هدر سایت
تبلیغات

fiction Eternal love (عشق ابدى)ep3

سلام خوشگلام سحرم.

اومدم با,قسمت سوم 

ادوووومهههههه.

خب اینم سخنان نویسنده ى,گشاد.

گشاد خان اعظم.

 

سلام دوستا و خواننده های عزیزم آدلاید هستم…

خب اینم از قسمت سوم و من یه معذرت خواهی به شماها بدهکارم به خاطر تاخیرم..دوستانی که تو کانال تلگرام عضون میدونن چون اطلاعیه دادم..دوستای عزیزم این داستان همونطور که فهمیدین 95 درصد بر اساس واقعیته..من واقعا این مدت حالم زیاد خوب نبود و واسه همون یکم تاخیر داشتم…ولی سعی میکنم که دیگه تکرار نشه ^-^..

و خب اینکه من اصلا از نظرای قسمت قبل راضی نبودم…دوستای عزیزم هروقت نظرای این قسمت به 40 یا 45 (بیشتر هم شد بهتر خخ)برسه من قسمت بعد رو که یکی از قسمتای خیلی مهمه و شما برادر تهو کوچولو رو میشناسید تو این قسمت آپ میکنم…و اینکه من واقعا از کسایی که برام نظر میزارن انرژی میگیرم و خیلییییی دوستون دارم خیلییی ..

خیلی حرف زدم ببخشید بفرماایید بخونید قسمت سومو و نظر بزاریددد♥♥♥

***************

EP 3

 

تیک…تاک…تیک…تاک..

صداى عقربه هاى ساعت تنها صداى منظمى بود ک سکوت اتاقو بهم مى زد…

تو تاریکى محض،رو ب پنجره نشسته بودم…

افکار بى سر و تهى تو مخم رژه مى رفتن..

چرا؟؟؟؟

چرا اون پسر با دیدن من اونجورى از خود بى خود مى شه؟؟؟

نکنه دو جنسه اى چیزیه؟؟؟

شایدم دختره ک خانواده ى وو اینهمه سال جاى پسر جاش زدن؟؟؟

اما نه مگ مى شه؟کرم ک ندارن…پس چرا؟؟؟چرا اون پسر,اونقدر عجیبه؟؟؟نکنه نسبت ب من الرژى چیزى داره؟؟؟

در هر حال نمى دونم چرا اما هر بار ک بهم نگاه مى کنه حس مى کنم سنگین مى شم…

انگار یه درد عمیق تو قلبم مى شینه،واسه همینه ک هیچوقت نگاش نمى کنم…انگار از اون چشما وحشت دارم..نمى دونم امشب تو اون بار لعنتى چ غلطى مى کرد…یا نمى دونم چرا منه احمق اون دختره ى هرزه رو اونجورى بوسیدم…اما چرا اونجورى غش کرد؟؟؟؟

اون لحظه واقعا نمى دونستم چیکار کنم…سوالاى تو ذهنم بیشتر و بیشتر شد و من گیج تر و گیج تر شدم…

پس کى چراغ لعنتیه اتاقش روشن مى شه؟

براى اولین بار تو زندگیم واسع کسى جز,خانوادم نگرانم…

.لوهان تو واقعا کى هستى؟؟؟؟

 

Another pov :

 

افکار نامنظمی که تو ذهنش رژه میرفتن آزارش میدادن…فکر و خیال امونشو بریده بودن . به همه چیز فکر میکرد ، همه چیزایی که درباره لوهان بودن که چرا لوهان با دیدن اون باید اونجوری بشه. به خودش فکر میکرد که چرا ناخواسته خوشش میومد حرص لوهانو دربیاره در صورتی که خودش مطلع نبود… افکار مختلفش مثله دریای مواجی بود به ذهن و روحش هجوم اورده بودن … زندگی اونم به نوبه خودش سخت بود، هیچ ادمی وجود نداره که زندگی راحتی داشته باشه .. همین مشکلات سهون رو  تبدیل به ی انسان یخ بی احساس کرده بود.. کسی که ناخواسته همه رو ناراحت میکرد .. یجوارایی دیگه واسش مهم نبود نظر دیگران،اون از روزگار یاد گرفت که ادم سرسخت و سنگ دلی باشه. کسی باشه که دیگران نتونن باهاش بازی کنن نه با اون و نه با دلش..

دل اون شکسته بود از بچگیش شاهد دعوا های گاه و بی گاه پدر و مادرش بود و این اونو اذیت میکرد .ی بچه کوچولو مگه جقدر میتونه بلندی جیغ و داد و گریه های پدر و مادرشو تحمل کنه؟ ولی سهون کوچولو همه اینکارارو به تنهایی انجام داد تمام دعوا های مامان و باباش و دید و دم نزد. اما از تو ذره ذره شکست و نابود شد به قول اطرافیانش سرد و بب احسای شد دیگه نه برای چیزی ذوق میکرد و نه خوشحال میشد…توی خاطرات بچگیاش قدم میزد که در اتاق لوهان با شدت زیادب باز شد و مرد چهار شونه و قد بلندی که سهون بخازر تاریکی اتاق نمیتونیت چهره اونو ببینه وارد اتاق شد…کم کم که پسر بزرگ جثه نزدیک شد سهون تونست قسمتی از صورتشو ببینه..درسته خیلیی تغییر کرده بود ولی شناختش :

-هی..هیو..هیونگ..تویی؟

–جا خوردی اوه سهون؟ چیه انتظار منو نداشتی؟

-آ..آره..خیلی..خیلی دلم برات تنگ شده بود..

–منم تا ی زمانی دلم برا کسی که مثله برادرم بود تنگ شده بود..

اون نوع حرف زدن سهونو شوکه میکرد هیچ وقت انتظار نداشت بعد سه سال دوری کسی که مثله داداش بزرگ ترش دوسش داشت و تنها قهرمان بچگیاش بود اینجوری باهاش رفتارکنه. انقدر شوکه بود که نمیدونست اصلا باید چجوری جواب بده…وقتی اونی که داداشش میدونست هجوم برد سمتش چسبوندش به دیوار و یقه اش رو گرفت دیگه رسما هنگ کرد..یقه اش رو گرفته بود و با چشمایی که از خشم اتیش ازش بیرون میزد به یهون زل زد.. :

-هی ..هیونگگ ..چیشده اخه؟

بالاخره تونست حرف بزنه

–خفه شو سهون فقطططط خفههه شو .. خفه سو تا نکشتمتتت سهوننن .. بخدااا قسم داغونتتتت میکنم اینووو یااادت بااشه کاری میکنم له شییییی نتونی بلند شی..منتظرم باش سهون.منتظرمممم باااش لعنتی..

یقشو ول کرد و با شتاب بعد از یه نگاه کوچیک اما غمگین به لوهانی زیر اون همه دستگاه داشت بین مرگ و زندگی سر میکرد از اتاق رفت بیرون و در کوبید..

سهون تو شک حاصل از حرفای کسی بود که تمام عمرش مثله برادر واقعیش دوسش داشت..چشماس ار همیشه بزرگ تر شده بود ..هنوز بی حرکت همون جای قبلیش ایستاده بود و نمیدونست چیکار کنه.. “چرا باهام اونطوری رفتار کرد” سوالی بود که مثله خوره داشت مغز اوه سهونو میخورد..کمی که فکر کرد متوجه شد که اون برادر بزرگتره لوهانه و شاید اتفاقی که برای لوهان افتاده رو از چشم اون میبینه … این جواب باعث شد اشفته بشه اما اون نمیزاشت یکی از عزیزترین کساش ازش ناراحت باشه ، حتما باید براش توضیح میداد و میگفت که تقصیر اون نبوده..این حرفی بود که تو ذهنش بود اما ایا دلش هم باهاش هم عقیده بود؟؟؟

تو حیاط بیمارستان نشسته بود و باد سردی به صورتش میخورد اخرین روز های پاییز داشت سپری میشد پس این باد سرد طبیعی بود… توی دلش داشت به خدا خواهش میکرد که لوهان چیزیش نشه ..اخه اون هم بازی بچگیاش بود. درسته به دلایلی خودش هم درک نمیکرد سه سال بود ناخواسته لوهانو اذیت میکرد. و تا به خودش میومد لوهتن دلگیر از اون رفته بود از پیشش ولی خب اون بچه برای سهون مثله داداش میموند..

تصمیم گرفت یه سر دیگه به لوهان بزنه دو روز از بستری شدن لوهان میگذشت اما سهون هنوز راضی به برگشت به خونه نشده بود یجورایی دلش بهش میگفت ” مقصر اینکه اون بچه الان با مرگ دسن و پنجه نرم میکنه تویی اوه سهون بی احساس ” پله های ورودی بیمارستان رو بی حال طی کرد و بعد از ورود به بیمارستان . به پذیرش رسید بعد از اجازه از مرستار و دکتر معالج وارد اتاق لوهان شد در رو پشت سر خودش بست و نزدیک تخت شد.. 

با دیدن اون صحنه یک لحظه قلبش با سرعت هر چه تمام تر به سینش کوبید . چشماش درشت تر از همیشه شد و رنگ از صورتش پرید…

پاهاش سست شد و به زمین اثابت کرد  … اون .. اون …

______________________________

 

سرش رو سینه ی تنها عشقش بود .. و عشقش داشت با مهربونی و محبت هر چه تمام تر نوازشش میکرد..روی تخت دو نفره چان دراز کشیده بودن هر دو به ی چیز فکر میکردن .. به لوهان و سرنوشتش..

– بکی خوشگلم ذهن خودتو درگیر نکن عمرم اونم به زودی به خواستش میرسه و نگران نباش حتما بهوش میاد عزیزم..

–چان من خیلی نگرانم اون دوست بچگیامه خیلی دوسش دارم..از طرفی اون خیلی سختی کشیده حقش نیست این همه بدبختی و ازار و اذیت از طرف کسی که دوسش داره…

-چه اذیتی مگه سهون چیکارش میکنه بکی؟ چرا برا خودتون انقدر بزرگش میکنید ؟ سهون رو من میشناسم اونقدر که نشون میده بد نیست اینو باور کن بکی..

–هیچ کس اندازه لوهان اونو نمیشناسه چان سهون فقط دوست شیش ساله توعه اما لوهان ی عمره اونو میشناسه اون با بی محلیاش لوهان رو ازار میده و تحقیرش میکنه..

-درسته ولی بکی من ، عشق زوری نیس این ی واقعیته که هم تو و هم لوهان باید بپذیرینش ..

غم به دل بکی نشست.چان راست میگفت عشق هیج وقت زوری نبوده و نیست و نخواهد بود.. اما دوستش لوهان انقدر عشقش پاک و معصوم بود که لایق این حرفا و عذاب نبود..بکب قسم خورده بود کا ار طور شده کمکش کنه.. با قرار گرفتن ل.ب های داغ چانیول رو لب هاش از فکر به لوهان و عشقش بیرون اومد و درگیر عشق خودش شد..اونو چانیول توی خونه چانیول که یه خونه شیک و متوسط از لحاظ بزرگی بود زندگی میکردن . چانیول مدیر داخلی شرکت سهون بود…   زبوناشون با هم دیگه تو جنگ بودن که بلاخره بکی تسلیم شد و به زبون چان احازه ورود داد زبون.. چان سلطه جویانه ذره ذره دهن بکی رو لمس میکرد و اونو دیوونه میکرد..عشقی که بین این دو نفر بود باعث قبطه خوردن خیلیا بود . اونا واقعا عاشق بودن..دست چانیول به زیر لباس بکی راه پیدا کرد و بعد از لمس بدنش دیکه کاملا هوش از سرش پرید لباس خودش و بکی رو از تناشون خارج کرد و داستان عاشقانه هر روزشون دوباره تکرار شد .. داستان عاشقانه ای که خیلیا تو حصرتش میسوختن..از جمله لوهان.

-تا ابد عاشقت میمونم…

–تا ابد کنارتم. بکی تو شیشه عمرمی…

معاشقه زیبایی که همیشه با این حرفا شروع میشد خوشبختی زندگی بکی رو نشون میداد..البته فعلا…

______________________________

 

از بیمارستان که بیرو زد احساس کرد کمی سبک تر شده .. اون هشدار وحشتانکش به سهون تازه استارت راهش بود…

قسم خورده بود با خودش که انتقام داداش کوچولوش که اونطور ظالمانه روی تخت بیمارستان بود رو میگیره..

سوار ماشین مشکی پر ابهتش شد و رفت به طرف دفتر وکالت دوست صمیمیش که از موقعی که رفته بود امریکا دیگه ندیده بودش..یشینگ وکیل حقوقیش هم بود و تصمیم گرفته بود که اونو وکیل شرکت هم بکنه چون یکی از بهترین وکلای کره جنوبی به حساب میومد و هم اعتماد کامل بهش داشت…

تا اونجا فکر انتقام از سهون تو سرش بود..دفتر وکالت یشینگ تو محله گانگنام بود و دفتر بزرگ و شیکی داشت ..وارد شد و به منشب اطلاع داد میخواد یشینگو ببینه اونم بعد از کسب اجازه اونو راهی داخل اتاق کرد .. دکوراسیون سفید مشکی که دفتر داشت خیلی جلوه با کلاسی بهش داده و از ی طرف این دو رنگ استایل مورد علاقه اون بودن…

– اوه بببینن کی اینجااااا واااوو .. رفیق عزیز منووو ببین بعد سه سال خوبه یه یادی از ما کردی بی معرفت. ..

–سلام یشینگ من واقعا متاسفم ببخشید که نتونستم قبل رفتن بهت خبر بدم..چطوری پسر ؟

-عالی .. تو چطوری گودزیلا؟

دیگه عادت کرده بودم به نوع حرف زدنش اون خیلی اهل شوخی بود پس هیچ وقت ازش به دل نمیگرفتم…

–صد بار گفتم به من گودزیلا نگو کوآلا..راستش و بخوای یه کار باهات داشتم و میخواستم درباره چیزی باهات مشورت کنم..

همونجوری که داشتن مینشستن روی مبل های راحتی مشکی رنگی که روبری میز کار قرار داشت صحبتشونو ادامه دادن…

-خیلی خب بابا عصبی..خبببب پسسس بگووووو چرا یادی از ما فقیر فقرا کردی! نگووو کار داری .. خب حالا من چه کمکی میتونم به رفیق گلم بکنم؟

–راستش و بخواااای میخوام…

______________________________

-…… pov :

 بعد اون دعوایی که با یوری رو مخ کردم خیلی اعصابم خورد بوددد خیلییییی..دختره بیشعور هنوز با این سنش نمیفهمه دوست داشتن زوری نیست و خودشو نمیتونه به دیگران و مخصوصا یکی مثل من قاالب کنه..مگه از جونم سیر شدم که بیام خواستگاری توعه روانی..برای فراموشی چرت و پرتاش و کم تر تو فکر رفتن به باری که همون نزدیکی بود رفتم .. حدود یک ساعتی از نشستن من میگذشت و من تو این یک ساعت خودمو با دخترا مشغول کرده بودم..درگیر صحبت با یکیشون بودم که ورود ی نفر به بار توجهمو جلب کرد..پسر زیبایی که مثل الماس بود..ی لحظه فکر کردم دختر پسرنماس ولی فهمیدم واقعا پسره .. پسره پشت پیشخوان نشست و مشروب سفارش داد .. نمیدونم چرا اینجوری کارای این پسرو زیر نظر گرفته بودم اما انگار یجور جآذبه داشت توی وجودش ..بعد ی ساعت پسره دیگه داشت زیاده روی میکرد .. انگار ی چیزی عذابش میداد و براب فرار از این عذاب میخواست خودسو با مشروب خفه کنه … ی مشروب قوی تر سفارش داد اومد پیکوسو سر بکشه که دیگه طاقت نیاوردم و رفتم سمتش…و بعد از صحبت کوتاهی گزاشت کنارش بشینم..اواز صداش هم جذاب بود..نمیدونستم چرا اینجوری دارم جذب این بچه میشم ولی من نمیتونستم جلوی این احساسو بگیرم.. بعد چند دقیقه پسره بلند شد که به دستشویی بره..حدودا چند دقیقه میگذشت و برنگشته بود..سرمو برگردوندم که ببینم کجا رفته و کجا مونده که دیدم روی دو زانو افتاده جلوی ی مبل vip و داشت گریه میکرد..نمیدونم چرا ولی قلبم تیر کشید..تو حالت بدی بود.خیلی بد ..انقدر ترحم برانگیز شده بود که هرکسی رد میشد با ناراحتی و ترحم نگاش میکرد.. بلند شدم و رفتم سمتش ..اصللا به اون دونفری که پسره نگاه میکرد رو نگاه نکردم ..بازوشو کشیدم ولی تکون نخورد ..یهویی افتاد زمین و کم کم چشماشو بست..اوه خدای من این بچه چش شده بودد؟؟چرا اینجوری شد رفتم و نبضشو گرفتم و معاینه اش کردم که دیدم سکته قلبی کرده…اوه خداایااا تو این سن؟؟؟ اخه چرااا؟ از اونجایی دکترا میخوندم متوجه شدم که سریع باید به بیمارستان منتقل بشه . هنوز چشماش کمی باز بود..

-لوهاان لوهاننن لعنتییی چشماتووو نبنددد نخواااب…

چی؟؟؟ اون عوضی؟ درست شنیدم؟؟؟ سرمو بلند کردم که دیدم خوده پست فطرتشه…اوه سهون عوضی دوباره هم دیگه رو پیدا کردیممم…

The following two tabs change content below.

oohsahar

oohsahar 53 نظر 2 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
mayana
مهمان

واو سهونییییی
واو چه همه همیدیگرو میشناس خخخ

Fateeeeemeeeeeh
مهمان

شخص ناشناس کایه؟؟؟
مرسی عزیزم

hadis
مهمان

ایا من قبلا نظر داده بودم؟یادم نمیاد دیگه شرمنده حوصله ندارم دنبال اسمم بگردم :nish: خیلی باحاله نمی دونم چرا من همش فک میکنم برادر لوهان کریسه نمیدونم چرا واقعا.این پسر دکتره هم احتمال میدم کای باشه به احتمال نود درصدم حدسم اشتباه هه.در کل فیکت جالبه واقعا ولی بگو این دوتا شخص مجهول کین :rose: :rose: :rose:

EJH
مهمان

ببخشید این داستانو چه روزهایی از هفته میذارید؟میشه مشخص کنید.

Elena
مهمان

وای خوبه چرا من فیکاتو می دوستم نویسنده ی عزیز نه همکار عزیز! دیگه راستی راستی همکار شدیم! :nish:

EJH
مهمان

عالی بود ولی حیف که خیلی دیر آپ می کنی.

هانا
مهمان
آبجی جونم کجایییییییی؟؟؟؟؟؟؟ دلم واسه فیک یه ذره شده کار این روزای من شده داد و بیداد کردن واسه نویسنده ها که چرا قسمت جدید نمیذارن واقعا الان ناراحتم چون فیک های مورد علاقم خیلی دیر آپ میشن آبجی جونم لطفا اگه میتونی زود قسمت جدید رو بذار و ما رو هم از خماری دربیار خسته نباشییییییی
hej
مهمان

خیلی ممنون.لطفا بقیشو زود بذار.

KimHan
مهمان

اوووه مای گاااد این یارو دیگه کیههه😨😨😨لوهانمو نگیره ببره واسه خودش من هونهان میخوااااماااا
یهونه سرد اخموی مزخرففف وقتی یکی مثه لو دوست داره باید بری لپ خدا رو بوس کنی بگی نوکرتم گوزو این ج رفتاریه
قربون لو بشم که انقد معصوم و مهربونه
ژووووونز جذابیته هیونگش تو پانکراس کوبی😎😎😎😎
ببینیم چه میکنی
و انقدم دیر نزار😑😑😑😑
فدااااات :kissme: :heartme:
دست و پنجت درد نکنه عشقم

Chocolate
مهمان

اونی من میخوام برات پوستر درست کنم اونوقت ایمیلتو میدی برأی قسمت بعدی خخ :nish:

Yasiii
مهمان

عالی بود زود آپش کن
قلبه عشقم هق هق
تیکه تیکه شد :mazlum:

lulu
مهمان

سلام من گیج شدم زود بذار لطفا مرسی جیگر
:kissme:

fojika
مهمان
هیونگ لوهان کیههههههههههههههههههه میدونی یه حسی بهم میگه مثلث عشقیه سکایلوعه من از الان طرفدار کایلوام دیگه ندیده بودیم تو خود داستانم خماری باشه دلم میخواد فوشت بدم که وسط جا حساس تمومش میکنی سهون چی دید لوهان بهوش امد؟!؟ شایدم کای دید؟ چجوریه همه سهون میشناسن سهون ناخواسته دل لوهان می شکسته ولی هر چی بوده باید تاوان پس بده پیلیز زود به زود بزار نویسنده ی گشاد عزیز
Shahrzad yeol
مهمان

اووووه داره حساسسسس میشهههه
مرسی عزیزممم

wpDiscuz