چه مرگته تو؟ “
+ ” تو هنوزم متاهلی “
لوهان بلند داد زد ” توعه لعنتی هنوزم متاهلی “
——————————————————

” آپااااا ”
وقتی برگشت خونه پرنسس خانمش سریع پاهاشو بغل کرد
_ ” سلام پرنسس ” کای بلندش کردو وارد آشپزخونه جایی که کیونگسو و چینهه بودن شد : ” پارک چطور بود شوالیه زره پوش من؟ “
“باحال بود….اونجا کلی بچه و بالن و آلاکلنگ بود ” چینهه با لبخند گفت : عمو چانی با سو و ده تو اتاق نشیمن دارن سوپــ/ـرمَن بازی میکنن “
_” اووووم باشه….چرا تو نمیری پیش عمو چانی و داداشات باهاشون بازی کنی هوم؟ پرنسس تو هم برو….باید با عمو کیونگسو یکم حرف بزنم “
” بااااشه ” چینهه و آییچا سمت بقیه دویدن
وقتی کای مطمئن شد که دیگه برنمیگردن سمت کیونگسو که ابروهاشو بالا داده بودو پشت میز نشسته بود برگشت
کیونگسو ظرفا رو روی میز گذاشت اما چشاش روی کای زوم بود
پرسید : ” چی شده؟ “
_ ” اون اونجا بود “
” کی؟ ” کیونگسو اخم کرد
کای لکنت گرفت : “اون…همون….همون…- ”
_ ” همون عوضـی با اون چشای….- “
” لوهان؟ “
شنیدن اسمش بعد اون همه مدت یه صدای نا آشنا بود
شاید بخاطر اینکه چند سال نشنیده بودش
هیچ صدایی از پسر کاراملی در نمیومد
چنگالا و قاشقا از دستش افتادن
از تعجب چشماش درحال ترکیدن بودن
هرچند در حالت عادی هم چشماش درشت بودن
” چــــــــــــی ؟ ”
_ ” هیــــس آروم هیونگ ” کای انگشت اشارشو رو لبای کیونگسو گذاشت : ” من نمیدونستم … اون یکی از کسایی بود که مصاحبمو انجام داد “
کیونگسو با پچ پچ گفت : ” چی؟…ینی…جدی میگی؟…چطور ممکنه؟ “
_ ” باور کن….منم 20 دقیقه پیش همین حالو داشتم ” کای صورتشو با دستاش گرفت : ” چرا این اتفاقا برام میفته؟ “
کیونگسو درحالی که چنگال و قاشقایی که انداخته بودو جمع میکرد پرسید : ” اونجا کار میکنه؟ منظورم اینه ، تا جایی که یادمه اونقدر پولدار نبود که یه خونه بسازه اما یه کافه؟؟؟؟ نه … مطمئنی خودش بود؟ “
_ ” کیونگ…اون دقیقا جلوم بود … و من کاملا صورتشو یادمه …. هیچ تغییری نکرده بود … با در نظر گرفتن صورتش زمان مدرس..- آآآ نمیدونم….چرا من دارم راجب همچین مزخرفاتی حرف میزنم؟ ”
کای سرشو تکون داد : ” حتما اونجا مدیر ارشد یا مالک یا رییس یا حتی یه غریبه ی لعنتیه اما هرچی هست من نمیخوام کنارش کار کنم ” جمله آخرشو با داد گفت جوری که اینبار کیونگسو بهش گفت آروم باشه
” اون راجبشون … میدونه؟ ”
_ ” نه و خدا رو شکر که این موضوعو تو معرفی نامه ننوشتم “
کیونگسو درحالی که داشت قاشقا رو میشست صورتشو سمت کای داد : ” پس کارو میگیری؟
_ ” فقط 1 ماهه…باید بگیرم؟ ” کای بیشتر از خودش داشت میپرسید تا کیونگسو : ” من بخاطر اونا به پول احتیاج دارم “
” من فکر میکنم باید اینکارو کنی “
کیونگسو بجای کای جوابشو داد : ” فقط 1 ماهه و بعد از این 1 ماه دوباره به تایوان برمیگردیمو اون هیچوقت راجب 4 قلو ها چیزی نمیفهمه “
_ ” امیدوارم حق با تو باشه “
وقتی کای دستاشو برداشت کیونگسو تونست چهره بهترین دوستشو بخونه
اخم کرد وقتی فهمید کای …. –
” تو هنوزم عاشقشی؟ “

 

 

 

سلام بچه ها خوبید؟
میدونم الان کلی فحش محش تو دلتون نثارم میکنید
تقریبا 1 ماه شد که آپ نکردم درصورتی ک قول دادم زود زود آپ کنم
امیدوارم معذرت خواهیمو قبول کنید 😞❤️
برای کم شدن عذاب وجدانمم که شده میخوام بگم چیا سرم اومد این مدت
من هنوز از شک از دست دادن دوستم بیرون نیومدم درگیر یه اسباب کشی یهویی شدم
دختر بزرگ خانوادم و خیلی کار سرم ریخته بود
وسط اسباب کشی هم مشکلی برای پدرم پیش اومد که هنوزم درگیرشم
من نصف این قسمتو ترجمه کرده بودم ولی چون اولین کار منه واقعا دستم کنده برای ترجمه
ینی نصف دومش 4 ساعت وقتمو گرفت 😭
امیدوارم درکم کنید
دیگه قولی نمیدم که بعد اتفاقی بیفته بدقول بشم
معمولا همیشه بلا نازل میشه سرم 😂
بچه ها محتاج دعاهاتون هستم واقعا 💜

اگه دوست داشتین این قسمتو نظر یادتون نره 😚
این قسمت خیلی زیاد بود خودم خیلی دوسش دارم 😌❤️

 

elahexol

 

 

The following two tabs change content below.

translator

Latest posts by translator (see all)