Fanfiction:bitter Truth-ep30

سلاممممم.بعدازظهر د لیست میزارم.تاوریس داریم.*-*

اBaekhyun’s POV

دسته همو گرفته بودیم و تو خیابونا راه میرفتیم.

هیچکودوم نمیدونستیم کجا میریم چی میخوایم فقط کنارهم بودیم

نه حرفی ردو بدل میشد و نه نگاهی

هر وقت از کنار ی فروشگاه که شیشه های ویترینش تمیز بود رد میشدیم موهامونو که حالا رنگش ست شده بود میدیدم.

به نظرم این رنگ بیشتر به چانیول میومد.

قرمز پر رنگ به من نمیاد به من مشکی میاد.

اون موقع که مشکی بود خیلی کیوت میشدم و سنم خیلی کمتر میزد.

نمیدونم کریس کجاست و چیکار میکنه ولی دوست داشتم بهش زنگ بزنم.

میدونم اشتباهه که بهش زنگ بزنم و حواسشو پرت کنم ولی خب نگرانش بودم.ازون موقع که رفته بود اصلا باهام تماس نگرفته بود و این عجیب بود.

شاید تو هواپیما باشه هنوز…

نه امکان نداره.حتما دیگه رسیده

_واو بکهیون میبینی چقدر خوب میزنه؟

با صدای چانیول از افکارم اومدم بیرون و نگاهه چانیولو دنبال کردم تا اینکه به ی مرد که گیتار میزد و دختره جوونی  که پیرهنی با دامن نسبتا بلند پوشیده بود با موهایی که بالای سرش گوجه شده بود میرقصید.

مردم دورشون جمع شده بود و با نگاهاشون تحسینشون میکرد

بعضیا محو رقصیدن دختر شده بود و بعضیا از صدای گیتار لذت میبردن.

فک کنم چانیول از دسته ی دوم باشه چون خیلی گیتار دوست داره.البته اگرم دوست نداشته باشه غلط میکنه از دسته ی اول باشه!

اونم جلوی من 

وقتی نمایش تموم شد مردم کف زدن.چانیول با نیش باز کف زد و به من نگاه کرد:دیدی چ خوب میزد؟حتی استرسم نداشت

_اوهوم تازه اصن به گیتار نگاه نکرد

مردم داشتن برای مرد پول میریختن

چانیول برگشت بهم.دیگه نمیخندید و با قیافه ای جدی نگاهم میکرد:تو آینده ی خیلیی نزدیک وقتی که تورو از کریس گرفتم میرم گیتار میزنم و برای زندگیمون پول درمیارم

خندیدم

حرف بچگانه ای بود.مثل دوران ابتدایی مدرسه که همه ی بچه ها از شغل آیندشون حرف میزنن ولی خبر ندارن که زندگی اجازه ی رسیدن به آرزوهاشونو بهشون نمیده.

وقتی عکس العملمو دید یکی از ابروهاشو با آزردگی داد بالا

با لبخند ادامه دادم:لابد توقع داری من برقصم

اونم خندش گرفت

دستشو انداخت دوره کمرم:فکره بدیم نیستا

اخم کردم:یاااا

_اصن چطوره از همین الان تمرین کنی؟

دستشو از دوره کمرم جدا کردم:ولم کن.

مرد دوباره شروع کرده بود به گیتار زدن.ایندفعه آهنگ غمگین بود و دختر باهاش باله میرقصید.

دلم گرفت.

چانیول دستمو گرفت و تو گوشم زمزمه کرد:بریم

بدون اینکه ازش بپرسم کجا باهاش رفتم.داشتیم به سمت خونمون میرفتیم.

به چانیول نگاه کرد.به روبه رو خیره بود و با اخم کمی درحاله فکر کردن بود.

باید اعتراف میکردم خیلی جذاب شده  بود.واقعا این موهاشو دوست داشتم.موهای من بلند شده بود باید میرفتم کوتاهش میکردم چون اصلا بهم نمیومد.

تو راه سره یه بطری آبمیوه دعوامون شد.اون شوتش میکرد من شوتش میکرد.علنا داشتیم تو خیابون فوتبال بازی میکردیم.

میذاشت نزدیکه توپ بشم ولی سریع میکشیدش عقب و اذست میکرد و من فقط و فقط میخندیدم.

_خب دیگه من میرم

با ناراحتی گفتم:میری خونه؟

_آرخ  دیگه

_سر به سره مادر خوندت نذار

پیشونیمو بو/سید:حواسم هست

دست تکون داد و رفت

تا وقتی که تاکسی سوار نشه بیرون موندم و بهش خیره موندم

_خداحافظ

رفتم تو خونه و درو قفل کرد.پرده های روبه روی خونرو کشیدم و پرده های رو به حیاطو باز کردم

تلفنو برداشتم و سعی کردم به کریس زنگ بزنم.

بوق اول

بوق دوم

بوق سوم

و همینطور ادامه داشت ولی هیچکی جواب نداد

_حتما خوابه

ی جوری بود تنهایی.

نمیتونستم انکار کنم که نمیترسیدم

قبلا خیلی وقتا تنها موندم اونم تا تاریکی.فک کنم زیادی لوس شدم

تی وی رو روشن کردم تا خونه ساکت نباشه.از تو یخچال یه کولا برداشتم.

میل به غذا نداشتم.از طرفه فکرم به دیشب بود از طرفی نگرانه کریس بودم

چشمامو بستم تا سوزش چشمام برطرف شه

 

نشستم رو زمین و کتونیمو بستم.دستمو به سمت جلو کشیدم تا بتونم ماشین اسباب بازیرو بردارم

تو نیم دایره ای دوره خودم میچرخوندمش

سرمو به سمت چپ برگرندم.زنی داشت موهاشو میبافت.کمی بیشتر چرخوندم و مردیو دیدم که پاشو رو پاش انداخته بود و روزنامه میخوند.

دوباره حواسمو به ماشینم دادم و چرخاشو رو زمین میکشیدم.

هر بار که میکشیدم صدای عجیبی میداد.

جلو عقب

دیگه داشت آزار دهنده میشد

جلو

دستام رو ماشین میلرزید.چرخاش داغ شده بودن و ازشون دود بلند میشد.

جلو عقب جلو

ماشین زیره دستم به شدت تکون میخورد.ترسیده بودم ولی نمیتونستم ولش کنم.به اطرافم نگاه کردم.

اون زنو مرد اصلا متوجه اتفاقی که داشت برای بچشون میوفتاد نبودن.

اونقدر لاستیک های ماشین داغ کرد که کف چوبی زمین آتیش گرفت.

 

دادی زدم و چیزی که تو دستم بود رو محکم پرت کردم پایین

به اطراف نگاه کردم.

تی وی روشن بود.هوا تقریبا روشن شده بود.به نظر دم صبح میومد.

به چیزی که رو زمین انداخته بودم نگاه کردم.

موبایلم بود که ویبره میزد.

سریع برداشتمش و اسم تماسگیرندرو خوندم.کریس بود

_الو؟

_بکهیون؟خوبی؟

_سلام کریس.من خوبم

_چرا جواب نمیدادی؟

_کریس میدونی الان ساعت چنده؟

جوابی نشنید.

_کریس؟خوبی؟

_بکهیون منو ببخش.ولی اونقدر نگرانت بودم که اصلا ساعت کره رو نگاه نکردم

با حالت خوابالودی خندیدم:منم نگرانت بودم.چرا به تماسام جواب نمیدادی؟

_کار داشتم بکهیون.تو خوبی.چیکار میکنی؟غذاتو خوردی؟کسی اذیتت نمیکنه که؟

احساس بدی داشتم.دوست داشتم گریه کنم.اون خیلی دوستم داشت.سعی کردم خودمو کنترل کنم.خنده ی مصنوعی ای کردم.وقتی میخندیدم خیالش راحت میشد که همه چی اوکیه.

_واو چ خبره.من خوبم.همه چی درسته.غذامم میخورم.ببخشید دیر جواب دادم خواب بودم

_خوبه.من چند روز دیگه برمیگردم,دلم برات تنگ شده

_منم همینطور

هردومون سکوت کردیم.نمیدونستم چی بگم

_بکهیون من دیگه باید برم فعلا

گوشیو قطع کرد

از جام با سختی بلند شدم و با سختی از پله ها بالا رفتم

به خاطر خوابیدن رو مبل کمرم درد گرفته بود

خودمو با همون لباسای بیرون انداختم رو تخت و به سقف خیره شدم

خیلی عجیبه.اون خواب دیگه ی دفعه از کجا اومد؟

یعنی اون مرده کریس بود؟یعنی میخواست ازدواج کنه

با به یادآوردن رابطم با کریس ی دونه زدم تو سرم

_بیون بکهیون دیوونه شدی,نه؟

کریس عاشق من بود چطور میتونست بره ازدواج کنه

شونه هامو اندختم بالا و دستمو زیره بالش گذاشتم تا راحتتر بخوابم

 

با صدای زنگ در بیدار شدم

توجهی نکرددم و بالشو رو سرم کشیدم.ولی صدا قطع نمیشد

با عصبانیت بلند شدم و بالشو پرت کردم رو زمین

پله هارو دوتا یکی پایین رفتم تا به در برسم

از مانیتور نگاه کردم و یه مردیو که تو دستاش ی کیسه بود دیدم

_بله؟

_من پیک هستم.آقای وو یی فان به من گفتن براتون صبحانه بیارم و اونقدر زنگ بزنم تا  درو باز کنین

ترسیدم.شاید دروغ میگفت.کریس بهم گفته بود طرو برای کسی باز کنم

_میشه چند لحظه منتظر بمونین؟

_بله حتما قربان

سریع به سمت اتاقم دویدم.موبایلمو برداشتم و خواستم با کریس حرف بزنم که دیدم پیامی برام گذاشته بازش کردم و خوندمش

_صبحانه چطور بود؟ پس اون مرد راست میگفت.اوف کریس خیلی مهربونه.

با صدای آرومی زمزمه:حتی مهربون تر از چانیول

سریع رفتم طبقه ی پایین و درو باز کردم

مرد تعظیم کرد و غذارو بهم داد.خواستم پولشو بدم که بهم گفت قبلا داده شده

نمیدونم چرا همش نیشش باز بود.

اصلا ازین حرکتش خوشم نیومد ولی چیزی نمیتونستم بگم.

برای صدمین بار تعظیم کردو رفت

_حتما کریس خیلی پول بهت داده که اینطور دماغتو به آسفالت میسابی!

هوفی کشیدم.کیسرو گذاشتم رو کابینت و رفتم سمت بشقابا که چشمم تو شیشه ی کابینت به خودم افتاد.

با چشمای گرد برگشتم و دوباره به خودم نگاه کردم.

_پس بگو چرا اون مرده میخندید

دستمو با عصبانیت تو موهای بهم ریختم که سیخ شده بود کردم 

_هاییییشششش….آخخخخخ

آروم سرمو مالیدم تا دردش برطرف شه و بعد مرتبشون کردم

اگه دستم  به اون مرده برسه دهنشو صاف میکنم.آبروم رفت

غذهارو تو بشقاب چیدم

تا خواستم لقمه ی اولو بخورم موبایلم زنگ خورد

رفتم از پله ها بالا و با دیدن اسم تماس گیرنده لبخند زدم

_سلام تهیونگ

_سلام هیونگ…هیونگ امروز تعطیله میای بریم بیرون؟

_کجا بریم؟

_من با خانوادم داریم میریم جنگل تو کلبمون.بیا دیگه خیلی خوش میگذره.شبو میمونیم صبح میایم

مردد بودم.اگه کریس بفهمه دهنمو صاف میکنه.

_تهیونگ…میشه ی نفر دیگرم با خودم بیارم؟

_امممم…آره آره بیار

_باشه پس من میام.فقط کی میرین؟

_ظهر راه میوفتیم.میایم دنبالت

_ب-باشه.میبینمت

یعنی باید میرفتم؟درده سر نشه ی موقه

خوبیش این بود که میتونستم کسیو با خودم ببرم

سریع ی خورده از صبحانمو خوردم و رفتم بالا حاضر شدم

کیف پولمو با کلیدارو برداشتم و زدم بیرون.قبل ازینکه تاکسی سوار شم مطمن شدم درا قفلن

موبایلمو برداشتم و اونقدر زنگ زدم تا جواب بده

بلخره بعده هفتمین بار تلفنو جواب داد:بلههههه؟

_درد

صدای درگیری اومد بعد چند لحظه با صدای آرومی گفت:بکهیون تویی؟

چیزی نگفتم

_اممم..چیزه خواب بودم خب

دوباره داد زد:چرا الان بهم زنگ میزنی؟؟؟

_پاشو حاضر شو بیا سر کوچتون.لباس تمیز بپوش و به خودت برس.تو ی کوله ام برای خودت لباس اضافه بردار شاید نیاز بشه

_هاننن؟؟؟بکهیون جالت خوبه؟

_میبینمت

قطع کردم و خندیدم.حتما روزه تعطیلشو خراب کرده بودم, اونم بعده اون آزمونایی که دادیم و همه ی شب بیداریا برای درس خوندن.

سره کوچه پیاده شدم و منتظر موندم

هنوز یادمه اولین باری که میخواستم برم خونشون,وقتی که منو با اون عکس تحدید کرده بود,بهم آدرس اشتباهی داده بود و مجبور شدم تمام خیابونارو متر کنم

خندیدم:اون واقعا احمقه

_کی احمقه؟

سریع برگشتم و چانیولو که با اخم بهم نگاه میکرد دیدم

موهاشو داده بود بالا و خیلی مردونه شده بود.

پوزخندی به قیافم زد.اون واقعا جذاب بود.

برای باره صدم میگم.موهاش بهش میومد

با پوزخندش:نمیخوای حرف بزنی؟

_چ-چرا.چیزه…میخوام با تهیونگ برم جنگل توام میای؟بهم گفت میتونم ی نفرو با خودم بیارم.اصلا بببنم سلامت کو؟

دستشو گذاشت رو دهنم:چ خبره چ خبره چ خبره…چرا انقدر فک میزنی.آروم بگیررر

سعی میکردم دستشو از رو دهنم بزنم کنار

وقتی دید بیخیال نیستم ولم کرد

ی دونه زدم تو بازوش:دیوونه شدی؟جوابمو ندادی میای یا نه؟

_نه

_عوک پس من رفتم

رومو برگردوندم و ازش دور شدم

حرومزاده ی عوضی فکر کرده الان التماسشو میکنم

بلخره صداش اومد:یا یا یا..یادم نمیاد بت اجازه داده باشم بری

در حالی که راه میرفتم برگشتم و بهش پوزخندی زدم:هه به تو چ ربطی داره؟

سرعتشو بیشتر کرد تا بهم برسه

_بیون بکهیون وایسا….میگم وایسا…منم باهات میام 

دوباره سرمو به عقب برگردوندم و سرعتمو بیشتر کردم تا بهم نرسه:دیگه حتی فکرشم نکن.حتی اگه-

_بکهیون میگم وایساااا

صدای داده چانیول.بوقه ماشین همه و همه باعث شد بیوفتم زمین ولی قبلش چانیول گرفتتم و کشیدم تو پیاده رو

با چشمای گرد به ماشینی که روی ترمز زده بود نگاه کردم

مرد مسنی پشت رول نشسته بود.با تاسف سری تکون داد و نگاهی بدی بهم کرد و رفت

چانیول فکمو گرفت تا بهش نگاه کنم

_بکهیون مگه بهت نگفتم وایسا؟

_م-من..

_مگه بهت نگفتم اجازه نداری بری؟

چیزی نگفتم.فقط میخواستم باهاش شوخی کنم ولی خرابش کردم

_حالت خوبه؟

سرمو تکوت دادم

چانیول هوفی کرد و ولم کرد.دستشو تو موهاش برد

به اطراف نگاه کردم.بعضیا داشتن نگاهمون میکردن.کم کم مردم رفتن و دور شدن

_چانیول..ببخشید فقط میخواستم شوخی کنم

_نیازی به عذرخواهی نیست.فقط ازینکه نزدیک بود بلایی سرت بیاد عصبی شدم

دسمتو گرفت:خب کجا باید بریم؟

_اول بریم کتابخونه من باید ی کتاب بگیرم.بعد باید بریم خونه ی کریس میان دنبالمون

_چند نفرن؟تهیونگ کیه؟

_تهیونگ و والدینش.سه نفرن.تهیونگ دوستمه

تا کتاب خونه پیاده رفتیم چون خیلی نزدیک بود.

من رفته بودم طبقه ی دوم و چانیول طبقه ی اول تو قسمت غربی کتابخونه به کتابای موسیقی نگاه میکرد.

بعده ده دقیقه تونستم کتابه مورد نظرمو به وسیله ی یکی از کتابدارها پیدا کنم

اومدم پایین و به چانیول نگاه کردم که هنوز مشغول بود.کتابو ثبت کردم و نشستم رو صندلی تا چانیول بیاد.

بلخره اومد سمتم:چند وقته اینجا نشستی؟کارت تموم شد؟

_زیاد نیست.آره میتونیم بریم.

_بیا نیم ساعت وقت داریم

مجبور شدیم کمی جلوی در ورودی وایسیم تا تهیونگ با والدینش بیاد.

یه بار دیگه کوله رو چک کردم تا همه چیزو آورده باشم.ازونجایی که وسایل زیادیی نمیخواستیم لباسمو تو کوله ی چانیول گذاشته بودم

تهیونگ از ماشین پیاده شد و بغلم کرد

خیلی دلم برای این خل بازیاش تنگ شدخ بود.چانیول با کنجکاوی بهمون نگاه میکرد

_تهیونگ این چانیوله

تهیونگ که میدونست چانیول کیه اول اخمی بهش کرد.

بهش چشم ابرو رفتم و اونم دستشو دراز کرد:خوشبختم

چانیول سردرگم باهاش دست داد

سریع به سمت ماشین رفتم

مادر و پدرش از ماشین پیاده شدن

_سلام آقای کیم.سلام خانم کیم.خیلی خوشحالم که دوباره میبینمتون

تعظیمی کردم

چانیولم تعظیم کرد:من پارک چانیول هستم

مادره تهیونگ که حسابی خوشش اومده بود با لبخندی ازمون استقبال کرد

تو راهه کلبه خیلی خوش گذشت.

اون واقعا پدره خوبی داشت.آهنگ گذاشته بود و همراهش میخوند حتی مارم مجبور کرد که باهاش بخونیم و وقتی گفتیم آهنگو بلد نیستیم خندیدو گفت یاد بگیرین.

چانیول تو تمام راه دستمو گرفته بود و فشار میداد.نگران بودم کریس بفهمه.از کجاشو نمیدونم فقط میترسیدم.

غروب بود که رسیدیم

بعده به ساعت رسیدیم

هوا خیلی سرد بود و همه جا درخت بود

کلبه ی شیک و بزرگی وسط دشتی دیده میشد.

همینکه ماشین ایستاد بکهیون از ماشین پیاده شد و به سمت استبل دوید.

سگی به طرفش دوید و خودشو محکم انداخت تو بغلش

مادرش خندید:باز اینا بهم رسیدن…پیاده شین بچه ها راحت باشین.خیلی ممنونم که با تهیونگ اومدین و تنهاش نذاشتین.

منو چانیول که تحته تاثیر قرار گرفته بودیم سریع گفتیم

_نه ما کاری نکردیم

_ممنون که اجازه دادین باهاتون بیایم

کمک کردیم تا وسایلو تو خونه ببرن.هیچ لباسی نداشتن.فقط مواد غذایی

به سمت تهیونگ که حالا رو چمن دراز کشیده بودد و سگ کنارش نشسته بودو سرشو گذاشته بود رو پاش رفتم

گامو آروم کشیدم به کناره شکمش:خوش میگذره؟

تهیونگ که قلقلکش اومده بود خندید و خودوش جمع کرد

چانیول اومد و کنارم ایستاد.

تهیونگ خواست چیزی بگه که نتونست

_بچه ها بدووید تا تاریک نشده بریم سمته آبشار.

چانیول دستشو جلو آوورز و به تهییونگ کمک کرد تا بلند شه و هر سه..البته بهتره بگم هر چهارتامون به سمت آقای کیم رفتیم

_تهیونگ مادرت تصمیم گرفته تو خونه پیش نگهبانا بمونه

تهیونگ سری تکون داد

به مدت نیم ساعت بین گل های دشت راه رفتیم تا رسیدیم به یه رود خونه با آبشاری با شکوه.

به بقیه نگاه کردم تا ببینم چیکار میکنن

تهیونگ دولا شده بود و دستشو تو آب سرد تکون میداد

_یا تهیونگ این لوس بازیا چیه.نفستو نگه دار

اینو گفت و تهیونگو هل داد تو آب

تهیونگ خودشو کشید بالا و نفس نفس زد:سردههههه

دلمو گرفته بود و به ریختش میخندیدم

_به چی میخندی؟

فقط تونستم صدای چانیولو بشنوم و بعدش تو آب یخ پرت شدده بودم.

به زور خودمو کشیدم بالا

تهیونگ اومد طرفم و کمکم کرد

از ته دل به قیافم میخندید

پارک چانیوله بعدا حالیت میکنم

تهیونگ پرید تو آب و اومد به سمتمون

_بگین کیمچیییی

هر سه برگشتیم و به آقای کیم که درحاله عکس گرفتن بود نگاه کردیم

_کیمچییییی

Print Friendly

50 Responses

  1. کیمچییییی؟؟؟
    میگم ته هیونگ به کی رفته…
    نگو شبیه باباشه…
    نکنه شغل کریس جاسوسیه؟؟؟چون گفت امنتیع… الانم ماموریته…
    چااااانبک…
    بیچاره بکی کابوس دییییید.. عرررر…
    یارو پستچی چه میخندید… عنتر بناگوشی…
    وااااهااایییی… نزدیک بود ماشین بزنتش… نهههه…
    ایووووول چاااااانیییی…
    عالییییییییی بووووود…
    خسته نباشی عشقووووولیییی…
    بوس بوس…

  2. دلم خیلی برا کریس میسوزه
    اینکه عاشقه بعد بفهمه بکی با یکی دیگس …….
    بکیم معلوم نیس چند چند هم چانو میخواد همو کریسو …… با چان قرار میذاره اونقت نگران ازدواج کردن کریسه …..
    دستت درد نکن :kissme: ه

  3. هم دلم برای بکهیون میسوزه هم کریس ? تکلیفم مشخص نیست کدوم وریم
    ولی واقعا اگه کریس بفهمه چقدر ناراحت میشه ? مرسی کلی آجی ❤?

  4. عاغا نباس انقد از فهمیدن کریس بترسیم! بفهمه که بهتره ^^ به هر حال شتریه که تهایتا در خونهء بکهیون می خوابه D: هر چی زودتر بهتر هاهاها
    باید اعتراف کنم عجیب از اون ایدهء شغلی چانیول خوشم اومد! البته رقص ببکو باس فاکتور بگیریم ولی خیلی این کار به چانیول میاد ^^
    بکهیونم smile رنگ موهاش بهش میاد -_- میاد =_= میااااددددد =||||| (خدایی عاشق این شدم که هی به این نکته اشاره می کرد)
    نمی دونم چرا انقد به اون مرد صبحونه ایه مشکوک بودم :| همین جوری الکی :\ مرتیکه خوش خنده -_-
    اصلنم کریس مهربون نیست :| چه برسه مهربون تر از چانیول -_- این جنتلمن بازیاشم به خاطر سن بالاشه :\ یولکم بزرگ شه بهتر میشه ^___^
    بکهیون یه چیزی گفت سخت رفته رو مخم :| میگم نکنه واقعا کریس بخواد مزدوج شه کککک؟ این سفرش طولانی شده مشکوکم :| دلم نمی خواد انقد پوکرفیس باشم ولی مشکوووکم :|
    خیلی دوس دارم یه بهونه دست ببک بیفته واسه جدایی از کریس، البته بعد از ثبات زندگی چانیول (ورژن دویل جینگول!) … همین ازدواج ایدهء خوبیه خخخ. مثلا به خاطر شغلش و اینا مجبور شه ازدواج کنه … یا اصلا یه چی شدیدتر! بکهیون بفهمه همی وو ییفان با این شغل مخفیش یتیمش کرده (نخند خو ایده ست ککک)، اون وقت دیگه بکهیون می تونه شیک ولش کنه، دوستان دلسوزم دلشون برا کریس نمی سوزه
    دلم آب یخ خواست sad این جا انقد گرمهههه تو روز انگشتم نمیشه تو کارون گذاشت، چه برسه شنا T_T (حالا نه که من خیلی شنا می کردم ککک)
    این خواب بکهیون اذیتم کرد =_=
    چانیول عصبی میشه ترسناک میشه! بی چاره بکی تو خیابون داشت خیس می کرد … داداش منم همی طوره، از تصادف نمیرم، از اخم و عصبانیتش می میرم هاها!
    من حواسم نباشه هی می خوام حرف بزنم :|
    فاز مامان بابای تهیونگو خیلییی دوست دارم *~~~* کیمچییی خخخ
    دستت درد نکنه آجی ^^ دلم تنگ شده بود >< واقعا ممنون ؛*

  5. سلام.من یکی از خواننده های سابقتم بخاطر درسام یه چند ماهی غیبت داشتم شرمنده.
    عاشق قلمتم منتظر قسمتای بعدیم مرسی

  6. بکهیونم سردرگمه گناه داره. جدا حس میکنم کریس یکیو گذاشته مراقب بک باشه یا اصلا نرفته!نمیدونم. :wooo: :wooo: ممنون خسته نباشی.^^

  7. من هیچ وقت بحرانی که بکهیکن داررو ندیدم تجربشم نکردم که بتونم درکش کم.
    نمیدونم چرا وقتی چانو دوست داره هنوزم نگرانه که کریس رهاش گنه شاید بخاطر اینکه حامی محکمی نداره
    نه میتونه کامل به چانی ل تکیه کنه و نه کریس

  8. وای اگه کریس بفهمه چی؟!
    دو حالت داره،یکی اینکه کریس میشه مثه همون مرد قبلیه و بکیه به بردگی میگیره یا اینکه بهش میگه بره و کاری به کارش نداره :write:
    فقط امیدوارم تو این سفر با یکی اشنا شه :gijiviji: دس از سره بکهیون برداره :becharkh:
    دلم چانبک میخواد :mazlum:
    مرسی :heartme:

  9. بکی کیو میخواد دقیقا؟؟؟؟ ._____.
    کریس مشکوکه … اصولا وقتی یکی میره سفر کاری دردسر با خودش میاره .___.

    مرســــــــی عالـــــــی بــــــود :heartme: :heartme:

  10. عرررررررررررررر کریس بفهمه دو حالت داره
    اول اینکه شاید یکم ناارحت بشه چون ته یانگ و خانوادش رو میشناسه
    دوم اینکه هاپوی هاپو شه
    سوم اینکه زنگ بزنه خونه ببینه این برنمیداره پاشه برگرده از نگرانی
    چهارم اینکه خودزنی کنه به خاطر اینکه چانیولم رفته
    حالا اگر کریس بفهمه کی با چان رابطه داره
    اول اینکه بگه منخوشبختیت رو میخوام بک برو
    دوم عصبانی بشه و بگه من تو رو از اون خراب شده اوردم بیرون و گرنه چانبول نگاه سگم بهت نمیکرد
    سوم هم نظر خاصی ندارم و از اونجایی ک کریس اینجا واقعا خوبه مثل ادم مثل یه داداش از این بچه حمایت کنه
    حالا اگه بکی بره باچانی چند تا حالت داره
    یک این ننه ی ناتنیش دمار از روزگارشون درارهدو اینکه اگه کریس عصبانی باشه هنوز یه کاریشون کنه
    ولی به نظرم اینکه کریس بره با یکی زیادی لوس میشه اخه اینی ک من میبینم روانیه بکیه اما توی زندگی واقعیم اتفاق میفته والبته نره با یکی همدردناکه
    اصا بزارید بکریس بشه چانیم بره یه چیزیش بشه…ینی خاک برر سرم ریدم تو آرمان ها ی چانبکمممم ریدددمممم عرررر
    البته یوهو یه احتمال دیه هم به ذهنم رسید
    بکیو چانیرو تخت کریس دارن هم رو مینماین که یوهو کریس مثلا میخواد بکی رو سوپرایز کنه زود میاد از سفر و بعدششش بعلههههههههههههههههه دیه همتون میدونید چ میشه!آخه کریس تو اون موقعیت نمیاد که قربون صدقه بره!
    اوووففف یکی این کیبورد رو ازم بگیرهه وگرنه تا فردا شب تایپ میکنممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
    خیلی احتمالات دیه تو ذهنمه
    ولی واقعا خوشحالم که این فیک رو گذاشتییی وواقعاااا

    • نظرت دربارهء ثری سام چیه (شوخی می کنما در حال حاضر به نظرم همچی چیزی به بیتر نمیاد)؟
      وقتی تو به کریسبک فکر می کنی و حتی به زبون میاری، دیگه هیچ امیدی نباید به بقیه داشته باشم :||
      مرسی خواهر جان -_-
      عاغا هر احساس غلیظی که عشق نیست :|
      تفاوت احساس چانیول و کریسو کاااملا حس می کنم
      شما رو درک نمی کنم چون با وجود کسی مثل چانیول اصلا نمی تونم واسه کریس دلسوزی کنم یا کلا به کریسبک فکر کنم (در حالی که کریسبکو واقعا دوست دارم)
      من همیشه نسبت به شرایط داستان طرفدار کاپلی بودم
      پس به حساب چانبک هارد شیپریم نذار که میگم انتخابم الان چانبکه!

  11. فاز بک چیه وقتی با چانی محوش میشه میگه بهتر از اون نیست
    تو تنهایی همش به کریس فکر میکنه و از اینکه بخواد ازدواج کنه ناراحته

  12. فاز بکهیون را در سه سطر شرح دهید.(3نمره) :wooo: :chebedunam: :daqun:
    تخمین میزنید رابطه این دو کله گوجه ای تا کی ادامه پیدا کند؟(با ذکر حدسیات در باره چگونه از هم پاشیدن رابطشان)(4نمره) :write: :write:
    عکس العمل کریس بعد از فهمیدن حقیقت چیست؟(10 نمره) :becharkh: :aaar:
    اون 4تای دیگه کجا بودن؟(3نمره) :gijiviji:
    __موفق باشید__ :kissme: :heartme:

  13. واااااییی کریییسسس :daqun: :daqun:
    واقعا کریس اگ ازدواج کنه چی میشه :wooo: ی حسی بهم میگه همین کارو انجام میده :daqun:
    :kissme: :kissme:

  14. کیمچی ??? یاد فیکم افتادم …
    وای دلم واس این فیک تنگ شده بودااا … میگم کریی بره با تهیونگ ? چرت گفتم ولش کن …
    عاشق خودتو فیکتم اونییی … کلا عاشق چانبک شیپرام :nish:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *