سلام قسمت اول از فصل چهارم فیک “تو تویی ، من منم”

پوستر خوشگل زیر هم از ترسا عزیز

تو تویی ، من منم

فصل چهارم (شمارش معکوس)

قسمت اول

– هیونگ مگه گذاشتن دنبالت … آروم تر بخور

لوهان با دهن پراز نودل لوبیا گفت :

– نترس، من عادت دارم

سهون شروع کرد به شمردن

1.2.3

لوهان روی سرفه افتاد و با مشت توی قفسه ی سینه ش زد

سهون لیوان آب رو دستش داد

– بهت می گم آروم تر بخور

به زورِ آب ، نودل های خمیر شده توی گلوش رو پایین داد

– هیونگ نمی خوای بگی چته؟ زنگ زدی بیام پارک آبی دنبالت بعدشم که اومدی اینجا و اینطور غذا خوردن

– سهون

– هوم؟

– قیافه من شبیه بدبختاس؟

– چی؟!

– سهون دارم می پرسم قیافه من شبیه بدبختاس؟

– واسه چی می پرسی؟

– سهون جواب سوالم رو بده

– نه نیست

– پس چرا همه می خوام واسم دل بسوزونن یا زورکی دماغشون رو توی زندگیم کنن ؟

– شاید این مهر و محبتشونه

– من مهر ومحبت این مدلی نمی خوام

– هیونگ این اخلاقت فقط باعث می شه هر روز تنهاتر از قبل بشی

– تنهایی رو به بودن کلی آدم فضول دور و برم ترجیح می دم

– هیونگ

– غذات رو بخور سهون

– نمی خوام ، گرسنم نیست

لوهان بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و مشغول خوردنی غذاش شد

وقتی سه ساعت بعد هر دوشون روی سکویی نزدیک خونه نشسته بودن

سهون :

– هیونگ اگه نتونم کنار کای بمونم چی می شه؟

– از الان تو فکر بعدا هستی؟

– من مطمئن نیستم عاشقش باشم

– بهتره هیچوقت نباشی

– منظورت چیه؟

– عشق یه نوع از منفعت طلبیه و عاشق نوعی خودخواه

– زیادی منفی بافی هیونگ

– منفی بافی نیست ، تو عاشق می شی چون به دنبال نوعی از منفعت برای خودت هستی . یا جسم طرفت رو می خوای یا روحشو، گاهی هم هر دوشو…تو اونا رو می خوای تا خودت به لذت و آرامش برسی … حتی اگه از جسم و روحت بهش بدی برای اینه که اونو راضی نگه داری تا ترکت نکنه … این یه نوع خودخواهیه سهون

– وقتی طرف مقابلت هم عاشقت باشه حسش همینه پس اینطور هر دو طرف مساوی هستن و تعادل برقراره

– اونوقت می شه جنگ بین دو خودخواه بر سر منفعت شخصی

– هیونگ شبیه سفسطه بازا شدی

لوهان خندید

– بی خیال دونسنگ کوچولو ، شاید یه روز تو هم به حرفای من رسیدی ، هرچند نمی دونم باید آرزو کنم برسی یا نرسی

– عجیب غریب شدی

– در هر صورت ، قدر کای رو بدون ، صرف نظر از عشق و عاشقی ، اون می تونه یه رفیق فابریک خوب برات باشه

سهون از روی سکو پایین پرید و با دست خاک پشت باسنش رو تکوند

– بیا بریم که بدجور گرسنمه

– وقتی توی غذاخوری می گم غذاتو بخور واسه همین می گم

– غر نزن هیونگ

* * * * * * * *

بکهیون با غرولند روی خزه ها و گلسنگ های روی زمین راه می‌رفت و چانیول هم با خنده دستش رو گرفته بود تا روی زمین نیفته

-روانی ، سادیسمی ، این وقت شب لازم بود بیایم اینجا؟ خودشم توی دل جنگل ، اینقدر ترسناک

– بکهیون ما هزار بار توی روز تا الان این راه رو رفتیم ، الانم  هیچی به جز تاریک شدن هوا تغییر نکرده

– احمق ، نمی‌دونی من می‌ترسم شب بیام جنگل

– می‌شه اینقدر ور نزنی ؟

– بیشعور

– بکهیون

– خر

– بکهیون

– گاوه نر

– بکهیون

– بیلچه

– بکهیون

– هان؟ چیه؟ چته؟ هی بکهیون بکهیون بکهیون

– یه دقیقه می‌شه اون چشمای آهو وارت رو ببندی

– تیکه می‌ندازی؟

– اعصابت رد کرده ها ، دو دقیقه اون چشمات رو ببند ، خواهشا

– خیلی خوب

وقتی بکهیون چشماش رو بست چانیول با لبخند دستش رو ول کرد

-هی چان کجا می‌ری؟ هی

– نترس همینجام ، فقط دستام رو لازم دارم ، نترس همینجام

بکهیون یه کم پاش رو جلوتر برد و خواست راه بره ولی بازم ترسید

-هی من می‌ترسم چان

– بچه دیگه نزدیک درختیم ، از چی می‌ترسی

– چا…

ولی قبل اینکه بتونه جمله َش رو کامل کنه حس کرد از پشت پلک های بسته َش می‌تونه نور رو تشخیص بده

-چان؟!

– حالا می‌تونی چشمات رو باز کنی

بکهیون چشماش رو باز کرد و مثل بار قبل که اومده بود کلی فانوس سبز رو از شاخه های درخت ها آویزون دید

همه جا به خاطر نور اونا مشخص شده بود و دیگه چیزی برای ترسیدن بکهیون وجود نداشت

از روی ذوق خندید و مثل بچه ها اشک توی چشماش جمع شد

-چانیول تو یه دیوونه ای

چان با خوشحالی کف دستاش رو بهم زد

-حالا نوبت هوا کردن بالون آرزوهاس

– وسط این همه درخت؟ خطرناکه؟!

چانیول یکی از بسته بندی های بالون رو برداشت و وسط محوطه ای که توش بودن ایستاد

-اینجا هیچ درختی توی راهش نیست

بکهیون پیشش اومد

-خوب پس بیا انجامش بدیم

چانیول با احتیاط بالون رو از بسته بندی در آورد

-هی روش نوشته داره

لبخندی به صورت متعجب بکهیون زد

-من نوشتمش

بکهیون کلمه هایی که زیر هم نوشته شده بود تا روی سطح بالون جا بشه رو خوند

من و

بکهیون

همیشه

عاشق

هم

می‌مونیم

ما بهترین

هستیم

خندید

-خیلی باحالی چانیوله روانی ، ولی وایسا ببینم ، اول چرا باید آرزوی تو بره هوا؟

– دیوانه آروزم برای جفتمونه ها

– نمی‌خوام ، اصلا چرا تو نوشتی؟ چرا من ننویسم؟

– اوففففف بکهیون گاهی عینه بچه هایی ، دیوونه چندتا نوشته نشده هم آوردم تو بنویسی

– پس اول اونی که من می‌نویسم رو بفرست هوا

– بکهیون…خواهشا

– نمی‌خوام

– خیلی خوب باشه ، بیا تو یه جدید بنویس

بکهیون بعد از یه کم فکر ، لباش رو به سمت بیرون جمع کرد

-خیلی خوب بیا همینو اول بفرستیم

– نه خوب بیا اول تو بنویس

-هواوم ، بیا همین رو بفرستیم

یه قدم جلوتر رفت و دستش رو روی دست چانیول که باهاش بالون رو گرفته بود گذاشت و به چشماش نگاه کرد

-وقتی برای جفتمون همچین آروزیی نوشتی پس باید اول همونو باهمدیگه هوا کنیم

چان خندید

-اوهوم ، خوب بذار پاروفین رو سرجاش بذارم

وقتی همه کارایی که لازم بود رو انجام دادن ، چانیول فیتله رو روشن کرد تا فضای توی بالون به حد کافی گرم بشه و وقتی آماده شد آروم دستاشون رو برداشتن

نگاهشون همراه به بالون به سمت بالا رفت و کم کم گردنشون به سمت عقب خم

بکهیون با لحن پر از آرامشی گفت

-امیدوارم این آرزو همیشه مثل یه حقیقت وجود داشته باشه

چانیول نگاهش رو از بالون گرفت و به صورت بکهیون داد

-خیلی دوستت دارم بیون بکهیون

سرش رو پایین آورد و گردنش رو سمت چانیول چرخوند

-منم خیلی دوستت دارم چانیول

چانیول خیلی آروم با پشت دوتا از انگشتای دستش گونه ی بکهیون رو لمس کرد و سمتش خم شد و بو./ییدش

با آرامش و گرمایی که از خوشحالی و عشق بینشون توی قلبشون حس می‌کردن در آغوش همدیگه فرو رفتن

مهم : دوستان چنل زیر در تلگرام برای فیک های من هست ، لطفا عضو بشید

روی آیکون زیر بزنید

ohsehun40-42 (2)

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)