هدر سایت
تبلیغات

fanfictoin Look At Me Ep1

 

سلام دوستای گلم اومدم با قسمت اول فیک به من نگاه کن

امید وارم دوست داشته باشید

بفرمایید ادامه 

قسمت اول :

 صبح یک روز زمستانی . من . تنها روی صندلی ننوم نشستم . تنها در اتاقی که رو به حیاط بزرگیه که حالا چون زمستونه تا انتهاش دیده میشه… این حیاط چه عرض کنم این باغ پوشیده از برف های سفید سفیده.

توی این تنهایی و سکوت به این فکر میکنم که مردم خوش بختی و بدبختی رو در چه چیزی میدونن و ادما چطور خودشونو خوشبخت یا بدبخت احساس میکنن؟

من خودم باید خوشبختی یا بدبختی رو در چی احساس کنم؟

این دو احساس دائم در فکر من در حال جنگ و دعوا هستن .

 راستی من خوشبختم ؟

با داشتن خونه ای که هفتصد متر زیر بناشه و دو هزار متر حیاط که چه عرض کنم باغشه با ثروتی که که هر روز داره اضافه میشه…با ظاهری که همیشه مورد تحسین بعضیا و و مورد حسادت کسای دیگه ای بوده.

با این همه من کسیم که پدرم و مادرم اصلا منو ندیدن…پدرم تا اخرین لحظه در کنارم مادرم بوده و وقتی که داشته مادرم رو به بیمارستان میرسونده با یک تصادف در دم جان داده و مادرم هم پس از این که توسط مردم به بیمارستان رسونده میشه پس از بدنیا اومدنم از دنیا رفته.

من حتی فامیلی ندارم که دلم به داشتنشون خوش باشه…خاله.دایی. عمو و عمه هیچ کس…

نمیدونم این مادر و پدر من چه جور ادمایی بودن انگار که از زیر بوته در اومده بودن.

من از دار دنیا یه دایه دارم که دیگه اونم چشماش منو نمیبینه و حسابی پیر شده و ویک وکیل دارم که از عجب روزگار چشم دل سیر و با معرفته…این اقای وکیل هم از دوستای پدرمه ولی اونم همیشه ار توضیح دادن راجع به گذشته پدر و مادرم طفره میره.

من نازپرورده بودنم رو مثل پریدن پرنده که ذاتیه درک کردم یعنی مادری نبود منو به مرد بودن , معاشرت با هم سنام . درست صحبت کردن و رفتار کردن این کارا اموزش بده . من وقتی وارد مدرسه شدم تنها به شمار انگشتای یک دستم بچه هم سن و سال خودم دیده بودم

برای من تنهایی از واجباته .حالا با این اوصاف من نمیدونم خوشبختیو باید در چی ببینم.

 

وقتی پا به مدرسه گذاشتم تازه فهمیدم که من تا اون موقع مثل ماهی بودم که دنیاش یک تنگ بوده و خبر نداشته که حوضی استخری . رودخانه یا دریایی وجود داره

با دیدن اون همه بچه جا خورده بودم و بهت ورم داشته بود…کز کرده بودم یک گوشه و بربر بچه های کوچیک و بزرگ رو نگاه میکردم…گرچه بعدها به دیدن مدرسه و بچه های زیاد عادت کردم ولی تا چهارمین سال مدرسه رفتنم نتونستم با کسی دوست بشم

تازه اون موقه هم من پیش قدم نشدم…پسرک تازه واردی که بسیار حراف و شلوغ بود در سال چهارم دبستان وارد کلاس ما شد

بیچاره از قیافه من خوشش اومده بود یا گوش مفت به چنگش اومده بود…نمیدونم در هر صورت وقتی کنارم نشست شروع کرد به حرف زدن و دیگه ولم نکرد و من بالاخره با یکی از همکلاسی هام دوست شدم

چیزی که از همه برام جالب بود کتاب های داستانش بود که یکی یکی به من میداد و من با ولع اونهارو میخوندم

ازش هم ممنونم چون باعث شد معلومات عمومی من کمی پیشرفت بکنه و هم من بفهمم که میشه کتاب خرید

گرچه ما دوسال با هم همکلاسی بودیم و اون بخاطر شغل پدرش به شهر دیگه ای رفت ولی بعدش به عنوان اولین دوست هرگز از خاطرم محو نشده…راستی اسم اولین دوستم ژیومین بود

بعد از اون من دایه بیچاره ام رو وادار میکردم تا منو به کتاب فروشی ببره تا من کتابهایی که دوست داشتم رو بخرم و من دوست جدیدی که هرگز تنهام نمیزاشت رو پیدا کردم…کتاب.

سالهای تحصیل من پشت سر هم میگذشت و من هرسال جزو دانش اموزان موفق با نمرات خوب و عالی قبول میشدم…کم کم دوستای بیشتری پیدا کردم و اداب معاشرتم خوب شد

دیگه گوشه گیر نبودم و دیدن پنجاه نفر ادم منو بهت زده نمیکرد.

وقتی اولین بار یکی از دوستام منو به خونش دعوت کرد فهمیدم خانواده چه شکلیه…پدر مادر و بچه ها….برام تجربه ی خوبی بود

وارد دبیرستان که شدم پسر های هم سن و سالم همه در فکر دخترای کلاس بودن و هرکسی هر روز راجب یک چیز صحبت میکرد…

فیلمی که دیشب مخفیانه دیده بودن…قرار ملاقات با دوست دخترشون…دعواهاشون و یا چیز هایی که اونها اسم میبردن و من تا بحال اصلا دقت نکرده بودم.

این هم شد تجربه ای جدید و اغاز دوره ای که من هم به این جور چیزا توجه کنم.

 

یک روز به جشن تولد دوستم دعوت شدم..وقتی دوستم با اصرار از من خواست که به تولدش برم دلشوره عجیبی منو گرفت…فکر این که توی جشن مردم چه جوری هستن و چه جوری با هم برخورد میکنن و چه طوری لباس میپوشن و غذا میخورن.

عاقبت رفتم سراغ دایه خانوم و ازش سوال کردم که جشن گرفتن چه جوریه اون هم مثل همیشه کوتاه جواب داد : مردم وقتی شادن یا یه چیزی بدست اوردن و یا به مناسبت عروسی و تولدشون دوستاشون رو دعوت میکنن بهش میگن جشن

-خب توی جشن این ادما چیکار میکنن؟

-میگن…میخندن…غذا میخورن…میرقصن…همه لباس های خوبشون رو میپوشن…به سرو وضعشون میرسن

 

دیگه به بقیه حرفاش گوش ندادم و رفتم به اتاقم و شروع کردم به فکر کردن…راستی من چی بپوشم؟

من که تابحال مهمونی نرفتم…من همیشه دایه برام خریدامو انجام میداد

ما همیشه از نزدیک ترین بازار خرید میکردیم که اونهم فکر نکنم چیز های قشنگی داشت چون تا بحال چیزی من رو به خودش جلب نکرده بود

تو همین فکرا بودم که دایه به اتاقم اومد و گفت : لوهان جان پسرم به مهمونی دعوت شدی؟

-بله دایه…

-خب پس چرا ناراحتی؟!

-ناراحت نیستم ولی من تا بحال نه به مهمونی رفتم و نه لباس و کفش مناسب دارم.

دایه با مهربانی خندید : اشکال نداره پسرم میریم لباس و کفش مناسب میخریم.

کمی با تردید به کمد لباس هام و به دایه نگاه کردم…در اخرم تسلیم شدم…همراه راننده پیرمون به یکی از بزرگ ترین مرکز های خرید لباس رفتم…

به این نتیجه رسیدم که واقعا کمی از دنیا عقبم…با دیدن اون همه پاساژ و لباس های متنوع تعجب کرده بودم و به این نتیجه رسیدم که واقعا لباس هایی که میپوشیدم خیلی ساده هستن

هم قدم با دایه بودم چون به تندی من نمیتونست راه بیاد و این زمان خوبی بود تا بتونم با دقت لباس های توی ویترین رو نگاه کنم…با توجه به تیپ هم سن و سال های خودم دنبال لباس مناسبی بودم

بالاخره لباسی که تن یکی از مانکن ها بود نظر منو به خودش جلب کرد و با لبخند وارد شدم…زنی جوان به طرفم اومد و من درخواستمو گفتم

کمی منتظر موندم تا این که بالاخره همون خانوم با پاکت توی دستش به طرفم اومد

با کارت بانکی که دایه توی خونه بهم داده بود حساب کردم و سریع پیش دایه برگشتم

-تموم شد بریم…

دایه با تعجب کمی نکام کرد و گفت : همین خرید دیگه ای نداری…خیلی کم خرید کردی که؟

-با نگرانی نگاهی به کارت توی دستم انداختم و گفتم دوست ندارم ادم ولخرجی باشم

دایه با صدای اروم خندید و به ارومی زد به بازوم : نگران نباش

اون لحظه تصمیم گرفتم تا در زمان مناسب راجب حساب مالیم با وکیلم صحبت کنم

توی اتاق حاضر شده داشتم به خودم نگاه میکردم…لباس بهم میومد و از انتخابم ناراضی نبودم

دایه وارد اتاقم شد : لوهان وقتشه یه چیزایی که تاحالا ندیدی رو نشونت بدم

دستمو گرفت و منو به طرف اتاقی برد که همیشه درش بسته بود…با کلیدی که به گردنش اویزون بود در رو باز کرد

با صدای غم گرفته ای گفت : اینجا اتاق پدر مادرته

چراغ رو روشن کرد…حیرت کردم…بزرگیه اتاق…تخت خواب…پرده ها…اینه قدی بزرگی که قاب طلای داشت…دهنم باز مونده بود

نظرم به یک قاب عکس نقره ای روی پاتختی جلب شد

-لوهان این عکس پدر مادرته

حالا متوجه حرفای غم انگیز دایه که میگفت شبیه مادرمم شدم…من چقدر شبیه مادرم بودم…انگار خودم رو تو اینه نکاه میکردم فقط با این تفاوت که مادرم موهای بلند و تیره ای داشت

احساس خاصی داشتم…هم خوشحال شدم هم اینکه دلم سوخت اخه توی اون عکس پدر و مادرم بسیار جوون بودن و حیف بود که به این زودی بمیرن.

 

دایه از توی یکی از کشوهای میز ارایش جعبه ای در اورد و دستم داد …ساعت و دستبند شیکی درش بود که دایه گفت برای پدرم بوده…

ساعت رو دستم گردم و از عطرای پدرم به خودم زدم…دستی هم به موهام کشیدم تا یکنواختی در بیاد…چیز زیادی بلند نبودم ولی کمی تغییر لازم بود

نگاه اخری به خودم انداختم و لبخندی از رضایت زدم

دایه راننده پیرمون رو صدا کرد تا منو برسونه و چند ساعت بعد دنبالم بیاد

دلشوره داشتم نمیدونستم دوستام با دیدنم چه واکنشی نشون میدنولی خوشحال هم بودم و هیجان داشتم…وقتی به خونه مورد نظر رسیدیم و من داخل شدم دوستام با دیدنم با حیرت منو نگاه کردن و پس از کمی سکوت صداشون بلند شد

-خدای من لوهان چقدر ادم حقه بازی هستی..ادم فکر میکنه که تو….خیلی

و بقیه حرفش رو خورد ولی چقدر فرق کردی

حرفای زیر زبونیو میشنید که داشتن میگفتن که لباسی که تنشه از چه مارک معروفیه

ساعتش چه مارکیه و چقدر قیمت داره

-لوهان با اون فیافت همرو به اشتباه انداخته بودی ما فکر میکردیم تو حتی چیزی نداری بخوری

این یکی دیگه حرف دلش رو زد…جلو رفتم وکادویی که گرفته بودم رو بهش دادم…وقتی مادر دوستم منو دید کلی تحسینم کرد

تو اون مهمونی همه شاد بودن و بیشتر بچه های جو گیر با موزیک میرقصیدن و بپر بالا میکردن و من فقط نگاهشون میکردم

بعضی از موزیک ها برام جالب بود و از دوستم خواستم که اهنگ هاشو بهم بده و اونشب دوستم mp3 player  ش رو در اختیارم گذاشت تا اهنگ هایی که میخواستم رو بردارم

اونشب با گوش دادن به اهنگ هایی که متن های قشنگی داشت باعث شد با ارامش خوابم ببره

 

(خونه ای که لوهان توش زندگی میکنه شما زمستونی تصورش کنید…این نمایه جلویی خونس)

The following two tabs change content below.

Tabis

سهون لاورم...لاورم گذشتم عاشقشم در حد خودکشی...طرفدار دو اتیشه کاااایسو (کایسو ایز ریل )خواهر مهفام هستم ( sumi )...رشتم طراحی لباسه...عاشق طراحی کردنمنوشتنو دوس دارم ولی بیشتر ترجیح میدم خواننده باشم ولی حالا که اینجام باید دختر خوبی باشم و اپ کنم...به خوبیه نویسنده های سایت نیستم ولی با دلو جون مینویسم و امید وارم نوشته هام مورد پسندتون باشهرشتم جوریه که بعضی مواقه واقعا وقت سرخاروندنم ندارم ممکنه یهو غیب بشم ولی سعی میکنم باشم همیشههیچ گونه توهینی رو قبول نمیکنم ولی انتقاد پذیرم...اگه داستانم جاییش مشکل داشت بهم بگید من ازتون تشکرم میکنمامممممممم دیگه...همین...فعلا همین

Latest posts by Tabis (see all)

Tabis 32 نظر 27 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
دلارام
مهمان

مرررررررسسییییییییییی لوهان خیییلییییییی خوبهههههه :kissme:

ATENA
مهمان

slooom :nish: mn khanandeye jaddm ficet kheyly khooob boood :yeees: badbakht lulu tahala pasazh narafte :khande: :khande: fadash shm :gerye: MRC :heartme:

فرناز
مهمان

تا حالا لوهان این مدلی نخونده بودم مررررسی عالی بود

sahar
مهمان

لولوووووووو اخیییییی عالیی بود مرسییی

LILIA
مهمان

Niceeeeee..
لوهان چه خوبه….
خیلی تازه…

pari
مهمان

از قسمت اوالش چیزی دست گیزم نشد…….منتظرم بقیشو بخونم بسیار موچکرمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Nastaran
مهمان

آخه چه لوهان صاف وساده است الهی بی پدرومادر بزرگ شده مرسی عالی بود منتظر ادامش هستمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gif

narsis69
مهمان

آخی،لوهانی!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifچقد تنهاس بچم.الهی…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif
خوب بود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuhD.gif

tina
مهمان

خیللللللللللللللی خیللللللللللللللی جالبه منتظر بقیش هستم
ممنون گلم

Julyakim
مهمان

عاااااااااااااااااااااالی عاااااااووولیییی….
لولویه اینجوری مای استااااایل…
مممرررسی اونییی

hadis
مهمان

شروع دوست داشتنی بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif
ممنون آجی منتظر قسمتای بعدیمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

lulu
مهمان

یهت اول سلاممممممممممم چقد بانمک لوهان چقد صاف وسادس قربونش برم مرسی عزیزدلم

wpDiscuz