سلام قسمت دوم از فصل چهارم فیک “تو تویی،من منم” که میشه قسمت 37 از کُل فیک

پوستر خوشگل زیر هم از ترسای عزیز ، ازش ممنون

کای به سهون که با دقت زیادی به صفحه ی تلویزیون زل زده و مشغول تماشای یه فیلم تخیلی بود نگاه کرد و خمیازه ی صداداری کشید تا بلکه توجهش رو به خودش جلب کنه ولی هیچ فایده ای نداشت

سرش رو به شونه ی سهون تکیه داد ولی بازم اون سرگرم خوردن پاپ کورن و دیدن فیلم بود

خودشو توی بغل سهون چپوند ولی تنها نتیجه ش این بود که سهون بهش اعتراض کرد که باعث شده پاپ کورن روش بریزه

کای با حرص درست نشست و دست به سینه بهش خیره شد

– سهون

-هومممممم

– سهون

-…

– با تو اَم ، سهون

– چیه خوب؟ دارم فیلم می بینم

– می خوام باهات حرف بزنم

– بذار وقتی فیلم تموم شد

کای مثل بچه ها کنترل رو برداشت و تلویزیون رو خاموش کرد

سهون با عصبانیت برگشت سمتش

– چیکار می کنی کای؟ داشتم نگاه می کردم ها ، بده به من کنترل رو

– اگه می خوای بشینی اینجا و فیلم ببینی برو خونه ت ببین

– این کارا چیه؟

کای با اخم خیره موند بهش

سهون با حرص گفت

– خیلی خوب ، حرفتو بزن

– لازم نکرده ، بشین همون فیلم تخیلی مورد علاقه ت رو ببین

بعد از زدن این حرف کنترل رو توی بغل سهون پرت کرد و توی اتاقش رفت

چند لحظه بعد از رفتنش سهون هم پیشش رفت

کای روی تختش نشسته و با اخم با گوشیش بازی می کرد

سهون گوشیو از دستش گرفت و کناری گذاشت

– خیلی خوب ببخشید

– سهون

– هوم؟

– تو از دوستی بامن پشیمون شدی؟ از این که بهم گفتی دوستم داری پشیمون شدی؟

– معلومه که نه ، دیوونه شدی ؟

– پس چرا همچین می کنی؟ چرا جدیدا دائم می خوای در بری و تنها باشی ؟

سهون لبخند تلخی زد و سرشو روی ساق پای کای که چهار زانو زده بود گذاشت و به کمر روی تخت دراز کشید

– چون می ترسم

– از چی؟

– از عاشقت شدن

– این کجاش ترس داره؟!

– می خوام همینطوری بمونیم، نمی خوام با عاشق هم شدن دائم با توقع های بی جا و ریز و درشت همدیگه رو خسته کنیم،  می خوام همیشه همینطوری مثل الان حسم بهت یه حس خاص و دوست داشتن شدید باشه ، می خوام همیشه برام همینطوری بمونی، مثل یه جواهر قدیمی توی یه موزه …جواهری که هر وقت بخوام اجازه داشته باشم اونو بردام ولی هیچوقت نتونم اونو از موزه بیرون ببرم، می خوام همیشه حس کنم به طور کامل ندارمت

– سهون…

– نمی خوام درگیر یه سری حس های عاشقانه ی بیخود بشیم ، نمی خوام برای همدیگه تکراری شیم، نمی خوام وقتی بهت فکر می کنم اول به خودم فکر کنم ، می خوام همیشه همینطوری باشم ، همینطوری که اول به تو فکر کنم نه به خودم

کای دستاش رو دو سمت صورت سهون گذاشت و دولا شد و نرم و عمیق پیشونیش رو بو./ید

با انگشتای شستش گونه های سهون رو نوازش کرد و گفت

– چرا اینقدر فکر رو توی سرت نگه می داری؟ چرا هی به فردا فکر می کنی؟ مهم الانه سهون … مهم الانه من و توئه

دستش رو پشت گرون کای انداخت و پایین کشیدش و لبش رو کوتاه و آروم بو./ید

کای بعد این که صاف نشست با خنده و شوخی گفت

– گردنمو شکوندی

سهون به حالت نشسته روبه روی کای در اومد

– گمشو

– بیا بازی کنیم

– هان؟!

– بیا ژانگولر بازی کنیم

-ژانگولر بازی چیه دیگه؟!

کای با ذوق شروع کرد به حرف زدن

-ببین یه چند تا توپ میاریم ، مثلا توپ تنیس خاکی ، بعد اینا رو باید توی هوا بندازی چرخشی و بگیریشون ، بعدش نباید این توپا بیفته

– هه این که کاری نداره ، از الان خودت رو بازنده تصور کن کیم جونگین

– اوکی ، ولی ببین ، 10 راند یه دقیقه ای  بازی می‌کنیم و اونی که تعداد راند بیشتری باخته باید 10 تا از حرفایی که تا الان توی دلش مونده و نگفته رو بگه ، قبوله دیگه؟

– برای چی باید بگه؟؟ اصلا مگه آدم باید همیشه همه چیو بگه؟؟!

– از الان جِر زنی نکن سهون

– من جر زنی نکردم

– پس بیا بازی کنیم

کای شروع کرد و دور اول رو خیلی راحت تونست ببره و وقتی که نوبت سهون رسید ، برعکس تصوری که داشت این کار اصلا آسون نبود و توپ ها توی صورتش افتادن

کای خندید

-چی شد آقای تمرکز؟؟

– حواسم پرت شد ، دور بعدی رو میبرم

– اوکیییییییی

وقتی کای بازم برنده شد و نوبت به سهون رسید دوباره اتفاقای قبل تکرار شدن و صدای آخ و اوخ سهون بالا رفت

کای با خنده روی شونه َش زد

-میگم می‌‍خوای همین الان بی خیالش بشیم؟

– چی داری می‌گی؟ من فقط بدشانسی آوردم همین

– باشه ، پس بریم راند بعدی

سهون توی دلش چند تا فحش به کای داد و راندهای بعدی رو انجام داد ولی آخرش با شش بار باختن مجبور شد قبول کنه که این بازی رو بلد نیست

کای با خنده کنار سهون که با لب و لوچه ی آویزون روی تخت نشسته بود نشست

-خوب الان باید 10 تا از حرفایی که تا الان بهم گفتی رو بگی و یادت باشه باید راستشو بگی

– هوففففففففففف ، خیلی خوب

– وقتی هم بهم می‌گی توی صورتم نگاه کن سهون

– یاااااااا این شرط نبود

– ولی من می‌خوام توی صورتم نگاه کنی

– ولی من نمی‌خوام

– سهون

– خیلی خوب

برگشت و به صورت کای نگاه کرد

-اول از همه ، لبات خیلی خوشگله

دوم : گاهی خیلی عوضی می‌شی

سوم : گاهی وقتا از اینکه می‌خوای قلدر بازی در بیاری زورم میگیره

-یاااااا من کِی قلدر بازی در آوردم؟

– وایسا تا حرفام تمام بشه کیم جونگین

وقتی که می‌خوای بهم بگی کدوم کارم غلطه و کدوم درست ، گاهی واقعا روی مخ میری

چهارم : اومممممممم ، بدم میاد وقتی مجبورم می‌کنی اسپاگتی رو با سُس تند بخورم

پنجم : بدم میاد وقتی زورکی می‌خوای بهم اثبات کنی من خیلی خوبم

ششم : بدم میاد که یه طوری رفتار می‌کنی که انگار همه چیز توی گذشته ی من برات قابل تحمله

هفتم : بدم میاد وقتی اینطور محکم وای میستی و میگی برام مهم نیست یه خلافکار بودی

سهون بی اختیار بغض کرد و چونه َش لرزید

هشتم : بدم میاد وقتی هی می‌گی عاشقمی و من نمی‌تونم بهت بگم

نُهُم : از اینکه همیشه همینقدر شادی بدم میاد

دهُم : بهت حسودیم می‌شه

کای به آرومی پلک زد و بعدش با نوک  انگشتاش اشکایی که روی صورت سهون ریخته بود رو پاک کرد

خودش رو جلو کشید دستاش رو دور گردن سهون حلقه کرد

-خیلی دیوونه ای ، می‌دونستی؟

سهون با چشماش شروع به گشتن ذره به ذره ی چشم های فندقی رنگ روبه روش کرد

-بدم میاد وقتی که دارم بهت این حرفا رو می‌زنم و تو بازم ازم عصبانی نمی‌شی

– بخوامم نمی‌تونم ازت عصبانی بشم

– بدم میاد که سرم داد نمی‌زنی

– به جاش توی آرامش بهت حرفای اشتباهت رو می‌گم

– بدم میاد که همیشه باهام خوبی

– به جاش تو گاهی باهام بدی ، کارایی که من نمی‌کنم رو به جاش گاهی تو انجامشون می‌دی ، مگه بده؟ تکراری نمیشیم

– کای من دارم جدی حرف میزنم

– منم جدی گفتم

دستاش رو به آرومی روی بازوهای سهون کِشید و بعدش اونا رو میون دستاش گرفت

-خوب گوش بده اوه سهون ، تو هرکاری که کنی چه درست و چه غلط بازم اوه سهونی و من هر تصمیمی که بگیرم بازم کیم جونگینم ، اینکه تو چی فکر می‌کنی و من چیکار می‌کنم باعث نمی‌شه که نخوام باهات یکی بشم و کنارت بمونم ، تو به جای خودتی و زندگی خودت رو داری و منم زندگی خودمو ، قرار نیست تا آخر عمرت گرفتار افکارت بمونی و منم قرار نیست تا اخر عمرم تنها بمونم

– من هیچی نفهمیدم

– از بس خنگی

– اوهوم خنگم

– سهون؟!

– خنگم وگرنه اینقدر بهت غُر نمیزدم

– حس می‌کنم مخم داره از دستت درد میگیره

سهون با انگشت اشاره ش روی قفسه ی سینه ی کای خط های عمودی کِشید

-نمی‌خوام ازم خسته شی

کای به حرکت انگشت اشاره ی سهون و به چشماش که به انگشت خودش نگاه می‌کرد و بعدش به لباش که با حالت نارضایتی به سمت جلو جمع شده بود نگاه کرد

لبخند عمیقی زد و دستش رو پشت کتف های سهون بُرد و اونو توی آغوش خودش کِشید

سهون هنوزم سرگرم ترسیم خط ها بود

کای به آرومی شروع کرد به حرف زدن

-قرار نیست حالا حالا ترکت کنم ، قرار نیست حتی اگر خودت بخوای هم ترکت کنم ، تا وقتی که مطمئن نشم بدون من خوشبخت تری ولت نمی‌کنم

سهون سریع خودش رو از بغلش بیرون کِشید و با نگرانی گفت

-ینی وقتی حس کنی قوی شدم می‌خوای ولم کنی؟؟؟!!

– نه دیوانه

دوباره سهون رو توی بغل خودش آورد و گفت

-منظورم اینه اگه یه روز خودت بخوای که ولت کنم و برم ، تنها در صورتی ولت می‌کنم که بدونم بدون من خوشبخت تری

– هومممممم

– سهون؟

– هومممممم

– یه وقت یه جا خوندم که هر آدمی یه روز توی زندگیش یه دلیل برای نفس کِشیدنه بیشترش پیدا می‌کنی و وقتی اون دلیل رو پیدا کرد دیگه قادر به ول کردنش نیست ، حالا هم دلیل نفس کِشیدن بیشتره من تویی

سهون استخون ترقوه ی کای رو بوسید

-اگه من باعث نفس کِشیدن بیشترتم پس فکر کنم تازه تونستم جایی که باید باشم و کاری که به خاطرش به این دنیا اومدم رو بفهمم ، کار من اینه که کنار تو باشم و دلیل زنده بودنم اینه که نفس های تو رو حس کنم

– خیلی دوستت دارم

سهون خندید

-می‌دونم

لوهان دوباره متن پیامی که لی براش فرستاده بود رو خوند

– به خاطر امروز واقعا معذرت می خوام لوهان

برعکس تمام حرفای که بک و بقیه می زدن از نظر لوهان ، لی آدم بدی به نظر نمیومد

شایدم چون کریس اصرار داشت که از اون پسر فاصله بگیره بیشتر از قبل به نزدیک شدن به لی ترغیب می شد

نمی خواست اجازه تصمیم گیری برای مسائل شخصیش رو به کریس بده

در جواب لی نوشت

– اشکال نداره ، بیا فراموشش کنیم

وقتی پیام رو ارسال کرد متوجه پیامی از طرف کریس شد

– چرا با لی به پارک آبی رفتی ؟

– جاسوسیم رو می کنی؟

– اون خطرناکه لوهان ، خواهش می کنم این رو بفهم

بدون اینکه جوابی به کریس بده آفلاین شد

******

بکهیون برای تمرکز داشتن بیشتر صورتش رو به سمت صفحه برده بود و تقریبا چند سانت با صفحه ی نمایشگر لب تاب فاصله داشت

فرم پذیرش دانشگاه رو پر کرد و بعد از ارسالش با استرس زیادی به این که چطوری باید این رو به چانیول بگه فکر کرد.

رفتن برای ادامه تحصیل به آمریکا چیزی بود که مسلما شنیدنش چانیول رو خوشحال نمی کرد.

ولی بکهیون نمی خواست خواسته ی خانواده ش رو رد کنه.

تمام سالهای زندگیش پدرش رو در حال کار کردن و تلاش برای یه زندگی خوب برای هر سه نفرشون دیده بود و حالا نمی خواست به خاطر علاقه َش به چانیول تنها خواسته ی پدرش که ادامه تحصیلش در آمریکا بود رو رد کنه.

اون پدرش بود…کسی که سالها برای خوشبختیش ، جوونی و زندگیش رو گذاشته بود.

وضعیت چانیول تفاوت داشت … پدر و مادر اون حساسیت زیادی روی درساش نداشتن.

وضعیت اونا باهم فرق داشت و بکهیون امیدوار بود که چانیول این تفاوت رو درک و قبول کنه.

*******

احساسات ضد و نقیضِ لی مثل جریان برق دائم در حال زد شدن از بدنش بودن و لی بدون هیچ عایقی میون اونها بود.

علاقه ی دیرینه ش به لوهان با نفرت تازه َش درگیر شده و باعث شده بود که اون لحظه میون اتاق به نسبه بزرگ و نیمه تاریکه آقای لو ایستاده باشه.

– پس پشیمون شدی؟

– من پشیمون نشدم ، فقط از کاری که می خوام انجام بدم مطمئن نیستم

– اون پدرت رو کشته، دلیل بیشتر و بزرگتر از این لازم داری؟

– ولی اون یه اتفاق بوده

آقای لو از روی صندلیش بلند شد و به سمت لی اومد و وقتی بهش رسید روبه روش ایستاد و مستقیم به چشمای سرگردونش خیره شد

– پدرت خیلی تو رو دوست داشت لی ، اون کارای خلاف رو انجام می داد چون پول بیشتری گیرش میومد ، چون اونوقت می تونست زندگی بهتری برای تو و مادرت درست کنه

– حس می کنم شما دارید اینا رو می گید تا من انتقام شما رو از پسرتون بگیرم

آقای لو پشت سرش رو به لی کرد و گفت

– فکر می کنی برای من انتقام گرفتن سخته؟ فکر می کنی من به تنهایی با این همه زیردست نمی تونم از یه بچه انتقام بگیرم؟ پدر تو بهترین مشاور من بود . اون و من مثل دو برادر بودیم ولی هیچوقت فکرشو نمی کردم برعکس خودش پسرش اینقدر بزدل باشه

لی با لحن قاطعی گفت

– متاسفم قربان ، دیگه تکرار نمی شه

– ماموریت بعدیت رو انجام بده

– بله قربان

– اینو همیشه توی گوشت داشته باش ، توی این دنیا اگه تو بقیه رو قورت ندی اونا تو رو قورت می دن

**********

 

روز شنبه دو قسمت پایانی این فیک گذاشته خواهد شد

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)