هدر سایت
تبلیغات

fanfiction you are you,i am me season 2 ep8

سلام ، قسمت هشتم از فصل دوم فیک ” تو تویی ، من منم ” که میشه قسمت 29 از کُل فیک

بکهیون با شنیدن صدای گوشی موبایلش اون رو سریع جواب داد

صدای چانیول توی گوشش پیچید

-هی بک بک چطوری؟

– چان…چانی …بیا اینجا…توروخدا زود بیا اینجا

چانیول از لحن ترسیده و لرزونه صدای بکهیون جاخورد و با نگرانی ازش پرسید که چی شده ولی بک فقط و فقط یک جمله رو می‌گفت اونم اینکه چان زودتر به اونجا بیاد

بعد از قطع شدن مکالمه  و اینکه چانیول گفته بود زود خودش رو به اونجا می‌رسونه بکهیون دوباره پیشونیش رو روی ساعد دستاش گذاشت و به اشکاش اجازه داد صورتش رو باز خیس کنن

وقتی حدود 15 دقیقه بعد صدای زنگ خونه اومد بکهیون با ترس و لرز گوشیش رو توی دست گرفت و به چان زنگ زد تا مطمئن بشه که فردی که پشت دره اونه و وقتی اینو فهمید آروم از اتاقش بیرون اومد

تصمیم گرفت حد فاصل اتاقش تا در ورودی رو با سرعت بالا بدوه تا اینطوری زودتر برسه

وقتی که در رو باز کرد با نفس نفس خودشو توی ب./ل چانیول انداخت

دستاش دور موجود ریزه ی توی اغ./شش حلقه کرد و داخل خونه اومد

بکهیون به هیچ وجه از چانیول جدا نمی‌شد و برای همین وقتی روی کاناپه نشست اونم توی ب./لش و روی پاهاش نشست

-هی بک بک چی شده؟ بکهیون عزیزم؟ چته؟

– می‌ترسم چان…ببین …

خودشو از چان جدا کرد و با صورت ترسیده و خیس از اشکش بهش زل زد

-وقتی توی حموم بودم یادم رفته بود حوله َم رو ببرم برای همین صدای مامان زدم تا اونو بهم بده و یه نفر حوله رو داد بهم…وقتی توی اتاق اومدم صدای تالاپ تولوپه ظرف از توی آشپزخونه میومد ولی وقتی اومدم بیرون هیچکی نبود…زنگ زدم به مامان و گفت چند ساعت قبل رفته خونه ی خاله َم

زد زیر گریه

-ینی یکی که نمی‌دونم کی بوده به من حوله َم رو داده چان و بعدش هم توی آشپزخونه سروصدا راه انداخته…نکنه جِن اومده توی خونه؟ نکنه روح اومده؟ چان من می‌ترسم

دوباره بکهیون رو میون آغ./شش کِشید و سعی کرد با نوا./ش کمر و موهاش اونو آروم کنه.

نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده و باید چه کاری انجام بده.

_____

با ایستادن ماشین ، سهون نگاه خیره َش رو از جاده گرفت و کمربند ایمنیش رو باز کرد

کای با لبخند به سمتش برگشت

-فردا صبح برای رفتن به مدرسه دنبالت میام

سهون خیلی خشک جواب داد

-تنهایی راحت ترم

کای از این همه تغییر خُلق سهون تعجب زده

-سهون؟!

برگشت و بهش نگاه کرد…نمی‌خواست کای رو ناراحت کنه ولی بی هیچ دلیلی افکار ذهنیش دوباره دستخوش تغییر شده و نمی‌دونست باید چیکار کنه

کای بی هیچ حرفی دستش رو بالا آورد و گونه ی سهون رو ل./س کرد و لبخند اطمینان بخشی بهش زد

صورتش رو کنار کِشید تا دست کای برداشته شه

نگاهش رو گرفت تا بتونه راحت تر حرف بزنه

-ببخشید کای ، ولی واقعا توی مود خوبی نیستم

– می‌خوای حرف بزنیم؟

– نه می‌خوام تنها باشم

چیزی نگفت ، درک می‌کرد که سهون الان احتمالا باید آشفته باشه ، اینقدری زیاد که حتی دلش بخواد کای هم کنارش نباشه.

برای همین با دست روی شونه َش زد

-برو ، شب بخیر

سهون لبخند تشکرآمیزی زد و از ماشین پیاده شد

بعد از وارد شدن به خونه سریع با یک احوال پرسی مختصر از خانوم پارک ، پله ها رو بالا رفت و وارد اتاقش شد

خودش رو روی تخت انداخت و سعی کرد ذهنش رو آزاد کنه ولی بازم هیچ فایده ای نداشت

متنی که خیلی وقت قبل خونده بود توی ذهنش اومد

دریای ذهنم طوفانی شد

و قایق اراده ام به گل نشست

نهنگ تردیدم ماهی های کوچک یقینم را بلعید

و در ژرفای امواج وحشت غرق شدم…….

تردید های ذهنی سهون باعث می‌شدن تا اون هربار روبه روی افکارش کم بیاره.

بارها و بارها سعی کرده بود تا از دست اون افکار مزاحم خلاص بشه…بارها به خودش گفته بود این آخرین باره…این دفعه شدیده…از دفعه ی بعد روبه روش می‌ایستم…

ولی بازم بار بعد وضعیت به همون روال سابق در میومد.

گاهی یه مدت حالش خوب می‌شد ولی بعد از مدتی باز بهم می‌ریخت.

سهون نمی‌خواست ضعیف باشه ولی بازم نمیتونست به وسواسش به طور کامل غلبه کنه.

از پیش روانشناس و روانپزشک رفتن خسته شده بود.

شدت اضطرابش در حدی زده بود بالا که حس می‌کرد داره خفه می‌شه…

پاشد و پنجره رو باز کرد ولی حتی هوای تازه بهش خوردن هم فایده نداشت

دعای ربانی رو خوند…چند نفس عمیق کِشید…جدول حل کرد…با ذهنش اتمام حجت کرد…

بالاخره اضطرابش پایین اومد و سهون قبل از اینکه مهلت پیشروی دوباره ای بهش بده قرص خواب رو با وجود ترسش خورد و خوابید.

___________

بکهیون وقتی چشماش رو باز کرد بالاخره گریه َش بند اومده بود.

چانیول با مهربونی بهش نگاه کرد

-بهتری؟

– هوم ، چانیول ولی اون یا اونا کی بودن؟ نکنه جِن یا روح اومده توی خونه؟

– فکر نکنم… احتمالا از طرف پدر لوهان بوده…لابد آدماش رو فرستاده بوده…نگران نباش ، به مامان و بابات بگو حس می‌کنی دزد به خونه اومده و اینطوری راضیشون کن قفل در رو عوض کنن و حفاظ فلزی بذارن

– ولی من بازم می‌ترسم

چان محکم ب./لش کرد

-منم می‌ترسم و نمی‌دونم قراره آخر این بازی مسخره چی بشه…ولی فعلا باید صبر کنیم…لوهان دنبال پیدا کردن یه سرنخ برای اثبات مقصر بودن پدرشه…باید صبر کنیم بکهیون

– چانیول؟

– جانم؟

– خیلی … خیلی دوستت دارم

چان خندید و بکهیون رو از آغو./ش بیرون آورد و با دستاش صورتش رو قاب گرفت و بعد از اینکه بهش گفت دوستش داره ، لب هاش رو بو./ید.

وقتی پدر و مادرش به خونه برگشتن و چان از اونجا رفت بکهیون دوباره به سراغ ضبط صدا رفت

” سلام خود جونم چطوری؟ امروز حسابی ترسیدیم نه؟ می‌دونی امروز فهمیدم چقد به وجود چانیول توی زندگیم نیاز دارم ، فهمیدم چقده دوستش دارم ، فهمیدم اگه اون نباشه انگار یه تیکه از وجودم نیست…می‌دونی وقتی که اومد…وقتی که در رو باز کردم و اون ب./لم کرد انگار که تمام ترسام پَر کِشیده باشن و از درونم بیرون برن… من دوستش دارم…خیلی بیشتر از چیزی که خودم و خودت فکر می‌کنیم دوستش دارم…حاضر نیستم هیچوقت از دستش بدم…می‌دونی به چی فکر می‌کردم؟ اگه یه روزی بیاد که چانیول منو از یادش ببره… اگه یه روزی بیاد که دیگه منو یادش نباشه اون زمون چه اتفاقی میفته؟ ینی برای همیشه منو از یادش می‌بره؟ ینی قلبش هم منو فراموش می‌کنه؟ نه این امکان نداره…غیرممکنه چانیول منو یادش بره…اون همیشه بیون بکهیونش رو توی ذهنش نگه می‌داره…همونطوری که من همیشه ی همیشه اونو یادم می‌مونه.

اول شخص : چانیول

وقتی در رو باز کردم و بکهیون رو با اون حال لرزونش دیدم برای چند لحظه واقعا ترسیدم…تحمل اینکه اونطوری با صورت رنگ پریده و چشمای مضطرب ببینمش رو ندارم…نمی‌خوام اون غمگین باشه و چشماش گریون.

راستش از دست لوهان عصبانی شدم…برای چند لحظه به این فکر کردم که شاید نصف این اتفاقا تقصیر اون باشه ، واقعا عصبانی بودم و نمیتونستم درست فکر کنم ولی وقتی که تنها شدم …وقتی که روی نرده های همیشگی محل قرار خودم و کای نشستم ، وقتی که نفس عمیقم رو بیرون دادمو و به آسمون تیره و روشنه شب خیره شدم .

وقتی به تموم خاطرات خودمو و لوهان با همدیگه فکر کردم.

وقتی که به گریه هاش و دردودل هاش باهام فکر کردم …

اونوقت بود که فهمیدم من اونو مقصر نمی‌دونم…اونوقت بود که فهمیدم اونم به حد کافی صدمه دیده و می‌بینه…فهمیدم ماها باهم دوستیم و ارزش دوستیمون از این بالاتره که بخوام لوهان رو مقصر بدونم و از دستش عصبانی باشم.

شاید تموم اون حسام به خاطر دیدن بکهیون توی اون وضعیت بود…جوجه کوچولوم می‌لرزید و مثل یه بچه مرغابی تنها بهم چسبیده بود.

اون با ارزش‌ترین دارایی من از این دنیاس…اون از خونی هم که توی رگامه برام با ارزش‌تره…

حاضر نیستم هیچوقت بکهیون رو از دست بدم…حتی اگه زمانی برسه که تمام عالم و آدم ضدش بشن بازم من دوستش خواهم داشت…بازم اندازه ی همین الان دوستش خواهم داشت

_____________

لوهان صبح با انرژی زیادی از خواب پاشد و وقتی دید که هنوز وقت زیادی داره تصمیم گرفت برای خرید نون تازه برای صبحونه  از خونه بیرون بره.

پیرمَرد همسایه ی روبه رویی باز هم با یک کیسه ی گونی مانند که رد خون قرمزی ازش جاری بود از روبه روش گذشت و وارد خونه َش شد.

لوهان سعی کرد بهش اهمیتی نده…حتی سعی کرد به خون ریخته شده روی زمین هم توجه نکنه

چشماش رو چرخوند و به سمت دیگه ای نگاه کرد.

باقی مونده ی راه رو سریع تر گذروند ولی کمی جلوتر به خاطر دعوایی که توی جاده میون دو پسر شده بود معتل شد و آخرش راهی که همیشه توی نیم ساعت می‌گذروند ، یک ساعت گذشت و وقتی به خونه اومد ساعت عدد 7 رو نشون می‌داد

کفشاش رو دَم در درآورد و بعد از اینکه به آشپزخونه سرک کِشید و متوجه شد کسی اونجا نیست و هنوز زن عموش خوابه ، با لبخند خوشنودی نون ها رو توی سبد حصیری گذاشت و روش پارچه ی نخی رو انداخت تا اونا خشک نشن.

به سمت راه پله رفت تا توی اتاقش بره ولی با دیدن رد قرمزی روی زمین سرجاش خشکش زد

از آخرین پله خط قرمزی به سمت بالا رفته بود.

خطی مثل رد خون

با پاهای لرزون ولی سریع ، رد خون رو دنبال کرد و از پله ها بالا رفت.

خون دَم در اتاق لوهان تمام شده بود.

در رو باز کرد و متوجه شد کف اتاقش هم همون رد وجود داره.

نفس هاش سنگین شده بودن و مثل این می‌موند که میون استخوناش هیچ گوشتی و رگی وجود نداشت و فقط و فقط بدنش از یک قلب پرتپش تشکیل شده بود.

قدم هاش رو آهسته برداشت و متوجه خونی بودن ملحفه ی روی تختش شد.

دستش رو به سمتش بُرد ولی اینقدر لرزش داشت که نمی‌تونست حتی به ملحفه دست بزنه.

روی دو زانو روی زمین افتاد و به زور ملحفه ی خونی رو کنار زد……………………….

وقتی بالاخره کمی روی کاناپه تونست آروم بگیره و آب قندی که زن عموش براش آورده بود رو تا به آخر بخوره ، عمو شیومین با کیسه ی سیاهی که توش خرگوش خونی رو انداخته بود تا بیرون ببره از پله ها پایین اومد

لوهان نمی‌تونست بفهمه تمام این کارا برای چیه…اینکه هدف پدرش چیه و چرا داره اینطور اونو که پسرشه زجر می‌ده…

تمام زندگیش به حد کافی پُر از غصه و درد بود و واقعا تحمل اینکه بازم اینطور رنج  و بدبختی روی سرش هوار بشه رو نداشت.

یه طورایی چوب خط صبر و طاقته لوهان پُر شده و واقعا دیگه کِشش و توانایی دریافت این حد از استرس رو نداشت

زن عموش با ترس دستای یخ شده ی لوهان رو میون دستای گرم خودش گرفته بود و سعی می‌کرد به نحوی با حرفاش و ب./ل کردناش اونو آروم کنه.

سرگیجه ی شدیدش دوباره برگشته بود و واقعا حس می‌کرد اگه بلند بشه با سر روی زمین میفته

نگاه بی جون و حالش رو به صورت زن عموش گرفت

-می‌شه برم بخوابم؟

با دستاش صورت لوهان رو نوازش کرد و با چشمای مضطرب و پُر اشکش نگاهش رو روی تک تک اجزای صورتش گذروند

-مطمئنی پسرم؟ میخوای بریم صبحونه بخوری؟

کلمه ای که لوهان توی این مدت بارها و بارها سعی کرده بود تلاش کنه تا به زبون بیاره و دوباره توی ذهنش آورد…از نظرش حق این زن مهربون بود که اینو بشنوه

لبخند بی رمقی زد و دست استخونی خانوم کیم رو میون دستش گرفت

-من حالم خوبه مامان…فقط باید استراحت کن…همین

از اینکه بالاخره بعد از این همه سال لوهان این کلمه رو بهش گفته بود از شدت ذوق اشکاش پایین ریختن

با خنده و گریه اونو محکم ب./ل کرد و فقط زیرلب یه کلمه رو دائم تکرار می‌کرد و اونم پسرم بود.

_________

کریس کلافه موهاش رو بهم ریخت…از اینکه لوهان جواب تماساش رو نمی‌داد اصلا حس خوبی نداشت ولی از طرفی باید هرچه زودتر به مدرسه می‌رفت و وقت اینو نداشت که بخواد قبلش به خونه ی کیم بره برای همین به خودش گفت سعی می‌کنه ساعت بین کلاسا در مدرسه لوهان رو ببینه

لباس مرتب و منظمی تنش کرد و وقتی از در خونه خارج شد ماشین مشکی رنگش رو روشن کرد تا سوار بشه ولی همون موقع به یادش اومد که چیزی رو توی خونه جا گذاشته

حوصله َش نشد ماشین رو خاموش کنه و وقتی دید که اطراف خلوته همونطور ماشین رو روشن گذاشت و سریع داخل رفت

وقتی که چیزی که می‌خواست رو برداشت با شنیدن صدای بلند آهنگی از بیرون سریع به سمت در دوید و به طرف ماشینش رفت

دهنش از تعجب زیاد و شوک باز مونده بود

هرچهار در ماشین کامل باز بودن و ضبط صوت روشن و صدای آهنگ تا آخرین حد ممکن بود.

نگاهی به دور و اطراف انداخت…به نظرش واقعا غیرممکن میومد که کسی در عرض 2 تا 3 دقیقه بتونه این کارا رو کنه و بعدش هم ردی ازش اون دور و بر نباشه

خنده ی عصبی ای کرد…نکنه دچار توهم یا فراموش شده؟

نکنه روح و یا جِن اون اطرافه؟

با حرص زیادی ضبط رو خاموش کرد و بعد از چک کردن اجمالی ماشین سوار شد

واقعا براش قابل هضم نبود که چه اتفاقی در حال رخ دادنه.

__________

آقای لو با خنده ی هیستریکی روی صندلی گردونش چرخ خورد . به زیر دستی که با فاصله ازش ایستاده بود گفت

-مهم نیست که لوهان پسرم باشه…اون باید عاقبته مخالفت با منو ببینه.

زیردستش لبخند کریهی زد

-قربان دستور بعدی چیه؟

برگشت و با نگاه خیره و بدجنسی گفت ………..

_____________

پ.ن : بنده در قدیم قدیما یه فیک برای یه گروه(اسم گروه و فیک رو نپرسید) نوشته بودم که شبیه به این فیک بود بعضی از قسمت هاش…نتیجه اگر فردی یا افرادی از شما یه وقت احینانا اونو خونده بود نه اسم فیک و نه داستانش رو لو نده لطفا…اینم برای خیالی راحتتون بگم که پایان این مثل اون نیست عزیزان

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 59 نظر 28 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
narsis69
مهمان

واهااااای. مرررررسی. خیییییلی خووووب بوووود. :yeees: :myheart:
بیچاره بک. سکته زد. :aaaa: وای، چانی خیلی خووووبه :bunny:
وای، بابای لو، روانیه بخدا. :becharkh: اخه این چه کاراییه در حق پسر بدبختت میکنی؟ :qorqor: :gerye:
سهون، تعادل و ثبات نداره ها. :huh: بیچاره.چقد سخته! :wooo: کای، فرزندم، چه صبری داره واقعا. :gijiviji: همینطور کریس. :chebedunam:
کلا لوهان و سهون، اینقد بدبختی کشیدن که تعادل روحی ندارن. با یه تلنگر، میریزن بهم. :mazlum: :cry:
واااای. بیچاره هابک، لو، کریس! خدا بهشون رحم کنه! :mazlum: :charkhesh:
فایتینگ :myheart:

Raha
مهمان

اقای لو عوضیییی :qorqor: من خودم دارم میترسم نکنه بلایی سره یکیشون بیاااد :gerye:

farfar
مهمان

چه آدم بیشعوری ه این آقای لو…دیگه کتک کتک میکنه

s
مهمان

man fek kardam chan baz maskhare bazi dar avord!!!!
vali jediye?(
mersiohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Nagin
مهمان

خدا بهشون کمک کن قرار چی بر سره اینا بیاد اخه چرا پدر لوهان اینکار من ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif بک بیچاره سکته زد عالی بود مرسی خسته نباشی

baran.nsy
مهمان

ای خدا عزیزم میگم جان ما هپی اندینگ باشه چان و بکی ی جور ی حرف میزنند تازه لوهانم کلا طفلی هس دیگه سهون از اون بدتر

Kimia
مهمان

از اول منتظر سکایم حالا که درس شد این چه کاریه اخههه… مرسی

hermaini
مهمان

خوندن چند قسمت پشت سر هم خیلی حال میده
عالی بود
اوه بلاخره سهون لولو رو بخشیدohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif
چه بابای مزخرفی داره لولوohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif

sahelam
مهمان

مردک روانی به دوستای بچش که هیچی به لوهانم رحم نمی کنه
مرسی و ممنون عالی بود ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Mah
مهمان

وااااای من فک کردم اون یارو که بکی رو ترسونده چانیوله!!!!!!:/
بابای لوهان چی میخواد از جون پسرش واقعا؟؟ کلا زندگیشو نابود کرده…
چه سکای شیرینی واقعا، اول سهون میگه آره، بعد واس کای قیافه میاد؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
چقد استرس انگیز شدohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

SeZa
مهمان

آخیییییی دلم تو این ماجرای پدر لولو واسه بکی از همه بیشتر میسوزه …بیچاره اصن ربطی به این ماجرا ندااره آخهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifاولش که نوشته بودی یکی حوله روبش داد فک کردم چانیه میخواد مسخره بازی دربیاره ولی بعدش دیدم نههه انگار قضیه جدددیهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifتوی زوج ها هم دلم واسه زوج نو شکفته سکاااای بی نهاااایت کباااابهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifکاااایی عبضی بدبببختohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifسهوونی جذاب فلک زدهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifخیلیییی زوج باحالین هستن خداااییشohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gifدست شومام درد نکنه من سایلنت ریدر بودم با اجازه…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifخلاصه اینکه میشه فق بپسندم؟!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifوقتی احساساتم خواس فوران کنه نظر بذااارم عااایاااا؟؟!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif

barf.azar
مهمان

آفرین به تو سایلنت ریدری که اومدی و کامنت گذاشتی
ممنون ازت
و بلی پسند بزن کافیه

Arefeh
مهمان
Arefeh
مهمان

فاز سهون چیه؟بخاطر گذشته اینجوریه؟؟؟
باز خوبه کای اینجا بااعصابه
مرسیییییی

M.P.
مهمان
wpDiscuz