تیزر فیک پرطرفدار و معروف ZODIAC با ترجمه Silver

نام فیک: زودیاک

نویسندگان: umbrella and black-goose

فندوم: اکسو

زوج ها: بکهیون/چانیول ، سهون/لوهان ، تائو/کریس، کای/ دی.او

طول قسمت: هر قسمت بین 3000 تا 12000 کلمه (به انگلیسی)

خلاصه داستان: پیشگو متحد شدن 12 (نفر) رو دیده . جنگ به ملت ها راه پیدا می کنه. باید برای نبرد آماده بشیم.

 

مجوز ترجمه رو هم گرفتم… لطفا داستان رو پخش نکنید چون باید برای هر قسمت بهشون CREDIT بدم.

 

لینک داستان اصلی:

http://inkin-brushes.livejournal.com/55215.html

اکانت لیوژورنال umbrella:

http://umberela.livejournal.com/

اکانت لیوژورنال black-goose:

http://black-goose.livejournal.com/

 

 

Zodiac {Prologue}

Holy water cannot help you now

See I’ve had to burn your kingdom down

And no rivers and no lakes can put the fire out

I’m gonnarise the stakes, I’m gonna smoke you out.

-Florence and the machine: Seven Devils

زودیاک {مقدمه}

آب مقدس دیگر توان کمک به تو را ندارد

بنگر، من مجبور به سوزاندن پادشاهی ات بوده ام

و هیچ رودخانه و هیچ برکه ای توان خاموش ساختن آن را ندارد

من نیزه ها را بر خواهم افراشت… من تو را با دود یکسان خواهم کرد

نور ماه از لا به لای پرده ی حریر به زوج روی تخت می تابید و درحالیکه اونها به هم پیچیده شده بودن، زوایای بدنشون رو سایه روشن می کرد. پرده ها با ملایمت و موج وار با نسیمی از هوای گرم که از پنجره ی باز می وزید حرکت می کردن. ملحفه های چروک و نازک از روی بدن زوج کمی پایین کشیده شده بود تا از نسیمی که تنها راه خنک شدن اتاق بعد از گرمای یک روز داغ و سوزان بود استفاده بشه. گرمایی که با وجود فرا رسیدن شب، همچنان توی اتاق احساس می شد.

ملحفه ها خش خش صدا دادن وقتی شخص قد بلندتر زوج توی خواب جا به جا شد و با گیجی و خستگی چشماش رو باز کرد تا دلیل از خواب بیدار شدنش رو بفهمه. آرنجش رو زیر بدنش گذاشت و به آرومی بلند شد. حرکتش باعث شد به پسر توی آغوشش تنه بزنه. بکهیون با صدای بلند نفسش رو بیرون داد. آروم خودش رو عقب کشید و چشماش رو باز کرد. نگاه خیره و مصیبت باری به چانیول انداخت و بعد اجازه داد چشماش دوباره بسته بشن. روی ملحفه جا خوش کرد و با غرغر گفت “چیه؟”

چانیول با گیجی، چینی به پیشونیش انداخت. “نمی دونم.” کاملا از جاش بلند شد، دست برد و لامپ روی میز کنارش رو با یک لمس انگشت روشن کرد. در کنارش، بکهیون به شکم چرخید و سرش رو توی بالش دفن کرد و سعی کرد از نور ملایم نارنجی رنگ رقصانی که از لامپ می تابید دوری کنه. دستبند ستاره ای شکل نقره ای رنگی که با زنجیر های نازک به انگشت ها و مچ دستش وصل شده بود با این حرکتش آهسته صدا داد و نور رو منعکس کرد. صداش باعث شد چانیول متوجه بشه به این دلیل از خواب بیدار شده که اونجا زیادی ساکته.

به پنجره نگاه کرد و دید پرده ها سر جای خودشون ثابتن و دیگه با نسیم حرکت نمی کنن چون پنجره بسته شده بود. برای چند ثانیه خیره موند تا مغز خسته اش سعی کنه بفهمه چه چیز مهمی درباره ی اون پنجره ی بسته شده وجود داره. اون موقع بود که عرق، پشت گردنش رو پوشوند و چانیول مطمئن نبود دلیلش افزایش دمای ناگهانی اتاق بود یا بخاطر اینکه فهمیده بود اونها قطعا دیگه تنها نیستن.

چانیول دستش رو آماده روی شونه ی بکهیون گذاشت که بیدارش کنه و با دست آزادش، لامپ بزرگی که از سقف آویزون بود رو روشن کرد. ناگهان اتاق با حجم عظیمی از نوری نارنجی رنگ روشن شد که باعث شد بکهیون واقعا اذیت بشه. چانیول به سختی تونست حضور سه مرد سیاه پوش رو قبل از اینکه به سمتش بیان تشخیص بده. یکی از اونها قبل از اینکه جرقه های گرما توی نوک انگشتای چانیول به وجود بیاد، خودش رو به تختخواب رسوند.

توسط چیزی به سرش ضربه وارد شد که نتونست ببینتش اما صداش هنگام برخورد با جمجمه اش شبیه فلز بود. چانیول سقوط کرد و درحالیکه بین ملحفه ها پیچیده شده بود از تخت پایین افتاد. صدای فریاد بکهیون رو شنید اما برای تمرکز کافی روی اون صدا و فهمیدن کلمات توانی نداشت. سایه های اون مرد ها بالای سرش حرکت میکردند و بخاطر تاریکی و سوسوی روشنایی آتش شکل نامشخصی داشتند.

اما صدای بکهیون که از درد فریاد میزد، این توانایی رو داشت که چانیول رو به اندازه ی کافی به واقعیت برگردونه تا با حرارت نهفته توی دستاش به اونها حمله کنه. جرقه ها تبدیل به تازیانه شد، روی پهلوی یکی از مرد ها فرود اومد و اون رو شعله ور کرد. رَدای مشکیش به طرز غیرطبیعی سریعی با روشنایی خیره کننده ای از نور و گرما مشتعل شد.

احساس قدرت چانیول اون رو به زمین کوبوند. صدای فریاد های مرد در حالیکه دست و پا میزد توی اتاق پیچید. بوی زننده و تند گوشت سوخته به مشام چانیول رسید.

درست به موقع سرش رو بلند کرد تا بکهیون رو ببینه که شیشه رو در هم شکست. خرده شیشه ها مثل تکه های ریز الماس زیر نور نقره ای ماه پراکنده شدن.

چانیول صدای فریاد مرد ها رو شنید و فرد درحال سوختن رو دید که بالاخره مثل یه توده ی فشرده شده روی زمین افتاد. حس درد اینکه تنها مونده تازه داشت به سراغش می اومد که دوباره به سرش ضربه وارد شد. و این بار چانیول هیچ دردی احساس نکرد.

 

تریلرهای فیک

ohsehun40-42 (2)

 

ohsehun40-42 (2)

مجوز ترجمه

پ.ن : بنا به دلایلی تیزر این فیک با پنل من آپ میشه…

سیلور عزیز فیک رو با پنل خودش آپ میکنه

The following two tabs change content below.

Admin ♛ MehXingSoo LeeNushKyu

23 ساله... الف ، اکسوال ، اس ام لاور... سولی شیپر... دانشجوی نرم افزار... نویسنده خبری سایت خبری اوه سهون فنز ...

Latest posts by Admin ♛ MehXingSoo LeeNushKyu (see all)