سلامممممممم قسمت ششم از فصل دوم فیک ” تو تویی ، من منم ” در ادامه ی مطلب به انتظار خونده شدن  توسط شماست =)))))

تو تویی ، من منم
فصل دوم ، قسمت ششم
حس تازه
(قسمت 27 اصلی )
صبح زود با صدا زنگ گوشیش از خواب پرید و با چشمای بسته و کورمال کورمال از رو میز بغل تخت گوشیشو برداشت
صدای کای توی گوشش پیچید
گرفتی خوابیدی؟ قرار بود یه جایی بریم ها)
سهون توی جا نشست و با گودی پایین کف دستش یکی از چشماش رو مالید
مگه ساعت چنده؟
10 صبحه زودی آماده شو منتظرم
سهون غرولند کرد
– کایییییییی…من هنوز صبحونه هم کوفت نکردم
تو راه می‌خوریم ، زودباش سهون
خوب حالا ، دستور نده
بعد شستن دست صورتش با سرعت زیادی لباساشو عوض کرد و از خونه زد بیرون
کای با نیشخند به کاپوته ماشین تکیه داده بود
ساعت خواب
بدون اینکه جوابی بده با قیافه ی اخمو روی صندلی جلو نشست و در رو محکم بست
کای سوار شد
اون در بی صاحاب شکست ها
خفه شو کیم کای
خیلی ناراحتی ، برگرد تو خونه
اومد یه چی بهش بگه ولی وقتی قیافه ی پوکره کای رو دید بی خیال شد و روش رو کرد سمت پنجره
توی راه هیچ کدوم حرفی نمی‌زدن.
جونگین ضبط رو روشن کرد و صدای آهنگ توی فضا پیچید
El Condor Pasa (If I Could
سهون لبخند روی لباش اومد…این آهنگ با ریتم ملایم خیلی خوب تونسته بود اعصاب بهم ریخته َش رو آروم کنه
کای که متوجه لبخند روی صورتش شده بود با رضایت خاطر صدای آهنگ رو کمی زیادتر کرد
هیچ چیزی مثل دیدن حس شادابی روی صورت کسی که دوستش داشت براش لذت بخش نبود
سهون با تکون دادن سرش زیرلب با آهنگ زمزمه می‌کرد.
وقتی که تمام شد
کای
هی صدات قشنگه ها
مسخره نکن
نه جون تو راست می‌گم…صدات خیلی خوبه
ممنون
بیرون از دهکده کای به سمت یک جاده ی خاکی پیچید و بعد از رد کردنش به یک تپه ی سرسبز رسیدن که رودخونه ای از کنارش رد می‌شد.
باهمدیگه پیاده شدن.
سهون به اطراف نگاه کرد
واسه چی اومدیم اینجا
کای که واسه خاطر نور خورشید یکی از چشاش حالت خط شده بود به سمت تپه اشاره کرد
برو پشت اون تپه و سعی کن اینقد داد بزنی تا همه خشمت تموم شه ، من همینجا پیش رودخونه می‌مونم تا برگردی
ولی اینطوری صدام رو می‌شنوی
کای سرش رو به دو سمت تکون داد
هواوم ، باد از اینوره ، صدات نمیاد
سهون با حالت تردید
ولی اگر داد زدنم نیاد؟
میاد ، فقط به اون چیایی که ناراحتت می‌کنن فکر کن ، خود به خودی داد زدنت می‌گیره
وقتی سهون از کای دور شد کاملا پشت تپه رفت ، به هیچ وجه دلش نمی‌خواست اون صداش رو بشنوه.
چند لحظه ی اول بی هیچ واکنشی ایستاد و نمی‌دونست چطوری باید شروع کنه.
چند لحظه بعد اولین دادش رو زد
آروم بود.
داد دومی کمی بلندتر بود
دو دقیقه که گذشت آنچنان داد می‌کِشید که بعدش گوشاش زنگ می‌زدن
صداش کمی به حالت اکو شده سمت خودش برمی‌گشت و همینم باعث می‌شد بی اختیار بخنده
با یادآوری هر درد و رنج یک داد بلند می‌کِشید.
چهره ی پارک ، تجاوز بهش و… هر کدومش میون یکی از دادهاش محو می‌شد.
دادهای آخرش به صورت جملاتی تاکیدی بود ، مثلِ :
” من شادم “
” من شاده شاده شادم “
” من سرشار از انرژی و عشق مثبتم “
” من روی ذهنم کنترل دارم “
” من خوشبختم “
“من خوشبختــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم “
از گفتن جمله ی بعدی کمی ترس داشت ، هنوزم می‌ترسید کای صداش رو بشنوه ولی بعدش دلش رو به دریا زد و اون جمله رو گفت
” من عاشق کیم کای هستم “
” من عاشقشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه کایــــــــــــــــــــــــــــم “
خندید ، از ته دلش خندید
” من لوهان هیونگم رو دوست دارم “
” من دوستام و هیونگ رو کنارم دارم “
” من آدم خوشبختی هستم “
اینقدر داد زد که دیگه صدایی براش نموند…می‌خندید ، خنده های از ته دل.
با خوشحالی شروع کرد روی تپه دویدن
کای جایی پایین تر پای رودخونه ایستاده بود و چشماش رو بسته و سرش رو به سمت آسمون گرفته بود.
سهون از دور دیدش.
هیکلش توی ترکیبی از سایه و نور خورشید قرار داشت.
دستش رو روی قلبش گذاشت ، اون لحظه نمی‌دونست تپش های تند تند و بلند قلبش به خاطر دویدنه و یا به خاطر دیدن کای.
دستاش رو دو سمت دهنش گذاشت و با باقی مونده ی نیرویی که داشت داد کِشید
کیم کایــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
با شنیدن صدایه سهون سرش رو پایین گرفت و به سمتش نگاه کرد
اون عین پسربچه های بازیگوش کمی دورتر ازش ایستاده و داشت یکی از دستاش رو توی هوا تکون می‌داد و می‌خندید.
با حالت دو خودش رو به سهون رسوند و وقتی روبه روش قرار گرفت از دیدن چهره ی شاداب شده ی سهون خندید
هی چطور بود؟
باورم نمی‌شه کای ، خود به خود خنده َم می‌گیره ، می‌خوام از خوشحالی بالا و پایین بپرم ، انگار اِکس ترکوندم
کای با خنده دستش پشت شونه ی سهون زد
بار اول همینطوریه ، یهو انگار کلی انرژی مثبت وارد بدنت می‌شه
مگه تو خودتم میای و داد می‌زنی؟!
هوم ، هی بیا اینجا
دست سهون رو کِشید و اونو نزدیک رودخونه بُرد
سنگ بردار و توی رودخونه پرت کن
سهون مثل پسربچه هایی که از باباشون حرف شنوی داشته باشن دولا شد و یک سنگ دُرشت رو برداشت تا پرت کنه
کای بلند خندید
این نه سهون ، یه سنگ کوچیکتر بردار
سنگه ریزتری رو برداشت و توی آب پرت کرد ، صدای قلوپی که ایجاد کرد رو دوست داشت
دوباره و دوباره سنگای بیشتری رو انداخت
کای دولا شد و با زاویه یک سنگ رو زد و باعث شد روی سطح آب چندتا حباب پشت سر هم رو درست کنه
سهون
هی مثل تو فیلماس ، چطوری زدی؟
یه سنگی که سطحش یه کم صیقلی باشه و کم قُطر رو بردار و دستت رو کج بگیر و به صورت زاویه ی خوابیده روی سطح آب پرتش کن
سهون همین کار رو چندبار کرد و نشد
با حالت غرولند گفت
نشد … نمی‌شه … اَه
کای به رفتارش خندید ، هیچوقت فکر نمی‌کرد سهون بتونه در این حد کیوت و گاهی حتی لوس بشه
دوباره بزن ، حواست رو جمع کن زیادم تمرکز نکن ، راحت انجامش بده
این بار سهون تونست و با خوشحالی داد زد
یهت ، شد
وقتی به حد کافی خسته شدن یه کم اون طرف تر روی یک سطح شن مانند دراز کِشیدن
سهون بینیش رو جمع کرد
من اینجا نمی‌خوابم ، تمام بدنم پُر شن می‌شه ، تازه کثیفه
کای دستاش رو زیر سرش زد و چشماش رو بست
ولی به نظر من که کیف داره
من نمی‌خوابم
اینقدر غرولند نکن ، به من ربطی نداره ، می‌تونی همینطوری وایسی یا هر کاری خواستی بکنی
سهون با عصبانیت
پاشو بریم
من هیچجا نمیام ، تازه داره اینجا بهم خوش می‌گذره
هی کیم کای
داد نزن ، هیس
بی تفاوت به سهون خیلی راحت همونطور روی شن ها به صورت دراز کِش موند و چشماش رو بسته نگه داشت
وقتی دید حریف کای نمی‌شه کنارش روی شن ها نشست ولی دراز نکِشید
کای؟
هوم؟
ممنون
واسه چی؟
واسه همه چی
کای لبخندی زد و سرش رو تکون داد
کاری برات نکردم سهون ، من ازت ممنونم ، خوشحالم که اینجایی ، درست کنارم
سهون خندید
شبیه این شخصیت های رمانا شدی ، این چه مدل حرف زدنه؟
هی بچه پرو از بزرگترت ایراد نگیر
سهون کنار کای روی پهلو دراز کِشید و با دست راستش که آزاد بود توی پیشونی کای زد
تو فقط چندماه ازم بزرگتری
به پهلو سمت سهون قَلط زد ولی قبل اینکه بتونه چیزی بگه ، با درک وضعیتی که توش قرار گرفته بودن کامل توانایی حرف زدن ازش سلب شد
در اثر چرخیدنش زانوهاش به زانوهای سهون چسبیده و صورتش توی چند سانتی صورت اون قرار گرفته بود.
نه خودش و نه اون نمی‌دونستن باید چیکار کنن
قبل اینکه کای بتونه کاملا شرایطی که درش قرار داشتن رو درک کنه سهون زودتر دست به کار شد و سریع بلند شد و نشست و تند تند شروع کرد به حرف زدن
خوب… بهتره دیگه بریم ، آره دیگه باید بریم
بلند شد ایستاد و خودش جلوتر از کای شروع کرد به سمت ماشین رفتن
اونم به اجبار بلند شد و دنبالش رفت
حس کرد یه چیزی روی شکمشه ، یه چیزی که وزن داره ، غرولندی زیر لب کرد ولی همون موقع وقتی خیسی ای رو روی لاله ی گوشش حس کرد باعث شد چشم هاش رو باز کنه و با لوهان روبه رو بشه که روی شکمش نشسته و در حال مکیدن لاله ی گوششه
دستاش رو روی پهلوهاش گذاشت
– لوهانی؟
سرش رو بالا آورد و با قیافه ی خندون و بازیگوشی به کریس نگاه کرد
لوهان دقیقا رنگ و مدل موش رو همونی زده بود که کریس بهش گفته بود دوست داره
خندید :
– ببندش فکت رو کِش اومد
نشست و همینم باعث شد لوهان روی پایین تنه َش بشنه و زانوهاش دو سمت رون کریس قرار بگیره
کریس :
– کاش همیشه همینطوری از خواب پاشم
لوهان خندید و دستاش رو روی شونه های اون گذاشت و از پشت انگشتاش رو توی هم حلقه کرد
خیره شد به لب های کریس
– به خاطر تو موهام رو این رنگ زدم
لبخند مهربونی زد
– خیلی بهت میاد…
– بهت میاد چی؟
– هان؟
نگاهش رو از ل.ب های کریس به سمت بالا حرکت دادهو روی چشم‌هاش متوقف شد
– میگم بهت میاد چی؟
خندید ، منظور لوهان رو خیلی خوب فهمیده بود
دستاش رو بالا آورد و دور کمرش حلقه کرد و کمی سمت خودش کِشوندش
– بهت میاد عشقم
سرش رو یه کم خم کرد و ل.ب هاش رو به آرومی روی ل.ب های کریس قرار داد و بو./ه ای به لب پایینش زد
بیشتر لوهان رو به خودش چسبوند و اون هم شروع کرد به بو./یدنش
سرش رو توی سمت راست گردن کریس فرو کرد و محکم و صدا دار شروع به بو./یدن پوست گردنش کرد
یه کم کمرش رو عقب داد و یکی از دستاش رو از پشت تکیه گاهش قرار داد تا لوهان راحت تر بتونه ببو./تش
یه دستش رو روی سینه ی کریس و اون یکی رو پشت گردنش گذاشته بود و با حرارت می‌بوس./یدش
تکون خورد و همینم باعث شد تا پایین تنه َش روی پایین تنه ی کریس کِشیده بشه و اون ناخودآگاه آهی بکِشه
وقتی صدای ناله َش رو شنید با شیطنت خودش رو بیشتر تکون داد تا پایین تنه هاشون بیشتر روی هم کِشیده بشه
کریس گردنش رو کنار کِشید :
– شیطون شدی لوهان ، مامان اینا هنوز خونه هستن
با چشمای خمار بهش نگاه کرد :
– باعث و بانیش خودتی
– صدامون رو میشنون
با شنیدن تقه ای که به در خورد ، جفتشون با اضطراب نگاه کردن
لوهان به صدم ثانیه نکِشید که از بغل کریس بیرون اومد و خودش رو روی کاناپه ی تک نفره ای که کمی پایین تر از تخت بود پرت کرد و یه کوسن رو روی شکمش گذاشت تا برآمدگی پایین تنشه َش مشخص نشه
کریس هم ملاحفه رو تا کمرش آورد
– بفرمائید…
مادرش وارد شد
-من دارم با پدرت میرم برای یه سری خرید بیرون
کریس لبخند زد
– راحت باشید
رو کرد به لوهان
– تو بیرون چیزی نیاز نداری پسرم؟
– نه ممنون خانومه وو
– پس خداحافظ
تا وقتی که صدای در پایین به گوششون رسید جفتشون با بی تابی منتظر بودن و به محض اینکه در بسته شد لوهان تقریبا توی بغلش شیرجه رفت
دستاش رو روی پهلوهای لوهان گذاشت و روی تخت برش گردوند و خودش روش قرار گرفت
– حالا باید عواقب شیطنت رو قبول کنی
خندید و با آه آرومی گفت
– با جون و دل قبول می‌کنم
لباساش خودش و لوهان رو در آورد و شروع کرد از گونه و ل.ب و بعدش هم گردنش بو./یدن و پایین اومدن
رفته رفته پایین و پایین تر می‌رفت وهمینم باعث میشد صدای ناله ی لوهان بیشتر شنیده بشه
آروم سرش رو به سمت آت./ش بُرد
با حس داغی دور پایین تنه ش بی اختیار دستاش رو بالا آورد و محکم و از ته موهای سَر کریس رو کِشید
آخی گفت و سرش رو بالا آورد
– هی لوهان چته
– لعنتی داری سا./ میزنی و توقع داری آروم بمونم
کریس همونطوری که موهای سَرش رو می‌مالید
– ملاحفه رو برای چی گذاشتن اونو چنگ بزن
لوهان با کمک آرنج‌هاش کمی به حالت نیمه نشسته در اومد
– دلم نمی‌خواد
– لوهان پوست سرم داره می‌سوزه ، با تموم زورت موهام رو کِشیدی
– خوب دلم خواست
– باز داری قلدر بازی در میاری
– من قلدر بازی در نمیارم
– کاملا مشخصه
کامل نشست و با حرص و صدایی که یه کم بالا رفته بود
– گفتم قلدر بازی در نمیارم
– همیشه می‌خوای همون کاری رو که خودت دلت می‌خواد انجام بدی ، می‌خوای همه چی اونطوری باشه که تو دلت می‌خواد
چشماش رو بست و محکم روی هم فشار داد و زمانی که پلک هاش رو باز کرد با عصبانیت گفت :
– من موهام رو به خاطر تو کوتاه و رنگ زدم ، بعد تو داری میگی من همیشه اونطوری که دلم می‌خواد رفتار می‌کنم؟ پس میشه بگی چرا امروز با این قیافه اومدم پیشت؟
کریس هم که حالا عصبانی شده بود با اخم گفت :
– سر من منت نذار لوهان
از روی تخت پاشد و لباساش رو از روی زمین برداشت
– بهتره این بحث مسخره رو تمومش کنی
به سمتش برگشت
– داری کجا میری؟
– دستشویی ، اونم باید تو اجازه بدی؟
– لباساتو برای چی می‌بری؟
– لباس رو می‌برن چیکار کنن؟ می‌برن بپوشن
کریس اوفی گفته و خودش رو روی تخت انداخت
ده دقیقه بعد لوهان که خودشو توی حموم خالی کرده و لباساش تنش بود بیرون اومد
کریس با شنیدن صدای در در حالی که تیشرتش رو تنش کرده بود دوباره روی تخت نشست و با اخم به لوهانی که قیافه َش شبیه طلبکارا شده بود نگاه کرد
لوهان :
– من میرم ، خدا حافظ
از روی تخت بلند شد و قبل اینکه لوهان بتونه در رو باز کنه دستش رو کِشید و نگهش داشت
– لوهانی
– ولم کن کریس
– لوهان…عشقم
برگشت و با چشمای پُر اشکی به کریس نگاه کرد
یکه خورد
– لوهان؟!
دستش رو از دست کریس بیرون کِشید
– چیه هی لوهان لوهان راه انداختی؟! هان؟ چیه؟چه مرگته؟
– تو چرا داری گریه می‌کنی؟
– دلم می‌خواد ، برای اونم باید بهت حساب پس بدم؟
جلو رفت و محکم لوهان رو بغلش کرد
– گریه نکن لوهان ، گریه نکن عشقم ، ببین قلبم می‌شکنه ها
– به درک ، بشکنه ، ولم کن ، دِ می‌گمت ولم کن ، هوی با تو اَم
کریس کلافه شد
– لوهان میشه بس کنی؟
از بغلش بیرون اومد
– تو چته؟چرا همچین می‌‎کنی؟ صبح کلی با شوق و ذوق رفتم آرایشگاه موهامو کوتاه کردم ، رنگشون زدم ، سعی کردم یه تیپ ساده بزنم که توئه عوضی خوشت بیاد ، بعدش اومدم اینجا برای یه موی سَر کِشیدن شروع کردی کولی گری در آوردن
کریس خندید :
– بین حرفات یه نفس هم بکِشی بد نیست
دست به سینه شد و اخم کرد
– من جدی َم
– خوب آقای جدی میشه بگید من باید چیکار کنم تا شاهزاده لوهان من رو ببخشه؟
با شیطنت یه اَبروش رو بالا داد و لبخند موزیانه ای زد
کریس :
– این قیافه ت ینی اینکه یه نقشه ای توی اون کَلِه ی لعنتیت داری
– درست حدس زدی ، اگه می‌خوای بمونم یه شرط دارم اگرم نه که من میرم و تو هم یه فکر به حال اون کن
و با انگشت دست به پایین تنه ی کریس اشاره کرد
– مشکوک می‌زنی لوهان
– نمی‌خوای شرطم رو بشنوی؟
– بگو…
– من تاپ باشم
کریس طوری که انگار همین الان عجیب ترین حرف توی تمام زندگیش رو شنیده باشه
– هه ، داری شوخی می‌کنی دیگه؟
سرش رو به هر دو سمت تکون داد
– شوخی در این مورد ایز نات مای استایل
– از جمله های خودت استفاده کن
شونه َش رو با بی تفاوتی بالا انداخت
کریس با انگشت یه اشاره به خودش و یه اشاره به لوهان کرد
– ینی میگی من زیر باشم و جنابعالی رو؟
– بینگو ، دقیقا عشقم
– لوهان خل شدی؟
– نیوچ
– عمرااااااااااااااااااااااااا
– هر طور میلته
وقتی دید واقعا لوهان داره از در بیرون میره ، از طرفی درد پایین تنه َش بدجور اذیتش می‌کرد اجبارا قبول کرد
با خنده سمت تخت رفت و لباساش رو در آورد
به کریس که هنوز شوکه دَم در ایستاده بود نگاه کرد
– تشریف نمیاری؟
در رو بست و تیشرتش رو در آورد و و دراز کشید و لوهان روش اومد
شروع کرد به بو./یدن بدن کریس
ذره به ذره تنش رو می‌بو./ید
وقتی بین پاهاش قرار گرفت تا واردش بشه دید که اختلاف قدشون بدجوری براش دردسر سازه
چندبار جا به جا و بالا پایین شد تا بتونه این مسئله رو برطرف کنه ولی متوجه شد با اینکه می‌تونه این کار رو انجام بده ولی اینطوری اونی که اول از همه اذیت می‌شه خودشه
غر زد :
– چرا اینقدر سوراخ تو پایینه؟
کریس از تعجب اَبروهاش رو بالا داد
– ببخشید که سایزش بهتون نمیخوره
– اَه نمیشه
یه کم دیگه سعی کرد و وقتی دید واقعا اینطوری سختشه با لب و لوچه ی آویزون از روی کریس کنار اومد
– اینطوری نمیشه
بلند بلند خندید
– تو واقعا چی فکر کردی آخه؟ تو تاپ باشی؟
– هوی مرتیکه خودتو مسخره کن
با خنده بو./دش
– اخم نکن عشقم زشت می‌شی ، بفرمائید سرجاتون
و به زیر خودش روی تخت اشاره کرد
– تلافیش رو سرت در میارم
روی لوهان دراز کِشید
– فعلا کارای مهم تری داریم
– اوه چجورم
**********

قسمت بعدی ایشاالله چهارشنبه بین ساعت دوازده شب تا یک بامداد … و قسمت بعدی بالاخره سکای فیک شکل می‌گیره

” این فیک روزهای شنبه و چهارشنبه گذاشته می‌شود ” (استثنا این هفته یکشنبه گذاشته شد)

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)