سلام ، قسمت آخر از فصل سوم(قسمت35 از کُل فیک) از فیک “تو تویی،من منم”

فصل سوم

دلخوشی های کوچک

قسمت چهارم

– هی لوهان ؟

لوهان گوشیو از گوشش فاصله داد و دوباره به شماره نگاه کرد

– شما؟

– هی لوهان منم لی

– شماره منو از کجا گیر آوردی ؟

– این به جا سلام احوال پرسیته؟

لوهان خودشو روی تخت انداخت

– خوب ، سلام ، بعدش؟

– من نمی دونم اون چندتا چطوری با این اخلاق گند تو کنار میان

-ببخشید ولی اصلا حوصله ندارم لی

– پاشو بریم بیرون

– چی؟!

– می گم پاشو بریم بیرون ، اینطوری سرحال هم میای

– ولی من حوصله ند…

– تا بیست دقیقه دیگه دم در خونه تونم . بای

——-

وقتی لی اومد لبخند عریضی روی لباش بود

لوهان بی تفاوت به چهره ی شادش با یه سلام سوار ماشین شد

لی بعد از بستن کمربند ایمنیش به سمت لوهان چرخید

– جایی هست بخوای بری ؟

– نه

– پس بریم لب ساحل

لوهان چشماش رو بست و سرشو به پشتی صندلی تکیه داد

– خسته کننده هست

– خرید؟

– حوصله شلوغی رو ندارم

– باشگاه ؟

– اهل ورزش نیستم

-اوفففففففف خوب بریم رستوران؟

– زیاد غذای بیرون دوست ندارم

– هی چرا هرچی می گم تو یه مخالفتی می کنی؟

– چون حوصله بیرون اومدن نداشتم و ندارم

– می خوای بریم پارک آبی؟ این ساعت خلوته

– حریفت نمی شم نه؟

لی خندید

-نه

…………

توی پارک آبی لوهان نگاهی به سرسره انداخت

-می‌خوای بریم بالای این؟

لی با لحن راضی ای گفت

-اینقده کیف می‌ده

لوهان عصبی خندید

-من بمیرم هم سوار این نمی‌شم

– هی ولی خیلی کیف داره

– نمی‌خوام ، سوارش نمی‌شم

– لوهان؟!

– من از ارتفاع می‌ترسم

لی محکم دستش رو کِشید

-مثل بچه کوچیکا نباش ، بیا بریم

لوهان سعی کرد دستش رو پَس بکِشه

-ولم کن روانی ، می‌گم نمیخوام بیام

لی ایستاد و با نگاه کاملا جدی به صورتش خیره شد

-تو فقط یه ترسویی لوهان ، یکی که نمی‌تونه با ترسش روبه رو شه

– چرت نگو ، از ارتفاع می‌ترسم ، می‌فهمی؟ از بچگی همینطور بودم

– بازم به نظر من تو یه ترسویی لوهان

– خفه شو لی

– پس هین الان همرام بیا و سوار اون سُرسُره آبی شو

لوهان نفسش رو با حرص داد بیرون ، از اینکه یکی براش شاخ و شونه بکِشه هیچوقت خوشش نمیومد

-خیلی خوب میام

وقتی با لی بالای سُرسُره ایستادن لوهان به زور آب گلوش رو قورت داد و با ترس خیره شد به پایین و یه لحظه بعد وقتی داشت توی مسیر استوانه ای با تیوپ پایین میومدم تنها چیزی که می‌فهمید این بود که اگر یه کم بیشتر داد بزنه احتمالا حنجره َش آسیب ببینه

وقتی اومدم پایین و توی حوضچه آب افتادن لباش می‌لرزید و بدنش تماما یخ بسته بود

لی خندید

-دیدی چه کیفی داشت؟

لوهان با نگاه خالی و جدی بهش خیره شد و بدون گفتن حرفی از حوضچه بیرون اومد

تمام تنش می‌لرزید و قلبش به طرز بدی تپش داشت

لی دنبالش دوید و صداش زد

-من نمی‌خواستم بترسونمت لوهان ، فقط می‌خواستم تو با ترست روبه رو بشی

برگشت و داد زد

-اینکه یکیو که تمام عُمرش از ارتفاع می‌ترسیده مجبور کنی از همچین ارتفاعی سُر بخوره پایین ، می‌شه روبه رو شدن با ترس؟

– خوب من …من واقعا متاسفم

– تاسفت الان فقط و فقط به درد خودت می‌خوره

– لوهان…

– می‌خوام برم تو هم تا هر وقت دلت خواست همینجا بمون

______________________

وقتی به نزدیک خونه رسید بکهیون رو دید که روی تکه سنگی اونطرف تر نشسته و گردنش رو تا نزدیک زانوهای جمع شده ی توی شکمش پایین آورده بود

ترسید از اینکه اتفاق بدی افتاده باشه برای همین چند قدم باقی مونده رو به حالت دویدن پیشش رفت

-بکهیون؟ هی پسر ، طوری شده؟

سرشو بالا گرفت و لوهان با تعجب قطره های اشک رو توی چشماش دید

-بکهیون بگو چه مرگت شده؟ چانیول طوریش شده؟ سهون یا کای طوریشون شده؟

– هیچکی هیچیش نشده

– وای کُشتیم ، چی شده پس؟

– ینی حق ندارم گریه کنم؟

– بکهیون…

– می‌شه امشبو اینجا بمونم؟

– ولی مامان بابات

– اونا چیزی نمی‌گن ، می‌شه اینجا بمونم؟

– اوهوم

کمی بعدتر ، جفتشون روی تخت لوهان دراز کِشیده بودن و با هدفن مشترکی به آهنگ

Aerosmith Dream On

گوش می‌دادن

لوهان چیز دیگه ای ازش نپرسیده بود منتظر شد تا خود بکهیون براش توضیح بده ولی اونم انگار که خسته تر و یا کلافه تر از اینی بود که بخواد چیزی بگه و فقط به سقف اتاق زل زده بود.

بکهیون شروع کرد به حرف زدن و لوهان برای شنیدن حرفاش هدفن رو از گوش خودش در آورد

-رویایی پردازی کن ، رویای خودت رو ببین ، یه رویا به حقیقت می‌پیونده(تکه ای از متن شعر این آهنگ هست)

لوهان بده که رویای من و چانیول باهم فرق داره؟ این مشکلیه که من نمی‌تونم همه چیز رو مثل اون ببینم؟ چرا باید به دوست داشتنم شَک کنه؟ من نمی‌تونم مثل اون فکر کنم…من فقط یه پسر هجده سالم که هنوز کلی راه جلوی روش داره و کلی نقشه ها برای آینده َش و نمی‌تونه مثل یه دختر به این فکر کنه که برای داشتن مَرد ایده آلش مجبور به ازدواج باشه

لوهان اخم کرد و آهنگ رو بست

-چی داره می‌گی بک؟ ازدواج؟ کی؟

بکهیون لبخند کمرنگ و زودگذری زد

-پارک چانیوله احمق ، اون می‌گه برای ورودی دانشگاه کارلتون امتحان بدیم و بعدش که بورسیه رو تونستیم بگیریم دوتایی بریم اونجا و بعد(به حالت عصبی خندید) اون احمق می‌گه باهم ازدواج کنیم

چرخید به سمت لوهان و با قیافه ی مظلوم و گیجی بهش نگاه کرد

-تو بگو لوهان ، آخه این حرفه؟ بریم اونجا ازدواج کنیم ، ما فقط هجده سالمونه ، جفتمون پسریم نه دختر و پسر ، اونوقت اون داره این حرفا رو می‌زنه ، با عقل جور در میاد؟!

لوهان شوک زده از حرفای بکهیون ، نمی‌دونست باید چه واکنشی بهش نشون بده و یا چه چیزی در جوابش بهش بگه

بکهیون نفس عمیقی کِشید

-اون دیوونه شده ، برگشته بهم می‌گه تو چون دوستم نداری این رو می‌گی ، آخه چه ربطی به دوست داشتن و نداشتن داره؟ها؟ چه ربطی داره؟

– آروم باش بک

– رسما زده به سرش

– خیلی خوب بک ، آروم باش ، خودم با چانیول حرف می‌‎زنم …اون عصبانی بوده یه چی گفته ، خودت می‌دونی که چقدر دوستت داره ، یه چرت و پرتی گفته ، اون خودشم می‌دونه تو چقدر دوستش داری

– نمی‌دونه

– هیس ، می‌دونه …حالا هم اون اشکات رو جمعشون کن

– لوهان…

– هوم؟

– ممکنه چانیول همه چی رو ول کنه ، ینی ممکنه بی خیال رابطمون بشه؟

– اون احمق فعلا جَوگیره ولی هیچوقت همچین غلطی نمی‌کنه

– کاش منم مثل شماها قُلدر بودم ، می‌رفتم می‌کوبیدم تو دهنش

لوهان بی اختیار خندید و لُپ بکهیون رو کِشید

-تو همینطوری که هستی عالی ای وروجک ، الانم بیا بخوابیم دیروقته

– لوهان…

– چیه باز؟

– می‌تونم یه چی ازت بپرسم؟

– اگه می‌دونی باعث میشه جوش بیارم نه نپرس

– تو واقعا منو دوست داشتی؟

لوهان با تعجب سریع گردنش رو سمتش چرخوند و بهش نگاه کرد

-چی؟! تو از کجا می‌دونی؟!

– یه شب که ./ست بودی فهمیدم ، حالا بگو ، واقعا دوستم داشتی؟

– چه فرقی به حالت می‌کنه؟

– جواب سوالم رو بده لوهان

– آره داشتم

– هنوزم داری؟

– بکهیون بگیر بخواب

– لوهان…

– اون مدل نه …ولی هنوزم به عنوان یه دوست دوستت دارم

– می‌تونی یه قولی بهم بدی؟

– چه قولی؟

– نذار اون چانیوله احمق ولم کنه ، نمی‌خوام اونی که این رابطه رو تمومش می‌کنه اون باشه ، می‌خوام اگر زمانی هم قرار باشه یکی این رابطه رو تموم کنه اون من باشم نه اون

– بکهیون حالت خوبه؟

– خوبم لوهان ، فقط به این فکر می‌کردم اگر اون زمان می‌فهمیدم دوستم داری و اگر عاشق چانیول نمی‌شدم الان اوضاع چطوری بود…احتمالا هیچوقت عاشق تو هم نمی‌شدم ولی ممکن بود الان تنها باشم و به خاطر یه احمقی مثل چانیول اینطور اعصابم خُرد نبود

– بیون بکهیون بهتره بگیری بخوابی فعلا که نه من دیگه عاشق تو َم نه تو عاشق چانیول نیستی و نه چانیول عاشق تو نیست ، پس بتمرگ بذار منم بخوابم

– لوهان…

– چته باز؟ اگه یه کلمه چرت و پرت دوباره بگی مطمئن باش از همین در پرتت می‌کنم بیرون

– همیشه همینطوری بمون

____________________________

کریس تلفن رو توی دستش فشار داد

-تو مطمئنی؟

– آره ، همه جا تعقیبش کردم مطمئنم

– می‌تونی ثابت کنی؟

– ینی چی؟

– ینی اگه بخوام بیای این حرفا رو به یکی بگی بیای و بگی؟

– آره می‌تونم

– خیلی خوب ممنون ، خیلی زحمت کِشیدی

– کریس ولی از من می‌شنوی خودت رو با این آدما در ننداز ، اینا خطرناک تر از چیزی هستن که نشون می‌دن

– به خاطر خودم نیست ، یکی که واسم مهمه باهاشون در افتاده

– در هر صورت از من گفتن بود ، اینجور آدما هرچی کمتر دور و برشون بری بهتره

– اوکی مراقبم ، بازم ممنون

تلفن رو که قطه کرد به پُشتی صندلی گردونش تکیه داد و توی فکر رفت که چطوری باید لوهان رو راضی کنه ، اگر دوستش همه چی رو بهش بگه ممکنه بالاخره حرفای کریس رو قبول کنه

– – – —–

لوهان دست از نگاه کردن به منظره ی عادی بیرون برداشت و حواسش رو به چانیول و بکیهون که گویا با مشکلشون کنار اومده و احتمالا مثل خیلی از مواقع دیگه چانیول کوتاه اومده بود داد ، هرچند این رو مطمئن بود که یه مدت بعد دوباره چانیول این موضوع رو مطرح می‌کنه و دوباره مشکلاتشون شروع می‌شه

نمی‌خواست ذهنش رو بیشتر از این درگیر اس ام اسی که صبح کریس به عنوان اخطار برای دوری از لی بهش داده بود کنه

به نظرش تنها دلیلی که باعث می‌شد کریس با لی مخالفت کنه حسودی و عدم اعتمادش به لوهان بود

-هی لوهان چی پُشت اون پنجره هست که از ضبح تا حالا ول کنش نیستی؟پاشو بیا الان مسابقه فوتبال شروع میشه

سهون با خنده یه مقدار از پاپ کُورن رو دهنش گذاشت و رو به کای گفت

-ولش کن، فکر کنم کشتی های هیونگ غرق شده

لوهان سعی کرد چهره ی شادی به خودش بگیره ، جفت سهون نشست و با صدای بلندی مشغول شوخی و خنده با اونا شد

________________________

روی صندلی گردونش چرخید و رو به سمت پسر جوونی شد که کمی دورتر روبه روش ایستاده بود

-پس داری کارت رو خوب انجام می‌دی، می‌دونستم که می‌تونم روت حساب کنم

-بله قربان

– ولی قبل از هرکاری اول کاری کن که کاملا احساس خوشحالی کنه ، می‌خوام معنی سقوط توی اوج خوشبختی رو بفهمه

– چشم قربان ، من می‌تونم یک سوال از شما بپرسم؟

– بپرس

– مگه اون پسرتون نیست ، برای چی این کار رو باهاش می‌کنید

خندید

-پسری که به پدرش شلیک کنه دیگه پسرت نیست ، بلکه دشمنته ، راستی مراقب اون پسره باش ، این روزا زیادی دور و برش می‌پلکه…مواظب باش دردسر نشه

– بله قربان

– می‌تونی بری

پایان فصل سوم

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)