هدر سایت
تبلیغات

fanfiction you are you,i am me season 2 ep7

سلامممممممممم ، من اومدم با فیک ” تو تویی ، من منم “

این قسمتی هست که خیلی از سکای شیپرای عزیز منتظرش بودن

این پوستر خوشگل رو عروسه گلم برام ساخته ، ممنون ازش

تو تویی من منم
فصل دوم قسمت هفتم
قسمت 28 اصلی
حس تازه
بکهیون همونطوری که زیرلب سوت می‌زد از اتاقش بیرون اومد و یه نگاه به دور و برش کرد
با اینکه بی حوصله بود ولی به خاطر اینکه به نظرش میومد موهاش بوی بد گرفتن تصمیم گرفته بود بره حمام
بعد اینکه حمومش تمام خواست حوله َش رو بپوشه ولی یادش اومد روز قبلش اونو داده مامانش تا براش توی لباسشویی بندازه و بعدشم یادش رفته پسش بگیره
لای در حموم رو باز کرد و گفت
-مامان حوله َم رو می‌دی؟
وقتی دید خبری نشد دوباره سرش رو آورد بیرون و داد زد که حوله َش رو می‌خواد و باز توی حموم برگشت
یه کم بعدش صدای پایی رو شنید و بعدشم حوله ای که دَم حموم گرفته شد
با لبخند حوله رو گرفت ولی غر زد که
-می‌دونین چقدر معتل شدم؟ کلی وقته دارم صداتون می‌زنم مامان
تعجب کرد از اینکه مامانش هیچ واکنشی و یا حرفی نسبت به این صحبتش نداشته ولی اهمیت نداد و بعد از این که حوله َش رو پوشید بیرون اومد
-مامانی؟
هیچ صدایی از جایی نیومد ، حدس زد که احتمالا مامانش توی اتاق باشه برای همین به اتاق خودش رفت تا موهاش رو خشک کنه و لباساش رو بپوشه
لبه ی تخت نشست و بعد از خشک کردن موهاش با سشوآر ، تیرشت و شلوارکش رو پوشید.
با دیدن پاهاش خجالت کِشید و یاد حرف چانیول افتاد
“پاهات خیلی سفید و خوشگله بکهیون ”
صدای تالاپ تولوپ ظرف توی آشپزخونه اومد. بک لبخند زد …
معده َش بدجوری ضعف می‌داد و این صداها به این معنی بود که حتما مادرش توی آشپزخونه هست و با این حساب می‌تونست ازش یک عصرونه ی خوشمزه بگیره
از در اتاق بیرون اومد و همونطور که انگشتهاش رو توی جیبای شلوارکش فرو برده بود به سمت آشپزخونه رفت
-مامانی چی داریم؟ گرسنمهههههههه
ولی با تعجب زیاد دید که آشپزخونه خالیه و هیچکی اونجا نیست
با تعجب بیرون اومد و سمت اتاق خواب مامان و پدرش رفت
در رو باز کرد و گفت
-مامانی من گرسنمه هی…
ولی با دیدن اتاق خالی حرفش نصفه موند.
برای یک لحظه ترسید…
مامانش بهش حوله َش رو داده و بعدشم صدای ظرف توی آشپزخونه اومده بود
پس چطوری الان مامانش توی خونه نبود؟
توی دستشویی و حمام رو هم گشت ولی اونجا هم هیچکس نبود.
با ترس توی اتاقش دوید و گوشی موبایلش رو برداشت.
با دستای لرزونی شماره ی مامانش رو گرفت
-الو بکهیون؟
– الو مامان ، شما کجایید؟
– بک پسرم من که بهت گفته بودم امروز خونه ی خاله َت میرم …دو ساعتی هست اومدم اینجا
بکهیون وحشت زده به دیوار مقابلش خیره موند.
اگه مامانش از دو ساعت قبل رفته بودش پس کی بهش حوله داده و اون صدای ظرف توی آشپزخونه واسه چی بود؟!
-الو بک؟ پسرم؟ بکهیون؟! الو؟!
– مامان…چیزی نیست …یه لحظه…هیچی…سلام خاله رو برسون
– بک مطمئنی که حالت خوبه؟!
– اوهوم من خوبم ، من برم مامان …خداحافظ
تلقنو قطع کرد ، از بس ترسیده بود ضربان قلبش بالا رفته بود و دست و پاش می‌لرزید.
حتی جرات نداشت در بسته ی اتاقش رو باز کنه و بیرون بره.
__________
لوهان با یادآوری اتفاقایی که چند ساعت قبل افتاده بود لبخند عریضی روی لباش اومد و توی تخت خوابش قَلط خورد و البته هم زمان با این کار درد بدی رو توی قسمت پایین تنه َش حس کرد و باعث شد آخ آرومی بگه.
با حس کردن این درد دلش می‌خواست که گردن کریس رو بِشکونه ولی خوب نمی‌تونست مُنکر لذت زیادی که بُرده بود بشه.
صدای اس ام اس گوشیش اونو به خودش آورد
آقای لو(پدر لوهان)
-هی لوهان… تصمیمتُ گرفتی؟ مطمئنی می‌خوای بی خیال پدرت بشی؟
خون با شدت زیادی زیر مویگرای صورتش اومد و برای چند لحظه دلش می‌خواست از شدت عصبانیت فریاد بزنه.
-حالم از اینکه تو پدرمی بهم می‌خوره…یک آشغالی مثل تو لیاقت پدر بودن نداره…از زندگیم گمشو بیرون
– مطمئن باش از تصمیمت پشیمون میشی لوهان
بدون اینکه خودش بخواد اشکایی که این روزا زیاد روی صورتش می‌ریختن دوباره راهشون رو به گونه هاش پیدا کردن.
نگرانی اون بیشتر از سهون و بقیه بود و می‌ترسید یه وقت بلایی سر اونها بیاد
_____________
کای کلاقه از این که امروزم نتونسته بود حسش رو به سهون بگه غرولند می‌کرد و دستاشو رو روناش می‌زد و سرشو تکون می‌داد.
نمی‌دونست باید چیکار کنه و چطوری به سهون بگه که عاشقش شده …
می‌ترسید سهون با اون همه خاطره ی بدی که از گذشته َش داشت یه وقت فکر کنه کای می‌خواد ازش سواستفاده کنه و یا به اعتمادش به خودش خیانت کرده.
دلش نمی‌خواست به هیچ وجه دوستیش با سهون از بین بره و می‌ترسید وقتی اون بفهمه حسه کای بهش چیه برای همیشه دوستیشون رو تموم کنه.
گوشیش رو برداشت و اس ام اسی به سهون داد
-چطوری سهون؟
– هی کای …خوبم ، تو چی؟
– هوم …حوصله َم سر رفته و بیکارم
– می‌خوای بریم بیرون؟ البته اگر حوصله َش رو داری ، چون صبح بیرون بودیم
کای دستو مشت کرد و توی هوا پایین آورد و فایتینگ گفت..از خوشحالی یه نیشخند پت و پهن روی صورتش اومده بود
-خیلی خوبه ، ساعت 5 سر پیچ اصلی دهکده می‌بینمت
– اوکی
چیشی زیرلب گفت..مثل همیشه سهون و پیام های مختصرش
از روی تخت تقریبا پرید و ایستاد
باید چیزی می‌پوشید که مرتب و منظم باشه …باید همین امشب همه چیز رو به سهون اعتراف می‌کرد …حتی اگر قرار باشه آخرش دوستیش رو از دست بده.
نمی‌تونست بیشتر از این حس خواستن و دوست داشتنی که به سهون داشت رو فقط توی قلبش نگه داره و هیچی نگه.
________________
بکهیون ترسیده و با رنگ زرد خودش رو گوشه ی تخت روی زمین کِشید.
حتی جرات اینکه به بیرون از خونه بره رو نداشت.
فعلا به نظرش امن ترین جای ممکن اتاقش میومد.
دستاش بدجور می‌‎‌لرزیدن و نمیتونست الگوی قفل گوشیش رو درست بکِشه.
یه بار…دو بار …سه بار…
گوشیش قفل شد و حالا ازش می‌خواست برای باز شدن به سوال امنیتی پاسخ بده
” نام دبیر ابتدایی شما چیست؟ “
از شدت استرسه زیاد انگار که ذهنش قفل شده باشه ، نمی‌تونست اسم دبیرشو به یاد بیاره.
اشکاش از سر درموندگی و ترس روی صورتش ریخت.
بکهیون بدجوری ترسیده بود.
” هان “
جواب اشتباه بود و باز هم قفل باز نشد
” کیم “
جواب باز هم اشتباه بود و قفل باز نشد
می‌ترسید اگر باز هم اشتباه بزنه کلا گوشیش قفل بشه
با کف دستش اشکاشو پاک کرد ، از بس که گریه کرده بود آب بنیش راه گرفت
با ساعد دستش پشت لبش رو پاک کرد.
سعی کرد تمرکز کنه تا اسم اون دبیر به یادش بیاد.
” سونگ جو “
بالاخره اسم درست بود و صفحه ی گوشیش باز شد
سریع و با استرس توی مخاطبینش به دنبال اسم چانیول گشت
باید از اون می‌خواست که به کمکش بیاد.
وقتی که بعد از بوق خوردن های پشت هم گوشی چانیول جواب داده نشد با ناامیدی شماره ی لوهان رو خواست بگیره ولی ترسید اون با وضع روحی ای که داره اومدنش به اینجا مصادف بشه با بهم خوردن دوباره ی احوالاتش.
به کای زنگ زد
صدای خوشحالش توی گوشی پیچید
-هی بکهیون ، چطوری؟
– خوبم کای…آآآآ بد موقعی بهت زنگ زدم؟
کای با خنده گفت
-نه داشتم آماده می‌شدم با سهون برم بیرون…هی پسر خیلی خوشحالم
– هوم…
– طوری شده بک؟!
دلش نیومد با گفتن اینکه تنهاست و حس میکنه یک روح و یا جن توی خونه َشون هست شادی کای رو ازش بگیره و بیرون رفتنش با سهون رو بهم بزنه برای همین فقط گفت
-نه دلم گرفته بود…می‌خواستم صدات رو بشنوم
– خوب می‌خوای تو هم با من و سهون بیای؟
– هی نه ، نمی‌خوام مزاحم شما دوتا بشم
– مطمئنی بک بک؟
– آره بابا…برید خوش بگذرونید…تو هم بالاخره در مورد اون احساسات سرپوشیده َت بهش بگو…یهو دیدی از دستت پریدها
کای خندید …تنها کسی که از احساسش به سهون خبر داشت بکهیون بود
-می‌خوام امشب همین کار رو کنم بک…می‌خوام بهش بگم
– مطمئن باش اون قبولت میکنه پسر…از کجا می‌خواد یه خل و چل بهتر از تو پیدا کنه آخه؟
– ممنون واقعا برای تعریفت
– خوب برو دیگه ، برو آماده شو
– بکهیون مطمئنی که حالت خوبه؟
– اَه چقد می‌پرسی…خوبم بابا خوبم
وقتی گوشیش رو قطع کرد اون رو روی زمین گذاشت و زانوهاش رو توی شکمش جمع کرد
گریه َش شدت گرفت …اون واقعا الان تنها بود و نمی‌دونست باید چه کاری انجام بده.
___________________
کای هیچ نظری در مورد اینکه کجا باید برن نداشت و نمی‌دونست باید کجا رو برای رفتن انتخاب کنه.
با دیدن سهون که به ماشینش تکیه داده لبخندی زد و نزدیکش شد.
پیراهن اسپرت آستین کوتاه آبی روشنی که تنش بود با پوست شیریش هماهنگ شده و تقریبا این تصور رو می‌داد که تازه از وایتکس بیرون اومده باشه.
کای بی اختیار خندید
سهون با اخم
-به چی می‌خندی شکر قهوه ای
– هاهاهاها شبیه این شدی که از وایتکس درت آورده باشن سهون
اخمش پررنگ تر شد
-خفه شو و بپر بالا
– اعصاب نداری ها
تو راه کای نیم نگاهی به نیم رخ سهون انداخت…موهای روبه بالا داده شده َش باعث می‌شد حالت مثلثی صورتش بیشتر مشخص باشه.
خوب از نظر کای ، سهون قطعا یکی از زیباترین انسان هایی بود که تا الان دیده.
-دوست داری بریم باغ میوه؟
– ها؟!
سهون همونطور که چشمش به جاده بود یه کم گردنش رو چرخوند و بعد از نگاه سریعی دوباره به جاده خیره شد
-باغ میوه ، برای یکی از آشناهامونه
– هومــــم تا الان نرفتم ، اوکی بریم
وقتی بعد از یک ساعت رانندگی به شهرک مجاور رسیدن از دور یک سری باغ کنار هم مشخص شد.
سهون روبه روی یکی باغ ها که در سفید رنگ داشت ایستاد و از کای خواست که اونم پیاده بشه.
در رو که باز کردن با منظره ای روبه رو شدن که از زیبایی نفس گیر بود
کف زمین از چمن های کوتاه پوشیده شده و بالا یک حالت طاق مانند پر از شاخه های پربار درخت سیب قرار داشت
کای با چشمایی که از ذوق برق می‌زدن به سهون نگاه کرد
-هی پسر اینجا فوق العاده َس
خندید
-حدس می‌زدم خوشت بیاد
– خوشم بیاد؟! عاشقش شدم
جلوتر رفت و همونطور که راه می‌رفت سرش رو بالا گرفته و به انبوه میوه های سیب بالای سرش نگاه می‌کرد
با خنده به سمت سهون که به آرومی با دستای در جیب زده پشت سرش میومد برگشت
-چرا زودتر همچین بهشتی رو رو نکرده بودی؟
لبخند کوچیکی زد
-آخه تازه درختاش میوه دادن
کای با خنده ی شادی شروع کرد مثل پسربچه ها روی چمن ها دویدن و بعداز رد کردنه یک در چوبی سفید که حالت نرده ای داشت ، به جاده ی چمن پوش دیگه ای رسید که این دفعه هر دو سمت پُر بود از درخت های بهم چسبیده ی سیب قرمز
سهون کنارش شروع کرد به راه رفتن
-همیشه وقتی دلم می‌گیره میام اینجا ، خیلی خوشگله نه؟
کای برگشت و به صورت گرفته ی سهون نگاه کرد
-خیلی خیلی خوشگله ولی یه چی خوشگل تر از اونم هست
سهون با تعجب اَبروهاش رو بالا داد
-منظورت چیه؟
کای با حالت خجالتی ای دست راستش رو از آرنج خم کرد و بالا برد و پشت سرش رو خاروند
-بعدا بهت می‌گم
– من که نفهمیدم چی گفتی ولی بیا از این سیبا بخوریم
– موردی نیست؟
– نه بابا ، گفتم که طرف آشناس
دوتا از سیبا رو کند و بعد اینکه غبارمختصری که روشون بود رو با دست پاک کرد یکیش رو دست کای داد و اون یکی رو خودش گاز زد
به موهای سهون که به خاطر تابش نور خورشید به حالت سایه روشنه قهوه ای روشن و پررنگ در اومده بود نگاه کرد
همه چیز این پسر براش دوست داشتنی بود… کای بدون اینکه خودش بخواد بدجوری عاشقه سهون شده بود و نمی‌تونست این همه علاقه رو کاری کنه.
-به جای اینکه منو با نگات بخوری سیبت رو بخور
لحن دستوری و کمی جدی سهون باعث شد که کای با حالتی جا خورده سریع نگاهش رو بگیره و به علف ها و چمن هایی که زیرپاش با هر قدم لِه می‌شدن خیره بشه.
بقیه ی راه تقریبا دیگه حرفی بینشون ردو بدل نشد و هر دوشون توی افکارشون غرق شده بودن.
جلوتر به یک منطقه ی باز که درخت های بزرگی داشت رسیدن
بین دو تا از درخت ها یک سری سبد چوبی پر از میوه های سیب چیده شده قرار داشت و گاری ای هم همونجا بود
توی گاری دوتا سبد پُر میوه بود و کنارش نردبونی تکیه داده شده که نشون می‌داد برای چیدن میوه ها ازش استفاده می‌شه
کای کف دستاش رو بهم زد
-هی بیا بریم اونجا
خودش جلوتر رفت و روی زمین نشست و به تنه ی درخت تکیه داد
-فکر کنم این سیبا رو برای فروش چیدن
سهون هم جفتش نشست و به درخت تکیه داد
شونه هاشون بهم مماس بود و دستاش کنارهمدیگه روی زمین بود.
سهون سرش رو زیر انداخته و به دستاشون خیره بود. انگار که هنوزم توی فکر باشه
کای دست چپش رو بالا آورد و جلوی صورت سهون تکون داد
-هی حواست هست؟
چشماش رو از دست چپ خودشو دست راسته کای گرفتو به صورتش داد.
-هوم؟نه…توی فکر بودم
کای سرش رو به درخت تکیه داد و به سمت شونه ی راستش گردنش رو چرخوند تا روبه روی صورت سهون قرار بگیره
-تو فکره چی؟
با چشمای پُر اشکی به کای نگاه کرد و دوباره نگاهش رو به دستاشون داد
-من می‌ترسم کای
سعی کرد صداش آرامشش رو حفظ کنه تا اینطوری استرس سهون بیشتر نشه
-از چی؟
– از همه چی ، از احساسم…” دستش رو روی قلبش گذاشت ” از چیزی که اینجا داره تند تند می‌زنه
لبخند کمرنگی زد
-اون چیزی که اونجاست برای زدنش دلیل داره…به چی فکر می‌کردی که تپش قلب گرفتی؟
با دست سرد و لرزونش دست کای رو گرفت
بغض کرد و به زور تونست حرف بزنه
-نمی‌خوام در موردش حرف بزنم
انگشتاش رو توی انگشتای سهون چِفت کرد
-به من نگاه کن سهون
سرش رو به دو سمت تکون داد
-نمی‌خوام
صداش رو آروم تر کرد و کمی بهش نزدیک تر شد طوری که حالا صورتش توی چند سانتی صورت سهون قرار گرفته بود
-گفتم به من نگاه کن سهون
بالاخره نگاهش رو به صورت کای داد
-حالا بگو چی باعث آشفتگیت شده؟
– چی نه ، باید بپرسی کی
– خوب ، کی باعث شده این همه بهم بریزی؟
– تو
جا خورد و کمی صورتش رو عقب آورد
-من؟!
– هوم…
چونه َش لرزید و اشکایی که تمام مدت سعی کرده بود توی حصار چشماش اسیرشون کنه تا راهی برای بیرون رفتن پیدا نکنن بالاخره روی صورتش ریختن
-من همه َش دارم به توئه لعنتی فکر می‌کنم…از وقتی اینجا اومدیم با هر بار نگاه کردن بهت ضربان قلبم روی هزار رفته…وقتی اینطوری دستمو گرفتی و بدنت نزدیک بدنمه ، تمامه تنم ازم میخوان که محکم بغلت کنم … من می‌ترسم کای…من از تمام این حسا می‌ترسم…من نمی‌خوام به جز یه دوست ، دوستت داشته باشم…نمی‌خوام عاشقت بشم…تو رو خدا درکم کن…ازم ناراحت نشو…ولی من نمی‌تونم ، نمی‌خوام کای ، نمی‌خوام
دست چپش رو زیر چونه ی سهون گذاشت و به آرومی با انگشت شست شروع کرد به نوازش کردن چونه َش
کمی سرش رو خم کرد و رد خیس اشک های سهون رو بو./ید و همونطوری که لب هاش هنوزم روی پوست صورتش بودن شروع کرد به حرف زدن
-می‌‌دونم می‌ترسی…می‌دونم نمی‌خوای…می‌دونم من اونقدرا برات خوب نیستم…می‌دونم من لیاقتت رو ندارم
سریع صورتشو عقب کِشید و با همون لحن بغض دار قبل گفت
-خفه شو کیم کای…اونی که لیاقتت نداره منم نه تو…من می‌ترسم تو رو وارد زندگی سیاهم کنم…می‌ترسم تو رو بیشتر از این درگیر مشکلاتم کنم… من می‌ترسم نتونم برات اونی باشم که می‌خوای و باید باشم…من می‌ترسم نیمه ی راه ولت کنم…می‌ترسم نتونم گذشته َم رو فراموش کنم
کای لبخند تلخی زد و باز هم با چشمای مهربونش شروع کرد به کاووش صورت سهون
-هیچکس نمی‌تونه گذشته َش رو فراموش کنه چون اونم جزئی از زندگیش…ولی می‌تونه رهاش کنه…می‌تونه اونو توی همونجایی که باید باشه ینی پشت سرش بذاره و بره…تو خیلی خوبی سهون..خیلی خیلی بیشتر از چیزی که خودت فکرش رو کنی خوبی…تو پاکی ، خیلی پاک تر از چیزی که خودت تصور می‌کنی
بنینشو بالا کِشید و از بغض نفسش و تنش لرزید
-ولی تو ازم خسته می‌شی…مطمئن باش بعد یه مدت ازم خسته می‌‎شی ، تو نمی‌شه بامن باشی کای ، نمی‌شه
– جای من تصمیم نگیر ، اونی که باید واسه زندگی من تصمیم بگیره خودمم نه تو و یا هیچکس دیگه ای
– من..من…”نفسش رو عمیق و صدادار بیرون داد ” من دوستت دارم کای
لبخند زد
-منم دوستت دارم ، خیلی خیلی بیشتر از خودت دوستت دارم
خم شد و خیلی آهسته و نرم سهون رو بو./ید…بو./ه ای که بیشتر از اینکه حالت بو./یدن داشته باشه لمس دوتا لب بود.
نمی‌خواست سهون رو بترسونه و یا خاطرات گذشته َش رو براش یادآوری کنه برای همین سریع تماس لبهاشون رو تموم کرد و سهونو میون بازوهاش گرفت و بغل کرد
دستاش رو دور کمر کای حلقه کرد
-من سعی می‌کنم خوب شم کای…سعی می‌کنم به خاطر تو هم که شده خوب شم
بو./ه ی کوتاهی به روی موهای سهون زد
-منم کمکت می‌کنم سهون…دوتایی از پسش برمیایم…جفتمون باهم حلش می‌کنیم

***************************

اینم از این قسمت…گفتن نظرتون در موردش لطفا فراموش نشه

ممنون از همگی برای خوندنش و ممنون از اون دوستانی که دیدگاه می‌گذارن

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 64 نظر 25 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
narsis69
مهمان

مرررررسی. خیلی خووووب بود. :charkhesh: :myheart:
الهی. سهونم . گریه نکن. کای دوستت داره خنگول من :daqun: :heartme:
عرررر :charkhesh: :gerye: بکی!! وااااای. من بجاش سکته کردم :becharkh:
خسته نباشی :heartme:
فایتینگ :myheart:

Bealls coupons
مهمان

Merci! je vois que toi non plus tu n’as pas peur des imprimés…j’adore surtout le 3ème lien, le blouson vitaminé

coupon codes avistar parking
مهمان

We’re a congregate of volunteers and preparatory a new proposal in our community. Your web position untaken us with practical facts to work taking place. You have performed an impressive process and our full quarter shall live obliged to you.

mojde
مهمان

چی شد یهو برداشت گفت دوست دارم
بک بکییییییییییمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

farfar
مهمان
fatemeh
مهمان

هوراااا بالاخره سکای هم رسمی شد!!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

Anahita
مهمان

و بالاخرههههه سکای وارد میشودددددohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
وایی بیچاره بکهیون دلم براش سوختohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
لوهانی گناه داره ینی باباش میخواد چیکار کنه؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
عالیییییی بود مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Mah
مهمان

واااااای سکااااااای!!! اصن باورم نمیشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
خیلی به جای ناب و خوبی توی داستان رسیدیمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
مرسی مرسی مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

amber
مهمان

خیلی قشنگ بود مخصوصا اون تیکه توصیف باغ
مرسی خسته نباشی
اما در مورد بک شرط میبندم کار چانه
اخه اون تیکه که گوشیش رو جواب نداد خیلی عجیب بود

Monti
مهمان

عاااالیییی بود ….مرررررسی
دلم برای بک خیلی سوووخت اووووخی…اقا انصاف نیست ..ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

سکایشم خیلی ملایم بود….خیلی دوست داشتمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif

baran.nsy
مهمان

آجی آیا کسی نیست به بک یاری دهد طفلی هلاک شد من نگرانم

Nastaran
مهمان
niaz
مهمان

جییییییییییغ سکاااااااای ♡ ♡ ♡ ♡ ♡
مررررررسی عزیزم

byun_kosar.yeol
مهمان

بکییییی ??????چی بوددد اونجااا؟؟؟ چانیوله حتماااا نه.؟؟؟میخواد شوخی خرکی کنه??????

byun_kosar.yeol
مهمان

راستیییییی لطفااااا چانبکووو زیاااد کننن اجییی?????

kimia
مهمان

وووواییی.خیلی قشنگ نوشتیی..لطفا یکم طولانی تر بنویس…
مرسیییییی

mia
مهمان
wpDiscuz