قسمت 6 فیک تو پدر من نیستی با کاپل های کایلو ، چانکای و (؟)

برید ادامه که این قسمتو خیلی دوس دارم 😭

————————————————————————————————

هلو علیکم دوستان 😃 خوبید؟ سلامتین؟

بابت تاخیر عذر میخوام گفته بودم زود آپ میکنم

ولی هربار سر آپش یه بلایی نازل میشد 😐

میخواستم رمزیش کنم ولی حال رمز دادن ندارم 😢

منم مثل سایلنت ریدرا خستم 😊

( یادتونه گفتم سوپرایز دارم واسه کایلو و چانبک شیپرا؟
من اجازه ی دوباره آپ کردن فیک Poppy in my home رو از مترجم گلش گرفتم
این فیک خیلی وقت پیش تو سایت اصلی اپ میشد و تموم شده اس
شاید خیلیا خونده باشنش ولی از اونجایی که از نظر خودم

یکی از بهترین فیک های کایلوعه گفتم دوباره بزارم برای کسایی که نخوندن
حالا ازتون میخوام تو کامنت ها بگید دوست دارین من بزارمش دوباره یا نه؟
بچه ها اگه میخواین سایلنت بازی در بیارین یا … بگید نزارمش

چون واقعا دلم میشکنه ببینم خواستار زیاد داره ولی کامنتاش … )

امیدوارم از این قسمت نهایت لذت رو ببرید 😍

این قسمت رو بخونید و نظرتونو بگید
بنظرتون قسمت بعدی چی میشه؟ 😌

ایدی تلگرامم اگه کاری داستین

elahexol

دوستون دارم 💜

_________________________________________________

 

قسمت 6

[ هرگز ]

چینهه و آییچا کنار لوهان نشسته بودنو داشتن کیک شکلاتی ای که لوهان براشون سفارش داده بود رو میخوردن

مرد چینیه مو قهوه ای به خوردن بچه ها نگاه میکرد

چینهه خیلی تمیز و زیبا میخورد و هرچند دقیقه یکبار اینجا و اونجای صورتشو با دستمالش پاک میکرد

اما آییچا دقیقا مثل هر بچه 5 ساله ی دیگه کیک میخورد
یکم کثیف کاری میکرد و مجبور میشد‌هی میزو با دستمالش پاک کنه

نمیتونست چشماشو از آییچا برداره … حس میکرد چینهه بیشتر شبیه خودشه … اون بینی دکمه ای ، لبـ/ـای باریک و چشمای خرگوشیش
اما آییچا …
اون دختر کوچولو بیشتر شبیهِ “اون” بود

لوهان ازشون پرسید : بازم میخواین بچه‌ها؟

سرشونو با لبـ/ـای آویزون تکون دادن

چینهه گفت : آپا نمیزاره ما زیاد چیزای شیرین بخوریم … میگه ممکنه دندونامون خراب بشه یا قشنگ بنظر نرسه

_ بنظر میرسه آپای شما مرد خیلی خوبیه

لوهان سرشون تکون داد … موافق بود … کای همیشه سلامتی براش از همه چیز تر مهم بود

_ فک کنم وقتشه به پدرتون زنگ -….

+ آپـــا

آییچا از رو صندلیش پرید پایین و سمت مردی دوید که انگار تازه از مرگ برگشته بود

_ خدای من آییچا …

کای وسایلشو زمین گذاشت و دخترشو محکم بغـ/ـل کرد … آییچا رو از بغـ/ـلش بیرون آورد و با چشای برزخی و اخمی بهش نگاه کرد : چرا اینکارو کردین؟ هان؟ چرا اومدین اینجا؟

آییچا با ناله گفت : آپــا

_ میدونی چقدر نگران شدم وقتی کیونگسو زنگ زدو گفت تو و چینهه گم شدین؟
کای داد میزد : دیگه هیچوقت اینکارو نکنید

آییچا سرشو خم کرد : چشم آپا

_ کیم … چین … هه

چینهه بلافاصله اومد کنار خواهرش ایستادو آماده شنیدن سخنرانی کای شد

_ فکر کردی که داری چیکار میکنی؟ آییچا رو آوردی اینجا؟ پیش خودت چی فکر کردی مردِ جوان؟

کای اهمیتی به مشتری های کافه نمیداد
نگران شده بود…
تا مرز مردن نگرانه بچه هاش شده بود
حتی به لوهانی که کنارشون ایستاده بود اهمیتی نمیداد

چینهه سرشو به نشونه متاسف بودن خم کرده بود : متاسفم آپا

+ تقصیر من بود آپا … چینهه فقط داشت -…

_ هیچی نگو خانم جوان
کای غرید : هردوتون تو این قضیه مقصرید … زنگ میزنم کیونگسو بیاد ببرتون خونه … میرید طبقه بالا تو اتاقتون و تا وقتی من نیومدم از سر کار از اتاق در نمیاید … متوجه شدید؟

با هم گفتن : بله آپا

+ کای سخت نگیر بهشون … اونا فقط بچه هست-…

_ تو دخالت نکن تو این قضیه

کای انگشت اشارشو سمت صورت لوهان گرفت : تو باید به کیونگسو زنگ میزدی … من شمارشو تو لیست اضطراری گذاشته بودم

+ نمیدونستم اونا بچه های تو هستن
لوهان دروغ گفت
رنگ کای پریده بود … آره … لوهان نباید راجب بچه ها چیزی میفهمید
کای داشت چه غلطی میکرد؟ با رئیسش اینقدر گستاخانه صحبت کرده بود؟
داشت اونا رو تو ریسک قرار میداد … خودشو تو ریسک قرار میداد

_ هرچی
کای چشاشو رو بچه ها قفل کردو گوشیش رو از جیبش بیرون آورد : چانیول؟

لوهان با شنیدن اسم چانیول پرید … انتظار داشت اسم کیونگسو رو بشنوه اما اسمِ اون نبودو این باعث شد اخم کنه

_ آره اونا اینجان … آره .. باشه … ممنون چانیول
کای تلفنو قطع کردو همچنان به پرتاب نگاهای عصبانی رو بچه ها ادامه داد : وقتی برگردم خونه راجب این جریان صبحت میکنیم

+ کای … لطفا … سخت نگیر بهشو-…

کای داد زد : این قضیه به تو ربطی نداره پس پاتو ازش بکش بیرون

درحالی که نگاه کردنِ عجیبِ مشتریا رو نادیده میگرفت بچه ها رو برد بیرونه کافه

یه نفس راحت کشیدو چشماشو بست
با فکر کردن به دیدار لوهان با فرشته هاش مشت هاشو که مچ دستای آییچا و چینهه رو گرفته بودن محکم فشار داد

+ آپا…
صدای نا/له آییچا باعث شد کای به دنیای واقعی برگرده و به دستای پرنسس کوچولوش که از شدت فشار دستش سرخ شده بود نگاه کنه

_ معذرت میخوام پرنسس
کای خم شد تا مچ آییچا رو ببوسه و به دست چینهه که اونم سرخ شده بود نگاه کرد : معذرت میخوام شوالیه ی من

چینهه با چشمای خیسش سرشو خم کرد و گفت : منم معذرت میخوام آپا
+ من واقعا متاسفم …رفتم که چندتا از دوستامو ببینم … باید میموندم خونه و ازشون مراقبت میکردم
چانیول لباشو گاز گرفت : من باهات اومدم کره که کمکت کنم اما الا-…

_ عیبی نداره چانیول
کای لبخند زد : تو هم به آزادیت نیاز داری … تازه شرط میبندم دلت برای دوستای کره ایت که اینجان خیلی تنگ شده بود

+ معذرت میخوام
اون غول مهربون دوباره عذرخواهی کرد : حتما خسته ای .. اومدی خونه برات شام درست میکنم … آممم چای هم خوبه … چای درست میکنم تا بتونی ریلکس کنی هوووم؟

_ ممنون چان اما-…

+ پس خونه میبینمت

چانیول خم شد تا لبـ/ـاشو به گونه کای برسونه
یه لمـ/ـس کوتاه و ساده بود اما کای حسش کردو باعث شد بدنش یخ بزنه … چشماش یکم درشت تر شدن و واسه یک لحظه نفس کشیدن یادش رفت

+ زیاد کار نکن کای

چانیول سریع عقب کشیدو با آییچا و چینهه تو تاکسی نشست
بچه ها برای آپاشون دست تکون ندادن …میدونستن هنوز ازشون عصبانیه
سرشونو انداختن پایین و با چانیول از اونجا دور شدن

+ شما دوتا حتما خیلی باهم صمیمی هستین که باهم از این کارا .. این کارا-…

کای برگشت و به لوهان خیره شد

لوهان : هنوزم تایم کاریه … لطفا نیـازهاتونو وقتی خونه اید رفع کنید

کای با غرغر گفت : آره دقیقا مثل خودت

در اون حد بلند گفت که لوهان بشنوه
چشاشو تو کاسه چرخوند و سمت در کافه رفت که یهو دستش کشیده شد
لوهان کای رو کنار ساختمون برد و به دیوار کوبوندش
کای بخاطر برخوردش با دیوار دندوناشو محکم رو هم فشار داد

+ چطور تونستی بهم نگی ها؟ که بچه داری؟

لوهان دوتا دستاشو کنار سر کای به دیوار تکیه دادو مطمئن شد کای راهی واسه فرار نداره

ناراحت نبود … حتی دیگه عصبانی نبود …
حسی نداشت : + بخاطر اونا از کالج انصراف دادی؟ بهم دروغ نگو … میتونم راحت از چهرشون همه چیو بفهمم … اون دختر خیلی شبیهه توعه … ولی پسره … به من شبیهه درسته؟

_ داری راجب چی حرف میزنی؟

کای روشو داد سمت دیگه … جالب اینجا بود که دیگه حتی نمیجنگید … شاید چون خیلی خسته شده بود … یا چون دیگه براش اهمیتی نداشت : کی شبیهه توعه؟

+ کـای

صدای لوهان پر از خواهش بود … داشت با صداش ازش میخواست که بهش حقیقتو بگه : چرا بهم نگفتی؟
لوهان زمزمه کرد

کای واسه جواب دادن به سوالش تردید نکرد : چون تو با یه مرد دیگه بهم خیانت کردی … دلیلشو میخواستی بدونی؟ همینه

دیگه نمیتونست ازش پنهان کنه چون همه ، حتی لوهان میدونستن کای داره دروغ میگه
لوهان اونقدرا هم احمق نبود که چیز به این کوچیکی رو متوجه نشه

“اما لوهان اونقدر احمق بود که تورو از دست بده”

+ معذرت میخوام
لوهان خم شد اما کای سعی میکرد از اون فضایی که داشت تنگ تر میشد بیرون بره
برای کای اون لحظه واقعا زجرآور بود که ببینه لوهان چیکار کرده باهاش
اما حقه لوهان بود

کای : مـَ … من راهمو گم کردمو … فقط نمیتونستـَ … متاسفم

با اشک آلود ترین چشمای دنیا تمام قدرت و شجاعتی که داشتُ جمع کرد و لوهانو به عقب هل داد

توی دلش خودشو بخاطر نشون دادنِ این همه ضعف به لوهان نفرین میکرد

کای نمیذاشت گذشته بهش غلبه کنه

_ من راهمو گم کردم و- ….من-….من برمیگردم سرکارم رئیس

کای تعظیم کرد : متاسفم که وقتتون رو گرفتم … سعی میکنم دفه بعد مسیر درست رو بخاطر بسپارم

لوهان با گیجی اخم کرد و میخواست دهنشو باز کنه تا حرفی بزنه اما با شنیدن صدای دیگه ای حرفشو خورد

+ اشکالی نداره کای …

آریوم از پشت سر لوهان اومد بیرون و دست لوهانو تو بغـ/ـلش گرفت : حتما چون مدت کمیِ که اومدی کره هنوز بعضی جاها رو خوب یاد نگرفتی … لوهان ، تو نباید بهش سخت بگیریُ اذیتش کنی … اون هنوزم اینجا جدید محسوب میشه

_ زود برگشتی

لوهان سعی کرد لبخند بزنه اما باوجود بودنِ کای اونجا توانایی لبخند زدنو نداشت

+ بخاطر تو برگشتم
آریوم گونه لوهانو بوسـیـ/ـد : گفته بودی میخوای شام بخوری و خب ، چون از صبح چیزی نخوردم خیلی گرسنم بودو -…

_ لطفا منو ببخشید
کای دوباره تعظیم کردو رفت داخل

وقتی شیومینو دید لبخندی رو لباش اومد
بهش علامت داد که به پیشخوان بره
————————————————————————–

_ خداحافظ
کای با یه لبخند درخشان خداحافظی کرد و از ساختمون خارج شد

نفسی که تو ریه هاش بود رو با هوای تازه جایگزین کرد و بعد رفت تا تاکسی بگیره

تاریک بود … حدود ساعت 7 شب
بجز چراغای بیرون کافه و چندتا چراغ بلوار ، چراغ دیگه ای روشن نبود

میخواست برای تاکسی سوت بزنه که دستش از پشت گرفته شد و یکی کمرشو محکم گرفت

+ شــــش … منم
لوهان از پشت تو گوش کای زمزمه کرد : دلم برات تنگ شده

_ داری چه غلطی میکنی لوهان؟

کای وحشت زده شده بود
هم از حرکت ناگهانی لوهان ترسیده بود هم میترسید توسط آریوم یا یکی دیگه دیده بشه : بزار برم

+ منو تو میتونیم یه شبو کامل حرف بزنیم؟

لوهان چونه اش رو روی کتـف کای گذاشت : واقعا دلم میخواد یکم باهات حرف بزنم

_ لوهان تو مستـ/ـی؟

کای میخواست برگرده تا دید بهتری به صورت لوهان داشته باشه اما چون پسر بزرگتر کمــرشو محکم گرفته بود نمیتونست اینکارو کنه

_ بزار برم … مردم ممکنه فکر کنن یچیزی بین منو تو هست

+ بود … بین ما چیزایی بودُ کاش هنوزم باشه

لوهان صورتشو تو گـ/ـردن کای فـرو کرد : من واقعا دلم برات تنگ شده کای

_ بزار برم
کای اخطار داد : وگرنه حراست رو صدا میزنم و…-

لوهان برای اینکه خفه َش کنه لبـ/ـای کای رو با لبـ/ـاش گرفت و بـوسیـ/ـد

اشتیاق ، شور و احساسات تو اون بوسـ/ـه جریان داشتن و کای داشت تو این جریانات گم میشد

و بعد عشق …

این چیزی بود که کای بخاطرش عقب کشید و سیلی محکمی به لوهان زد

عشق؟
این کلمه خیلی وقت بود که از یاد کای رفته بود
لوهان فکر کرده میتونه با یه بوسـ/ـه برش گردونه؟ هرگز

_ تویِ احمقِ عوضی

لوهان بخاطر سیلی ای که خورده بود صورتش به سمت چپ کج شده بود
صاف ایستاد و به کای نگاه کرد
یچیزی ، حس کرد یچیزی تو اون چشمای نافذِ کای تغیر کرده و در اون لحظه ترس نزدیک ترین دوست لوهان شده بود
وقتی کای یه قدم رفت عقب لوهان دنبالش یه قدم به جلو برداشت

لوهان شروع کرد به حرف زدن : کای … چرا بهم نگفتی بچه داریم؟ ماه عسلمونو یادته؟ قرار بود کلی بچه داشته باشیم

کای با صدای لرزونی گفت : تو مستی لوهان … فقط اینجا بمون تا من … من برم و آریوم رو صدا کنـ …-

+ من تورو میخوام

لوهان درحالیکه با تلو تلو میومد جلو مچ دست کای رو گرفت و دوتاشون رو زمین افتادن

لبـ/ـاش همه ی نقاط صورت کای رو لـمـ/ـس میکردُ میبوسید

_ لوهان بس … بس کن
کای سعی میکرد آزاد بشه اما گره دست لوهان دور مچش خیلی محکم بود : تمو … تمومش کن

تو یه لحظه وزن لوهان از روی کای محو شد
کای از روی زمین تو بغـ/ــلِ محکمِ یه نفر کشیده شد

تنفسش تند شده بود ، اونقدر تند که نمیتونست هوایی به ریه هاش بفرسته و کوبیدن سینه ش به دنده هاش وضع رو بدتر میکرد
لباسشو محکم چنگ زد و صورتشو تو آغـ/ــوشـش فرو کرد

+ جات امنه … چیزی نیس

اون صدای عمیق و لرزون باعث شد کای یکم آروم تر بشه : اون دیگه قرار نیس بهت آسیب برسونه … شــش … آروم باش

چانیول …

کای تو آغـ/ـوش چانیول شروع کرد به گریه کردن
هق هق های بلندی میکرد
اتفاقاتی که راجب چینهه و آییچا افتاده بود ، درباره دیدار لوهان با بچه ها ، درباره لوهان و آریوم
همه و همه محو شده بودن و کای فقط اون دستای قوی و بلندی که دورش پیچیده بود و ازش محافظت میکرد رو میخواست

حسی رو به‌ کای میداد که لوهان 5 سال پیش فراموش کرده بود بهش بده
————————————————————-

 

+ آپا؟
اینسو و میونگده سمت کای که صورتش تو گـ/ـردن چانیول بود و به حالت عروس بغلـ/ـش کرده بود رفتن

+ آپا چی شده؟
میونگده دستاشو برد بالا تا به کای دست بزنه … میخواست آپاشو بغل کنه

_ آپا فقط یه روز سخت و خسته کننده داشته دِه

چانیول قبل از اینکه کای رو بزاره رو کاناپه به پسرا لبخند نرمی زد
وقتی دید رفتن سمت کتابهای رنگیشون یه بوسه سریع و کوچولو به پیشونی کای زد

+ آپا خوابیده؟
اینسو لباشو آویزون کرد : من دلم براش تنگ شده و میخوام باهاش بازی کنم و میخوام بدونم چرا آیی و چینی رفته بودن بیرون و…-

_ سو ، بیا تا وقتی بیدار میشه سر و صدا نکنیم باشه؟
چانیول دستشو تو موهای پسر سوم کرد و بهمشون ریخت … چشماشو چرخوند تا اون یکی پسرو ببینه : چرا اینقد عصبانی هستی دِه؟

+ حساب اون کسی که آپا رو اذیت کرده میرسم

میونگده تقریبا داد زد ، چانیول تو دلش گفت پسرک باهوش

+ میندازمش جلوی کوسه ها و بعدش جلوس دایناسورا و بعدش…-

_ چانیول؟

کیونگسو از تو اتاق صداش زد و چانیول رفت سمت اتاقی که کیونگسو توش بود

_ حالِ کای چطوره؟

+ اصلا خوب نیست

_ تو در مورد همسر قبلی کای میدونی درسته؟

کیونگسو سمت نشیمن رفت و جلوی کای زانو زد … وقتی تکون دادن سر چانیول رو به نشونه مثبت دید ادامه داد : آییچا و چینهه یه عکس از روز عروسی کای و همسرش دارن … آییچا از حرف زدن راجب لوهان دست بر نمیداره و خب ، کای اصلا از دوباره شنیدنش خوشحال نمیشه

 

 

زیاد بود نه؟ ^^

جبران دیر اپ شدنش :kissme: 

The following two tabs change content below.

translator

Latest posts by translator (see all)