سلام دوستای گل و عزیزم آدلاید هستم

لطفا از من دلخور نباشید دوستان واقعا من یک روز بعد رسیدن نظرات به چهل آپ کردم پس تقصیر از من نیست واقعا…الان هم نظراتو به چهل برسونید فردا هم شده من اپ میکنم دوستای عزیزم..دوستون دارم خیلی زیاد و اینو بگم من همه کامنتارو میخکنم و واقعااا ازتون انرژی میگیرم مرسی که انقدر به من لطف دارید دوستانم…اینم آیدی اینستامه : Nila_parsapoor@

خب خبببب برید بخونید که هیونگ لولوخان مشخص شددددد … 

معماى مرموز:EP4

_لو..لوهان..واای خدای من بالاخره به هوش اومد واای خدا شکرت…

پرستار و دکترا اومدن تو اتاق و علائمشو چک کردن و همه چیز نرمال بود بعد از اون انتقالش دادن به بخش.. لوهان همچنان مشغول نگاه کردن به سهون بود و تو چشماش اشک جمع شده بود…هنوز هم درک نمیکرد که دلیل رفتار های لوهان چی میتونه باشه.. بعد از اینکه مطمئن شد حالش خوبه و به خانوادش اطلاع داد و خودش به خونه برگشت… دو روز خسته کننده رو گذرونده بود و احتیاج به استراحت داشت…

لوهان هنوز هم باورش نمیشد که اونی که بالای سرش با چشم هایی نگران ایستاده بود سهونش باشه…کسی اونجوری با بی رحمی تمام این بلا رو سرش اورد و باعث شد لوهان هزاران بار ارزوی مرگ بکنه و از زندگیش سیر بشه…

Luhan pov :

تمام بدنم و مخصوصا قلبم درد میکرد..صدای بوق های ریزی که از اطرافم میومد رو میشنیدم ولی نمیدونستم ماله چیه .. تونایی و قدرت باز کردن چشمام رو نداشتم انگار به تک تک اعضای بدنم وزنه های سنگینی وصل کرده باشن..با تلاش های پی در پی ام برای باز کردن چشمام تونستم یکم لای چشمامو باز کنم و نور شدید تنها چیزی بود که بعدش دیدم ..سعی و تلاش هام جواب داد و موفق به دیدن شدم…ی اتاق تماماً سفید که فقط ی تخت توش بود که من روش خوابیده بودم…با کلی دستگاه مختلف که تازه فهمیدم اون صدای بوق ماله دستگاه کنترل وضعیت قلبه…اینجا کجاس؟ چه اتفاقی برام افتاده؟؟ یهویی سرم تیر کشید و تمام اون اتفاقات نحس اومد جلوی چشمام… چشمامو بستم..یادم اومد..بار ، اون غریبه ، سهون، اون دختر ، اون بوسه و در اخر سیاهی محض…پس سکته کرده بودم .. پس چرا من زنده ام؟؟؟ چرا دوباره برگشتم به این دنیای نفرت انگیز که هیچی جز درد و ناراحتی برام به همرا نداره؟؟؟ مگه سکته تو سن کم آدمارو نمیکشه؟ پس چرا؟ چرا من باید ی استثنا باشم؟ خدایا ینی انقدر ازم بدت میاد؟؟؟ که نه کاری برام میکنی و نه میبریم پیش خودت؟؟؟ خداجون میشنوی صدامو؟ من حس ادمای ترد شده رو دارم..حس کسایی که عزبزترین کساشون نمیخوادشون…خدایا دارم ازت ناامید میشم ..تو که سهونمو بهم نمیدی پس ببرم پیش خودت..در با صدای جیر مانندی باز شد..چشمامو باز کردم و ی پسر با بلوز مردونه و شلوار پارچه ای خوش دوخت دیدم..این تیپ فقط مخصوص یه نفر بود،سهونه من..

قیافش بدجور خسته بود..انگار مدت ها بود نخوابیده بود..اما چرا؟ قیافش به محض دیدن چشمای باز من مثله علامت سوال شد ..کم کم زانوهاش شل شد افتاد زمین .. خواستم از جا بلند شم که دیدم توانشو ندارم…خیلی درمونده به نظر میرسید و من درمونده تر بودم..دکترا وارد شدن بعد از پرسیدن چندتا سوال منو منتقل کردن بخش و یه امپول مسکن زدن و من خوابم برد…ی خواب شیرین به اون زندگی که با سهونم داشتم…

-لوهان..لوهانی..لوهانه هیونگ چشاتو وا کن اهو کوچولوم..

چشام کم کم باز شد اولین چیزی که دوتا چشم سیاه وحشی بود که مطعلق به با ارزش ترین فرد زندگیم، هیونگم بود..وای که چقدر دلتنگش بودم و دلم اونو میخواست .. با اینکه سرم بهم وصل بود ولی همونجوری بلند شدم و دستامو دور گردنش حلقه کردم و زدم زیر گریه…تا میتونستم گریه کردم و خودمو خالی کردم..با خارج شدن من از بغل هیونگم پدر و مادرم وارد شدن و کلی گریه و زاری کردیم با مامانم.. نمیدونم چرا ولی دلم عجیب برا هر سه تاشون تنگ شده بود..

بعد ی روز حوصله سر بر الکی دیگه تو بیمارستان دکتر گفتم سکته ناقص بوده و الان من به طرز شگفت انگیزی حالم خوبه میتونم مرخص بشم ولی استرس و ناراحتی برام سمه..

امروز دوشنبه اس و دو روزه من از بیمارستان مرخص شدم ولی هیونگ اجازه تکون خوردن هم بهم نمیده نزاشتن پا بیرون بزارم از خونه..منم تنها امید سرگرمیم زل زدن به پنجره بسته اتاق سهون بود.. هر از گاهی با به یاد اوری اون شب قلبم اذیتم میکنه ولی با قرص کنترلش میکنم و سعی میکنم به خاطر هیونگ هم که شده حالم خوب باشه. اخر همین هفته ، پنجشنبه جشن برگشت هیونگمه .. دقیقا نمیددنم میخواد چی بشه ولی ی اتفاق خوب قراره بیوفته…

سهون به طرز عجیبی از رفتار تحقیر امیزش نسبت به من کم کرده اما بی توجهی ها هنوزم سر جاشه..اخه که چقدر دلم میخواد مثله قدیما بغلش کنم …

برای جشن خیلی هیجان زده ام چون خانواده اوه هم حضور دارن… پس من باید بهترین باشم..خانواده این روزا سخت مشغول کارای جشنن.. این جشن قرار بود تو یکی از بزرگترین و شیک ترین هتل های کره در سعول و محله گنگنام گرفته بشه. و تعداد زیادی از مقامات کشوری و مهم کشور هم هستن..همه اینارو هیونگ هر روز که نزدیک تر به زمان جشن میشدیم برام میگفت..روز به روز نزدیک تر به روز جشن میشدیم و استرس من بالاتر میرفت… تجربه زیادی برای بودن تو عموم و جاهای شلوغ و میزبانی کردن نداشتم و بخاطر همین مضطرب بودم…پدرم و مادرم هم وضعیتشون بهتر از من نبود … استرس وارده به اونا دو برابر من بود..اما هیونگ مثله همیشه خونسرد بود.

..بهترین خصوصیتی که ازش سراغ داشتم همین بود..آرامش تو مواقع پر تنش و استرس..

صبح روز پنجشنبه بود و من از شب قبل واقعا خوابم نبرده بود…فکر بودن تو ی جشن با سهون خیلی خوشحالم میکرد..از طرفی افرادی جدیدب که قرار بود ملاقات کنم مضطربم میکرد..

ساعت ده به اسرار هیونگ باید میرفتم ارایشگاه و رنگ موهامو عوض میکردم..نمیدونم اسرارش برای چی بود ولی خودمم بدم نمیومد که این قیافه درب و داغونم کمی تغییر کنه… تی شرت مشکی با جین مشکیم و سویشرت قرمز و کتونی های قرمزمو پوشیدم و بعد خوردن یه صبحونه مفصل و به قول مامانم مقوی رفتم سمته ارایشگاه ..

_سلام من وو هستم..

–اوه سلام اقای وو بفرمایید بشنید اینجا..

-ممنونم.

 –برادرتون خیلی سفارش موهاتون و ارایشتونو کردن…

-ببخشید؟؟ ارایش؟؟ من ارایش نمیکنم..

از ارایش متنفرم .. به نظر من ی مرد هیچ وقت ارایش نمیکنه. هیونگ از نظر من کاملا اگاهه پس چرا گفته ارایشم کنن..

–ببخشید اقای وو ولی دستور برادرتونه که باید انجام بشه..

هوووف من سر از کارای هیونگ در نمیارم دیگه ..مجبورم قبول کنم چون اون اگه کاری بگه انجام شه باید انجام بشه و اگر نه خیلی ترسناک میشه که من اصلا دوس ندارم…

اول کار کوتاهی موهامو انجام داد و انصافا کارش خیلی خوب بود ولی کند بود..یک ساعت تمام فقط رو موهام کار کرد..ارایشگاه بزرگی بود و خیلیا تو نوبت بودن و تقریبا از اینکه من اولین نفد تا اومدم اومدن برا کارام همه شاکی بودن ولی خب کسی حق اعتراض نداشت.. از موقع معرفیش فهمیدم که اسم اون پسر خوش رو کیوهیونه ..

-کیوهیون همیشه انقدر کند کار میکنی؟؟؟

–نه اقای وو ..برادرتون اسرار بر تمیزی کار دارن و خب راستشو بخواین من کمی ازشون میترسم ( :/ )

-لطفا با من رسمی حرف نزن من اسمم لوهانه نه اقای وو..اره حق داری برادر من کمی خشک و جدیه..

-اوه باشه لوهان..اره کاملا برعکس همدیگه اس اخلاقتون..

دیگه چیزی نگفتیم و اونم دوباره مشغول کارش شد..بعد کوتاهی موهام که حدودا یک ساعت طول کشید رفت سراغ رنگ موهام.. نمیدونستم موهام قراره چه رنگی بشه..برامم مهم نبود.. خیلی وقت بود دیکه به ظاهرم اهمیت نمیدادم..نمیدونم چی به سرم اومده بود ولی انگار دلسرد بودم نسبت به همه چی…

رنگ و رو سرم گزاشت و منم تا زمانی که بخواد رنگ رو بشوره چشمامو بستم و رفتم تو فکر و خیال … نمیدونم چه سری بود که تا چشمامو میبیستم صورت سهون میومد جلوی چشمام ..

–خبببب رنگ موهاتم تموم شدد چشاتو وا کن ببین خوشت میاااد؟؟؟

چشمامو که وا کردم چشمم به اینه افتاد..وااای خدای من کسی رو که تو اینه میدیدمو نمیشناختم..چقدد چهره ام تغییر کرده بود…موهام از مشکی به کاراملی تغییر رنگ داده بود و برام فرق کج باز کرده بود سشوار کشیده بود..

-وااای این فوق العاددسسس ممنون کیوهیون …

–وظیفه بود لوهان..

بعد از حساب کردن و برداشتن وسایل ساعت حدودای 4شد که رسیدم خونه..

از صبح تو آرایشگاه بودن خسته ام کرده بود ولی از طرفی قیافه جدیدم حس خوبی رو بهم میداد..

کت و شلوار مشکی خوش دوختی که روز قبل خریده بودم رو پوشیدم و و کروات نقره ایم که راه راه مشکی داشت رو بستم…نگاه کلی و اجمالی تو آینه به خودم انداختم…تیپم عالی شده بود و اون میکاپ ملایم خیلی خوب رو صورتم نشسته بود..یهویی یادم افتاد که هیونگ گفت ساعت شیش دم در خونه منتظرمه تا با هم بریم سالن .. با خیال اینکه هنوز وقت دارم ساعتو نگاه کردم .. همش یک رب بیشتر وقت نداشتم..با عجله وسایلم رو جمع کردم و رفتم پایین منتظر نشستم.. اون یک رب هم مثله برق و باد گذشت گوشیم زنگ خورد و خوده هیونگم بود رفتم بیرون که دیدم تکیه به ماشین منتظر من ایستاده.. همیشه به همه چیزش افتخار میکردم به خوش قول بودنش ، به خوش تیپ بودنش و به جنتل من بودنش..

-واااووو چه آقای خوشتیپی .میبینممم فوق العادههه شدی..ببینم هیونگ نکنه امشب میخوای دخترای مجلس رو روونه بیمارستان کنی؟؟

چجوریش رو نمیدونم ولی خیلی سرزنده شده بودم و شیطنتم که خیلی وقت بود بخاطر افسردگیم از بین رفته بود برگشته بود…

–خوبه خوبه اهوی زبون

دراز من.فلا که تو قصد کشتن یه نفر رو کردی با این تیپ و قیافه ای که بهم زدی …

نمیدونم چرا ولی نمیخواستم به عکس العمل سهون وقتی منو میبینه فکر کنم..شاید میخواستم یه امروز رو برای خودم باشم نه کس دیگه ای…

-بزنن بریم هیونگ که ما میزبانیم باید زودتر اونجا باشیم…

من تا حالا سالن جشن رو ندیده بودم و فقط تعریفشو شنیده بودم وقتی رسیدیم دهنم اندازه یه غار باز مونده بود..

-هیونگ یه سوال؟ما کی انقدر پولدار شدیم؟؟

–ما مگه پولدار نبودیم؟؟

-چرا بودیم ولی نه اینقدر اخه این سالن مخصوص ثروتمندای کره اس…

–امروز میفهمی چرا لوهان..

گیج شدم..سردرنمیاوردم ینی چی که امرور میفهمم؟؟ چیو قراره بفهمم؟؟

از ماشین پیاده شدیم و هیونگ سوییچ رو به دربان هتل داد که ماشین رو ببره تو پارکینگ ما هم از روی فرش قرمز

مخصوص مهمانا وارد یه ساختمون حدودا پنجاه طبقه خیلی شیک شدیم…کف سالن همه سرامیک های کرم رنگ که از تمیزی برق میزدن بود.. پرده های سلطنتی کرم و قهوه ای جلوه خاصی به سالن میداد .. وارد یه سالن دیگه که اخر لابی بود شدیم..سالن فوق العاده شیکی بود که میز و صندلی های چهار نفره سلطنتی قهوه ای رنگی داشت که روکشش کرم رنگ بود.. فرش قرمز ادامه داشت تا بالای سالن که ی میز بزرگ و دراز حدودا ده نفره بود کخ با دوتا پله از سالن جدا میشد…

-هیونگ اونجا جای کیاس؟؟؟

–دو نفرش من و تو بقیه اش هم مهمونی شروع شه میفهمی لولوی هیونگ…

خب اینم ی مورد مرموز دیگه..امروز بدجور مشکوک میزد هیونگ…ولی کی اهمیت میداد..امروز رو میخوام فقط شاد باشم…ساعت که به هفت نردیک میشد مهمونیای بیشتری میومدن مهمونایی که از سر تیپشون مشخص بود که ادمای مهمی هستن .. ساعت هفت دقیق بود که سهون و خانوادش اومدن .. بی اندازه جذاب شده بود و

 من نمیتونستم چشم ازش بردارم .. کت و شلوار مارک طوسی رنگ بلوز سفید و کروات جیگری بسته بود.. واقعا تیپش فوق العاده بود.. چیزی که خیلی بهش میومد رنگ موهاش بود که از بلوند به مشکی تغییر داده بود و بی نهایت به صورت سفیدش میومد… با پدر و مادرش و خواهرش اومدن به سمت ما ..

-واای پسررم چقدر تغییر کردی عزیزم..

–خیلی تغییر کردی پسر ..

: ممنون هیونگ و نونای عزیزم خوشحال شدم از دیدنتون…اوه چطوری یوری؟

-سلاااام اوپاااا چه جیگر شدییی..

و شیرجه زد بغل هیونگ..یکی از عادتای یوری خواهر سهون اویزون بودنش بود برعکس سهون بود دقیقا…از قیافه هیونگ فلاکت میبارید.. خندم گرفت و به هر زوری شده یوری رو ازش جدا کردیم با کمک سهون..سهون یه نگاه تحسین بر انگیز به سر تا پام انداخت :

-عوض شدی ! خوشتیپ شدی..

سریع لپام سرخ شد .گر گرفتن صورتمو حس کردم…خودش سریع دست پاچه شد و بعد ی صحبت مختصر با هیونگ همراه خانوادش رفت .. و من هنوزم تو بهت حرفی که زد بودم … ساعت تقریبا هشت بود و مهمونی رسمیت و گرمی خودشو گرفته بود  .. زن و مردها گروه گروه دور هم نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن .. از اول که اومدم تو سالن جایگاه مجرب نظرمو جلب کرده بود که برای چی بود؟

مجری مخصوص که از اول اماده بود رفت پشت جایگاه و بعد از خوش امد به دربان دستور داد درهارو باز کنن..خدای من اینا دیگه از کجا اومدن؟ چرا اینجا بودن؟؟؟ در که وا شد خبر ننگار های پشت روبان قرمز مشخص شدن بیشتر از صدتا عکاس و خبر نگار بودن …

مجری شروع به صحبت کرد :

-دوستان خبرنگاران عکاسان و خانواده وو عزیز .. ما اینجا جمع شدیم که رسمی شدن مدیریت آقای وو و هویت ایشون برای کل جهان رو جشن بگیریم … آقای کریس وو مدیر عامل و صاحب بزرگترین شرکت فولاد دنیا و بیستمین مرد قدرتمند جهان …این شما و این آقااااای کریییسسس وو …

چی؟؟ ینی چی؟؟ اینجا چه اتفاقی داره میوفته؟

******************

تیپ سهونمممممم جیحخخخخ:

***********

تیپ کریسسسسسس:

*****************

تیپ اهووووووووووو:

*************

چانبکممممممممممم:

******************

یشینگگگگگگگگگگگگمممممم:

*******************

 

 

The following two tabs change content below.

oohsahar