هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Zodiac ep3 part 1

سلام به همه ^^

من ویرایشگر داستان هستم، متاسفانه سیلور عزیز به نت دسترسی نداشت پس من به جاش آپ می کنم

لطفا قبل از اینکه داستان رو بخونید توجه داشته باشید:

مترجم به هیچ وجه از تعدد کامنت ها راضی نیست. باور کنید این فیک قشنگ تر و متفاوت تر از این حرفاست که همینطور نادیده گرفته بشه. همونطور که گفتیم جزو 10 فیک برتر اکسوعه. اگه استقبال نشه، مترجم هم دیرتر و هم کمتر آپ می کنه. ترجمه ی این فیک خیلی سخته و متن دشواری داره پس لطفا حمایت کنید تا مترجم انرژی بگیره^^

امیدوارم لذت ببرید *-*

 

 

قسمت سوم، پارت اول:

 

کیونگسو خسته و کلافه بود و سفر توی گاندولا چندان هم به مذاقش خوش نیومده بود. از اونجایی که بیشتر زندگیش رو زیرِ زمین گذرونده بود، اوج گرفتن توی آسمون، اونم روی قایقی که دورش هیچ حفاظی نداشت و زیرشم هیچی، حتی آب، وجود نداشت براش تجربه ی اعصاب خرد کن و دشواری بود. حتی وقتی که لنگر انداختن و کیونگسو دوباره روی زمین بود هنوزم حس میکرد یه چیزی درست نیست. این همون زمین عمیق و آشنایی که همیشه زیرِ پاش حس می کرد نبود. بیشتر شبیه یه لایه ی نازک از گرد و غبار بود و کیونگسو {با ایستادن روی اون} به شدت احساس آسیب پذیری می کرد. حتی مطمئن نبود روی شهر شناور بشه خاک افزاری کرد. زمین برای این کار زیادی نازک و ضعیف به نظر میرسید.

وقتی رسید یه خدمتکار تقریبا به سمتش هجوم اورد، و کیونگسو انقدر درگیر این بود که به مغزش بفهمونه ‘نه. زمین زیرپاش قرار نیست بلرزه و اونو به کشتن بده’ که به چرت و پرتای خدمتکار اهمیت نداد. فقط تیکه ی مهم حرفشو متوجه شد. اونم اینکه باید سریعا به جلسه بره. کیونگسو پلک زد. خبر نداشت که اونا منتظرش بودن.

به دنبال خدمتکار وارد شهر و بعد وارد قصر شد و از راهروهایی با پنجره هایی که نور زیادی به داخل راه میدادن گذشت. کلا اون جا باعث میشد احساس کنه یه جای کار می لنگه چون به سالن های کوچیک و اتاقهای کاملا خالی از نور عادت کرده بود. وقتی به اتاق جلسه رسیدن، کیونگسو انقدر تو حال خودش بود که برای یکی دو ثانیه اصلا نتونست آب افزار ارشد رو که به سمتش اومد تا ازش استقبال کنه بشناسه.

سوهو روی شونه اش زد و با خوشحالی گفت: “کیونگسو، نمیدونستم قراره بیای.”

کیونگسو به بزرگان روی جایگاه نگاه کرد. هیچکدومشون رو قبلا ندیده بود و چهره ی همشون عصبی به نظر می رسید. تعظیم رسمی ای کرد و گلوش رو صاف کرد “یه جورایی بدون برنامه ریزی بود. وقت نداشتم قاصد بفرستم.”

یکی از بزرگان بهش پرید: “ما مایلیم با افراد ارشدت صحبت کنیم. نه با یک سرباز.”

کیونگسو پلک زد: “من شیفتر ارشدم.” زمزمه های آرومی فضا رو پر کرد. کیونگسو سعی کرد نلرزه. خودش میدونست به هیچ وجه شبیه یه خاک افزار ارشد نیست. قد خیلی کوتاهی داشت و زیادی ضعیف به نظر میرسید. علاوه بر اون هم گرد سفر بهش نشسته بود و هم لباس کارگرا رو پوشیده بود. اصیل زاده های قلمرو باد، همه با پارچه های حریری پوشیده شده بودن که روی اون ها با نخ های نقره ای گلدوزی شده بود. ولی قلمرو کیونگسو به ندرت خودش رو با اینجور لباس های پر زرق و برق به زحمت مینداخت. در تلاش برای اینکه کمی مهم تر به نظر بیاد، بادی به گلو انداخت و با کمی نا امیدی متوجه شد که تمام مدت از شدت خستگی خم شده بوده. “و من پسر پادشاه سرزمینمون هستم.”

سوهو که کنارش بود، تک خندی زد ولی بلافاصله با تکون دادن پاهاش و تظاهر به سرفه کردن مخفیش کرد. کیونگسو با گیجی نگاهی بهش انداخت.

یکی از بزرگان، این دفعه خیلی مودبانه تر، پرسید: “بقیه ی افرادتون به اتاق هاشون برده شدن؟ مشاورانتون چی؟ ژنرال هاتون؟”

کیونگسو با استرس گفت “اوه، خب… می دونید؟ ممکنه که من تنها کسی باشم که اومده.” میتونست لبخند مضطربی که داشت روی لبش فرم میگرفت رو حس کنه و دعا میکرد که مثل روانی ها به نظر نیاد.

یکی از مردایی که کنار جایگاه بزرگان ایستاده بود و موهای تیره و صورت تقریبا ترسناکی داشت گفت: “فقط شما؟ قلمرو خاک فقط شما رو فرستاده؟”

کیونگسو جواب داد: “اونا همچینم منو نفرستادن. من داوطلب شدم که بیام. پد… پادشاه نتونست هیچ کسی رو بفرسته.”

توی سکوت طولانی و خفه کننده ای که به دنبال جمله اش شکل گرفت، کیونگسو می تونست قسم بخوره صدای پوزخند آرومی رو از یکی از پنجره ها شنید. ولی وقتی برگشت تا ببینه، هیچی اونجا نبود. با توجه به اینکه الان حداقل پنج طبقه با زمین فاصله داشتن این چیز دور از تصوری نبود. حتما توهم زده بود.

“پس فقط تویی؟” یکی از بزرگان دوباره اینو پرسید. ضعیف. جوری که انگار نمیتونست باور کنه.

“این هتک حرمته.” یکی از بزرگان با عصبانیت اینو گفت و جوری روی صندلیش به جلو خم شد که انگار فکر میکرد از بالا خیره شدن به کیونگسو شرایط رو عوض میکنه. “ما از پادشاه تقاضای کمک کردیم. ایشون نمیتونن همینطوری جنگ رو نادیده بگیرن.”

کیونگسو تصمیم گرفت راجع به این که پدرش برنامه داشت دقیقا همینکارو بکنه سکوت کنه. “خب، من اینجام. من شیفتر ارشدم، و همچنین وارث تاج و تخت. شاید توی جنگ تجربه ای نداشته باشم ولی آموزش دیدم. میتونم کمکی براتون باشم.”

سوهو اشاره کرد “قلمرو خاک در طول تاریخ خودشو از کاروبار بقیه قلمروها بیرون نگه داشته. واقعا نباید از اینکه این بار هم افرادشونو برامون نفرستادن تعجب کنین.”

یکی از بزرگان با عصبانیت گفت “اوراکل دوازده تن رو دیده. قلمرو خاک از این جنگ مستثنی نیست.”

سوهو چیزی نگفت. کیونگسو با خودش فکر کرد سوهو واقعا نسبت به اشاره ی اونا به اوراکل بی علاقه به نظر می رسه. کیونگسو فقط شونه بالا انداخت و گفت: “فقط منم. متاسفم.”

هیچکدوم از بزرگان از این موضوع خوششون نیومده بود، ولی دیگه حرفی در این مورد زده نشد. کیونگسو کنار سوهو نشست. امیدوار بود که مسئله ای نداشته باشه. وقتی هیچکس اعتراضی نکرد، نفس راحتی کشید. پسر قد بلند و تیره مویی که روی جایگاه ایستاده بود بهش اخم کرده بود، که یه جورایی ترسناک به نظر می رسید. کیونگسو سعی کرد بهش نگاه نکنه.

وقتی صدای پچ پچ حضار خوابید یکی از بزرگان گلوشو صاف کرد: “ما این جلسه رو تشکیل دادیم تا تمام اطلاعات حساسی رو که پیغامبر ها برای حملشون مورد اعتماد نبودن، در اختیارتون قرار بدیم. همونطور که توی نامه هامون اشاره کردیم، ما یه منبع خبری داریم که وقتی شورش توی قلمرو آتش شروع شد از اونجا فرار کرد.” رو به یکی از خدمتکارا فریاد زد: “بفرستش داخل.” و خدمتکار به سرعت دوید تا دستور رو اجرا کنه.

لحظه ای که خدمتکار برگشت، مرد جوانی با چشمایی که به زمین خیره بودن به دنبالش اومد. لباسای قلمرو باد رو پوشیده بود ولی اون لباسا درست به تنش ننشته بود. چشمای کیونگسو به بازوهاش افتاد و وقتی نقش و نگارای روی دستاشو دید نفس توی سینه اش حبس شد. سوهو هم وقتی دو دو تا چهارتا کرد و فهمید اوضاع از چه قراره صدای کوچیکی از خودش دراورد.

سوهو بلند شد و به کسی که قرار بود منبع خبری باشه  اشاره کرد و یه جورایی با عصبانیت گفت: “این منبع خبریتونه؟ از نامه هاتون اینطور به نظر می رسید که این اخبار از طرف یه زن بد زبون تشنجی به دست اومده. نه از طرف معشوقه ی ققنوس. اون یه شیفتره!” و کیونگسو با خودش فکر کرد اگه شایعات حقیقت داشته باشه، شیفتر خوبی هم هست.

بزرگی که دستور داده بود بکهیون اورده بشه دستی تکون داد و حرفای سوهو رو کاملا نادیده گرفت: “نه توانایی های شیفتری اون مهمن و نه موقعیتش در خانواده ی ققنوس.” کلمه ی موقعیت رو یکم با تمسخر ادا کرد. جوری که انگار این کلمه توی این جایگاه، آلوده بود. “فقط اطلاعاتی که برای ما آورده مهمن.”

بکهیون در طول این بحث سرش رو بالا نیورده بود. و کیونگسو با فکر به اینکه این رفتار بکهیون احتمالا ناشی از اینه که از بچگی عادت کرده که اینطوری دربارش حرف بزنن، به خودش لرزید. قلمرو باد بیشتر از همه چیز به خط خون اهمیت میداد. و کیونگسو میدونست بکهیون رعیت زادس ولی این، رفتارشونو توجیه نمیکرد. حتی اگه نمی تونستن از خط خونش چشم پوشی کنن باید احترام توانایی هاش رو نگه می داشتن.

یکی از بزرگان به صندلیش تکیه کرد و دستور داد: “حرف بزن.”

بکهیون نفس عمیقی کشید که صداش توی اون تالار بزرگ و ساکت، بلند به نظر می رسید: “ما خواب بودیم.” چشماش با حالت عصبی ای روی شورای بزرگان می چرخید، انگار از اینکه بهشون یادآوری کنه که برای ققنوس چی بوده، می ترسید “همه جا… ساکت بود. چا— ققنوس بیدار شد و باعث شد منم بیدار بشم. میدونست یه جای کار میلنگه برای همین یکی از چراغا رو روشن کرد. چند نفر تو اتاق بودن که لباس سیاه تنشون بود. اول به اون حمله کردن، با یه چیزی که من ندیدم، زدن تو سرش و بیهوشش کردن. بعد برگشتن سمت من.” مکث دیگه ای کرد و نفس عمیقی کشید: “نمی خواستن منو بیهوش کنن. می خواستن منو بکشن. من، خب یکم طول میکشه تا قدرتم کار بیفته، پس وقت برای دفاع کردن از خودم نداشتم. وقتی رو تخت می چرخیدم، یکی از اونا منو سوزوند. تمام کمرم رو. میدونستم اومدن تا چانیول رو بدزدن و منم حریفشون نیستم برای همین از پنجره فرار کردم تا کمک بیارم.”

کیونگسو صدای نیشدار یکی از اشراف زاده های پایین مرتبه رو شنید که چیزی رو زمزمه میکرد. نتونست همه ی حرفاشو بشنوه ولی متوجه کلمه ی ترسو شد و اخماش تو هم رفت.

اگه بکهیون شنیده بود هم به روی خودش نیاورد: “هرچند وقتی اومدم بیرون فهمیدم ماجرا خیلی پیچیده تر و بیشتر از یه گروگان گیری سادس. همه چیز در حال سوختن بود و من نتونستم هیچ آدم زنده ای پیدا کنم-” حرفشو قطع کرد. چون کم کم داشت هیستریک می شد.

سوهو آروم گفت: “طوری نیست. به خودت زمان بده.”

بکهیون نگاه تشکرآمیزی بهش انداخت و با وجود اینکه بزرگان با بی صبری توی جاشون تکون می خوردن، یه لحظه صبر کرد تا خودشو جمع و جور کنه. با آرامش بیشتری ادامه داد: “همه مرده بودن. تموم شهر داشت می سوخت. به دویدن ادامه دادم و یه اسب که توی اون هیاهو از اصطبل فرار کرده بود پیدا کردم. سوارش شدم به امید اینکه شاید شهر بعدی بتونه کمک بفرسته ولی….” چشماشو بست و زمزمه کرد: “اونجا هم نابود شده بود. و همینطور شهر بعدیش، و شهر بعد از اون.”

یکی از ژنرال های قلمرو آب پرسید: “نابود شده بود؟ چطور ممکنه تموم شهرا همینطوری نابود بشن؟”

بکهیون گفت: “تا سر حد نابودی سوخته بودن.” صداش خیلی آروم شده بود جوری که تقریبا داشت زمزمه می کرد ولی توی اون تالار که صدا رو اکو می داد، هنوزم شنیده می شد: “کاملا… نابود شده بودن. همون طور روندم، به امید اینکه یه کسی رو پیدا کنم، حالا هرکسی، ولی زخمی بودم و حتی وقت نداشتم چک کنم کمرم چقدر جراحت برداشته، اصلا برام اهمیتی نداشت. بدون اینکه متوجه بشم از مرز رد شدم و بلافاصله بعد از اون، بیهوش شدم.”

یکی از بزرگان گفت: “یکی از افراد ما توی یکی از سفرهای تجسسی روزمره اش به مرز اونو پیدا کرد،دو روز بعد، یکی متوجه ی آرایش دستاش شد، و بعد از اونم دو روز طول کشید تا بتونه بهمون بگه چه اتفاقی براش افتاده.”

بکهیون با لحنی پوزش آمیز گفت: “من تب داشتم. زخمام عفونت کرده بود.”

کیونگسو تمام اطلاعاتی که الان بهش داده شده بود رو در نظر گرفت: “خب، کار کیه؟ و چرا قلمرو آتش داره به ما لشگر میکشه؟”

بکهیون دوباره به زمین خیره شد: “من راجع به اون اطلاعی ندارم سرورم.”

بزرگی سر تکون داد: “این همه ی چیزی بود که ازت میخواستیم. مرخصی.” بکهیون تعظیم کوتاهی کرد و رفت، و کیونگسو کمی خیره نگاهش کرد.

سوهو به تندی پرسید: “اطلاعات سری دیگه ای که کشف کردین رو بهش نگفتین؟”

یکی از بزرگان جواب داد: “لازم نیست بدونه. اون یه بردس.”

سوهو گفت: “اون یه شیفتره.”

_”اون یه شیفتره که پدر و مادرش برده بودن.”

_”{برده نه!} خادمین داوطلب.”

بزرگی دست تکون داد: “ما اونا رو یکسان درنظر میگیریم. چیزهای زیادی هست که باید درموردشون بحث کنیم. برده ی ققنوس مهم نیست.”

با توجه به اینکه بکهیون باعث شده بود که بهشون اخطار داده بشه، کیونگسو یه جورایی با این قضیه که بکهیون اهمیت نداره مخالف بود. با اطلاعات کمی که از ماه گذشته از قلمرو آتش لو رفته بود، اگه بخاطر بکهیون نبود شاید نمیتونستن بفهمن این همه وقت توی قلمرو آتش چه خبر بوده.

بزرگی که روی صندلی مرکزی نشسته بود برای اولین بار شروع به صحبت کرد: “ما اطلاع داریم که ققنوس دزدیده شده. و داستان برده ی اون، اینطور توضیح میده که این گروگان گیری توسط آتش افزار ها صورت گرفته. چیزی که ما تونستیم متوجهش بشیم ما رو به این باور رسونده که ققنوس توسط خود قلمرو آتش زندانی شده. ولی چراشو نمیدونیم.”

کیونگسو بعد مدت زیادی فکر کردن پرسید: “با این کارا میخوان به چی برسن؟ ما از کجا میدونیم که این نشونه ی جنگه، نه یه انقلاب داخلی؟”

_ “تا جایی که ما اطلاع داریم دارن به سمت نواحی دورافتاده ی قلمروشون پیش میرن و ارتش جمع میکنن. تنها جایی که احتمال داره در حال لشکر کشی بهش باشن، شماله. به هر دلیلی، اونا تمامی شهر های مرز شمالیشون رو سوزوندن.  که این جمع آوری اطلاعات درباره وضع سیاسی و نظامیشون رو خیلی دشوار میکنه.”

کیونگسو با صدای کاملا ترسیده ای زمزمه کرد: “چرا باید شهرای خودشونو بسوزونن؟”

_ “مطمئن نیستیم. ولی فکر کردیم که هدف اینکار نهایتا کشتن مردمشونه. فقط نمی دونیم چرا.”

یکی دیگه از بزرگان گفت: “در حقیقت، شباهت خیلی زیادی به یه شورش یا انقلاب داخلی داره ولی اینکه دارن سرباز جمع می کنن باعث میشه فکر کنیم که قضیه خیلی پیچیده تر از این حرفاست. چطور و از چه راهیش رو هنوز نمی دونیم.”

سوهو پرسید: “اصلا میدونیم ارتششون تا چه حد قویه؟”

یکی از بزرگان جواب داد: “هنوز دارن نیرو جمع میکنن. بستگی داره به اینکه مناطق دیگشون موافق به همکاری هستن یا نه. که…” خنده ی جدی و کوتاهی کرد “با توجه به اینکه دلیلی برای رفتن به جنگ ندارن فکر نمیکنم موافقت کنن. اما حسی بهم میگه موافقت میکنن. قلمرو آتش راه ها مخصوص خودش رو برای ترغیب دیگران به موضوعات نه چندان جالب داره.”

بزرگ دیگه ای حرفش رو قطع کرد: “مسئله ی مهم اینه که اونا ققنوس رو داخل پایتخت خودشون نگه داشتن. شنیدین که اوراکل چی دیده؟”

سوهو جواب داد و کیونگسو تونست آه آرومی روی توی صداش تشخیص بده: “بله. دوازده تن متحد میشن. ولی ما نمیدونیم دوازده تن کیا هستن.”

بزرگی با لحن سنگینی گفت: “اوراکل دیده که ققنوس یکی از دوازده تنه.”

به دنبال حرفش سکوتی برقرار شد. کیونگسو به سوهو نگاه کرد که پیشونیش رو می مالید و و صورتش رو جمع کرده بود: “و حالا که ققنوس توی سرزمین آتشه؟” سوهو اینو پرسید تا به بزرگان اجازه بده منظورشونو دقیق برسونن.

_ “قلمرو آتش یکی از دوازده تن رو داره، و اونا دارن برای جنگ علیه ما آماده میشن. نمیتونیم این اجازه رو بهشون بدیم. باید ققنوس رو آزاد کنیم و بیاریمش طرف خودمون.”

سوهو دوباره نشست سرجاش و جوری که فقط کیونگسو بشنوه زمزمه کرد: “عجب سردردی گرفتم.” کیونگسو نگاهشو به سقف دوخت و در سکوت موافقت کرد. هرچند باید اعتراف میکرد که اون بزرگ به نکته ی خوبی اشاره کرد. جدا از تموم خرافات های قلمرو باد، ققنوس واقعا باید از اونجا بیرون می اومد. کیونگسو نمیدونست واقعا باور داره که ققنوس یکی از دوازده تن هست یا نه. یا اینکه این قضیه ی دوازده تن چیزی بیشتر از یه افسانه ی قدیمیه یا نه. اما صرف نظر از اینا ققنوس به طرز خارق العاده ای شیفتر قدرتمندی بود.

و کیونگسو با خودش فکر کرد اگه فقط یکی از شیفترهایی که الان زنده هستن بتونن واقعا یکی از دوازده تن باشن، اون یه نفر ققنوسه. ولی اگه اون یه نفر از اوناست، یازده نفر بقیه کجان؟ کیونگسو سر تکون داد. فکر کردن به پیشگویی ها نتیجه ای نداشت. باید روی حقایق تمرکز میکرد.

جلسه یکم بعد از اون به اتمام رسید. اطلاعات دیگه ای برای تبادل نبود. یکی از بزرگان بلند شد و شروع به حرف زدن کرد و بقیه به تبعیت از اون بلند شدن: “همگی شما به خاطر سفر خسته اید. میتونیم فردا استراتژی سازی کنیم.”

کیونگسو با خوشحالی روی پاش پرید و خدا رو شکر کرد که جلسه تموم شده. سوهو همینطور که از کنارش رد میشد گفت: “بعدا صحبت کنیم؟ الان انقدر خستم که نمیتونم هم صحبت خوبی باشم.”

کیونگسو سر تکون داد: “درک میکنم.” سوهو به همراه ژنرال هاش اونجا رو ترک کرد. خدمتکاری به سمت کیونگسو اومد و با احترام خم شد و تعظیم کرد و به آرومی گفت “عالیجناب. اگه دنبال من بیایید، میتونم شما رو به اتاق هایی که براتون آماده شده راهنمایی کنم.”

کیونگسو ابرویی بالا انداخت. هیچ راهی نبود که اونا بفهمن اون داره میاد پس اینکه براش اتاق آماده شده بود جالب بود. به دنبال خدمتکار از تالار جلسه خارج شد و از هزارتوی راهرو های سفید رنگ گذشت. و بعد جلوی درب بزرگی که از چوب سفید ساخته شده بود ایستادن.

_______________________________________

ممنون ^^

لطفا ما رو با نظراتتون حمایت کنید.

اگر فیک رو دوست دارید، به دوستاتون معرفی کنید :)

The following two tabs change content below.

translator

Latest posts by translator (see all)

translator 38 نظر 21 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Far naz H.H
مهمان

ناموسا نویسنده اصلیش و باید تحسین کرد
و ممنون بابت ترجمه عالیت
عالی بود
ممنون عشقم
:kissme: :heartme: :rose: :haha:

Nafas
مهمان

سلام
من تازه جزو خواننده های این فیک شدم
واقعااااااا قشنگه و از متن سنگینش هم معلومه که ترجمه کردنش خیلی زمان میبره
اولش مونده بودم ققنوس کیه 😅تازه فهمیدم چانیول بوده😆
پس الان یعنی تو این دوازده نفر فقط کیونگسو شاهزادست؟😕
تائو از بس همه جا لوس بوده از اینایی گه همش گریه میکردن اینجا که با این زفتار دیدمش برام جالب بود😁
بابت این چندقسمت خییییییییلی ازتون ممنونم❤
خسته نباشین🌹🌹
امیدوارم من رو هم به عنوان یکی از خواننده های این داستان بپذیرین😊

maryeol
مهمان

این داستان قشنگی داره امیدوارم نویسنده نوشتنش رو متوقف نکنه

a
مهمان

فیک خیلی جالبیه
خیلی خوشم میاد ازش
خیلی عالیهههههههههههه واقعن
مرسی :heartme:

fateme
مهمان

من تازه دارم میخونم!!سایلنتم نبودم :chebedunam:
بنظر خیلی جالب میاد!!چانبکم دارههه :bunny: :yehetohorat:
ممنون از ترجمه ی خوبت :myheart:

angel
مهمان

in vaqean alie! aslan nemifahmam chera nazara inqad kame! foqoladas!

rani
مهمان

فیک رو خیلی دوس دارم
کیونگسو هم وارد شد
بک هم همینطور

فرناز
مهمان

داره هر لحظه جالبتر میشه
مرسی گلم و خسته نباشی

اوه سهون
مهمان

خواننده جدیدم و به نظرم این فیک کار جدید و پیچیده ای هس
امیدوارم زود به زود اپ بشه من که از خوندن این فیک لذت میبرم
خسته نباشی گلم

Sama
مهمان

فیک خیلی قشنگی هستش
واقعا حیفه اگه ادامه ندی
امیدوارم نظرات خوب باشه
که ادامه بدی
ممنون
خسته نباشی
خیلی فیکت رو دوست دارم :heartme: :heartme:

zari
مهمان
دقیقا قبول دارم در حق این داستان داره واقعا ظلم میشه! داستان به شدت قویه طوری که میتونی به تصوراتت به طور نامحدود اجازه رشد بدی و این خودش یه حسن بزرگه! یه چیز دیگه اینکه مکالمه ها به شدت کامل و بحث برانگیزن.به راحتی میتونی حس های مختلف رو توشون درک کنی که این البته مهارت عالیه مترجم رو میرسونه! خب اوراکل گفته بود که دوازده نفر با هم متحد میشن.اینجا بزرگان اعتقادشون این بود که چانیول رو گرفتن ولی توی قسمتای قبل مگه چانیول خودش واسه جنگ اماده نمیشد? و یکی دیگه اینکه کریس قدرتش چیه? بی اندازه… Read more »
sam
مهمان

مرسی و خسته نباشید برای ترجمه.
فاصله قسمت 1و2و3 خیلی زیاد بود. زمان مشخصی نگفتین اما حداقل زودتر بذارید چون یادمون میره چی شد.
مرسی.

تینا
مهمان

عالی بود
منتظر ادامش هستم :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

aida
مهمان

اولییییییین😎😎
مرسی من این فیک رو بسی میدوستم😘😘😘😘😘😘
فقط به خاطر این که بقیه کامنت نمیزارن آپ نمیکنی آیا😞😞؟؟؟؟
تیری خیدا زود به زود آپ کن😢😢😢
خسته نباشی وباز هم ممنون💙❤💚💛💜👍

aida
مهمان

ظاهرا اول نبودم ولی در کل مرسی.راسی اون صداهه وسط جلسه کایی بود آیا ؟؟

aida
مهمان

کیونگ سو مطمئنه که به اتاق خواب رفته😨

aida
مهمان

ولی خدایی من دوستانی که نظر نمیزارن رو
درک نمیکم.الان که من دارم نظر میزارم 78سین خورده😑

Helium
مهمان

واقعا ترجمش باید سخت باشه…من عاشق همچین فیکایم …
خیلی باحال یود امیدوارم هرچه زودتر بقیشو بذاری

narsis69
مهمان

خیلی خووووب بوووود. مرررررسی :heartme: خسته نباشید :rose:
خیلی داستانش جدیه. ادمو تو فکر میبره. :yehet: :like:
اون کسی که پوزخند زد و کیونگ، صداشو شنید، کای بود، نه؟ :nish: :aaaa:
وای بیچاره بکی. عزیزم. :mazlum:
این بادافزارا، چقد تبعیض قائل میشن! :qorqor: بدم میاد. :daqun:
عالی بود. :yehet: :like:
فایتینگ :heartme:

wpDiscuz