Fanfition make up ep 52

سلام به همگی … بفرمایید ادامه

بک – من مست نیستم چانیول …
در حالی ک ب درخت تکیه داده بود و قوطی رو تو دستش فشار میداد زمزمه کرد …
چان خیلیه خوب … باشه!!
دست بک رو گرفت و به سمت کوچه تاریک کشیدش
چان – بیا …بریم
با بی حوصلگی دنبال چانیول رفت و کلید رو از جیبش در اورد …
چانیول هم بدون معطلی در رو باز کرد … با سماجت و بدون کمک گرفتن از چان وارد خونه شد
تک خنده ای کرد
چانیول – باشه اقای لجباز
سرشو تکون داد و وارد اتاق شد … اون شب هم شانسشو برای ابراز علاقه از دست داده بود و این اصلا خوب نبود … چانیول تصمیم گرفته بود از این بلا تکلیفی خیلی زود در بیاد و اصلا موفق نبود
**************************************
Lay POV
عجیب بود … از اون شب به بعد همه چیز تغییر کرد … سوهو‌تو خودش رفته بودو و من دلیلش رو نمیدونستم
همه ی حالات عحیبش از زمانی شروع شد ک به دیدن برادرش رفت … برادری ک حتی بدش میومد دربارش باهام حرف بزنه .. نمیدونستم دلیل اینهمه حساسیتی ک ک بهش داره چیه و خودش هم چیزی نمیگفت. … مسزان حساسیت غیر قابل قبولش رو زمانی فهمیدم ک چندشب بعد از کریسمس وقتی برادرش زنگ و خواستم بجاش جواب بدم بهم پرید …
راننده لی هر بار ناخواسته موضوعاتی رو برام روشن میکرد ، از حرف هاش دستگیرم شده بود ک سوهو و برادرش رابطه ی خوبی با هم ندارن چراش رو هم نمیدونستم … راننده لی از دادن اطلاعات بیشتر خود داری میکرد
روی تخت کنار سوهو دراز کشیده بودم . چند ساعتی میشد که فکر میکردم . خوابم نمیبرد و دست خودم نبود ، ذهنم مشغول موضوعات اطرافم بود …. همه چیز پیچیده بنظر میرسید و منی ک همیشه با ملایمت و راحتی مشکلات اطرافمو حل میکردم این وضعیت برام غیر قابل هضم بود … به سوهو ک کنارم اروم خوابیده بود نگاه کردم … با هر نفس سینه هاش بالا و پایین میرفت و این اطمیمنان رو بهم میداد ک ارومه و توی خوا عمیقیه …
وقتی چشم هاش بسته بود بهتر و معصوم تر بنظر میرسید … در طول روز میتونستم نگرانی رو توی چشم هاش ببینم ولی حالا ک چشم هاش رو بسته بود خیالم از این بابت راحت بود ک حداقل زمان خواب حالش خوبه … ولی تفکراتم خیلی طول نکشید …
وقتی بیشتر دقت کردم دونه های ریز عرق سرد رو، روی پیشونیش دیدم … با تعجب بهش خیره شدم … زیر لب حرف میزد و چیزی رو زمزمه میکرد . نیم خیز شدم و کاملا به سمتش برگشتم … با تن صدای ارومی سعی کردم بیدارش کنم
لی – .سوهو ؟؟
نه تنها بیدار نشد شدت تکون دادن سرش بیشتر شد و صداش واضح تر … سعی کردم تمام دقتم رو بکار ببرم تا چی میگه ولی با بلند تر شدن صداش دست از تلاش بر داشتم
سوهو – نه … ن … نه …. من اینکارو نکردم … نه … من کاری نکردم … اونا مجبورم کردن …
ابرو هام تو هم رفت و اخ خفیفی رو صورتم نقش بست … دلیل جملات نامفهومش رو نمیفهمیدم …
سرش رو تکون میداد و مینالید
سوهو – نمیام …. باهاتون نمیام …
صداش رفته رفته بلند میشد و منو نگران میکرد … بازو هاش رو گرفتم و تکونش دادم … ‌
لی – سوهووو
ولی تغییری ایجاد نشد …. با تردید دستم سمت صورتش بردم و‌بهش کشیده محکمی زدم … این باعث شد با چهره ای رنگ پریده و عرق کرده بپره
لی – خوبی ؟
انگار ک هنوز خواب بود … برای چند ثانیه با گیبجی بهم خیره شد و بعد خودش رو عقب کشید …
لی – داشتی کابوس میدیدی … چیزی نیست …
سوهو – چی … چی میگفتم ؟؟
لی – نمیدونم … حرفایی مثل کار من نبوده … یا … یا باهاتون نمیام ..
صورت رنگ پریدش بیشتر لرزید و از روی تخت بلند شد
سوهو – من میرم رو کاناپه بخوابم
مچشو گرفتم و اجازه ندادم بره
لی – نیازی نیست
سوهو – چرا .. نیازه … نمیخام بد خواب بشی …
مسیر رفتنش رو با چشم های نگرانم دنبال کردم تا از دیدم محو شد … نفس عمیقی کمشید و روی تخت دراز کشیدم … خوابم نمیبرد و نگران بودم …
**************************************
بعد از سرو شام به اتاق مطالعه پدر لوهان رفتن و روی صندلی ها در حالی ک قهوه مینوشیدند و حرف میزدن نشستن … لوهان خیلی خود داری میکرد ک هر بار دعوا راه نندازه و البته سهون و پدرش خیلی اونو توی کار هاشون دخالت نمیدادند و بحث بیشتر سر سهام و افت وخیز سهام دو شرکت همکار تو ماه های گذشته بود
با بی حوصلگی با انگشت های دستش ور میرفت و گاهی به حجم زیاد برگه ها و پوشه های روی میر کار نگاه میکرد و گاهی هم به سهون که با جدیت در حال بحث با پدرش بود …
کم کم درک میکرد که سهون جنبه های مختلف زیادی داره … سهون میتونست خیلی جذاب و جدی باشه … شاید روز های الی که دیده بودتش به این نتیجه رسیده یود ولی حالا اون خاطرات احمقانه و اون بحث های بینشون با دیدن چهره جدی سهون براش تداعی میشد
نیشخند ریزی روی لبش نقش بست و سعی کرد به اون خاطرات فکر نکنه …
سهون – بله … درسته …
” خوبه که تو هم همین نظر رو داری “
نفس عمیقی کشید و شروع به جمع کردن مدارک کرد
” من جدا خستم … چطوره بقیش رو برای روز دیگه ای بذاریم … حس میکنم لوهان هم خسته شده … مگه نه ؟ “
نگاهی به پسرش انداخت تا جوابش رو بشنوه
لوهان – اممم … من مشکلی ندارم …
همونطور که از روی صتدلی بلند میشد و مدارک رو داخل کشو ها میزاشت با لحن طنزی ادامه داد
” من که میدونم .. از این جور بحث ها لذت نمیبری .. لازم نیست تظاهر کنی !! “
لبخند مصنوعی زد و سرش رو پایین انداخت به سهون قول داد بود اون شب دردسر درست نکنه و مثل همیشه با پدرش دعوا نگیره …
سهون و لوهان رو به طرف بیرون اتاق هدایت کرد و در رو بست و جلو تر از لوهان و کنار سهون راه میرفت
” اقای کیم … “
نگاهی به پشتش کرد و به لوهان اشاره کرد
” مثل اینکه خیلی روی لوهان تاثیر گذاشتید … خیلی اروم تر و صبورتر شده … نمره هاشم … خیلی تغییر کرده…. این .. عالیه ”
خیلی دوست داشت بگه لوهان کسی بوده که روی اون تاثیر گذاشته ولی کار مهمی تری داشت
سهون – من کاری نکردم … خود لوهان …
وسط راه ایستاد و انگار که یاد چیزی افتاده باشه سرش رو تکون داد
سهون – ببخشید من کیفم رو توی اتاقتون جا گذاشتم … میرم بیارمش
” ما همین جا منتظر میمونیم “
سهون – نه لازم نیست … شما بفرماییید منم الان میام ..
با قدم هایی تند به سمت اتاق رفت و بعد از وارد شدن در رو بست … نفس عمیقی کشید و به سمت کشو رفت …
***************************************
معذب بود … فکر نمیکرد ایون جی همچین نقشه ای رو براش کشیده باشه و اصلا انتظارش رو نداشت … با غذاش بازی میکرد و هر از گاهی به بقیه نگاه میکرد …
کریس – جیمین …
با شنیدن اسمش از زبون برادر قد بلند و خوش قیافه کریستال مثل برق گرفته ها سرش رو بالا اورد …
جیمین – ب … بله …
به غذا اشاره کرد
کریس – بخور …
جیمین – میخورم … سرش رو دوباره پایین انداخت و تکه ای از گوش رو داخل دهنش گذاشت و به سختی جوید
از طرز رفتار جیمین تعجب کرده بود … از روی صندلی بلند شد
کریس – اگه غذا رو دوست نداری .. میتونم بگم برات …
جییمن – نه … دوست دارم
دوباره روی صندلیش نشست و ابروهاش رو بالا انداخت
کریس – باشه …
ایون جی – جیمین … معمولا خیلای کم حرفه … کریستال در جریانه
به کریستال که تند غذای توی دهنش رو میجوید تا جواب بده نگاه کرد
کریستال – اره …
غذاش رو غرت داد و ادامه داد
کریستال – جیمین … همیشه همینطوری ارومه …
سرش رو تکون داد … انتظار بیشتری هم نداشت از یه پسر منزوی و گوشه گیر … سرش رو به سمت جیمین برگردوند و نگاش کرد
کریس – شنیدم درست … خیلی خوبه ! درسته ؟؟
جیمین – اممم … خب …
ایون جی پیش دستی کرد و بجای جیمین جواب داد
ایون جی – معدل بالایی داره و بعد از پسر اقای کیم تو رتبه بندیه …
کریس چشم هاش رو ریز کرد ..
کریس – پسر .. اقای کیم ؟؟
ایون جی – اوه … نمیشناسید … جون میون … کیم جونمیون …
کریس سرش رو تکون داد … خیلی کم درباره اون خانواده شنیده بود .. بیشتر با پسر بزرگش اشنا بود
کریس – اهان … من فکر میکردم یه پسر دارن …
ایون جی – نه …
مقداری از اب رو نوشید
ایون جی – دوتا پسر دارن … پسر ارشدشون از زن اول و پسر دومشون از زن دومه …
کریس – اوه … من .. نمیدونستم …
کریستال – این بحث ها رو بیخیال … نونا ! از نامزدت چه خبر ؟
ایون جی – چن ؟
کریستال سرش رو تکون داد و با اشتیاق به ایون جی خیره شد
ایون جی – میدونی … خیلی مشغوله … کم پیش میاد با هم حرف بزنیم ..
رفته رفته صداش تحلیل میرفت و ناراحتیش اشکار تر میشد
کریستال- اوووم … چرا … فکر میکردم چن هیونگ وقتی بره اونجا همیشه باهات در تماس باشه
لبخند ساختگی زد و شروع کرد به خوردن بقیه غذاش دوست نداشت بیشتر دباره اون موضوع حرف بزنه … نمیخواست مشکلات زندگی شخصیش رو بیان کنه …
کریستال اماده بود تا چیز دیگه ای بگه که با اخم کریس رو به رو شد …. اخمی که میخواست بهش بفهمونه دیگه ادامه نده !!
**************************************
فکر میکرد میتونه مشکلش رو پنهان کنه …. مشکلی که از بچگی گریبان گیرش بود … نفس عمیقی کشید و دستش رو روی قفسه سینش گذاشت … از پنجره بزرگ و شیشه ای خونه به فضای گرفته و بارونی شهر نگاه میکرد … شهری که بهش تعلق نداشت …
تقصیر خودش نبود … خودش نمیخاست این سرنوشت رو داشته باشه … مگه میدونست قراره یه جنین هفت ماهه دنیا بیاد و همین براش مشکل ساز شه …مگه میدونست پدرش قراره عاملش باشه ؟ مگه تقصیر خودش بود که اون شب پدر و مادرش مثل همه ی شبای دیگه دعوا کردن ولی اینبار با شدت بیشتر … مگه تقصیر اون بود که مادرش از پله ها افتاد …
هیچکدومشون تقصیر خودش نبود … تقصیر اون نبود که مشکل تنفسی داشت … فقط بخاطر اون اتفاق و کارای پدرش … دستش رو مشت کرد و بیشتر توی افکارش غرق شد
نمیخواست کسی از بیماریش خبر دار شه ولی موفق نبود …. رفته رفته مشکلش اشکار شد و همه فهمیدن …. سهون اولین نفری بود که فهمید … همون شبی که فرار کردن … اون شب بود که سهون فهمید !
فلش بک :
با ترس به جاده تاریک رو به روش نگاه کرد … هیچوقت ندیده بود مادرش اون طور رانندگی کنه … از موقعی که معن دعوا و بحث و مشکلات خانوادگی رو فهمیده بود … زمان زادی نمیگشت … مگه یه پسر بچه 13 ساله چقدر میفهمه .. اون موقع هنوز معنی انتقام .. درد … مشکل … رو نمیدونست …
به پسری که به شونه هاش تکیه داده بود و بدون توجه به تنش و تکون های شدید ماشین خابش برده بود نگاه کرد … بنظر میومد پسر بپه خیلی خسته باشه …
قبل از اینکه وار اون جاده بشن دنبال اون پسر بچه رفته بودن … پسری که خودش رو سهون معرفی کرده بود … با ترس به مادرش که فرمون رو میچرخوند نگاه کرد
گیونکسو – مامان ؟
” بله … عزیزم “
دنده رو با شدت عوض کرد و با بی حواسی جوابش رو داد
کیونگسو – کجا میریم ؟؟
” یه … جای بهتر عزیزم “
هر چد که از حرف های مادرش سر در نمیاورد ولی سرش رو تکون داد …
ماشین از دست انداز بزرگی عبور کرد و این باعث شد سر سهون از روی شونه هاش سر بخوره و بیدار شه
سهون – مامان ؟
با شندین کلمه مامان از دهنش سهون خندش گرفت
کیونگسو – مامانت نیست …
سهون که هنوز خاب بود و اثرات خاب الودگی توی چهرش اشکار بود چشم هاش رو مالید و با گیجی به اطراف نگاه کرد
بعد از اینکه به تلخی مادرش اونو رها کرد و دست مادر جدیدش سپرد گریه کرده بود و کیونگسو به سعی با بیسکوییت های ته مونده توی کیفش ارومش کرده بود و کاری کرده بود تا بخوابه … انگار برای چند ساعت همه چیز رو فراموش کرده بود و حالا که بیدار شده بود این حقیقت تلخ ک مادرش رو نداره دوباره سراغش رو گرفته بود
با بغض غلیظی مادرش رو صدا زد
سهون – مامان ….
کم کم قطره های اشک پسر 10 ساله روی گونه هاش سر خوردن و هق هق هاش شدت گرفت
کیونگسو – مامان این بچه دماغو تا کی میخاد گریه کنه ؟؟؟
” یااا … کیونگسویا … مگه من بهت نگفتم باید ارومش کنی … تو هیونگشی !! “
هوفی کرد و سر سهون رو روی سینش گذاشت
کیونگسو – یاا … گریه نکن دیگ … من هستم … مامانتم میاد
سهون – ماماااااانن
دستشو با تردید لای موهای مشکی و لخت سهون برد و نازشون کرد
محبت رو از پدرش هیچوقت ندیده بود تا یاد بگیره … ولی از مادرش … تنها چیزی که از مادرش در مقابل هر کسی دیده بود محبت بود …
ماشین متوقف شد و مادرش همرا سهون که توی بغلش گرفته بودتش از ماشین پیاده شد
” کیونگسو … اون کیفو بیار “
کیف روی صندلی برداشت و پا بپای دوید به طرف سرنوشتش … صدای گلوله متوفقش کرد … وقتی برگشت مادرش رو دید ک خم شدو سهونی که روی جاده ی خاکی نشسته و گریه میکنه …
همین کافی بود برای یه بچه کوچیک تا دوباره اون ترس لعنتی تمام بدنش رو فرا بگیره به سمت مادرش قدم برداشت ولی بلافاصله نفس گرفت … چشم هاش رو روی هم فشار داد و سعی کرد نفسای عمیق بکشه …
صدای پاهایی که بهشون نزدیک میشدن رو میشنوید ولی نمیتونست کاری بکنه … دست توی جیبش گرد ولی اون چیزی که میخواست همراهش نبود …
کم تصاویر تار میشدن و میدید که اون ادما به مادرش نزدیک میشن … دستش رو دراز کرد ولی همه جا تاریک شد …
پایان فلش بک
چند تا نفس عمیق کشید وسرش رو به شیشه چسبوند …
کیونگسو – لعنتی …. لعنتیا !!
*************************************
از اینکه کای به اون دور همی کوچیک خانوادگی دعوت نشده بود ناراحت بود ولی سعی کرد خودش رو اروم کنه
همونطور که با ماشین توی جاده تاریک و کوهستانی میروند با خودش حرف میزد
کای – خیلیه خب … بیا منطقی فکر کنیم … حتما کارای اداری بوده !!
با شدت پاهاش رو روی پدال فشار داد
کای – هر چند .. یعنی سهون رفته و بعد من …
لبش رو جمع کردو سرعتش رو باز هم بیشتر کرد …
ولی با دیدن جسمی توی تاریکی پاهاش رو روی ترمز گذاشت و چشم هاش رو بست !

ohsehun40-42 (2)

اینم لینک قسمت یک تا سی و نه که خیلیاتون درخاست داده بودید …

نظرات کمه و من هیچی نمیگم … ولی یه دفعه دیدین کلا پنلو بستم و رفتم .. هر چند ک میدونم واستون مهم نیست ..

من الان توی شرایطیم که هر کار احمقانه ای میتونم بکنم دوستان … یه نظر چیزی ازتون کم نمیکنه

ببخشید این یه ماه من نبودم و اپ گردن مهفام عزیز بود … خیلی مدیونم بهش !!

لطفا همکاری کنید

قسمت بعد یه قسمت کاملا متفاوته و هیجان انگیز … برای همه شخصیت ها

درباره شخصیت ها و نقششون هم کم کم میفهمید …

صبور باشید … :kissme: 

 

Print Friendly

21 Responses

  1. کای لطفا داری خوب پیش میری :charkhesh: :charkhesh: عاشقتم به من گوش کن کایلوایز ریل :nish:
    من خیلی تلاش کردم ولی دلم برای کیونگی نسوخت :huh:

  2. سلام پوکر خسته ….
    خوبی؟؟؟
    عرررررررر…نگرا ن سهونم …
    سهون عهر کاری کنه حقشه .. چون من عاشقشم…
    به هرحال …
    ممنون چینگوووووووووووووووووو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *