اهم… سلامی دوباره بعد از یک قرن :|

آقا من معذرت میخوام واقعا درگیرم

زودیاکم که چیزی نیس که بشه راحت ترجمش کرد… معماس لامصب -___-

سرتونو درد نمیارم^^

بفرمایید ادامه :)

قسمت دوم:

با گذشت نیمی از روز، شدو واکر هنوز هم زیر پایتخت بود  و تا الان هیچ کس حاضر نشده بود بره پایین و بپرسه اون چرا برگشته. بزرگان شورا با خشم درباره ی شکستن تبعید حرف میزدن تا اینکه به یاد آوردن که کای هرگز تبعید نشده بود. بلکه فقط تصمیم گرفته بود بعد از مراسم “نشانه گذاری” از اونجا بره. تنها عده ی کمی پیشگویی اوراکل درباره ی بازگشت اون رو شنیده بودن، و بلافاصله عهد بسته بودن تا اونو از شهر بیرون کنن. بعد سر و کله ی کای با یه اژدها پیدا شد و تمام اون آدما به طرز عجیبی در این باره سکوت کردن.

درآخر، سهون کسی بود که داوطلب شد تا بره و باهاش صحبت کنه.

همونطور که سهون سوار یکی از پرنده های بزرگی که سرزمین باد ازشون برای سفرکردن استفاده میکرد می شد، یکی از بزرگان گفت “فقط ببین برای چی اینجاس. جنگ بیخِ گوش ماست. برای اون نجاست وقت نداریم.”

سهون با کم توجهی سری تکون داد. درسته که میخواست بفهمه چرا کای اینجاست، اما دلایل دیگه ای هم برای رو به رو شدن باهاش داشت. به محض کشیدنِ افسارتوی دستش پرواز کرد، به نرمی در کناره های شهر شناور اوج گرفت و بین لایه های ابری که زیر شهر جمع شده بودند ناپدید شد.پرواز بین ابرها افتضاح بود. اونا نرم و خوشگل به نظر می اومدن اما در اصل سرد و مرطوب بودن، و سهون وقتی از بینشون رد شد خیس و سرد شد.

سهون میتونست با استفاده از توانایی هایی که داشت اونا رو از هم جدا کنه، اما این پرنده های احمق همیشه می ترسیدن و رم میکردن و سهون نمیخواست ریسک افتادن از زین رو بپذیره. راه زیادی تا پایین بود. سهون اون پرنده ی احمق رو توی دایره های بزرگی حرکت داد تا دنبال اژدها بگرده.

دیدن هیولایی به اون بزرگی به طرز وحشتناکی مشکل بود. سرانجام، سهون متوجه کای شد که کنار صخره ای ایستاده بود و به بالا نگاه  می کرد. سهون پرنده رو فرود اورد تا روی صخره کمی استراحت کنه. کای زیرچشمی نگاهش کرد و گفت “آآه”

صخره حرکت کرد. از جایی پشت سر سهون صدای غرش آرومی شنیده شد. پرنده ی سهون جیغ گوشخراشی زد و خودشو بالا کشید و همینطور که دیوانه وار پرواز کرد و رفت، سهون رو از زینش انداخت. هنوزم از ترس جیغ می کشید. صخره همچنان داشت آروم حرکت می کرد و سهون به طور مبهم متوجه شد که صخره زیر دستش خیلی گرمه. همچنین متوجه شد که با توجه به نرم بودنش، اون درواقع صخره نیس.

چیزی که روش نشسته بود تکون کوچیکی خورد که باعث شد به پهلو سر بخوره و روی زمین بیفته که خوشبختانه پر از چمن های اسفنج مانند بود. به پشت دراز کشید و به آسمون خیره شد “ببینم من الان رو اژدهای تو فرود اومدم؟”

صورت کای یهو اومد توی دیدش “آره. هرچند مجبورش کردم تو رو نخوره. پس مسئله ای نیس.”

“اوه آره. اون… باشه. آره.” تلاشش برای اینکه مکالمه رو توی مشت خودش داشته باشه شکست خورد. کای دستش رو جلو اورد. سهون بدون فکر کردن گرفتش و اجازه داد کای بلندش کنه. عادتای قدیمیشون.

سهون سعی کرد توضیح بده “انتظار نداشتم انقدر… انقد تیره باشه و برق نزنه” برگشت و به اژدها نگاه کرد و سعی کرد بفهمه  به کجاش خیره شده. همه چیز پشت اون فقط حجمی از فلس های مشکی مات بود. براش بزرگتر از اونی بود که از پسش بر بیاد. مغزش نمیتونست پردازش کنه که چیز عظیم الجثه ای مثل اون واقعا بتونه زنده باشه.

کای خیلی راحت گفت “آره. اونا اینجورین.”

لحظه ای در سکوت گذشت، و بعد لحظه ای دیگه، و سهون متوجه شد این قرار نیست آسون باشه. بالاخره کای پرسید “لوهان دید دارم میام؟”

سهون سر تکون داد “اوراکل دو روز پیش دید. گفت تو با خودت یه دوست رو میاری. هیچکس فکر نمیکرد که اون یه… خب، یه اژدها باشه.”

وقتی سهون حرف میزد کای یکی از ابروهاشو بالا برده بود، اما صورتش رو به حالت قبل برگردوند. “رو راست بگم، هیچ وقت فکر نمیکردم با یه اژدها برگردم. پس این برای هممون یه غافلگیری بود.”

سهون آه کشید. نمیتونست بیشتر از این از پرسیدن سوالش جلوگیری کنه. “کای. چرا برگشتی؟”

سهون نمی دونست انتظار چیو باید داشته باشه. شاید یه نوع عکس العمل. کایی که سهون میشناخت، از احتمال اینکه اونا نمیخواستن برگرده آزرده خاطر میشد. که البته این احتمال درست بود. اما کای همینطور با علاقه ی خفیفی به سهون زل زده بود. واضح بود که داره به سوال فکر میکنه. سهون با خودش فکر کرد *اون عوض شده* اما چقدر؟ و چطور؟

“فکر کنم متوجه شدم که قراره اتفاق بزرگی بیفته.” کای اینو گفت و سهون نامحسوس لرزید. چون کای هیچوقت قدرت پیشگویی نداشت. نه مثل اوراکل. اما باز هم گاهی اوقات اونا مطمئن نبودن. چیزهای کمی درباره ی شدو واکرها شناخته شده بود. کای ادامه داد “علاوه بر اون، واقعا دلم برای کیکای عسلی تنگ شده بود. پیدا کردن اونا توی جنوب به طور تعجب آوری سخته. اگه بتونی برام یکم بیاری خیلی عالی میشه.”

سهون پلک زد و هوفی کشید “خودت برو بگیر” صورتش رو به آسمون برگردوند و سعی کرد بفهمه آیا پرندش هنوز توی فاصله ای هست که بتونه صداش بزنه یا نه.

کای با لذتی که توی صداش مشخص بود گفت “اون برنمیگرده. مجبوری بری سوار یکی از گاندولا هایی که به شهر میرن بشی.”

سهون عمیقا گفت “اههه” و کای واقعا لبخند نصفه ای زد. همون لبخندی نبود که وقتی جوون تر بودن میزد، اما قطعا مال خود کای بود. سهون خوشحال بود که لبخندشو میبینه، حتی اگه آرزو میکرد انقدر براش اهمیت نداشته باشه که حتی بعد از تموم این سالها، و حتی بعد از تمام اتفاقاتی که افتاد تا کای رو از سرزمین باد بیرون کنن، هنوزم میتونست یه جوری به سهون لبخند بزنه.

اژدها تکون خورد و صدایی مثل به هم خوردن سنگ ها در اورد. کای به راست چرخید. به جایی نگاه کرد که آبراهه به صورت مارپیچ از دریا جدا شده بود و گفت “سرزمین آب اینجاست.”

موهای پشت گردن سهون با این حرف کای سیخ شد “از کجا میدونی؟” کای جواب نداد. به جاش لبخند کمرنگی زد.حق با اون بود. لحظه ای بعد صدای ضعیف ترومپت به گوش رسید، یک نوع صدای شیپور که نشونه ای از کشتی قلمرو آب بود. سهون عصبی به کای خیره شد.

سهون با آب و تاب سر تکون داد و رسمی گفت”به بزرگان میگم که چرا برگشتی.”

چند قدم فاصله گرفته بود که کای اسمش رو صدا زد و آروم گفت “لوهان چطوره؟”

سهون تا جایی که می تونست صداش رو سرد کرد “اوراکل به تو ربطی نداره” و بعد رفت.اژدها سرش رو بلند کرد که رفتنش رو ببینه، و سهون میتونست قسم بخوره که کای زیرلب با اژدها حرف میزنه.

مهم نبود بزرگان، یا هرکس دیگه ای درباره ی این موضوع چی گفتن ، سهون خوشحال بود که کای کاملا باهاشون غریبه نشده. نه بخاطر احساسات در حال محو شدن دوستیشون، گرچه هنوز یکم ازش مونده بود هرچقدرم که سعی میکرد اونا رو خفه کنه، بلکه بخاطر اینکه کای الان به وضوح قوی بود. هم از نظر روحی و هم از لحاظ قدرتاش. و فرق کرده بود. حالا چیز عجیبی دربارش وجود داشت; یه جریان پنهان از وحشی گری که بیشتر از یه سردی ساده بود.

سهون امیدوار بود وقتی اینو به بزرگان میگه به حرفش گوش کنن. هیچ ضمانتی وجود نداشت که اوراکل همچنان بتونه مثل یه فویل برای تاریکی درون کای باشه.اونا نمی تونستن کای رو توی حاشیه ی انجمن نگه دارن و مدام اونو از خودشون برونن. چون اگه به این کارشون ادامه می دادن، ممکن بود کای برعلیهشون بشه و وفاداریش رو پیش قلمرو دیگه گرو بذاره. اون دیگه عضوی از قلمرو باد نبود. اونا سالها پیش اونو از خودشون روندن و از کای اون به بعد تنها بود. خودش تنهایی به اندازه ی کافی خطرناک بود. اما با قدرت یه قلمرو پشتش و شیفتر های سطح بالا در کنارش، پتانسیل اینو داشت که تبدیل به یه طوفان غیرقابل پیش بینی بشه. و سهون میدونست که فقط یک قلمرو حاضر میشه که یه شدو واکر بی خانمان رو زیر پر و بال خودش بگیره.

قلمرو آتش اونو با آغوش باز در بر میگرفت، و کاری از دست اونا ساخته نبود.

*********

سوهو دستش رو سایه بون چشماش کرد و به شهر شناور سرزمین باد چشم دوخت. اطراف سوهو، افرادش بعد از سفر طولانیشون توی کابین های کوچیک کشتی، داشتن به بدنش هاشون کش و قوس میدادن. هر کس کوله پشتی های خودش رو حمل می کرد. اونا کوله هاشون رو روی شونشون مینداختن تا سوار گاندولا هایی که اونا رو بالا می برد، بشن. گاندولا ها باید چندین بار پر و خالی می شد تا تمام وسایلی که همراهشون آورده بودن ببره. ولی سوهو فقط همون یه کوله رو داشت.

حضور کسی رو در کنارش احساس کرد، برگشت و شیومین رو دید که با ترس به شهر خیره شده. سوهو با لحن سرگرم کننده ای گفت: “بزرگه. مگه نه؟” اولین بارش نبود که این شهر رو میدید اما اکثر افرادش تا حالا به قلمرو باد نیومده بودن. این سفر تجربه ی جدیدی برای همشون می شد.

وقتی یکی از سربازهاش به همراه مردی که لباسِ سفیدِ ارتشِ سرزمین باد رو به تن داشت، نزدیکش می شد، توجه سوهو به صدای قدم هاشون جلب شد. نماد باد افزارها به سینه اش وصل شده بود. سوهو همیشه فکر می کرد که اون تقریبا شبیه گل رزه، اما میدونست که در حقیقت قراره یه گردباد باشه. مرد دستش رو دراز کرد و با لبخند مودبانه ای که روی چهرش بود، گفت: “افرادتون به من گفتن شما آب افزار ارشد هستید. من سهون هستم. برای خوش آمدگویی به شما فرستاده شدم.”

سهون، سوهو و افرادش رو به سمت گاندولا ها هدایت کرد و توضیح داد که هر چقدرم کوچیک و لرزون به نظر برسن ولی امنن. سوهو به اینکه قبلا هم اونجا بوده اشاره ای نکرد، چون میدونست که تفاوتی ایجاد نمی کنه. سرزمین باد مبانی قوانین و آداب و رسوم بود. حتی اگه همه ی اونا قبلا به سرزمین باد اومده بودن، سهون باز هم به توضیح دادنش ادامه می داد. از طرفی، شیومین مشتاقانه جذب تمام چیزایی میشد که سهون می گفت.

سوهو به همراه تعداد محدودی از افرادش و چند نفر از ژنرال های برتر، سوار اولین گاندولای بالارونده شد. سفرشون با سوالاتی که افرادش درباره ی قلمرو باد و محل اقامتشون از سهون می پرسیدن سپری شد. جواب های مبهم سهون، خبر از بی اطلاعیش از بیشتر جزئیات می داد. از نظر سوهو، سهون پریشون و سردرگم به نظر می رسید اما کک افرادش که هر کدوم غرق بحث کردن با همدیگه بودن، هم نگزیده بود. ژنرال ها خیلی اروم و بی سر و صدا صحبت می کردن درحالی که سوهو رو از هر مسئله ی مهم جنگی که موضوع صحبتشون بود، بی خبر می گذاشتن. سوهو از لبه گاندولا خم شد و زمین رو دید که ازشون دورتر و دور تر میشد.

سهون با انفجار کوچیکی از هوا، ابر ها رو براشون از هم دور کرده بود و سوهو سپاسگزار بود چون چه آب افزار بود، چه نه، از خیس شدن خوشش نمی اومد. وقتی از بین ابر ها گذشتن، سوهو دوباره توجهش رو معطوف ژنرال هاش کرد چون تنها چیزی که اون بیرون برای نگاه کردن وجود داشت، توده ی بزرگی از ابرهای پشمکی بود اما بعد یکی از افرادش در حالی که به لبه ی گاندولا اشاره می کرد، فریاد زد.

بعدش سوهو صدایی شنید که تا حالا تو عمرش به گوشش نخورده بود. یه جیغ عمیق و اکو مانند مثل صدای دریدن فلز بود. تا مغز استخونش رو به لرزه دراورد. غریضش فریاد میزد که یا بپره یا بجنگه. یکی از افرادش از جا پرید و روی لبه گاندولا افتاد و اگر کس دیگه ای بازوش رو نمی گرفت و کمکش نمی کرد تعادلشو دوباره به دست بیاره حتما سقوط می کرد. لحظه ای بعد ، چیزی غول پیکر، مشکی و وحشتناک از جلوی گاندولا عبور کرد. امواج هوای ناشی از شتابش گاندولا رو تکون داد.

باد به صورت سوهو کوبید و موهاش به پرواز دراومد. این یه اژدها بود . یه اژدهای واقعی . همیشه به سوهو گفته شده بود که اژدها ها دیگه وجود ندارن و الان  یکی اینجا بود و خیلی قوی به طرف شهر شناور پرواز می کرد . هنوز هم همون صدای وحشتناک رو از خودش در می اورد، و سوهو سعی می کرد نذاره دندون هاش به هم بخورن.

مرد هیلری که سوهو با اوردنش زیاد موافق نبود گفت: ” اوه! من نمیدونستم که اژدها ها هنوز وجود دارن .”سوهو آشفته تر از اونی بود که متوجه حرفش بشه. اما بیشتر هیجان زده بود تا ترسیده.

شیومین با چشم های گرد به بالا خیره شده بود . از شدت ترس از صندلیش افتاده بود و کف زمین نشسته بود ، ظاهرا شوکه تر از اونی بود که حرکت کنه و سر و وضعش درست کنه. سوهو خم شد،  بازوی اونو گرفت و به صندلیش برش گردوند و پرسید : ” حالت خوبه ؟” . شیومین سرشو تکون داد ، لب هاش از فرط به هم فشرده شدن سفید شده بودن .

یکی از ژنرال ها با چهره رنگ پریده از سهون پرسید : ” اون چی بود ؟”

سهون تقریبا رنگش پریده بود ولی سوهو فهمید که بیشتر از عصبانیته تا ترس. “اون شدو واکر بود و… اژدهاش” واضح بود که گفتن این جمله براش خیلی سخته.

سوهو درحالی که ابروهاشو بالا میبرد گفت : “شدو واکر؟” . اون درباره شدو واکر ها شنیده بود. کی بود که نشنیده باشه؟؟ اون و اوراکل رو همه ی شیفترا میشناختن. دو شخصیت تغییر یافته که همزمان و در یک سرزمین آشکار شدن. راستش یکم خجالت اور بود .

قلمرو آب از اونجایی که به اوراکل ها علاقه ی شدیدی داشت خیلی سریع به شدو واکرها بی اهمیت شد. اونا در مقایسه با اوراکل، به سختی به شدو واکر اشاره ای میکردن. افسانه های شوم زیادی وجود داشت. سوهو خوب میدونست که اون افسانه ها شدو واکر رو انقدر بد جلوه دادن. و به همین دلیل بود که مردم باد اونو اخراج کردن و میخواستن تظاهر کنن اون اصلا وجود نداره. جوری که سهون با ترس به سختی مهار شدش به جون لب پایین خودش افتاده بود، نشون میداد احساساتشون نسبت به اون طی تموم این سال ها  تغییری نکرده بود . سوهو افسانه هارو میدونست. اما اگه شدو واکر به همون اندازه که افسانه ها میگفتن قدرتمند بود و اژدهایی برای پرواز داشت ، به خوبی میتونست برگ برنده ای توی این جنگ باشه.

وقتی گاندولا توی بندر هوایی فرود اومد، اژدها روی لبه ی زمین شناور نشسته بود. مردی که بندر رو اداره میکرد به این طرف و اون طرف میرفت و سعی داشت بفهمه با اون چیکار کنه. هیکلش کنار اون موجود عظیم الجثه خیلی کوچیک به نظر میرسید. روی اژدها، درست بین بالهاش، پسری نشسته بود که فقط میتونست شدو واکر باشه. لباسایی به سیاهی اژدهاش پوشیده بود و پوستش به شدت آفتاب سوخته بود و باعث شد سوهو باور کنه که اون تموم این سالها رو توی جنوب زندگی میکرده.

سهون ببخشیدی گفت. مردم قلمرو آب رو تنها گذاشت و همونطور که دستشو تکون میداد تا توجه شدو واکر رو جلب کنه به سمت اژدها یورش برد. صدای باد نمیذاشت سوهو حرفاشو بشنوه، اما سهون به نظر داشت فریاد می کشید.

سوهو به سختی متوجه شد هیچکس نیست که اونا رو ببره داخل. و افرادش داشتن دورش حلقه میزدن، گیج به نظر می اومدن و واضح بود که فکر میکردن سوهو حتما میدونه باید چیکار کنن.

سوهو از گمشدن افرادش توی اون راهرو های مشکوک عمارت پایتخت نجات پیدا کرد وقتی خدمتکاری که تونیک سفیدی پوشیده بود به طرفشون اومد، تعظیم عمیقی کرد و زمزمه کرد دنبالش برن. خدمتکار طوری خودش رو در خدمت اونا دراورده بود که سوهو بلافاصله و به طور کامل تسلیم خواسته اش شد.

اون ها با کوله های توی دستشون تا در های بزرگ و آراسته ساختمون اصلی خدمتکار رو دنبال کردن. سوهو فقط میتونست توجه کنه که سرزمین باد هنوز هم طلسم نگران کننده ی رنگ سفید رو داشت. ساختمونا و مسیر های سنگ فرش شده همه از سنگ های سفید ساخته شده بودند ، همه ی مردمشون لباسای سفید میپوشیدن و گیاهاشون همه فقط گل های سفید داشتند . عجیب بود . سوهو روی یه کوه یخ زندگی می کرد و عادتم داشت که از پتوی سفید رنگ استفاده کنه ، اما این به اون حس عجیب اشنایی رو میداد در حالی که هیچکدوم از چیزایی که میدید شبیه محل زندگی خودش نبود.

مردی با ردای ماهرانه دوخته شده ی سفیدی در ورودی عمارت در انتظار اونا بود. سوهو فهمید که بادافزار ارشده. قبلا فقط وقتی که اون شیفتر خیلی جوون تر بود دیده بودش، اما هنوز هم قابل شناسایی بود . اون چهره ی متمایزی داشت.

وقتی سوهو نزدیک شد، مرد تعظیم عمیقی کرد و سوهو هم در جواب همون کار رو کرد و پرسید” تائو. درسته ؟”

تائو سر خم کرد ” خوشحالیم که تونستید بیاید، نمایندگان سرزمین آب.”  اون به طور شگفت انگیزی صدای ملایمی برای همچین صورت تندخو و خشنی داشت .

سوهو مونده بود که چی بگه. این رسمیت مثل یه دیوار بود. خب نمیتونست بگه از اینکه اونجاست خوشحاله اونم توی این شرایط. این همون چیزی درباره ی سرزمین باد بود که ازش نفرت داشت. انقدر لایه های تشریفات و آداب و رسوم داشتن که سوهو هیچوقت نمیدونست چطور باید واکنش نشون بده. و هر وقت میومد اینجا یه گندی میزد. در آخر، سوهو فقط سر خم کرد با این فکر که نمیشه از سکوت برداشت بدی کرد.

به نظر میرسید که تائو کاملا اینو به عنوان یه پاسخ قابل قبول پذیرفته، و سوهو آه کوچکی از سر آسودگی کشید. تائو گفت”متوجهم که ممکنه بخواید توی اقامتگاه های جدیدتون بمونید. اما بزرگان ما خواستند که بلافاصله ملاقاتی با شما داشته باشند.” انگار اینکه مجبور شده بود اینو از سوهو بخواد واقعا اذیتش می کرد و سوهو بیشتر بخاطر حس همدردی با تائو که تو این موقعیت وحشتناک قرار گرفته بود ، سر تکون داد. اون به نقض کردن ادب و نزاکت اهمیتی نمیداد. گذشته از همه ، این جنگ بود. “خدمتکار کیف شما رو میگیره ، و به افرادت اتاق هاشون رو نشون میده.” شیومین که از ایده ی از هم جدا شدن ترسیده بود نگاهی به سوهو انداخت . سوهو حس کرد الانه که سردرد بگیره.

افرادش دنبال خدمتکار راه افتادن و سوهو به شیومین گفت “برو دیگه.” شیومین لبش رو گزید، سری تکون داد و دنبال گروهش رفت. سوهو به طرف تائو برگشت که اخم کوچیکی روی صورتش بود.

تائو اعلام کرد “منتظر بقیه ی ژنرال هاتون می مونیم. بعد من شما رو پیش بزرگانمون میبرم.”

بعدش سکوتی ایجاد شد. سوهو با خودش درگیر بود تا چیزی بگه که به آب و هوا مربوط نباشه. تائو به وضوح خاموش بود و بی علاقه به نظر می رسید. حتی به ندرت به سوهو نگاه می کرد. شاید اینجا کارها اینطور پیش می رفت، اما سوهو فوق العاده احساس بی دست و پایی میکرد. درباره ی اینکه بحث اژدها رو پیش بکشه فکر کرد، اما اگه حتی سهون انقدر بخاطرش عصبی بود، جرات نداشت به اینکه تائو چطور عکس العمل نشون میده فکر کنه. هرچند، فکر کردن به شدو واکر باعث شد چیز دیگه ای یادش بیاد که میخواست بپرسه.

به طرف تائو برگشت و پرسید : کی میتونم اوراکل رو ببینم؟”

جوری که تائو به طرفش برگشت که انگار داره حرکت اهسته میره ، با اون چهره ی یخی ، خیلی سریع به سوهو فهموند که حرف خیلی اشتباهی زده “معمولا، اوراکل هیچ کسی رو به جز خدمتکار ها و بزرگان نمیبینه. “

“ولی اون کسیه که جنگ رو دیده.” سوهو به زحمت جلوی خودش رو گرفت تا کلمه ی “ظاهرا” رو آخر جمله اش نگه. ادامه داد “اصلا قرار نیست اونو ببینم؟”

تائو فکری کرد و با لحن خشکی گفت : ” شاید بعد از برنده شدن ما ، در جشن پیروزی شرکت کنه.”

سوهو انقدر با این حرفش تعجب کرد که نتونست عکس العملی نشون بده. انتظار داشت اوراکل درگیر جنگ ببشه. شاید نه به عنوان یه جنگجو، بلکه به عنوان صدایی درون شورا. اصلا با عقل جور در نمیومد که کسی به با ارزشی اوراکل رو بیرون از مذاکره ها نگه داشت. اون کسی بود که احتمالات نبرد های آینده رو دید. این اوراکل بود که اومدن 12تن رو دیده بود، و حالا حتی وارد جریان نمیشد؟

تائو دوباره به دیوار خیره شد. سوهو مصمم بود که اون سکوت مسخره رو به یه سوتی دیگه دادن ترجیح میده. به هر حال خیلی هم طول نکشید که بقیه ی ژنرال هاش هم سر برسن. تائو بهشون تعظیم کرد. پیامشو تکرار کرد و عذر خواهی کرد بخاطر اینکه به محض ورودشون تشکیل جلسه دادن. سوهو از سپری که ژنرال هاش در برابر حرف زدن با تائو تهیه کرده بودن سپاسگذار بود. به نظر می رسید همه فکر میکنن که شیفترای ارشد به راحتی توسط طبیعت سطح قدرت یکسانشون با هم کنار میان. ولی سوهو متوجه بود که اصلا اینطور نیست.

تائو چرخید و اونا رو به طرف راهرو های عریضی راهنمایی کرد. پنجره های بلندی راهرو ها رو آراسته بودن و به تمام ساختون حس فضایی باز میدادن. همونطور که تائو راه میرفت، پارچه ی نازک ردایی که تنش بود با جریان هوا به حرکت در می اومد. تار های نقره ای رداش توی آفتاب روشنی که به داخل میتابید میدرخشید. سوهو به طرز وحشتناکی توی لباسای سفریش احساس شلختگی میکرد و داشت فکر میکرد که بپرسه میشه سریع لباساشو عوض کنه یا نه. بعد از لحظه ای تفکر به این نتیجه رسید که ترجیح میده راحت باشه تا خوشتیپ، و اینکه بزرگان قرار بود تمام طول جلسه رو با حقارت بهش نگاه کنن بدون توجه به لباسش.

جلسه داخل اتاقی بزرگ و گرد ترتیب داده شده بود. دیوار ها با همون پنجره هایی که راهرو ها رو پر کرده بودن آراسته شده بود. بزرگان در جایگاه بالایی نشسته بودن، به طوری که دقیقا به ژنرال های سرزمین آب از بالا نگاه میکردن. صندلی های سنگی به ردیف دور دیوار ها چیده شده بودن که خیلی از اونا خالی بود. تائو با دست به گروه قلمرو آب اشاره کرد و زیر لب گفت “اگه دوست دارین، میتونین بشینین.” و خودش کنار جایگاه بزرگان ایستاد.

یکی از بزرگان گفت “خوش آمدید. متاسفیم که بعد از رسیدنتون بافاصله شما رو به اینجا آوردیم.” مقامش احتمالا آدمو گمراه میکرد چون به نظر نمی رسید بتونه بیشتر از پنجاه سال سن داشته باشه، که در نظر سوهو، واقعا اونقدرا سن زیادی نبود حتی برای قلمرو آب که جنگجوهاش عادت کرده بودن امید به زندگی نسبتا پایینی داشته باشن.

ژنرال ارشد قلمرو آب تعظیم کرد، و سوهو و بقیه هم از اون تبعیت کردن. ژنرال با صدای بمی گفت “ما متوجه ضرورت چنین زمانهایی هستیم. شروع کنیم؟”

به سمت صندلی هاشون رفتن. اما قبل از اینکه بتونن بشینن صدای عجیبی اومد. صدایی مثل صدای نرم پاره کردن یه کاغذ خیس بود و به زحمت شنیده شد. سوهو برگشت تا نگاهی بندازه که با دیدن شدو واکر که وسط اتاق ایستاده شگفت زده شد. هوای پشتش به طرز عجیبی شکسته شده بود. مثل یه آینه ی خرد شده البته نه اونقدر مادی. پوست و لباسای تیره رنگش در مقابل دیوارای سفید توی چشم میزد.

با لبخند کمرنگی روی صورتش، به بزرگان خیره شد و گفت “یه خاک افزار داره میاد”

به نظر می اومد بزرگان هر لحظه ممکنه بمیرن. یکی از اونا با دهان باز از جا پرید ولی شدو واکر بهش فرصت حرف زدن نداد و شونه ای بالا انداخت “فقط فکرکردم شاید دلتون بخواد بدونید.” و بعد دوباره اون صدا اومد و شدو واکر ناپدید شد.

سوهو به بزرگان نگاه کرد و تائو رو دید که رنگ پریده اما عصبانی، چشماش به نقطه ای که شدو واکر ایستاده بود خیره مونده بود. سوهو نتونست لبخندش رو کنترل کنه و به بزرگان نگاه کرد که سر خدمتکارها فریاد میزدن که مطمئن بشن شدو واکر شهر رو ترک کرده وگرنه از شهر بیرونش کنن. سوهو خیلی خوب میدونست که اونا نمیتونن اونو مجبور کنن جایی بره که نمیخواد. احساس کرد واقعا باید بفهمه اسم شدو واکرچیه. از همین الان حسابی از اون پسر خوشش اومده بود. حتی اگه دلیلش فقط این باشه که اون پسر میتونست اون بزرگان مغرور رو انقدر وحشت زده کنه.

بزرگان بعد از اینکه چند دقیقه درباره ی بی حرمتی که بهشون شده بود دیوونه بازی دراوردن، انگار بالاخره یادشون اومد که مهمون دارن و همشون سعی کردن خودشونو جمع و جور کنن. صورتای همشون هنوزم طیف متنوعی از رنگ قرمز داشت، اما حداقل از فریاد زدن دست برداشته بودن.  به نظر اومد که اونا میخوان خیلی راحت تظاهر کنن که هیچکدوم از اینا اتفاق نیفتاده. ولی در آخر یکی از ژنرال های قلمرو آب پرسید “قراره امروز یه خاک افزار برسه؟”

بزرگان نگاهایی بین خودشون رد و بدل کردن. در آخر یکی از اونا گفت “نه. من مطمئنم که شدو واکر فقط داشت-“

“نباید بررسی کنید؟” سوهو اینو گفت و تائو چشماشو گرد کرد. ولی سوهو نتونست خودشو مجبور به اهمیت دادن کنه.

یکی از بزرگان رگی روی پیشونیش داشت که در این لحظه تقریبا داشت بیرون میزد، ولی به طرف یکی از خدمتکارها برگشت و بهش گفت بره ببینه هنوز کسی توی راه هست یا نه. خدمتکار اونقدر سریع از اتاق ناپدید شد که میتونست برای خودش یه شدو واکر باشه.

یکی از بزرگان گفت “ما تا وقتی که خاک افزار برسه منتظر می مونیم. شایدم تا وقتی که خدمتکار بیاد و بگه که ما داریم وقتمون رو تلف میکنیم.”

سوهو آهی کشید و نشست تا برای اون جلسه ی طولانی آماده بشه.

************

لایک و نظر یادتون نره :)

یه توضیحی بدم. بچه ها این داستان خیلی قشنگه. ولی نیاز به تخیل بالاتون داره. اینکه چقد بتونین تصورش کنین بستگی به خودتون داره. ولی برای راحتیتون، من یه کانال زدم توی تلگرام که عکسایی که مربوط به این داستانه یا عکسایی که به داستان میاد رو اونجا میذارم… به علاوه ی ساید استوری های داستان و توضیحاتی که اینجا نمیگم. اینم آدرسش^^

@silverfanfictions

و البته اگه دوست دارین پوستری براش درست کنین من خیلی خوشحال میشم به ایمیلم بفرستین:

[email protected]

 

The following two tabs change content below.

translator

Latest posts by translator (see all)