هدر سایت
تبلیغات

fanfiction you are you,i am me season 3 ep1

سلام به همه ، قسمت اول از فصل سوم فیک “تو تویی ، من منم” که میشه قسمت سی دوم از کُل فیک


فصل سوم (دلخوشی‌های کوچک)
قسمت اول
قسمت 32 از کل فیک

وضعیت روحی لوهان هر روز از قبل بدتر می شد .
اکثر وقتا خواب بود و زمان بیداری هم یا خودشو توی اتاقش حبس می کرد و یا اگر در جمع بود کاملا ساکت و بی حوصله یه گوشه می نشست.
هیچ کدوم نمی دونستن برای بهتر شدن اوضاعش چه کاری باید انجام بدن
چندبار باهاش صحبت کرده بودن تا پیش مشاور ببرنش ولی هربار مخالفت کرده بود
وزنش از سابق هم کمتر شده و زیر چشماش گود رفته بود
دائم حسی مثل دلشوره رو در قلبش پیدا می کرد … چیزی مثل ترس و یا عذاب وجدان از درون در حال خوردن وجودش بود
مثل اینکه همیشه یه مار در درونش در حال حرکت باشه و بهش نیش بزنه
نبودن کریس هم این عذاب ها رو براش بیشتر می‌کرد.
حس اینکه دوباره مثل چندسال قبل اون رو از دست داده و این دفعه خودش مقصر این جداییه
مدرسه نمی رفت و روز به روز بیشتر از درساش عقب میفتاد…تقریبا مثل یه مرده ی متحرک شده بود…یکی که فقط در ظاهر نفس می کشید
—–
بکهیون نگاهشو روی وسایل دور تا دور اتاق گذروند
– چه عجب پارک چانیول … اتاقت شبیه زباله دونی نیست
خندید و دست بکهیون رو کشید و همراه خودش روی تخت نشوند
– نیست خودت خیلی مرتبی
پشت چشمی برای چان نازک کرد
– از تو یکی بهترم
– هه هه اینجا رو ببین … زبون در آوردی بکهیون
لباش رو داد به سمت جلو
– منه بی زبون … اصلا صدا از این دیوار در میاد که از من بیاد ؟
-اصلاااااااااا
– یاااااا پارک چانیول
خندید و محکم بک رو توی بغلش گرفت
– آخ که من غش می کنم واسه همین حاضر جوابیات
– چانیول ؟
– هوم ؟
– به نظرت حال لوهان خوب می شه؟
چان چونه ش رو روی شونه ی بک گذشت و دستاش رو بیشتر پشت شونه های اون حلقه کرد
– نمی دونم بک…حتی حاضر نمی شه با سهون درست حرف بزنه … اون کریسه حروم./اده هم که به کل ولش کرده
– هی درمورد کریس اینطور نگو … اونم حق داره
چان از بک جدا شد و با حالت طلبکاری دستاش رو به پهلوهاش زد
– کدوم حق ؟ مگه لوهان چیکار کرده ؟ آدم کشته ؟ آره کشته ولی اونیو که کشته یه عوضی پست فطرت بوده … باید چیکار می کرد ؟ می ذاشت سهون کشته شه ؟! اونوقت همین شماها نمی گفتید چرا سهونو نجات نداده ؟ چرا گذاشته کشته شه ؟
بک با بُهت و ترس به صورت عصبانی و رگ های بیرون زده ی گردن چانیول خیره مونده بود و نمی تونست هیچی بگه
چان از روی تخت بلند شد و کلافه یه دستش رو روی پهلو نگه داشت و اون یکیو میون موهای سرش فرو برد
– شماها که ندیدین…گریه ها و غصه هایِ قبلا لوهانو ندیدین…
شماها ندیدین چطوری بعضی وقتا خودشو به خاطر گذشته زجر می داد…چطور شبا چند ساعت فقط گریه می کرد
بک اومد حرفی بزنه ولی چان بهش مهلت نداد و باز خودش شروع کرد حرف زدن
– فکر می کنید الان راحته ؟ چرا یه کم خودتونو جای اون نمی ذارید و درکش نمی کنید…
بکهیون سمت چان رفت
– تو چه مرگته؟ مگه من گفتم کار کریس درسته ؟ مگه من گفتم لوهان گناه نداره ؟ من فقط دارم می گم بهتره یه کمم به کریس حق بدیم … چرا یهو همچین می کنی ؟ چرا عین طلبکارا سرم داد می زنی؟!
چان تازه فهمید چقدر زیاده روی کرده و بیخود و بی جهت به خاطر یه جمله ی بکهیون سرش داد و بیداد راه انداخته
سریع جلو رفت و سعی کرد که براش توضیح بده
– ببخشید بک…من فقط اعصابم خیلی خورده از اینکه می بینم لوهان اینقد داره زجر می کشه … من واقعا معذرت می خوام … نباید اینقدر سرت داد می زدم
بکهیون اخم کرد
– بار آخرت باشه پارک چانیول…بدم میاد سرم داد بزنی و بهم دستور بدی ، فهمیدی؟
چان بی اختیار از بک که سعی داشت قیافه ی جدی ای به خودش بگیره خندید
– باشه باشه ، حالا بیا اینجا
– هی نره غول ، هی ولم کن ، هی با تو َم
چان بی توجه به اعتراض و سروصدای بکهیون اونو روی تخت هُل داد و خودش روش قرار گرفت
– راه فرار نداری
___________
سهون دلش برای کای تنگ شده بود و به دنبال یافتن بهونه ای برای رفتن به خونه ی اون بود…توی ذهنش چیای مختلف رو کنار هم قرار می‌داد
بگم مامان نبود اومدم پیش تو حوصله م سر نره؟ نه نه اینطوری عینه بچه های سه ساله به نظر میام
بگم دلم برات تنگ شده بود؟ نه نه اینطوری هم خیلی لوسه
بگم اومدم در مورد لوهان حرف بزنیم؟ نه اینطور هم تمام مدت مجبوریم در مورد لوهان صحبت کنیم و اصلا نمی‌شه خودمون برای خودمون باشیم
با حرص شروع کرد توی اتاقش راه رفتن و با دست فکرایی که زیرلب زمزمه می‌کرد رو برای خودش توضیح دادن
آخرشم به این نتیجه رسید خیلی عادی به بهونه ی سر زدن پیشش بره
توی کمد لباساش دنبال چیزی گشت که بیشتر از همه بهش بیاد
خنده َش گرفته بود…باورش نمی‌شد اینقدر عاشق کای شده باشه.
یه پیراهن بافت سبک طوسی رنگ با یه شلوار لی روشن پوشید و بعد از اینکه موهاش رو یه کم مرتب کرد و تقریبا نصف شیشه ی عطر رو روی خودش خالی کرد به سمت خونه ی کای رفت
وقتی اونجا رسید حدود ساعت 7 شب بود
کای با قیافه ای که مشخص بود همین الان از خواب بیدار شده در رو روش باز کرد
سهون نیشخند پت و پهنی تحویلش داد
– سوپرایززززززززززز
– هی سهون … بیا تو
لباش رو آویزون کرد و با یه حالت لوسی که ازش خیلی بعید بود گفت
– آیگووووو ، ملت دوست پسر دارن منم دوست پسر دارم ، می‌میری وقتی اومدم خونه ت برای خوشامدگویی بغلم کنی؟
کای با چشمایی که از تعجب درشت شده بود بهش نگاه کرد
– فکر می‌کردم از این کارا بدت بیاد و بگی لوس گریه
– تو خیلی بیجا فکر کردی ، بیشعور…گمشو اونور…برو کنار بیام تو خونه
کای خندید و به زور سهون رو بغل کرد
– گاهی وقتا عینه بچه ها می‌شی سهون ، خِیر سرت هجده سالته ها…از هیکلت خجالت بکِش
– تو روحت کای ، گمشو اونور…عین آدم نمی‌تونی بغلم کنی نه؟
بدون اینکه منتظر کای بمونه کفشاش رو درآورد و بعد از پوشیدن روفرشی توی خونه رفت و کای به این فکر کرد که از کِی سهونه خجالتی اینقدر رو دار شده؟!
خودشو روی مبل انداخت
– برو یه چی بیار تشنمه
– اَمری اوکی؟ نوکرتم مگه؟
– اون که باس باشی ، ولی فعلا یه لیوان آب بیار خفه شدم از تشنگی …نه نه ….اوممممممم یه نوشیدنی سبک ولی ا./کلی بیار
کای چندبار پلک زد و بعدش با تحلیل حرفی که سهون زده خیلی ریلکس و راحت اومد جفتش روی مبل نشست
– تنه لشت رو جمع کن و تشریفت رو ببر بار ، تو خونه از این بساطا نیست
سهون با حرص بالشتک پشت سرش رو برداشت و توی صورت کای زد
– حال بهم زن
– هی اوه سهون حالت بده ها ، چته تو؟
بالشتک رو بغل کرد و با اخم به صفحه ی خاموش تلویزیون خیره شد
– هیچی
کای پشت سرش رو خاروند و برای اینکه حوصله شون سر نره تلویزیون رو روشن کرد
چند ساعت بعد وقتی که دیگه دیروقت شده بود سهون به کای گفت امشبو همونجا می‌مونه
– خوب پاشو بریم تو اتاق
– ها؟ اتاق واسه چی؟!
– خوب برای اینکه بخوابیم دیگه ، این وقت شب می‌رن تو اتاق چیکار کنن؟ من خوابم میاد تو هم فکر نکنم روی این کاناپه بتونی بخوابی ، می‌تونی؟
– آهان نه ، بریم
– هوی فکر کردی برا چی می‌گم بریم تو اتاق؟!
سهون سریع بلند شد و با خنده ی الکی ای سمت اتاق کای رفت
– هیچی بابا ، فقط تعجب کردم ، وا…برا چی باید فکر کنم؟ اصلا چه فکری باید کنم؟ می‌ریم تو اتاق استراحت می‌کنیم دیگه
کای با تعجب به سهونی که از اول اومدنشون به توی اتاق به پرده و دیوار و پنجره و هرجایی به جز صورت کای خیره می‌شد نگاه کرد
نمی‌تونست بفهمه چرا اینقدر سهون نگاهش رو ازش می‌دزده
– سهون می‌خوای من توی سالن بخوابم؟
همونطور که مشغول نگاه کردن به لکه ای که اصلا روی پتو وجود نداشت بود زیرلب اوهومی گفت
کای با سردرگمی کمی بهش نزدیک شد و آروم دستش رو روی پشت دست سهون که تکیه گاهش روی تخت بود گذاشت
– سهون؟
انگار آدمایی که بهشون شوک الکتریکی داده باشن دستش رو سریع از زیر دست کای بیرون کِشید و کنار تر اومد تا فاصله َش با اون بیشتر بشه
– سهون چته؟ چرا از سرشب همچین می‌کنی؟ تو خودت خواستی امشب خونه ی ما بخوابی…الان چت شده یهو؟
سهون که لکنت گرفته بود و سعی می‌کرد کای رو از نگرانی در بیاره
– مَ.ن؟ نه…کِی؟
کای با لحن کلافه شده ای گفت :
– سهون من توی اون پرده یا کف زمین نیستم که دائم بهش زل می‌زنی
– کای …
از سرجاش پاشد
– من میرم توی سالن و یا اتاق مامان بابام می‌خوابم تو هم اینجا بخواب
تا اومد بره دست سهون با لرزش دور مچ دست کای حلقه شد
– لطفا نرو…
برگشت و به سر سهون که به زیر انداخته بود نگاه کرد
با دست آزادش مچ دست سهون رو گرفت و کنارش نشست و اونو توی بغل خودش کِشوند
همونطور که با دست به مهربونی موهای سرش رو نوازش می‌کرد :
– چی شده سهون؟ چته آلوچه جنگلیه من؟
خندید :
آلوچه جنگلی؟
– هوم…
– ولی من از چیزای تُرش بدم میاد
– می‌دونم
از بغل کای بیرون اومد و با چشمای خیسش بهش نگاه کرد
تعجب کرد
– سهون داری گریه می‌کنی؟ آخه چت شده یهو تو؟!
سعی کرد لبخند بزنه …سرش رو به دو سمت تکون داد
– هیچیم نیست کای
– چطور هیچیت نیست؟ صورتت خیسه اشکه
– من خیلی دوستت دارم کای… خیلی خیلی
– منم دوستت دارم عزیزم…ولی الان نمی‌تونم بفهمم چته و تا وقتی خودت چیزی نگی من علم غیب ندارم که بفهمم
آروم صورتش رو جلو بُرد و لب های لرزونش رو روی لب های کای گذاشت و زمزمه کرد
– دلم می‌خواد باهات باشم کای…دوست دارم بدون اینکه به چیزی فکر کنم ببو./مت…بدون اینکه تصویر بدی توی ذهنم بیاد ببو./مت…ولی نمیشه کای…نمیشه
صورتشو عقب کِشید و با دست پوشوندش ، شونه هاش شروع کردن به لرزیدن و با صدای بلندی زد زیر گریه
کای مچ دستای سهون رو گرفت
– سهون گریه نکن…هی دستات رو بردار…سهون به من نگاه کن… می‌گم به من نگاه کن
دستاشو از روی صورتش برداشت و بینیش رو بالا کِشید و با چونه ی لرزون به کای نگاه کرد
آروم نزدیکش شد و دست سهون رو بالا آورد و انگشت های دست اونو روی لب های خودش گذاشت
– ببین سهون…این لبای منه…لمسش کن…این فقط و فقط لبای کیم کایه…اونی که الان روبه روته پارک نیست…هیچکس دیگه ای نیست…فقط و فقط کیم کایه….فقط کیم جونگینه….لمسشون کن سهون…لبام رو لمس کن
با مکث آروم انگشتاش رو روی لب های نرم کای حرکت داد
دست دیگه ی سهون رو روی قفسه ی سینه َش گذاشت
– ببین سهون… این بدنه منه… بدنه کیم کای…
کف دست سهون رو روی بازوی خودش گذاشت:
– این بازوهایی که بغلت می‌کنن بازوهای پارک نیستن…
سهون با بغض گفت :
– فکر می‌کنی اینا رو خودم نمی‌دونم؟ فکر می‌کنی اینا رو خودم به خودم نمی‌گم؟
کای سرش رو تکون داد :
– ازت نمی‌خوام اینا رو به خودت بگی سهون…ازت می‌خوام اینا رو باور کنی…نمی‌خوام که اینا رو دائم با خودت تکرار کنی…نمی‌خوام دائم سعی کنی به زور اینا رو جایگزین فکرای توی سرت کنی …فقط می‌خوام اینا رو باور و قبول کنی …مثل دنیایی که پذیرفتیش…مثل عشقمون که پذیرفتیش…مثل پذیرفتن روز و شب سهون…
سعی کرد حرفای کای رو برای خودش تجزیه و تحلیل کنه…سعی کرد اونا رو قبول کنه
کای آروم صورتش رو نزدیک صورت سهون کرد
کمی سرش رو به سمت راست کج کرد و لباش رو نزدیک لبای اون نگه داشت
با چشمای فندقی رنگش به چشمای سهون خیره شد
– منو ببو./ بدون اینکه قبلش به چیزی فکر کنی…بدون اینکه به خودت نهیب بزنی این لبای کایه…اونی که قراره ببو./مش کایه…به هیچی فکر نکن سهون…از قبلش ذهنت رو درگیر این نکن که الان وقتی ببو./مش یادم میفته به گذشته… بدون هیچ پیش داوری ای ببو./م
سهون سعی کرد همون کاری رو که کای ازش خواسته انجام بده
سعی کرد به هیچی به جز اون لبا و بو./یدنشون فکر نکنه
آروم لباش رو روی لبای اون گذاشت و بعد از مکث کوتاهی بو./ه ای به لب پایین کای زد
دستاش رو با عدم اطمینان بالا آورد و دور گردن کای حلقه کرد
هنوزم سعی می‌کرد به افکاری که به سرش هجوم میوردن محل نذاره….سعی کرد کاری که خیلی وقت پیش کای ازش خواسته بود انجام بده
سعی کرد خودش رو مثل یه برگ روی رودی از افکارش شناور ببینه
بذاره اون فکرها به سرش بیان و رد بشن و برن
مثل ایستگاهی که روزانه هزاران مسافر میان و روی صندلی هاش میشینن و بعد میرن
اون صندلی ها هیچوقت اسم اون مسافرا و یا چهره شون رو به خاطر نمیارن
واسه اینکه هزاران نفر از اونا رو هر روز میبینن
سهون هم سعی کرد اون افکار رو نشنوه…نبینه و به خاطر نسپاره
بهشون بی محلی نکرد تا اونا تصمیم بگیرن هرطور شده جلب توجه َش رو کنن
بهشون پرخاش نکرد تا اونا لج کنن و برای دعوا جلو بیان
اون فقط مثل یه تماشاچی کنار ایستاد و به عبور و مرور افکارش خیره شد بدون اینکه بهشون فکر کنه و یا بخواد تجزیه و تحلیلی براشون انجام بده
نتیجه ی تمام این تلاشش این بود که بعد یه مدت شروع کرد به مکیدن لب پایین کای و خودش رو بیشتر سمت اون کِشوند
با علاقه ی زیادی لب های به نسبه درشته کای رو میون لب های برجسته خودش می‌گرفت و میبو./ید
غرق لذتی که از بو./یدن لب های کای بهش وارد می‌شد شده بود
و هر لحظه بیشتر و بیشتر از قبل دلش می‌خواست اون رو ببو./ه
گرمای دهن اون رو با تمام وجودش حس می‌کرد
انگار که همه چیز در اطرافش محو شده باشه و فقط نرمی لذت بخش و طعم دوست داشتنی لب های کای رو حس کنه
همه چیز اون بو./ه رو دوست داشت… از خیسی ای و لیزی ای که به خاطر بازی زبون هاشون روی همدیگه ایجاد شده بود تا گرمایی که هر لحظه بیشتر و بیشتر در تمام بدنش ایجاد می‌شد
وقتی دید سهون حالا داره بدون هیچ حد و مرزی میبو./تش اونم شروع کرد به همراهی باهاش
حلقه ی دستاش رو پایین کمره سهون تنگ تر کرد و اونور بیشتر توی بغل خودش کِشوند
وقتی از هم جدا شدن لبخند رضایت بخشی روی لب های سهون به چشم می‌خورد
با شرم و خجالت سرش رو زیر انداخته بود و مثل دختربچه ها گونه هاش سرخ شده بودن
کای خندید و محکم بغلش کرد
– عاشقتم سهون…عاشقتمــــــــــــــــــــم
خندید و کمی سرش رو از شونه ی کای دور کرد و بو./ه ی ملایمی به گونه َش زد
– منم عاشقتم کای… خیلی خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو کنی
کای دراز کشید و آروم سهون توی بغلش خزید
سهون :
– میشه همینطوری بخوابیم؟
– چرا نشه؟
پتو رو روی خودش و سهون کِشید
بو.ه ای به موهای نرم سهون زد :
– بگیر بخواب آلوچه جنگلی من…
چشماش رو روی هم گذاشت و حدود بیست دقیقه بعد به یکی از دلنشین ترین خواب های زندگیش فرو رفت

____________________________________________

پ.ن : قسمت بعدی زمان آپش معلوم نیست عزیزان

دوستان عزیز الان فصل سه تازه شروع شده ، ازتون می‌خوام هر کدومتون که فیک رو می‌خونه تا اینجا ینی تا این قسمت هر نظری که به نظرش میاد تا الان به من نگفته رو بهم بگه ، ایرادی اگر توی فیک می‌بینید…چیزی هست که به نظرتون باید عوض بشه و…
من مسلما وقتی می‌تونم ایراد فیکم رو بفهمم که شما خواننده های عزیز بهم بگید
اگر دوست داشتید توی کامنت بهم بگید نظرتون رو

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 56 نظر 23 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
narsis69
مهمان

مرررررسی. خیلی خووووب بوووود. :like: :myheart:
الهی. لوهان عزیزم. :gerye: :gerye:
چرا کسی نمیره دنبال کریس؟ :gerye: لوهان گناه داره :cry:
واااای، سکایش چقد خووووب بووووود. :kissme: :bunny:
الهی، چانبکن. چانی :qorqor: سر ببکم داد نزن، بچم گناه داره :mazlum: :myheart:
خسته نباشی.
فایتینگ :myheart: :like:

Abercrombie-coupon.com
مهمان

I just could not go away your site before suggesting that I really enjoyed the standard information a person provide on your visitors? Is gonna be again ceaselessly to check up on new posts.

Nagin
مهمان

سلام سلام امروز امدم قسمت اول فصل سوم خوندم واقعین عالی بود
سکای رمانتیک ولی لوهان بیچاره این کریس باید دل دردش میده نه این ترکش کن دلم برای لوهان میسوز مثل همیشه عالی مینویس ه عالی عالی من بقیه خوندم حتمن نظر میزارم مرسی خسته نباشی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Armina
مهمان

مررررررررررررررسی خوف بود
فقط من مرررررررگ کریهانم
عرررررررررررر کریسهان فنا شد
عررررررررررررررررر
مرررررررررسی آجو

LH7
مهمان

تواین فیک شدیدادلم هونهان میخاست کاش هونهانی بشه لوهان گنادارهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

sahar
مهمان

سلاام خدااااااا لوهانمممم عررررررر مرسیییی عالیی مثله همیشه

BeHiXx
مهمان

– تنه لشت رو جمع کن و تشریفت رو ببر بار ، تو خونه از این بساطا نیست

نمیدوم چرا جدیدا از هرچی دیالوگه کایه خوشمم ید
فک کنم همتون باهم قرار داد بستید ک من رو ناکام کنید

fj-baeky
مهمان
Sahar
مهمان

من اول فکر میکردم فیک هونهانه خیلی هم دوست داشتم هونهان باشه جون برادر ناتنین خب.ولی الان یا اینکه اونجوری که می خواستم نشود ولی باز خیلی خوبه . خیلی میدوستمش

Anahita
مهمان

لوهانییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
کریس خیلی نامرده چرا ولش کردohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
سکای خیلی رمانتیک بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
عالی بود مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

sahelam
مهمان

از کریس خیلی خیلی بدم اومد
اینم از سهون باز چانی یکم هوای این بیچاره رو داره طفلی واقعا تنها و بی کسه مرسی هالی بود و ممنون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

LILIA
مهمان

مرسیییییییییییییییی…
سکایییی خیلی عالی بود…
دلم برا لولو میسوزه…

zahra.m
مهمان

ممنون عالی بود خسته نباشی

M.P.
مهمان

با عرض خسته نباشید یه نقدی میخواستم بکنم!
چرا انقد لوهان بدبخته؟
نه واقعا چرا؟
چرا از چپ و راست براش بلا نازل میشه؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
ممنون میشم اگه جوابه سوالات منو بدین!
اخه یه چندمدته خیلی رو مخمه!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
کایهونم که اووووفففف
اینام از دست رفتن!
با خداروشکر کای هست برا سهون! کریس خیلی نامردی کرد!
دستت مرسیییییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Farnaz H.H
مهمان

ای جان من چقدر سکایش رمانتیک بود ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
عرررر لوهانم چی شده
من مرگگگگگگگگگ ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
مرسی عزیزم خسته نباشیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

fojika
مهمان

اخی من کریس درک نمیکنم ادم عشقش چطور میتوانه بخاطر ماری که مجبور بوده انجام بده رها کنه هیییی
اوووم ایراد نداری سرتا پا داستانت گله ^_^
راستش بیشتر منتظر فصل دوم بر بلد رفته بودم ولی اینم دوس
بعد یه سوال دیگه ام دارم قبل از این جا به جا شدنای سایت یه سه شاتی کایلو قرار بود اپ شه دو قسمتشم اپ شد پلی بعد به فنا رفت ،چراایا دوس داشتم میخوندمش ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

Fatemeh.xoxo
مهمان

بنظر من خیلیییییییی قشنگ بود خسته نباشی عزیزم واقعا زحمت کشیدی??? من سکااااای خیلییییییییییی دوس……. لطفا بیشتر تر تر بزار و اینکه دوس دارم برا سهون اتفاقات زیادی بیفته…بثچاره لولوووومممم?? عررررر…هیچکی این لوهانو درک نمیکنه

farfar
مهمان

لوووووohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
.
.
.
نقدی نیست. راضیم ازتohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

wpDiscuz