هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Zodiac Ep03 Part 2

سلام به همگی، عیدتون مبارک ^^

پیام سیلور عزیز:

سلام به همه ی خواننده های گل زودیاک^^ من همچنان دور از نت به سر میبرم و زحمتا همشون گردن مهتابه :) گفته بودین دیر میذارم…دلیلش زیاد بودن و پیچیده بودن متن داستانه! میتونم هر قسمت رو نصف کنم و هر هفته یا ۱۰ روز یه بار آپ کنم، یا اینکه دو هفته یا ۲۰ روز صبر کنین تا کل قسمت ترجمه شه. من انتخابو به خودتون میدم چون برای من تفاوتی نداره^^ البته که هرچی اشتیاق شما برای داستان بیشتر باشه اشتیاق منم برای ترجمه بیشتره! پس نظرتونو بگین تا طبق نظر اکثریت برنامه ی ترجمه رو تنظیم کنم :) و امیدوارم از این قسمت و رفتارای کیونگی لذت ببرین😇 از این قسمتا توی داستان زیاد پیش نمیادا😂

 

قسمت سوم پارت دوم

 

کیونگسو وارد اتاقی بزرگ با دکوراسیون سفید که باید حدسش رو میزد شد. پارچه های نازک زیادی از سقف آویزون بودن و دور تخت رو گرفته بودن که به تخت یه نمای خیالی میدادن. اتاق انقدر روشن بود که کیونگسو مطمئن بود با خوابیدن مشکل پیدا میکنه. خدمتکار رو مرخص کرد، خودش رو از پشت روی تخت انداخت و چشماش رو بست.

بعد اخمی کرد. نشست و رو به اتاق خالی گفت “خوشم نمیاد.” بلند شد. زمین زیر پاش به اندازه کافی محکم نبود. بعد از یه دقیقه گشتن اتاق، کوله ی مسافرتیش رو پیدا کرد که هنوز با لباسا و کیسه ی خوابش پر شده بود. کوله رو روی دوشش انداخت و با خودش زمزمه کرد “ترجیح میدم روی زمین ناهموار بخوابم تا اینکه اصلا رو زمین نخوابم.” میدونست زیادی احمقانه رفتار میکنه ولی خسته تر از اونی بود که براش اهمیت داشته باشه. فقط راحتی زمین زیرش رو میخواست.

با گاندولا به زمین برگشت و وقتی پیاده شد، نفس راحتی کشید. حواسش رو به پایین منعطف کرد و وقتی سفتی زمین تمام چیزی بود که حس کرد، دوباره اطمینان پیدا کرد. تلپی افتادن روی زمین و غلت زدن احتمالا حرکت نامناسبی جلوی دیگران بود، پس کیونگسو راهش رو از کانال جدا کرد و به طرف جنگل رفت تا دقیقا همین کارو بکنه.

خیلی راه نرفته بود که از اون طرف جنگل زد بیرون و وارد یه محوطه پوشیده از چمن و یه صخره در انتهاش شد. کوله اش رو پایین انداخت، آهی کشید و با یه صدای تلپ مانند، خودش رو روی چمنا انداخت. فقط برای چند لحظه در همون حالت موند تا اینکه صدایی شنید. نشست و به صدا گوش کرد. انگار صدا از اون طرف صخره می اومد. روی چمنا سینه خیز رفت و سعی کرد پنهانی خودشو نزدیک کنه.

“منظورت چیه که ندیدی؟” صدا متحیر به نظر میرسید “صورتش همه جا بود *قیافش تابلو بود*. هر بار اونا میگفتن “برده” دهنش اینجوری میشد. انگار یکی لب بالاییشو به قلاب انداخته بود و تکونش میداد. راستش اصلا نمیدونم چطوری میتونست اونجوری تکونش بده.”

کیونگسو به صخره رسیده بود و داشت دزدکی نگاه میکرد. پسری که حرف میزد همسن و سال کیونگسو به نظر می اومد. موهای تیره و پوست طلایی آفتاب سوخته ای داشت و لباساش تماما مشکی بود. علاوه بر اون انگار داشت با صخره حرف میزد و حرفاش رو با حرکات دست کامل میکرد.

کیونگسو فکر کرد خیلی خب. فکر کنم باید یه علفزار دیگه پیدا کنم که یه دیوونه توش نباشه.

قلقلکی رو روی ماهیچه ساق پاش حس کرد، و به پایین نگاه کرد و چیز سیاه و باریکی رو دید که روش حرکت میکرد. کیونگسو جیغ زد “مار!” پا شد و دست و پاشو تکون داد. دیوونه وار خودشو رو می تکوند و مار همچنان به سمتش می اومد. کیونگسو به سختی نگاهی بهش انداخت و متوجه شد که مار شکل عجیبی داره. انتها نداشت. یه جورایی همینطوری ادامه پیدا میکرد و کلفت تر میشد و اولین چیزی که به ذهن کیونگسو رسید این بود وای خدا یه مار گنده ولی بعد دید که اون به صخره وصل شده.

پسر آفتاب سوخته گفت “آه” و کیونگسو نگاهش رو بالا اورد و متوجه شد که موقع ترسیدن از مار، از پشت صخره بیرون اومده و حالا کاملا معلوم بود.

کیونگسو ضعیف گفت “مار” و بهش اشاره کرد.

پسر آفتاب سوخته با نیشخندی گفت “اژدها.” دستتش رو دراز کرد و به صخره زد و صخره حرکت کرد. کیونگسو دوباره جیغ کشید، و برگشت تا به سمت جنگلی فرار کنه که صخره هاش یهویی حرکت نمیکردن، اما اون مار عجیبی که انتها نداشت خودشو دور پاهاش پیچید و باعث شد کیونگسو  با صورت روی زمین سقوط کنه. کیونگسو به موقع دستاشو جلو اورد و جلوی آسیب دیدن صورتش رو گرفت.

کیونگسو همچنان سعی میکرد با وول خوردن خودش رو آزاد کنه ولی یهو سایه ای روش افتاد. به آرومی غلت زد و به بالا خیره شد. صورت خیلی بزرگی بهش زل زده بود. کیونگسو صدای ضعیفی از خودش دراورد و اژدهای بالای سرش با خرخر نفس گرمش رو حوالش کرد.

کیونگسو چشماشو محکم بست و خودشو آماده کرد. الان منو باربیکیو میکنه خدایا. بعد سایه از بین رفت و پشت پلکش قرمز شد و برای یه لحظه، کیونگسو فکر کرد بخاطر اینه که توی شعله ها داره میسوزه ولی بعد یکی از چشماشو باز کرد و متوجه شد اژدها ولش کرده تا برگرده سر جای اولش و سایش رو با خودش برده.

همونطور که کیونگسو با صورتی که از شدت خجالت داغ کرده بود سعی می کرد دوباره روی پاش بایسته، پسر آفتاب سوخته گفت “تو همون خاک افزاری. توی جلسه دیدمت.”

کیونگسو اخم کرد “تو که توی جلسه نبودی. چجوری منو دیدی؟”

_ “چون اونجا نبودم دلیل نمیشه تو رو ندیده باشم.” همونطور که کیونگسو رو زیر نظر گرفته بود سرش رو یکم کج کرد “انتظار داشتم خاک افزارا بلند و چهارشونه باشن.”

کیونگسو به تندی جواب داد “شرمنده که ناامیدت کردم.” زانوهاش هنوزم یکم میلرزید و اژدها بدون پلک زدن بهش خیره بود. “چرا یه اژدها اینجاس؟ چرا داشتی با یه اژدها حرف میزدی؟”

پسر که همچنان متفکرانه بهش زل زده بود، بالاخره گفت “این اژدها از بیشتر آدمای توی اون شهر شناور هم صحبت بهتریه. باهوش تر از بیشتر اونا هم هست.” اژدها صدای خرخر مانندی از خودش دراورد و پسر، با اخم کمرنگی روی صورتش چرخید تا بهش نگاه کنه. بعد از لحظه ای خیره شدن، برگشت و با نارضایتی به چمنا نگاه و زمزمه کرد “هرچند بعضی وقتا خیلی کودن میشه.” اژدها یه صدای خرخر مانند دیگه از خودش دراورد. دمش رو حرکت داد و آروم به سر پسر ضربه زد. بعد بلند شد و به سمت اون طرف علفزار به راه افتاد.

دهن کیونگسو یکم باز مونده بود “تو کی هستی؟”

پسر با چیزی شبیه ترحم نگاش کرد “کای.” کیونگسو پلک زد. اسمو نمیشناخت. پسر توضیح داد “شدو واکر.”

“آه…” کیونگسو باز تکرار کرد “آه.” غیر ارادی یه قدم به عقب برداشت. البته که این از شانسش بود. اون روز، اولین روزش توی سرزمین باد بود و اون سعادت ملاقات با ریشه ی تموم شر و بدی های دنیا رو پیدا کرده بود. گرچه نمیدونست شدو واکر انقدر جوونه. هر موقع داستانی ازش شنیده بود اونو یه پیرمرد چروک تصور میکرد.

چیزی به سر کیونگسو سیخونک میزد و وقتی کیونگسو برگشت، تونست ببینه که دوباره همون دم اژدهاس. خود اژدها روش رو اونور کرده بود ولی دمش رو از اون طرف علفزار دراز کرده بود تا به کیونگسو برسه.

همونطور که کیونگسو داشت اون دم رو از خودش دور میکرد کای چیزی گفت. کیونگسو پرسید “چی؟ متوجه نشدم. یه دم اژدها داشت بهم حمله میکرد.” مکثی کرد “وای خدا.” به سنگینی روی چمنا نشست و صدای خیلی ترحم انگیزی از خودش دراورد که احتمالا بعدا ازش خجالت زده میشد.

کای گفت “گفتم، اژدها ازم میخواد بهت بگم من آدم شروری نیستم.”

کیونگسو خنده ی مضطربی کرد و لرزون گفت “البته که اینو میخواد.” سرشو بین دستاش گرفت “میتونستم فکر کنم این یه رویای ترسناک و خجالت آور بوده ولی انگاری سرم داره از درد دو قسمت میشه.” که البته درست میگفت. یکم پیش از خستگی و استرس سردرد کوچیکی گرفته بود ولی سردرد جدیدش داشت خیلی ناجور میشد. انگار چیز خیلی خیلی بزرگی سعی داشت خودشو توی سرش جا کنه. یه چیز تیغ دار. *این مثل همون چیزیه که کای باهاش با اژدها ارتباط برقرار میکنه*

وقتی بالاخره دوباره به بالا نگاه کرد رنگ از صورت کای پریده بود و صورتش هیچ حسی رو نشون نمیداد. کیونگسو فکر کرد چیز اشتباهی گفته و الاناس که شدو واکر، خشم مخوف خودش رو به سمتش آزاد کنه ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد.

سرش تیر وحشتناکی کشید و بی اختیار فریاد زد. کای به تندی گفت “باید بری.” نگاه خیره ای به اژدها انداخت “حالا.”

کیونگسو فکر کرد این ایده ی خوبیه. اگه قرار بود کای و اژدهاش این اطراف بپلکن دیگه دلش نمیخواست این پایین بخوابه. پاهاش می لرزیدن اما میتونست راه بره. دور و برش رو نگاه کرد اما کوله اش رو ندید.

“بده بهش.” کای اینو گفت و کیونگسو برگشت تا بهش نگاه کنه. اون هنوزم به اژدها خیره شده بود و اژدها، خب، آه کشید. صداش به طرز وحشتناکی شبیه آدما بود. و بعد پنجه ی چنگال مانندشو حرکت داد تا کوله ای که زیرش مخفی کرد بود معلوم بشه.

کیونگسو نگاه مضطربی به کای انداخت و کولش رو پس گرفت. چهارنعل از اون محوطه دور شد و به سمت یکی از اون گاندولاهای ترسناک فرار کرد. در حین اینکه از اون چمنزار دور میشد متوجه شد سر دردش داره از بین میره، انگار مثل یه چیز فیزیکی ازش دور میشد.

کیونگسو با خودش فکر کرد شاید این قدرت شدو واکره. شاید اون میتونه درد رو ساطع کنه. خودشو روی نیمکتی که روش نشسته بود رها کرد و خدا رو شکر کرد که دردش داره کم میشه. و امیدوار بود دیگه مجبور نشه دوباره شدو واکر رو ببینه.

******

چن در سکوت به همراه شیفترای نواحی سطح پایین تر به طرف تالار جنگ هدایت می شد. علاقه ای به شرکت توی این جلسه نداشت اما این وظیفش به عنوان یه رعد افزار بود. شورای مردم خودش هم اونو برای شرکت در این جلسه ترغیب کرده بود و ادعا میکرد که چن حداقل باید به قلمرو آتش فرصتی بده تا دلیلشون برای نیاز به نیروی کمکی رو توضیح بدن تا بتونه تصمیم عاقلانه ای بگیره. چن هیچ علاقه ای به کمک به این جنگ نداشت، اما میدونست حق با شوراست.

وقتی وارد تالار شدن، شورای مذاکره درباره ی جنگ هم اونجا حضور داشتن و شیفتر ها دور میز بزرگ نشسته بودن. وقتی همه سرجاشون قرار گرفتن، رهبر ارتش قلمرو آتش در حالیکه چونش رو روی انگشتای به هم گره خوردش گذاشته بود با تن صدای شاد و خوشایندی گفت “خب، فرصت تصمیم گیری درباره ی ملحق شدن به ما رو داشتید؟”

شیفتر ارشد منطقه ی معدنکاوی پرسید “پیشنهاد پاداش به قبیله بعد از پیروزی هنوزم سرجاشه، درسته؟”

ژنرالی سر خم کرد “البته.”

شیفتر ارشد با رضایت به صندلیش تکیه زد “افرادی دارم که میتونم بهتون بدم.”

خیلی زود مشخص شد که همه ی قبایل از اهدای افرادشون به ارتش قلمرو آتش راضین، هم بخاطر علاقشون به انتقام و هم برای به دست آوردن غنیمت های بالقوه. وقتی توجه ها به سمت چن برگشت، اون اولین، و اونطور که معلوم بود، تنها کسی بود که به ژنرال ها می گفت نمیتونه چیزی بهشون بده.

چن گفت “مردم من خیلی کمن. ما همیشه در صلح بودیم پس همون تعداد محدود شیفترایی که داریم توی جنگ آموزش ندیدن. و سربازای معمولیمون هم فقط مقدماتی ترین آموزشها رو دیدن.” و بعد توی ذهنش گفت به علاوه، مردم من وقتی به شرکت در جنگ شما علاقمند میشن که بخوان بمیرن.

ژنرالی به جلو خم شد “ما متوجه استدلالتون، و علاقتون برای بیرون نگه داشتن مردمتون از این جنگ هستیم. پس شاید خودتون بتونید بمونید و در کنار ما بجنگید. شنیدیم توانایی های شما خارق العادس. اگه شما کمک کنید ما نیاز ضروری به شیفتر های سطح پایینتون نداریم.”

چن نگاهشو پایین انداخت “نمیتونم برای مدتی مردممو تنها بذارم، و این جنگ مدت خیلی زیادی طول میکشه. من نمیتونم بمونم. ولی من و مردمم خوشحال میشیم از راه های دیگه ای کمک کنیم، شاید با تهیه ی غذا.”

حالت صورت ژنرال ها مثل یه فولاد یخی شد اما به سختی سر تکون دادن “ما به آذوقه نیاز نداریم، اما به تصمیمتون احترام میذاریم. میتونید برید.” چن با حالت سپاس گزاری ایستاد و تعظیم کرد. نتونست به اون سرعتی که میخواست از اونجا خارج بشه.

به سرعت توی قصر حرکت میکرد. قصد داشت به سمت اصطبل ها بره و سفر طولانیش به خونه رو سریعتر شروع کنه. همین الان هم زیادی از خونه دور مونده بود و منتظر شده بود شورا جلسه رو ترتیب بده. وسایلشو تصادفی جمع کرد، هرچی دم دستش می اومد رو به زور توی کولش چپوند و اونو روی شونش انداخت. توی اصطبل، کارکنان خیلی سریع اسبش رو زین کردن و بدون هیچ حرفی، پول اضافه ای رو که چن برای تشکر بهشون داد قبول کردن.

اسب رو توی شهر میروند و به سمت دروازه ی شمالی میرفت که دو سرباز بهش نزدیک شدن، صداش زدن و اسبش رو متوقف کردن. یکی از سربازا گفت “متاسفم قربان. ولی از ما خواسته شده پیغامی رو بهتون برسونیم.”

چن با کنجکاوی بهشون نگاه کرد “اوه؟ چی هست؟”

به حدی روی دو مرد رو به روش متمرکز شده بود که ضربه ی سختی که به کمرش خورد اونو غافلگیر کرد. با فریادی از اسب افتاد و انقدر بد زمین خورد که نفس تو سینش حبس شد. وقتی سعی کرد نفس بکشه درد توی قفسه ی سینش منفجر شد و دیدشو تار کرد.

یکی از سربازا با نیش باز کنارش خم شد و گفت “پیغام اینه که ژنرال ها واقعا متاسفن، ولی تو قراره برای ما بجنگی. حتی اگه مجبور شیم وادارت کنیم.”

سرباز دوباره ایستاد و بلافاصله لگدی به چن زد. چکمه ی سنگینش به گونه ی چن برخورد کرد و مثل ضربه ی شلاق باعث شد صورتش به سمت دیگه ای پرتاب بشه. دهن چن پر از خون شد. سرباز دوم کمرش رو گرفت و در حالی که هنوز به خاطر درد منگ بود، دستاش رو بست. لحظه ای بعد کیسه ی سیاه ضخیمی روی سرش کشیده شد.

صدایی که از روی پارچه ی ضخیم روی سر چن، خفه به نظر میرسید گفت “ببریدش به سلولای انفرادی. نیازی به خوش رفتاری نیست.”

یه سرباز با لذت گفت “بله قربان.” به جلوی ردای چن چنگ زده شد و کسی که اونو توی دستش داشت دوباره چن رو محکم به زمین کوبوند. سرش به زمین خورد و درد توی جمجش زبونه کشید و به دردی که توی کمرش پیچیده بود اضافه شد.  با حس دستایی که با خشونت اونو از زمین بلند میکردن هوشیاریش رو از دست داد.

 

_____________________________

امیدوارم لذت برده باشید :)

 

The following two tabs change content below.

translator

Latest posts by translator (see all)

translator 31 نظر 30 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Nafas
مهمان

سلام
چرا اکثر اینا یا از کای میترسن یا فکرمیکنن سرچشمه همه بدی هاست؟🤔
بیچاره اصلا بهش نمیخوره همچین موجودی باشه
چن بیچاره رو هم دستگیر کردن
اوندفعه داشتم به این فکرمیکردم که چرا تو همه داستان ها قبیله آتشه که جنگ برپا میکنه😂تو آواتار هم همینطوری بود فکرکنم طمع و خوی خشنی دارن برا همین اینطورن
اتفاقا همیشه هم قبیله خاک بی طرف بوده 😅
بابت ترجمه این قسمت خیییییلی ازتون ممنونم ❤😊
خسته نباشید🌹
درمورد آپ کردن هم راستش به نظرمن همون چندوقت یه بار بزارین ولی یه قسمت رو کامل بزارین خیلی بهتر باشه
البته پیشنهاد من اینه هرکار که خودتون راحت ترین رو انجام بدین

LILIA
مهمان
narsis69
مهمان

مررررسی. خسته نباشید. خیلی خوب بووووود. :yeees: :heartme:
واااای. کیونگ چقد بامزه س :yehetohorat: :yeees: . الهی. :heartme: اژدهائه، فکرکنم از کیونگ خوشش اومد، :nish: :bunny:
کای چقد یخمکه، بچم. :nanahat: :gijiviji: از بس اذیتش کردن. :qorqor:
چن :huh: عجب :becharkh: دلم خیلی سوووخت :mazlum:
منتظر ادامش هستم :yeees: :yehet:
فایتینگ :myheart: :like:

Robii
مهمان

سیلور جان.
میخوام بگم توانایی ترجمه عالیه.
و داستانی زیبا هم برایه ترجمه انتخاب کردی.
من خودم بشخصه ازش لذت بردم
دلم برای بک خیلی. می سوزه.اینجا کیونگ سو فوق العاده کیوته دلم برا یه چن چنیه مهربونم سوخت.
آها یادم رفت. ترجیح میدم اگه برات سخت نیس دوپارتی با فاصله کم آپ کنی.
چون خیلی زود قسمت های قبل یادمون می ره.
اینجوری جالب تره.
امیدوارم بقیه هم فیک زیبا و جالبتو بخونن و ازش لذت بزنند.
مثه منننن. ….:::::))))))

Thalia
مهمان

خیلی ممنون 😍 ترجمه ی فیک :kissme: عالیه

تینا
مهمان

:heartme: :heartme: :heartme:
هر هفته یا 10 روز بزاری بهتره

yo!
مهمان

مرسی عالی بود من عشق این فیک شدم^.^

Helium
مهمان

این الان یه چپتر کامل بود؟واقعا کم بود یا من انقد غرقش شدم که حس کردم کمه؟خب 20روز برای چپتری شبیه این واقعا زیاد بنظر میرسه من که صبرم براش کمه پس. ترجیح میدم دو هفته باشه .
عالیه واقعا عاشق خووندنشم این واقعا سبکیه که میپسندم ! درما واقعا دیگه…
خب الان میشه حدس زد اژدها با دی او ارتباط برقرار میکرد که سر درد گرف واقعا جالب بود انگار فیلم داشتم تماشا میکردم .

اوه سهون
مهمان

اخ جون قسمت جدید
خیلی ناراحتم که خواننده های گل این سایت از این فیک محرمون این از نظرات مشخصه :nish:
بهر حال تا اخر حمایتت میکنم سیلور گلم :rose:

zari
مهمان

ببشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی لذت بردم عزیزم! حتی بیشتر! داستان واقعا جالبه و من به حال اونایی نمیخوننش افسوس میخورم!
اینکه گفتی کم پیش میاد کیونگ رو اینطوری ببینیم منظورت این بود که کم پیش میاد کیونگ انقدر بامزه بشه?!ولی من جدی بودنشو هم دوست دارم!
بیچاره چن! اون مجبوره برای اتش بجنگه!
درباره برنامه اپ به نظرم اگر هم نصف قسمت با فاصله ده روز اپ بشه بهتره اینطوری داستان هم بهتر توی ذهن میمونه!
مرسی عزیزدلم و خسته نباشید❤❤❤ :kissme:

maryeol
مهمان

هر قسمت رو چند پارت کنی راحت تر میشه
هم خوندنش هم اینک فاصله بینشون کم تر میشه یادمون نمیره
:kissme:
من برم بخونم :myheart:

مهشید
مهمان

عاااالی بود البته من تازه فیکت رو خوندم یعنی همین امروز باهاش اشنا شدم عشقمممممم کیونگییییییییی بهترینه مرسییییییییییی گلم

Alice
مهمان

مرسی خیلی خوب بود :myheart: :myheart:
به نظرم کل یه چپتر رو بزار اینجوری هیجانش بیشتر میشه ، شاید نویسنده دلیلی داشته که اونجا تمومش کرده ؛ راستی ترجمت عالیه . واسه ترجمه هم عجله ای نداشته باش ولی قول بده که دیرتر از اون تایمی که خودت گفتی نشه :like:
راستی پوسترات رو خیلی دوست دارم :heartme:

aida
مهمان

اولللللللللییییینن😍😍😍
میرم بخونم نظر میزارم😘

aida
مهمان

آی ام کایسو شیپر اند دت واز گگگگگگگگگووووووددددد👍👍👍👍👍
خیلی باحال بود اسکل بازیای کیونگ😂چنو کشتتتتن😠😠😠😠😠
هنوزم از اعضای شورا بدم میاد که بکی رو برده صدا کردن😑🔫
مرسی وخسته نباشیی😚😙

rani
مهمان

عررررر چن بدبخت شد
کایسو همو دیدن
چه دیدار جالبی
میسی

wpDiscuz