سلام قسمتم نُهُم از فصل دوم فیک ” تو تویی ، من منم “

لوهان به زور تونسته بود با مسکنی که زن عموش بهش داد بخوابه ولی اینقدر توی خواب کابوس دیده بود که آخرش تصمیم گرفت چشماش رو باز نگه داره…هرچند خیلی براش سخت بود.
به این فکر کرد که شاید واقعا تنها راه تسلیم شدن به پدرش باشه…
هرچند که بقیه مخالف این کارش باشن.
ولی اون واقعا ترسیده بود…هیچ چیزی از اون مَرد روانی بعید نبود و نمی‌تونست بذاره اطرافیانش به خاطر اون صدمه ای ببینن
از اینکه یک زمان اتفاقی بدتر از اتفاقای اخیر برای عزیزانش بیفته وحشت داشت.
نمی‌خواست کسیو از دست بده…قلب خسته َش طاقت اینکه دوباره یکی از عزیزانش ازش گرفته بشه رو نداشت.
لوهان نمی‌تونست بی تفاوت بمونه و بذاره بقیه به خاطرش آسیب ببینن.
صدای زنگ در باعث شد روی تخت نیم خیز بشه.
صدای آشنای کریس رو شنید
کامل روی تخت نشست تا اون توی اتاقش بیاد
با اخم به چهره ی کریس نگاه کرد
-مگه نباید الان مدرسه باشی؟
نفسش رو صدا دار بیرون داد و سریع در رو بست و خودشو به لوهان رسوند و محکم ب./لش کرد
-آخ خفه َم کردی ، چته؟
از خودش جداش کرد و با چشمای نگران تمام صورت و بدن لوهان رو نگاه کرد
-کریس میگم چه مرگته؟
– نگرانت شدم…ترسیدم طوریت شده باشه
– ها؟! واسه چی باید طوریم بشه؟! مثل آدم حرف بزن ببینم چی شده
کریس ماجرا رو براش تعریف کرد و همینم باعث شد تا اخمای لوهان بیشتر از قبل توی هم بره
-اون بچه شده؟! این مسخره بازی ها چیه راه انداخته؟! وقتی به شما احمقا می‌گم من باید خودمو تحویلش بدم برای همینه
کریس اخم غلیظی کرد
-یه بار دیگه این زر رو بزن لوهان تا خودم صورتت رو کبود کنم
– مگه دروغه؟ تا کِی قراره شماها به خاطر من آسیب ببینید؟
– فعلا که کسی آسیب ندیده
لوهان دست به سینه شد
-پس قراره یکیتون طوریش بشه تا بالاخره سر عقل بیاین؟
کریس از روی زمین بلند شد و کنار لوهان روی تخت نشست
دستش رو زیر چونه َش گذاشت و صورتش رو به صورت خودش بالا گرفت
به چشمای پر خشمه لوهان نگاه کرد
-هممون باهم حلش می‌کنیم لوهان…هممون باهمدیگه
دست کریس رو محکم پس زد و بلند شد ایستاد و با صدای بلندی داد زد
-د حالیت نیست چی میگم…نمی‌فهمی…نمی‌خوام به خاطر من شماها آسیب ببینید…چرا این توی کَله تون فرو نمی‌‍ره؟! اصلا چرا باید یکی مثل کای ، تو ، چان و بکی که هیچ ربطی به من ندارین به خاطرم آسیب ببینید؟ چرا؟ هان؟ چرا؟ د جواب بده دیگه…ربط شما به این ماجرا چیه؟ چرا باید سهون بازم اذیت بشه؟ نمی‌‍خوام ، می‌فهمی؟! نمی‌خواممممممممممم
تمام این داد و فریاداشون با صدای زنگ موبایل لوهان از بین رفت
بعد از رفتن چشم غره ی شدیدی به کریس به سمت گوشیش رفت و اونو جواب داد ولی بعد از مدت کوتاهی گوشی از دستش لیز خورد و روی زمین افتاد
با نگاه گنگی به کریس نگاه کرد
-سهون…سهون گُم شده
به فاصله ی نیم ساعت بعد همه توی هال خانه کنارهمدیگه نشسته بودن
هر کدومشون به این فکر می‌کرد که سهون چرا یکهو و بی دلیل غیبش زده و کسی ازش خبر نداره
لوهان هزاربار شماره ی پدرش رو گرفته ولی کسی جواب نداده بود
کای شوکه و نگران طول و عرض هال خانه رو بالا و پایین می‌رفت
عمو شیومین به دوستش که پلیسه زنگ زده و ازش خواسته بود که بهشون کمکون کنه
چان دستش رو دور شونه ی بک حلقه کرده بود و هر دو به نقطه ای نامعلوم روی صفحه ی تلویزیونه خاموشه روبه روشون خیره شده بودن
لوهان بینیش رو بالا کِشید و پلکایی که از گریه ی زیاد می‌سوخت رو یه بار باز و بسته کرد و به طرف در خونه رفت
کریس سریع بلند شد
-کجا می‌ری لوهان؟
– میرم یه کم هوا بخوره به سرم ، دارم خفه می‌شم
– صبر کن منم میام
اخم لوهان غلیظ تر از قبل شد و با صدای بی حالی گفت
-گفتم که ، می‌خوام تنها باشم
وقتی از در رفت بیرون برای پنج دقیقه روی سکوی سنگی نشست تا کسی بهش شک نکنه…نمی‌خواست کسی بفهمه که داره به دنبال سهون می‌ره…نمی‌خواست بیشتر از این کسی درگیر این قضایا بشه
وقتی مطمئن شد کسی به دنبالش نیست به آرومی در رو باز کرد ولی همون موقع در خونه باز شد و کای رو دید
با سریع ترین سرعتی که میتونست در خونه رو بست و به سمت موتورش دوید
وقتی کای در حیاط رو باز کرد و توی جاده اومد لوهان دیگه موتور رو روشن کرده بود
برگشت و فقط یه جمله به کای گفت و بعد از اون با سرعت دور شد
-قول می‌دم سهون رو سالم برگردونم
کای با وحشت زیادی توی خونه برگشت ، شیومین اولین نفری بود که به طرفش رفت
با کلمات بریده بریده ای جمله َش رو گفت
-لوها…ن ر…رفت…اون…اون رفت دن..دنبال سهون
بکهیون با ناباوری زیادی روی مبل نشست…نمی‌تونست تصور کنه که چه اتفاقایی ممکنه بیفته
کریس داد خفه ای از عصبانیت زد ، باورش نمی‌شد بعد از اون همه حرفایی که با لوهان زده بودن بازم اون کار خودش رو کرده باشه.
سهون با حس درد شدیدی توی شقیقه هاش چشماش رو باز کرد و نگاهی به اطرافش انداخت
توی یک سالن بزرگ مربع شکل با کف پوش آلمینیومی و لامپ های مهتابی سقفی بود
دور تا دور سالن پُر از جعبه های چوبی و مقوایی به رنگ نارنجی و قهوه ای و کِرِم بود
تکونی به خودش داد ولی متوجه ی بسته بودن دستاش از پشت به میله ی بلندی که به سقف می‌رسید شد
حس سنگینی روی سمت راست پیشونیش داشت و این به خاطر خونی بود که از کنار زخم ایجاد شده روی پیشونیش بیرون ریخته بود.
نمی‌تونست درست تمرکز کنه…گیج و مَنگ به اطرافش بازم نگاه کرد…اونطوری که از ظاهر اونجا برمیومد یک انبار بود.
انباری که سهون به وسیله ی فردی یا افرادی به اونجا آورده شده و الانم اینطور با دست بسته تنها رها شده بود.
نمیدونست قراره چه اتفاقی بیفته و یا اصلا چرا اونجاست …هرچند با کمی فکر می‌شد دلیل بودنش رو حدس زد…قطعا آقای لو اونو گروگان گرفته بود …ولی چرا؟ ینی ممکن بود لوهان هم به اونجا آورده بشه؟!
سعی کرد اتفاقا رو به خاطر بیاره…صبح بعد از اینکه بیدار شد ، سریع آماده و به بیرون رفته بود تا اونی که اول می‌رسه به پیچ اصلی دهکده خودش باشه نه کای.
ولی با کمی دور شدن از خانه حس کرده بود که کسی پشت سرشه و زمانی که شروع کرده بود به دویدن چند نفر جلوش رو گرفته و یکی از پشت دستمالی رو حاوی ماده ی بیهوشی انفلوران ، جلوی بینش گرفته و باعث بیهوشی شده بود.
و الانم اینجا اینطور قرار داشت.
حس کرد چیزی در معده َش در حال جوششه و چند لحظه بعد محتویات صبحانه ای که توی معده َش باقی مونده بود رو کنار خودش روی زمین بالا آورد.
سرگیجه ی شدیدی داشت و حدس می‌زد این واکنش ها به خاطر اون بیهوش کننده باشه.
لوهان دوباره به آدرسی که روی صفحه ی گوشیش بود نگاه کرد …یه انبار با فاصله ی تقریبا دو ساعته با دهکده
بیشتر پاش روی پدال گازِ موتور فشار داد…اون نمی‌ذشت اتفاقی برای سهون بیفته…دیگه همه این مسخره بازی ها کافی بود…
نمی‌تونست بذاره بیشتر از این سهون آسیبی ببینه…
بالاخره به اون انباری که گفته شده بود رسید.
استرس بالایی داشت ولی نمی‌ترسید…نمی‌خواست که بترسه…الان وقت اینکه دست و پاش بلرزه یا لحظه ای از تصمیمش تردید کنه نبود.
نباید به این فکر می‌کرد که اگه خودشو به کُشتن بده سهون و بقیه بعدا می‌خوان چطور باهاش رفتار کنن…
قصد نداشت کوتاه بیاد…قصد نداشت از راهی که اومده برگرده.
از روی موتور پایین اومد و به سمت در اصلی راه افتاد…مطمئن بود که الان یه سری تحت نظرش دارن ولی مگه این اهمیتی هم داشت؟
به سمت در بزرگ و فلزی سفید رنگ روبه روش رفت و وقتی بهش رسید با دیدن قفل در که باز بود نیشخندی زد.
در رو هُل داد و وقتی وارد شد بعد از کمی گذشتن و رسیدن به میانه ی انبار سهون رو دید
با سرعت بالایی به سمتش دوید و خودش رو بهش رسوند
باورش نمی‌شد که اونو توی این وضع ببینه
پیشونی ای که شکسته…
خونی که روی اَبرو و گونه ی راستش ریخته…
سریع اونو ب./ل کرد
با صدای خفه ای حرف زد
-اینجا چیکار می‌کنی لوهان؟ خُل شدی؟ برای چی اومدی؟
از بغل سهون بیرون اومد و با اخم شدیدی بهش خیره شد
-دیگه بسه…هرچی تا الان تو و بقیه سعی کردین از من مخافظت کنید بسه…دیگه نمی‌خوام ، اون منو می‌خواد پس منم قبل اینکه بلاهای بیشتری سر شماها بیاد میرم سمت اون
سهون با عصبانیت زیادی به چهره ی مصمم لوهان نگاه کرد
-احمق ، عوضیه احمق ، لعنت بهت لوهان ، لعنت بهت
بدون اینکه محل غرولند و عصبانیت سهون بذاره سر پا ایستاد و شروع کرد چرخیدن و به اطرافش نگاه کردن
با صدای بلندی داد کِشید
-کجایی؟ بیا دیگه…من اومدم…چرا مثل ترسوها قایم شدی؟ بیا دیگه
دستاش رو از هر دو سمت باز کرد و همونطور که هنوزم با چشمای عصبانیتش وجب به وجب اطراف رو نگاه می‌کرد گفت
-کجایی لعنتی؟ کدوم گورستونی هستی؟بیا دیگه…من اومدم…مگه همینو نمی‌خواستی
ولی بازم هیچ واکنشی رو از اطرافش ندید و کسی توی انبار نیومد.
خودش رو روی زمین کنار سهون انداخت و زانوهاش رو توی شکمش جمع کرد و سرش رو روی دستاش گذاشت
سهون با صدای بُغض داری گفت
-بقیه می‌دونن اومدی دنبال من؟
– نمی‌خواستم بفهمم ، ولی کای فهمید
– اون…اون حالش خوبه؟
لوهان سرش رو بالا گرفت…صورتش خیس از اشک بود
-به نظرت حالش خوبه؟
– هیونگ…
– فعلا به جای اینکه به فکر کای باشی یه فکری به حالت خودت کن…ببینم نکنه…
سهون سرش رو زیر انداخت…حس می‌کرد مثل بچه ای هست که موقع خوردن شیرینی قبل از خوابیدنش توسط مامانش مچش گیر می‌یُفته
-من خیلی دوستش دارم هیونگ
– کیه که دوستش نداشته باشه اونو؟ هه ، راستش غافلگیر نشدم..ینی فکرش رو می‌کردم…
– یه چیزی بگم؟
– هوم؟
– من همیشه فکر میکردم تو عاشق کایی
______________
کای عصبانی بود…نه از لوهان…بلکه از خودش. به این فکر می‌کرد که شاید اگه یه کم زودتر توی حیاط رفته بود میتونست جلوی رفتن لوهان رو بگیره و یا لااقل خودش هم همراش بره
حالا علاوه بر اینکه نگران سهون بود باید نگران لوهان هم می‌شد.
بکهیون با نگرانی به صورت چان خیره شد
-ینی برمی‌گردن؟
چانیول عصبانی بی اختیار بهش تَشر زد
-چرت و پرت نگو بکهیون
بعدش هم بدون اینکه به میزان ناراحتی بک از این رفتارش باهاش دقتی کنه از سرجاش پاشد و کنار کای رفت
-تو هم بگیر بشین ، سرم گیج رفت از بس راه رفتی
کای نگاهی بهش کرد
-اگه بلایی سرشون بیاد چی؟
شیومین با لحن مطمئنی
-به دوستم زنگ زدم…اون دوستای پلیس زیاد داره…
بک با لحن نگران
-ولی این به ضد سهون نشه؟
شیومین سرش رو تکون داد
-فعلا سالم موندنشون مهم تر از هرچیزیه
کای نتونست طاقت بیاره و از در بیرون زد
سعی کرد با کِشیدن نفس های عمیق خودش رو آروم کنه…باورش نمی‌شد که در عرض چندساعت تمام این اتفاق ها افتاده باشه.
به خودش گفت که اون و سهون هنوز خیلی خاطره ها هست که می‌تونن باهمدیگه بسازن و اون دو نفر هنوز کلی راه رو برای رفتن در کنار همدیگه دارن
تقریبا دو ساعت بعد بود که با صدای در هم لوهان و هم سهون چشماشون رو باز کرده و سریع به در ورودی نگاه کردن

____________

قسمت بعدی ، قسمت آخر فصل دو هست

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)