fanfiction you are you,i am me season ep3

سلام ، قسمت سوم از فصل سوم فیک تو تویی من منم ، قسمت 34 از کُل فیک

تو تویی ، من منم

فصل سوم (دلخوشی های کوچک)

قسمت سوم

زمان گاهی خیلی زودتر از چیزی که فکر می کنیم می گذره و ما به دردها و غصه هامون عادت می کنیم .

برای لوهان هم شرایط همینطور پیشرفت ،

اون طی این مدت به کابوس های شبانه و تپش قلب و حس گاه

و بیگاه شستن درخت در وجودش عادت کرده بود.

اینطور نبود که اون حس ها دیگه اذیتش نکنن، فقط اون یاد گرفته بود که چون هنوز در حال نفس کشیدن و زندگی روی این کره خاکی هست مجبور به تحمل مشکلاته.

به سهون که چشمای شادش این روزا نگرانی نسبت به لوهان رو بازتاب می کرد نگاه کرد .

هر پنج نفرشون اون روز فارق التحصیل می شدن.

– پس بالاخره بچه سرتق مدرسه هم فارق التحصیل شد

لوهان به سمت لی که با لبخند بهش نگاه می کرد برگشت

خندید

– رفتن من خیلی ها رو خوشحال می کنه

– امیدوارم منظورت من نبوده باشم

لوهان با مشت ضربه ای به بازوی لی زد

– البته که نه احمق

سهون با دیدن ای در کنار لوهان به طور غیر ارادی اخم کرد و کنارش قرار گرفت

دستش رو دور شونه ی لوهان حلقه کرد

لی پوزخند زد

– نترس سهون ، هیونگت رو نمی خورم

– بخوای بخوری هم نمی تونی چون دندونی توی دهنت باقی نمی مونه

لوهان با تشر گفت

– سهون

لی جلو رفت و کاملا دوستانه لوهان رو بغل کرد و وقتی ازش جدا شد گفت

– مراقب خودت باش ، بعدا قرار بذار بازم همو ببینیم

لوهان لبخند عمیقی زد

– تعطیلات خوش بگذره لی ، حتما همین کار رو می کنم

بعد از رفتن لی ، بکهیون نگاه مشکوکی به لوهان کرد

– فکر نمی کنی زیادی با این پسره صمیمی شدی

– حسودی نکن عشقم

بکهیون سرش رو تکون داد

– حسودی نیست ، فقط حس خوبی به اون پسره ندارم

– داری زیادی شلوغش می کنی بکهیون

سهون با لحن طلبکاری گفت

– حق با بکهیونه

– من بچه نیستم و لازم نیست دائم نگران من باشید ، خودم بلدم از خودم مراقبت کنم

سهون خواست چیزی بگه که کای با اشاره چشم و ابرو ازش خواست ساکت بمونه

اون روزا لوهان بیش از حد حساس و گاها بدخلق شده بود و کای می دونست نتیجه این کل کل چیزی به جز دعوا بین لوهان و سهون نیست

——-

بکهیون پلیر رو روی حالت ضبط قرار داد و بعد از صاف کردن گلوش شروع کرد به صحبت کردن

سلام خودم … از آخرین باری که حرف زدم مدت زمان خیلی زیادی می گذره و این مدت اتفاقای خیلی زیادی افتاده که اینقدر وحشتناک بودن که حتی نمی خوام دوباره بازگوشون کنم

هممون سعی داریم بگیم که حالمون خوبه و هیچ مشکلی نیست

شاید هممون یاد گرفتیم که باید به خاطر همدیگه سرپا شیم

خوب فکر کنم در مورد چانیول لازم نباشه چی زیادی بگم … هرچی نباشه تو هم اونو اندازه خودم دوست داری مگه نه خودم ؟

نگرانه لوهانم …دوباره برگشته به شخصیت قدیمیش ، یه آدم تودار و تهاجمی

نمی دونم باید براش چیکار کنم … هیچی توی ذهنم نمی رسه حتی جرات ندارم اسم کریسو جلوش بیارم

لوهان عوض شده ، انگار که فقط به خاطر سهون سرپا باشه ، وقتی به سهون نگاه می کنه به زور لبخند می زنه و خودشو شاد نشون می ده

نگرانشم ، نمی دونم تا کجا می تونه دووم بیاره ، اگه باز خودشو خط خطی کنه چی؟ فکر کنم تنهاترین آدم میون ما پنج تا لوهان باشه … آدمی که حاضر نیست اجازه بده تنهاییش رو بقیه پر کنن

چندبار خواستم برم با کریس حرف بزنم ولی از چانیول جرات نکردم

می دونم کافیه برم پیش کریس تا بعدش یه دعوای اساسی بینمون پیش بیاد

دارم دیوونه می شم خودم … دارم دیوونه می شم

 

——–‘

چیزی به اسم شادی مطلق وجود نداره و چیزی هم به اسم غم مطلق نیست

همه چیز توی یه نسبیت قرار داره و همیشه شادی و غم در کنار همدیگه قرار داره و شما هیچ انسانی توی این کره خاکی رو نمی تونید پیدا کنید که کاملا به دور از مشکل زندگی کنه

——

لوهان سرعت قدم هاش رو بیشتر کرد تا لازم نباشه با کریس رو در رو بشه

لوهان قدیمی دوباره برگشته بود و این دفعه نمی خواست خودش رو به زور تغییر بده

کریس بهش رسید و بازوش رو گرفت

– چرا فرار می کنی؟

– چون دلم می خواد … چون اعصاب بحث کردن باهات رو ندارم

– ولی تو حق نداری منو مثل یه تیکه آشغال از زندگیت حذف کنی

– ببین کی داره به کی می گه ، ول کن بازمو کریس

خودشو با خشونت زیادی عقب کشید و تقریبا داد زد

– د می گم ولم کن

– چه مرگته لوهان ؟ باز چرا خروس جنگی شدی ؟

– شدم که شدم ، من همینم کریس ، همینی که می بینی ، به خاطر تو و یا هیچکس دیگه ای هم حاضر نیستم خودمو عوض کنم

کریس با طعنه گفت

– ولی به خاطر سهون که خوب خودتو عوض کردی

– عوض کردم چون دلم خواست چون اون دادشمه چون حتی از این خون مسخره ای که توی رگای خودم و تو و بقیه جریان داره هم برام عزیزتره

کریس بدون فکر کردن و بدون در نظر گرفتن گذشته و زندگی لوهان و سهون ، اولین جمله ای که توی ذهنش اومد رو گفت ، جمله ای که شاید از اینکه سیلی توی صورت لوهان می زد هم بدتر بود

– ولی اون برادر خونیت نیست و شما حتی روی یه تیکه کاغذ هم برادر نیستین

ضربه ی مشت لوهان توی فک کریس فرود اومد

– آشغاله عوضی … هیچوقت فکرشم نمی کردم بتونی در این حد عوض بشی کریس … تو خیلی بیشتر از چیزی که بتونم فکرشم کنم عوضی هستی

همیشه یه جاهایی توی زندگی هست که باید میون غرور شخصی و غرور طرف مقابلون یکیو انتخاب کنیم و اکثر وقتا انتخاب اشتباهی رو انجام می دیم دست مثل انتخابی که کریس اون لحظه کرد.

انتخاب غرور شخصیش

– هه چیه ؟ مگه دروغ می گم ، تا دو روز پیش سهون دشمن قسم خورده ت بود حالا شده برادر عزیزت و کسی که حاضری به خاطرش خودتو عوض کنی ولی وقتی بحث به من برسه من فقط کریس وو هستم نه بیشتر و نه کمتر … تا حالا شده به احساس منم فکر کنی لوهان؟ شده خودتو جای من بذاری؟ هیچوقت شده ببینی و بفهمی که چقدر رفتارت اذیتم کرده ؟ چقدر بهم صدمه زدی؟ هیچوقت خواستی مشکلات بینمون رو از دید من ببینی؟

– نه ندیدم و نمی خوام هم ببینم ، من قاتلم خیلی خوب آره هستم ، فکر می کنی نمی تونستم به دروغ بهت بگم نیستم؟ فکر می کنی نمی تونستم هیچی در مورد اون قتلا بهت نگم؟ ولی گفتم، می دونی چرا؟ دقیقا به خاطر این بود که خودمو جات گذاشتم … واسه این بود که به این فکر کردم که اگه جای تو بودم چی؟ اگه تو جای من یکیو می کشتی و بهم نمی گفتی من چه حسی پیدا می کردم ، واسه همین عین یه احمق اومدم و همه چیو بهت گفتم ولی دیگه بسه کریس دیگه نمی تونم

چند قدم به جلو رفت وسرش رو کلافه دستاش رو بالا آورد و تکون داد

-خوب من که ازت معذرت خواستم ، نخواستم

لوهان پوزخند زد

-معذرت خواهیت رو برای خودت نگه دار ، کریس یه سوال می‌پرسم به خاطر همون یه دوران خوشی که باهم داشتیم راستشو بهم بگو ، تو واقعا از ته قلبت بی خیاله قاتل بودن من شدی؟

کریس مکث کرد ، شاید چون هنوزم نمی‌دونست تونسته اون قسمت از مغزشو که می‌گفت لوهان یه قاتله کاملا خاموش کنه یا نه

-جواب منو بده کریس ، تونستی بی خیال قاتل بودن من بشی یا نه؟

کریس چشماش رو بست و گفت

-لوهان بیا بی خیال این قضیه بشیم ، چرا باید یه همچین چیزی رو دوباره تکرارش کنی؟(چشماش رو باز کرد)

-کریس دارم می‌گم جواب منو بده

-نه نشدم ، نتونستم بشم ولی مهمه؟ درسته من یادم نرفته چون نه آلزایمر دارم و نه گرفتم ، ولی دیگه برام اهمیتی نداره

-اگه نداشت الان با قاتعیت می‌گفتی فراموشش کردی یا سعی کردی فراموش کنی

– دِ لعنتی مگه فراموشی دارم؟

– هه فراموش کردنش فقط این نیست از ذهنت پاک شه بلکه اینه که منو همینطوری که هستم بپذیری ، ینی یکی که قتل انجام داده

– تو قاتل نیستی

– اگه کُشتن دو نفر آدم زنده از نظر تو قتل نیست من دیگه حرفی ندارم بهت بزنم

– لوهان چرا می‌خوای منو عصبانی کنی؟ چرا می‌خوای رابطمون رو بیشتر از اینی که هست به گند بکِشونی؟!

– من به گند کِشوندم یا تو؟! کریس بس کن ، نه من نه تو نمی‌تونیم باهم باشیم ، من یه قاتلم یه آدم عصبی و تو هم یکی که نمی‌تونه این آدم رو تحمل کنه

– لوهان…

– بسه ، برو کریس و بی خیال شو ، لااقل فعلا بی خیال شو…بذار یه مدت بهمدیگه فرصت بدیم

نگاه دیگه ای به لوهان کرد و وقتی مصمم بودنش رو دید به اجبار به سمت عقب برگشت

بکهیون کمی روی مبل جابه جا شد

-این خیلی مسخرَس چانیول

– هی بک این اصلا مسخره نیست ، خوب این می‌تونه یه تصمیم برای آینده مون باشه

بک آرنجاش رو روی زانوهاش گذاشت و کمی به سمت جلو خم شد

-خودت می‌فهمی چی داری می‌گی؟ ازم می‌خوای به بهونه ی بورسیه شدن برای دانشگاه باهات بیام یه کشور دیگه و اونجا باهات ازدواج کنم ، چانیول حالت خوبه؟!

– من نمی‌‎فهمم کجای این پیشنهاد برات اینقدر غیرقابل قبوله ، من و تو همدیگه رو دوست داریم و مسلما وقتی توی یه کشور دیگه مثل کانادا باشیم خیلی راحت تریم بک

– وای چانیول تو رو خدا ، یه کم به حرفی که می‌زنی فکر کن ، می‌خوای خونواده مون رو ول کنیم و بریم اونور و بعدش ازدواج کنیم

– مشکل تو چیه بک؟ فکر می‌کنی اینجا باشیم می‌تونیم باهم بمونیم؟

بکهیون از روی مبل بلند شد و یکی از دستاش رو به کمر زد و با انگشتای اون یکی دستش شروع کرد به مالیدن پیشونیش

-چانیول تو رو خدا بفهم ، مگه قراره حتما روی یه تیکه کاغذ باهم باشیم که بتونیم کنار هم بمونیم؟ من و تو تازه هجده سالمون تموم شده و تو می‌خوای توی این سنمون همچین تصمیم مهمی بگیریم و بعدشم می‌خوای مادر پدری که این همه سال بزرگمون کردن رو ول کنیم بریم یه کشور دیگه ، تو چی پیش خودت فکر کردی چانیول، چی فکر کردی آخه؟

چانیول سرپا ایستاد و با حالت عصبی تُن صداش رو بالا بُرد

-من حس می‌کنم مشکل تو با منه بکهیون نه با رفتن و نبودن، تو نمی‌تونی از خودت مطمئن باشی

– چانیول خواهشا چرت و پرت نگو

داد زد

-چرت و پرت نیست بکهیون ، تو مطمئن نیستی که بخوای با من بمونی

– د لعنتی من فقط هجده سالمه و تو داری حرف از چندسال بعد رو می‌زنی داری حرف از ازدواج می‌زنی …من نمی‌فهمم چرا برای رسمیت دادن به یه رابطه و پایدار کردنش نیاز به ازدواجه

– بکهیون نمی‌فهممت اصلا نمی‌فهمتت

– منم تو رو نمی‌فهمم پارک چانیول منم تو رو درک نمی‌کنم

چانیول خواست دوباره با داد چیزی بگه که  همون موقع صدای زنگ زد که نشون دهنده ی اومدن مادر و پدر بکهیون بود مانع از این کارش شد

بکهیون چشم غره بهش رفت

-خواهش می‌کنم بسه چانیول ، جلو مامان بابام سروصدا نکن اون بیچاره ها فکر می‌کنن ما داریم درس می‌خونیم و روحشون هم از این دعوای مزخرف ما خبر نداره

کای با ذوق زیادی یکی از کتابای قدیمیش رو آورد و روی پای سهون گذاشت

-این کتاب داستانه بچگیمه

سهون لبخند زد

-نگهش داشتی؟

– اوهوم ، هی نگاه عنوانش کن “شبتابه خوشبخت” بامزه هست

– در مورد چیه؟

– یه کرم شبتاب تنها که همیشه به دنبال پیدا کردنه یه دوسته و همیشه فکر می‌کنه که خیلی کرم بیچاره و تنهاییه و آخرش بالاخره یه روز توی یه لجن زار که همه از رفتنش اونجا منعش میکنن یه دوست رو پیدا می‌کنه و می‌فهمه اون با اینکه توی جای کثیفی زندگی می‌کنه از همه ی دوستا و آدم های دور و برش بهتره

سهون خندید

-این چه داستانی واسه یه بچه هست آخه؟

– خیلی قشنگه ، باید بخونیش

– هیچوقت اهل کتاب قصه خوندن نبودم

– واسه همینم اینقدر خنگول بار اومدی

– چه ربطی داشت آخه؟!

کای با خنده شونه هاش رو بالا انداخت

-نمی‌دونم

– کای؟!

– هوم؟!

– اگه یه روز بیام بهت بگم دیگه دوستت ندارم تو چیکار می‌کنی؟

– شدی شبیه این دخترای توی فیلم و سریالا

– جدی پرسیدم

– ازت می‌پرسم چرا

– و اگه دلیلی بهت نگفتم

کای نگاهی به سهون کرد و خندید

-نمی‌دونم ، لابد مثل توی همون فیلما میام خودت و معشوقت رو می‌کُشم

– مگه حالا باید حتما یکیو دوست داشته باشم که ولت کنم آخه؟

– تو غلط می‌کنی منو ول کنی بچه پرو

– بیا این کتاب داستان مزخرفت رو بخونیم

کای با لجبازی کتاب رو کِشید

-این بهترین کتاب داستانیه که داشتم

– خیلی خوب بیا بخونیمش

– همین کتابی که تو بهش می‌گی مزخرف کلی پیام و مفهوم می‌تونه داشته باشه جناب اوه سهون ، یکیش همینه که همیشه نمیشه به ظاهر قضاوت کرد و خیلی وقتا یکی ممکنه توی تاریکی باشه ولی خودش یه شخصیت روشن رو داشته باشه

سهون به زور لبخند زد

-مثلا من؟ توی لجن و تاریکی بزرگ شدم و تو همیشه بهم میگی من خوبم

– سهون…

– خوب راسته ، من ناراحت نیستم کای ، لااقلش اینه الان خیلی ها رو کنارم دارم از جمله خودت ، درسته توی لجن زار بزرگ شدم و درسته همیشه ی خدا یه مسئله برای اعصاب خُردیم وجود داشته ولی مهم الانه که هرچند کوچیک ولی یه سری دلخوشی برای شاد بودنم دارم

– دلخوشی های کوچیک ما ، نه؟

– هوم اسم خوبیه ، دلخوشی های کوچیک ما

———————————

 

پ.ن : قسمت بعد ، قسمت آخر از فصل سوم هست

Print Friendly

45 Responses

  1. عرررررر. کریس بیشعور. :gerye: :qorqor:
    اقا، نمیدونم چرا، ولی لی مشکوکه! :huh: :becharkh:
    عزیزم، لوهان. :gerye:
    کریس انتر. عوضی. لیاقت نداری. :qorqor: :gerye:
    وای سکای چقد خووووویه. مررررسی. :yeees: :heartme:
    وای، چانبک چرا ریختن بهم؟ چان چه گیری داده! :gijiviji: :cry:
    عالی بود. مرررسی.
    فایتینگ :write: :myheart:

  2. کریس خیلی نامرده عاقا هر چی دلش خواست به لوهان گفت
    و لوهان خیلی خوب بود که فقط بهش مشت زد حقش این بود بیشتر بخورهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gif
    چانیول عزیزم حس نمیکنی ازدواج واسه یه پسر هجده ساله یه کم زوده؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif
    کتاب داستانه بامزه بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
    عالی بود مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

  3. ای جااانم چقد لوهان خوووبه فداش بشم من… حقش بود کریس رو بزنه له کنه.
    وای بک چرا اخه, !؟! ما همه دست به دعاییم شما زودتر ازدواج کنید بعد تو…نمیفهمم
    سکای عین همیشه عاااالیییی
    مرررررسی عزیزم عااالی بود….

  4. ای خدا چرا سکای تو همه فیکا اینقد ریله اخههههه؟؟؟
    خیلی با حرفای لو موافقم..شخصیت لو تو این فیک خیلی بهتر از شخصیت ضعیفیه ک بقیه جاها بهش میدن..ممنونم عزیزم

  5. های
    خب اول در مورد چانبک عشقم نظر میدم اینکه دعواشون بچگانه است قبول دارم اما خودشونم بچه ان! 18 سال واقعن سن کمیه منم به بک حق میدم حرف ازدواج و ترک کشور و خانواده بحث کوچیکی نیست اخه
    کریسهان : من جای لوهان بودم عین خودش رفتار میکردم نمیشه بگه اوکی بیا با هم باشیم کریس که بعد اون رفتار کریس ….
    سکای هم که اصن عالیه جای بحثم نداره والسلام
    ممنون از این قسمت

  6. خب ^^
    مثه همیشه از سکای شروع میکنیم :دی
    این سکایو دوست داشتم ^^ اونجا که کای گفت تو غلط میکنی بچه پروو که اصن نیشم باز .. کای غیرتی *—————–*
    کریسهان … چی بگم ؟ :|
    به نظر من لوهان یه ایشتباه بزرگ کرد که اونجوری با کریس حرف زد … واقن نباید بحث میکرد .. یدونه میخوابوند تو گوشش میرفت :|
    مطمئنن اگه من جای لوهان بودم قتل سومم انجام میدادم و کریس پرت میکردم تو خیابون زیر ماشینا ._____.
    چه وعضشه اخه ؟ :|
    چانبک … نمیخام این حرفو بزنم اما به نظرم خیلی خیلی دعواشون الکی و ناپخته بود … نمیدونم تو ذهن تو چیه … ولی به نظر میومد فقد یه بهونه جور کردی که اینا دعوا کنن باهم :|
    یا اینکه میخواستی توی راه ازدواجشون یه سری موانع بزاری که این دعوا رو ساختی … ولی هب نظرم اصلن دعوای جالبی نبود و غیر واقعی و احمقانه بود تا حدی ..
    یعنی خیلی میشه که ادما سره چیزای احمقانه دعوا کنن … ولی این بحثی که پیش اومد از پایه غلط بود و به نظر میومد فقد قصد اینه که اینا باهم دعوا کنن حالا به هرشکلی
    با این حال مثه همیشه مزخرف ^^
    خیلی خوبه که سکای و میزاری اخر ادم اصن انرجی میگیره واسه نظر دادن *——-*
    مرسی : )

  7. من فکر میکنم کریس خودخواهی فقط بخاطر خودش داره میگی شاید اینجور نباشی
    دعوا چانبک درک نمیکنم اخر چرا سر این موضوع بحث میکنه اخه
    خیلی عالی بود تا الان ۳قسمت گذاشت یعنی قسمت ۴ تموم میشه
    این فصل
    برف اون فیک مشترک تو هستی چانبک چیشده ؟
    خسته نباشی

    • ممنون گلم برای کامنت گذاشتن و سلامت باشی
      آره عزیزم فصل سه تمام میشه و میریم فصل چهار و اونم فکر نکنم بیشتر از 4 قسمت بشه و دیگه فیک تمام می‌شه
      فیک دومینو رو چون فصل امتحانا بود فرصت نشده بنویسیم ، ولی حتما می‌ذاریمش به زودی گلم

  8. کریسهان چرا اینجوری شد به نظر من هم هردوشون مقصرن هم حف دارن _و لوهان نباید همه چیو تو خودش بریزه باید با یکی حرف بزنه به نظر من کریس بهترین شخصه اما رابطه شون بدجور داغون شده.
    چانبک خودشونو درک نمیکردن بعد انتظار دارن من درک کنم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gifمن هرموقع کارای اس امو درک کردم اینجور مسائلم درک میکنمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif؟امابه نظر من بک راست میگه اینا هنوز 18 سالشونه معلوم نیست اینده چی بشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif
    من بدجور به لی مشکوکم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifیه حسم بهم میگه با بابای لوهانی هم دستهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/hamwheelsmilf.gif
    سکای هم عالی بود تنها زوجی که دعوانداشتن ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif

  9. کریس و لوهان چرا همچین میکنن؟ ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
    چانیول چرا همچین میکنه؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gif
    چرا همه همچین میکنن؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif
    الان فقط سهون و کای خوشبختناااا! بقیه همه بدبختنohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/hamwheelsmilf.gif
    مرسییییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  10. یه چند وقتی نتونستم بخونم الان اومدم همه رو خوندم
    واییییییییییییییییییی چرا اینجوری شد؟؟؟؟؟؟
    عالیه……فقط لوهان چیزیش نشه???
    *_*

  11. کای عشقه واقعآ دوسشون دارم چانبک هم بنظرم حق بابک هست تازه 18 سالشون شده وممکن بعدآازتصمیی که گرفتن پشیمون بشن لوهانی هم عزیز دلم چقدردلم میسوزه براش مرسی عالی بودمثل همیشه گلم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

  12. چانبک ؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif نه چانی بکیو میفهمه و نه بک چان رو والا منم این وسط چانبکو نمیفهممohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif خو چرا یهو همچین شد؟
    عاشق شخصیت لوهانم….این همه سختی میکشه ولی همیشه سعی میکنه خودشو خوب جلوه بده….بنظرم شخصیت تحسین برانگیزی داره
    ممنون عالی بود خسته نباشی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  13. عاااالی بود لاو!
    داستانو داری خوب پیش میبری…ب عنوان یه خواننده ی همیشه خاموش ک ی عالم فیک خونده دارم بهت میگمااا…خیلی هم با تجربم!!بعله همینه ک هست:”)
    داستانو نرم ادامه بده..برا چانبک ی چیزای حدس میزنم ولی کریسهان رو نمیدونم…ولی یه حس عجیبی ب داستانت دارم.. منو یاد کسی که دوسش دارم میندازه…خیلی رابطمون عین کریسهان بود…خیلی..شاید هنوزم هست؟
    برای همین داستانتو بیشتر از بقیه دنبال میکنم…شاید سرنوشت منو اون هم عین کریسهان شد؟؟؟

    با تچکر^^ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  14. لوهان توی موقعیته بدی قرار داره ولی نباید دوباره برگرد به همون شخصیته سابقش!
    حداقل الان که سهون رو داره باید بهش اجازه بده که توی این شرایط کنارش باشه!چون ادم نمیتونه که فقط نمیتونه خوشیشو با بقیه تقسیم کنه و بعد توی غم هاش اونو توی خودش بریزه و یه دیوارم دورش بکشه و نزاره کسی همراهش باشه تو اوندشرایطohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif
    مرسی اجی خیلی خوب بود واینکه لطفا زودتر قسمت بعدیو بزار
    ببخشید برای قسمته قبل نتونستم نظر بزارم ولی لایک کردم چون امتحان داشتم!خسته نباشیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

  15. اینکه تو ی قسمت دیالوگای ۶ تاشون بود،خیلی جذاب بود. خوشم اومدohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
    چانیول عجب پیشنهاد هیجان انگیزی داد! ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif
    مطمعنم لوهان قاتل اصلی نیست، آخه اینجوری که خییلی بد میشه..بیچاره لوهانohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif

  16. هم از یه طرف لوهان حق داره هم کریس. در مورد چانببکم همینه.
    کریس لوهانو موقعی که شدیدا بهش نیاز داشت ول کرد. طبیعیه لوهانم ولش کنه.

  17. وقتی خودمو میزارم جای لوهان واقعا از دست کریس کلافه میشم -__-
    حرف سهون مشکوک میزد، نههههه از کای جدا نشه، عرررر
    مرسییی عالی بود^^

  18. به به! همین دعوای بکهیون و چانیولو کم داشتیم!!!!!:/
    خب خدارو شکر دوباره لوهان همون آدم سرکش و تندخو شد!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif اصن لوهان آروم و مظلوم و مهربون و اینا معنی نداره کهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gif

  19. اصلا نمیتونم چان رو درک کنم خب بک راس میگه دیگه این ک ازدواج کنن نظر خیلی چرتیه اونم تو این سنشون
    لوهان بیچاره چقد سختی باید بکشه کریسم ک خیلی از خود راضی و پروووه و خودخواهه
    خوبه ک الان سهون کای رو پیش خودش داره و از اون زندان دورش فاصله میگیره
    عالی عزیزم واقعا ممنون و خسته نباشی

  20. چ ا این اتفاقا باید بیوفته مگه یه ادم چقد ظرفیت دار. …چرا همه بلاها باید سر یه نفر بیاد و اون دم نزنه …هیچکسم درکش نکنه. ولی باید به رو خودشم نیاره ..همه هم ازش انتظار دارن قوی باشه
    خوب یه جاهایی کم میاره …نباید سرزنش شه که چرا کم اورده
    هر کسی یه بلایی سرت بیاره بعدم ول کنه بره …نامردیه که حتی تو نتونی دم بزنی فقط که اون ادم برات مهمه
    چرا …هیچکس نمیتونه درک کنه چه دردی داری میکشی و به رو خودت نمیاری

    • فقط باید مثل احمقا بخندیو وانمود کنی که خوبی یا ادنقد تو این نقش فرو بری که خودتم باور کنی احمقی و بقیه هر کاری و هر بلایی خواستن سرت بیارن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *