سلامممممممم منو که میشناسید.

خب ببخشیدددددددددددددددد خیلی خیلی متاسفم بابت این چند وقت دیر کرد از این به بعد تندتند اپ میکنم امتحان داشتم و بعدش مسافرت حالاهم درخدمتتون.

53
نفس راحتی میکشه دیوارای آشنا حیاط آشنا گل هایی که هرروز صبح بهشون آب میداد

اما حالا پژمرده بودن کلیدو میچرخونه و وارد میشه انگار سال هاست

که کسی تو این خونه نبوده همه چیز خاک گرفته بودن لبخند میزنه:باید اینجا رو تا اومدن بکهیون تمیز کنم

وقتی بیاد میخاد غر بزنه…سریع دست به کارمیشه و سمت ملافه های مبل هارو برمیداره که یاد عکس هاش افتاد

سریع سمت در ورودی رفت و کوله پشتیشو برداشت اول باید جای این عکسارو درست میکرد

از پله ها بالا رفت یه سالن کوچیک که چندتا اتاق خواب کنار هم بودن ولی درهاشون قفل بود درست نمیدوست

چرا این همه اتاق تو این خونه هست وقتی اون فقط یه نفره نه حالا دونفر بود یه نفر بود

که همه زندگیشه حالا اون میخاد بیاد تو این خونه تا زندگیش رنگ بگیره در اتاقشو باز کرد

اونجاهم خاک گرفته بود حس خوبی بهش وارد شد یه جورایی داشت فکرای خبیثانه به ذهنش میرسید

اینکه قراره روزای شادی رو با بک تو این اتاق داشته باشه.
تو ذهنش کلی صحنه های مثبت 18تصور کرد…

دیوارهای اتاق پر بود از عکسای تکی با ژست های مغرورانه اش…

سریع سمت تخت رفت خاک گرفته بود کوله اشو انداخت روش و زیپشو باز کرد

و از کمد دیواری یه چکش و چندتا میخ برداشت اولین عکس رو از کوله بیرون اورد بالبخند به عکس نگاه کرد

باورش نمیشد چقدر زود گذشت از اولین باری که باهم لب دریا بودن عکسای دوتایی بک تو اون لباس سفید مث فرشته هاشده بود ژست های مسخره اشون…

اهنگی که دوتایی باهم خوندن حتی چانیول اونم ذخیره کرده بود گوشیشو دراورد

و اون اهنگ دوتایی لب دریا رو پلی کرد و زیر لب همراهی میکرد و عکسارو به دیوار میزد دستشو تو کوله کرد

یه البوم رو بیرون اورد البوم خالی چند صفحه اولشو پرکرده بود قراربود دوتایی با بک این البوم و البوم های بعدی رو پرکنن…

زنگ خونه زده شد البوم رو کنار گذاشت و پایین رفت کارگرا اومده بودن تا خونه رو تمیز کنن

چانیول با خوشحالی راهنمایشون کرد داخل و خودش دوباره به طبقه بالا رفت و مشغول زدن عکسا به دیوار شد.

تلفنش زنگ خورد سریع برگشت سمت گوشی رفت شماره ناشناس با بی خیالی برداشت:الو بفرمایید…

_دست از شکایت و پیگیری های مسخره ات بردار وگرنه بدمیبینی پارک چانیول…

و قبل ازاینکه چانیول چیزی بگه تلفن قطع شد باتعجب و ترس دوباره شماره روگرفت

خاموش بود چندبار دیگه هم گرفت اما بازهم خاموش بود:لعنتییی…

میدونست از طرف شریکش بود باید چیکار میکرد فکرش به جایی قد نمیداد

باید به بک میگفت سریع به مخاطباش رفت و اولین نفر لیستشو زد بعد از چندتا بوق جواب داد:جونم عشقم…

چانیول سعی میکرد مضطرب و نگران نباشه اما نمیتونست صداشو کنترل کنه

لرزش صداش دادمیزد که نگرانه:بکی باید یه چیزی بهت بگم…

_چی میخای بگی… چی شده…چرا صدات اینجوریه…
+بک اون اون زنگ زده داره تهدیدم میکنه من ازش نمیترسم ولی بک…

بکهیون وسط حرفش پرید و نذاشت حرفشو ادامه بده:چانیول بهش فکرنکن هیچی نیست

داری الکی خودتو آزار میدی…اون شماره که بهت زنگ زد چی شد؟

بهش زنگ نزن تا بیام باید شماره رو بدیم دادگاه این فرصت خوبیه…چان باید قطع کنم مثل اینکه پشت خطی دارم فعلا عشقم ببای…

چانیول نتونسته بود ازنگرانیش بگه بک فرصت نداد البته خودشم نخواست…

نمیخواست همش جلوی اون ضعیف باشه نشون بده که ترسیده کسی که بهش تکیه کرده بود نمیخواست جلوی اون بلرزه…

سعی کرد آرامششو حفظ کنه اما صدای شکستن چیزی تمام سعی و تلاششو ازبین برد ترسیده و نگران به پایین دوید…

یکی از کارگرا هنگام جابه جا کردن ظرف ها لیوانی رو انداخته بود پوفی کشید

و از رو عصبانیت سر کارگر بیچاره داد کشید و باقلبی که تندتند میتپید به بالا برگشت.
…………….
بکهیون بادقت درحال رانندگی بود و آهنگو همراهی میکرد و بعضی جاهارو داد میزد

بعد از تلفن چانیول به پشت خطتیش جواب داده بود به طرز غیرقابل باوری سهون بود:الوووو…بعله سهون دیگه چیه…

_بک یه چیزی میخام ازت.
+چی میخای سهون حتما لوهانه آره؟؟؟اگه درباره اونه حرفشم نزن.

_یااااااا گوش کن منو لوهان برگشتیم پیش هم…
+چییییییییی؟!!!!!

_پرده گوشم پاره شد گوش کن ببینم این آدرسی که میدمو برو لوهان اونجاس بیار پیشم.
+خودت چرا نمیری؟

_نمیتونم فقط نپرس اگه نری لوهان از سرما یخ میزنه لطفا زودبرو.

+من نمیرمم اوه سهون ازکجا معلوم راست میگی که برگشتید؟؟

_بک اگه نررررری لوهان یخ میزنه لطفاااا بعدا برات جبران میکنم لطفا.

بک پوفی میکشه:ارسو ارسو ادرسو بده برم دنبالش.
سهون ادرسو میده

و بک دور میزنه بعد از ده دقیقه با اون همه سرعتی که داشت رسید لوهان رو زمین دراز کشیده بود

سریع ازماشین پیاده شد و اونو تکون داد بدنش یخ یخ بود.
لوهان نمیدونست

چقدر گذشته که یه نفر بلند کردش و رو کولش گرفت به زور و با هن هن باصدای نگران:وای خدای من توداری یخ میزنی.

وقتی چشم هاشو باز کرد از دیدن بک متعجب شدو به اطرافش نگاه کرد تو یه اتاق ناشناخته بود.

بک دستشو گرفت و بالبخند:داری گرم میشی.
_من کجام؟
+یه هتله فکرکنم.

لوهان بلندشد و بک بلافاصله دستشوگرفت:کجا داری میری؟
بغض گلوشو گرفت این واقعیت که سهون رهاش کرده بود ازیادش نمیرفت.

بک سریع شونه هاشو گرفت:صبرکن یکم استراحت کن.
لوهان اونو عقب زد

و سمت در رفت بک با لجبازی دست لو رو گرفت:ببین من به سختی اومدم پیشت و کلی کار داشتم لااقل یکم بهم اهمیت بده.

لوهان به سردی دستشو پس میزنه:ممنون.
_بس کن داری از حال میری.

لوهان فریاد زد:ولمممم کن.
بکهیون سری تکون داد و به آرومی:به خاطر سهون غمگینی؟

لوهان نتونست تحمل کنه و بغض دوباره هجوم اورد و اشک های گرم رو گونه هاش ریخت

و دوزانو روی زمین نشست بک به ارومی کنارش اومد و سرشو بوسید و اشک هاشو پاک کرد

حال لوهانو کاملا درک میکرد حالا واقعا میدونست اون درد داغ توی سینه لوهان چیه…

بکهیون لوهانو سفت بغل کرد.
_سهون بازم گولم زد اون عوضی دروغگو ازش متنفرم.

+نه لوهان این درست نیس…فکرمیکنی چرا من اینجام؟چونکه سهون ازم خواست مراقبت باشم.

لوهان حس بهتری پیداکرد و اشکاشو پاک کرد.
بعدازاینکه لوهان اروم شد بکهیون ازش خواست که همه چیزو براش تعریف کنه.

_اوه چه ماجرایی حتما خیلی ترسیده بودی به نظرم کای بد تیکه ایم نیستا.

لوهان لباشو جمع کرد و بااخم:هی اون فقط دوستمه من اونو به چشم دوست میبینم و فکرمیکنم

به خاطر علاقه ایی که بهم داره این کارو کرد…ولی سهون باید درک میکرد من به خاطراون این کارو کردم.

_سهون حق نداره اینطور فکر کنه مگه احمقه توبه خاطر اون میخواستی این کارو بکنی.
لوهان باتایید سرشو تکون میده.

بک باخنده دستاشو مشت میکنه:پس بزن بریم.
لوهان باتعجب:کجا؟

_بریم سهونو بالگد بزنیم که هم تورو اذیت کرده هم منو تو دردسرانداخت.
+اون الان کجاس؟

_راستشو بخای الان تو لابی هتل منتظره تا من بهش زنگ بزنم و بیاد بالا…

البته قبلش کلی کتکش زدم و گفتم چطور تونستی لوهانو توخیابون یخ زده ولش کنی.

صدای در زدن اومد و بک سمت در دوید و درو باز کرد…سهون باکنجکاوی از لای در داخلو نگاه میکرد:حالش چطوره؟

_مگه رهاش نکردی؟؟دیگه حالش برات چه اهمیتی داره؟حالش خیلی بده و بیهوشه بدنش یخ یخه نبضشم هی داره میاد پایین.

قلب سهون فرو ریخت:چییییی؟
بک داشت از احساس سهون سواستفاده میکرد درحقیقت میخواست لوهان حس واقعی اونو بفهمه.

بک رو به عقب هول داد و وارد خونه شد…تپش های قلبشو حس نمیکرد

از این فکر که لوهان عزیزش بی جون و سرد رو تخت بی حرکت بود داشت دیوونه میشد…

چقد قدم جلو رفته بود که لوهانو دید رو مبل نشسته بود و با غم نگاش میکرد نفس راحتی کشید

و به سمت بک که داشت میخندید برگشت:از جونت سیر شدی؟؟میخای بکشمت؟

_حقت بود چون تو یه احمقی.
سهون پوفی میکشه و زیر چشمی به لوهان نگاه میکنه…

بک سمت لوهان میره و گونه اشو میبوسه:خب من میرم خیلی دیرم شده چان منتظرمه ببای.

بدون اینکه به سهون نگاه کنه بااخم:مواظبش باش یخچال خان.

سریع بدون اینکه سهون حرفی بزنه از اتاق بیرون میزنه و باخنده وارد اسانسور میشه.

لوهانو پاهاشو توخودش جمع کرد:میخواستم برم بک نذاشت.

_اوه جدا؟هنوزم میتونی بری جلوتو نمیگیرم.
لوهان دستشو رو قلبش گذاشت صدای خورد شدن شیشه خورده های قلبشو میشنید آهی کشید:قول دادی هیچ وقت ترکم نکنی.

قلب سهون فشرده شد دلش میخواست لوهانو بغل کنه و ببوستش ولی میخواست لوهان بگه که با کای بهم زده

و باهاش نیست اینطوری لااقل کمی از مشکلات حل میشد.
لباشو بهم فشرد و نفس عمیقی کشید:تو با کای هستی؟

_نهههههههههههه لعنتی نهههههه بااون نیستم بفهمممممم من هنوزممممم عاشق توام.

سهون بلاخره به آرزوش رسید و تونست اعتراف اونو بشنوه.
………………
بک سوار ماشین شد با لبخند روی لباش از خوشحالی زیاد نفس عمیقی کشید

تا ضربان قلب زیادش کنترل بشه حالا میخواست بره پیش عشقش پیش چانیول و خونه اونو ببینه ذوق داشت

سریع ماشینو روشن میکنه و پاشو رو گاز میذاره طبق عادتش با آهنگ همخونی میکنه…

خونه چانیول خیلی دور بود خارج ازشهر یک ساعتی تقریبا راه بود… پیامی که چان بهش داده بود

نگاهی انداخت ادرس خونه اش بود لبخند زد و براش بوس فرستاد زود میام منتظرم باش عشقم.

نیم ساعتی گذشته بود و هوا گرگمیش شد برف شروع به باریدن کرد چراغای جلوی ماشینو روشن کرد

جاده باریک شد بک تقریبا نمیتونست جلوشو ببینه برف باشدت میبارید به تابلو ها نگاه کرد…

خطر تصادف…شونه اشو بالا انداخت هیچ خبری توی جاده نبود انگار جاده متروکه بود هیچ ماشینی نبود

چه تصادفی…برف پاکن ها به تندی کارمیکردن نفس عمیق کشید و بطری اب بغل دستشو برداشت

وخواست یه قلپ آب بخوره اما با صدای بوق منزجر کننده به خودش اومد و بطری اب ازدستش افتاد…

یه کامیون بزرگ داشت از روبه روش میومد سریع فرمون رو چرخوند تا بتونه از برخورد با اون ماشین خودداری کنه

اما آسفالت به خاطر بارش برف لیز بود و ماشین دور خودش چرخید بکهیون هرکاری میکرد

تا ترمز بگیره نمیتونست انگار ترمز خراب شده بود و ماشین همین جوری دور خودش میچرخید

وبا برخورد کامیون بهش از جاده منحرف شد و به گاردیل برخورد کرد و شکست…ماشین به دره سقوط کرد.

………………

خب نظر یادتون نره نظر باعث قوت قلب منه و میتونم ادامه بدم یادتون نره همون70 تا…بوستون دارم^^

The following two tabs change content below.

Arezoo♥chan

هایییییی من ارزو ام یوهاهاها نویسنده Your sweet look. بچه ها باید بگم که فیک ام هپی انده...دیه سوال نپرسید. ودیگه اینکه همه زوج های اصلی هستن همه اشون.... لینک چنل فیکو دراختیارتون میذارم. onyrwsxu@ کسانی که نمیدونن چطوری به چنل جوین شن باید برن تو گوگل ایدی روبزنن:telegram.me/onyrwsxu به این روش. خب دیه حرفی نیست خودتون بخونید...حتما بخونید.بوستون دارم.

Latest posts by Arezoo♥chan (see all)