هدر سایت
تبلیغات

Fiction Eternal love (عشق ابدى)ep5:شکست

سلااااممممممم.برگشتم با قسمت پنجم عشق ابدى با قلم ادلاید:

ادددامممهههه:

Fiction etenal love شکست:ep6 

.این شما و این آقااااای کریییسسس وو …
چی؟؟ ینی چی؟؟ اینجا چه اتفاقی داره میوفته؟
اینجا چ اتفاقی داره میوفته؟ ینی چی؟این حرفا همه در مورد هیونگ من بود؟ واای چشمام..این همه خبرنگار چی میگن اینجا؟؟؟کریس هیونگ همونجوری اروم و لا وقار سر جاش نشسته بود تا ازش عکس بگیرن ..بعد چند دقیقه بلند شد و به طرف جایگاه مخصوص سخنرانی رفت ..به محض ایستادن صدای جیغ و دست زدن های جمعیت حاضر تو سالن بلند شد :
_با عرض سلام و خوش آمد به تمامی اشخاص حاضر در سالن..همونطور که شنیدید من کریس وو بیستمین مرد قدرتمند جهان و صاحب بزرگترین شرکت فولاد جهان هستم..
به محض تموم شدن حرفاش دوباره صدای جیغ و دست زدن اوج گرفت..با بالا اوردن دستش به مردم فهموند که ساکت باشن..
_من حدود یک سال مجهول و الهویت برای همه بودم و الان تو این مراسم باشکوه همتون با منه اصلی آشنا شدید.. و اینکه سورپرایز های من به اینجا ختم نمیشه..
با ی لبخند ملیح رو لبش به سمت من برگشت.. انگار اون مردی که هیونگ من بود و الان اشاره میداد برم پیشش رو نمیشناختم ..چون شخصیت جدیدش خیلی شگفت انگیز غیرقابل پیش بینی بود.. با قدم های مردد و شوکه به طرف جایگاه و کنار هیونگ رفتم..سرشو خم کرد و کنار گوشم گفت : آماده ای واسه سورپرایز بزرگ من؟ واسه قوی شدن؟
داشت درباره چی حرف میزد؟؟ هیچ سر در نمیاوردم..دوباره رفت پشت میکروفن و اینبار با صدای بلندتری شروع کرد..
_حضار محترم دومین سورپرایز امشب من ی هدیه بزرگه…

Kai pov :
خدای من..دوباره دیر کردم..تا حالا دکتر به بدقلی خودم ندیده بودم :/
وای خدا کریس جرم میده ..خدایا خودت کمک کنننن…هوووف..کااای تو باید خونسرد باشی هیچ اتفاقی نمیوفته..تو کاملا حاضر و اماده ای تو فوق العاده ای دکتر کیم کای بزرگگ..چشمک خوشگلی از تو اینه ماشین برا خودم زدم..کت و شلوار مشکی جذب با بلوز مشکی که دو نگین کنار یقه اش بود تیپمو فوق العاده کرده بودن.. من عالی امم . فایتینگگگ کای تو میتونی…
وای پسر من چم شده اون پسرا چرا انقدر از اون شب برام مهم شد؟
چرا دیدنش تو اون وضعیت آتیشم زد؟
چرا وقتی اون چشماش بسته شد قلبم از تپش افتاد؟
چرا انقدر از اون پسره که حتی نمیدوستم کیه تنفر داشتم؟
اصلا چرا بعد از ترخیص از بیمارستان ،هر روز تعقیبش کردم؟
چرا وقتی فهمیدم برادر کریسه از خوشحالی بال دراوردم؟
اصلا از کی برام انقدر مهم شد؟
هووف این قلبه من چرا اروم نمیگیره؟
چرا اینقدر بی قرارم و گرمم شده؟؟
خدای من چم شده؟
این چرا ها ارامشو ازم گرفتن..
______________________________
_جییییییییییییییییییییغغغغ غووول بی شاخ و دمم دیرررمم شددد روااانییی بدوووو دیگه با اون گوووشااات..
_کرر کردی این گوشارو بککک کمتر جیغ بزن اومدم .همش ی ساعت و نیم دیر کردیما :/
_میکشمتتتت چانغولی بیشعووور…
ببیننن دیررر رسیدیمم! کریس هیونگ داره حرررف میزنه خووو دیر رسیدیممم..
_حالا انگار کدوم خری داره حرف میزنه خو داره دری ورب از دوران درسش تو امریکا میگه دیگه..
_عه ی لحظه ساکت شو ببینم..این همه خبرنگار چی میگن اینجا؟؟ چ خبره؟
______________________________
_حضار محترم دومین سورپرایز امشب من..واگذاری 25 درصد سهام شرکتم به تنها برادرم به عنوان هدیه اس..این شما و این برادرم لوهان وو صاحب قانونی 25 درصد سهام این شرکت..
چی؟؟ من هنوز از اون حرفا شوک خارج نشده بودم که با این حرف هیونگ کاملا هنگ کردم..اروم با کمک هیونگ پشت ی میز که چندتا برگه روش بود رفتم :
_لوهان عزیزم اینجارو امضا کن..
و با انگشت محلی که ازش صحبت میکرد و نشونم داد..با تردید جاهایی که نشونم میداد و امضا کردم و بعد از اتمام امضا ها صدای سوت و دست زدن مهمونارو میشنیدم ..
_تبریک میگم اهو کوچولو داداش من و تو با هم این شرکتو به بالاتر میرسونیم و جهان و شگفت زده تر از الان میکنیم..
__اما..اما هیونگ من ..من هنوز نمیفهمم..تو ..تو صاحب بزرگترین شرکت جهانی؟؟ الان از سهام این شرکت ب من هدیه دادی؟؟ من هنوز گیجم هیونگ..
خوشحال بودم خیلی خوشحال بودم برای بهترین و تنها برادرم خوشحال بودم که اینقدر قویه..اما هنوز شوکه بودم..
_تو فقط لبخند بزن و با غرور سرتو بالا بگیر بعد مراسم همه چیو برات تعریف میکنم..راستی امشب میخام با یه نفر آشنات کنم..
__با کی؟؟
_بزار بیاد . بهت معرفیش میکنم..اوه اونجاس مثل اینکه اومد..
بعد از این حرفش به سمت پسری با کت و شلوار مشکی شیک که بنظر میرسید چندسالی از من بزرگ تر باشه رفت..دستشو گرفت و اوردش نزدیک..
_با اینکه دیر کردی ولی امشب،شبه بزرگی برای منه پس اینبارو بخشیدم.
-خیلی ممنون کریس وو کبیر روانی..
و با حالت کیوتی به هیونگ تعظیم کرد..کریس بعد ی چشم غره وحشتناک مثل کسایی که چیزی یادشون اومده باشه گفت :
_اوه یادم رفته بود معرفیتون کنم به هم..لوهان این دوسته خیلی قدیمی من ینی بهترین دوسته من کیم کای یکی از بهترین دکترای قلبه کشوره..و کای ای

Kai pov :
اوه خدای من قلبم از شدت تپش داره از کار میوفته..وای من چرا اینجوری شدم..چدا انقدر این سالن گرمه..انگار دارم تو اتیش میسوزم..لوهان وو برادر کوچیک تر کریس روبروم ایستاده بود و با حالت خجالت زده ای سرامیکای کف سالن رو نگاه میکرد..واای خدا حتی خجالت کشیدنش هم شیرینه :
__کای شی
-جانم.اهم اهم ینی بله؟
با صدای فرشته وارش از تو افکار عجیب و مبهمم بیرون اومدم و سفر به عمق چشماشو شروع کردم..
__میخواستم… ام ینی ..ینی.. بابت اونروز..تو بار ..ازتون ممنونم..اگه نبودید من مرده بودم..
با پیش کشیدن حرف اونروز چهرم ناخواسته تو هم رفت ..از یاداوری اون پسر که فقط صدای اشناش رو شنیدم بدم میومد..اون شب نفرت انگیز چون لوهانو تو اون حال دیدم و در عین حال شیرین چون برای اولین بار اونجا ملاقاتش کردم…
-اوه وظیفم بود ..من ی دکترم و این جز وظایفمه که دیگرانو نجات بدم ..ولی اونروز چرا اونشکلی شدی؟ دلیل به وجود اومدن بیماریت چیه لوهان؟
چیزی که ذهنمو مشغول کرده بود طی این مدت رو بالاخره ازش پرسیدم..من باید میفهمیدم چرا تو این سن همچین بیماری داره..تا اونجایی که من کریس و خانوادش رو میشناختم خانواده خوشبخت و تامینی بودن پس منشا این بیماری نمیتونه مشکلات خانوادگی باشه..حدس میزنم هر چی باشه مربوط به اون پسر باشه..پسری که به طرز شگفت انگیزی با اینکه ندیده بودمش ازش متنفر بودم…
__آاا ..امم..نمیدونم چجوری بگم..
با انشگتای دستش ور میرفت و مضطرب بود..احساس کردم شاید نخواد بگه و هنوز برای اینقدر نزدیکی زود باشه واسه همین بحثو عوض کردم
-راستی چندسالته لوهان؟
_یک ماه دیگه میرم تو 19 سال..
اهو کوچولو ..تو به معنای واقعی کوچولو و فرشته ای..مشغول صحبت با اون فرشته زمینی بودم که .. اون چهره تمام خوشحالی و خوبی حالمو خراب کرد..چهره ای که بیشتر از هر چیزی ازش نفرت داشتم..خیلی سال بود اون چشمای خمار و نفرت انگیزشو ندیده بودم..اون پوست سفیدش که ی زمانی برام هوس انگیز ترین چیز توی جهان بود..
با دیدن من چشماش درشت تر از حد عادیش شد..و بعد با ی حالت بیخیالی به سمت من و لوهان اومد..با اومدن اون به سمت ما لوهان حالت دستپاچه ای به خودش گرفت و هول شد..کم کم اومد و کنار لوهان ایستاد..دستسو دور گردنش انداخت و با اون صدای نفرت انگیزش شروع کرد به حرف زدن :
–خیلی وقته ندیدمت کیم کای..اینجا چیکار میکنی؟؟
لوهان دستشو از دور گردنش باز کرد و با چهره سرخ شده اش که بیشتر ار عر زمانی فرشته وار بود سرشو سمت من چرخوند..
_کای شی، شما همو میشناسید؟؟؟
-اوه معلومه میشناسم این پسربچه رو…
به وضوح سرخ سدن چهره اشو از خشم حس کردم .. نقاط ضعفشو خوب یادم مونده بود یکی از اونا هم بچه خطاب شدن بود…
با نیشخند پیروز مندانه ای طوری که حالیش کنم من بردم نگاش کردم…بدون هیچ حرفی با قدم هایی عصبی سمت پیش خدمت رفت و ی لیوان مشروب برداشت و رفت سمته خانوادش..پس هنوزم همونقدر پر رویی؟ هنوز ادب نشدی؟ نشونت میدم اوه سهون عوضی ..حالیت میکنم با کی طرفی…
Luhan pov :
اوه خدای من قلبم داره از سینه ام بیرون میزنه ..هنوزم جای دستش رو بدنم داغه ..اوه خدای من ینی واقعا سهون دستشو دور من انداخت؟؟عقل و هوش از سرم پریدا بود..حتی واسه یه مدت حضور کای رو اونجا فراموش کردم..اما! اونا از کجا همو میشناختن..سهون چرا یهو عصبی شد؟؟ این سوالا شاید اون لحظه بی اهمیت تربن چیزای جهان بودن وقتی چیزای شرین تری مثله فکر کردن به اغوش سهون وجود داشت..اغوشی که هوش و هواسو از سرم برد..چیزی که تو رویام بود

سرمو به عقب برگردوندم و صورت مردونه و بی نقصشو روبروی خودم دیدم..
برای یه لحظه نفسم تو سینم از اون همه نزدیکی تو سینم حبس شد..صاف ایستاد و با حالت خیلی سردی شروع کرد به حرف زدن :
_لاس زدن با کای خوب بود؟
دستپاچه شدم..از اینکه دربارم همچین فکری کرده بود از خودم شرمنده بودم .. من من کن سعی در درست کردنش داشتم
__کای..کای شی مرد ..خی..خیلی.. خوبیه.. لطفا ..فکره بدی نکن..
_اوه چه خووب..فقط مواظببب باش ..
حرفشو قطع کرد و سرشو اورد کنار گوشم..نفسای داغش به گوشم برخورد و منو مست خودش میکرد ..حرفشو تو گوشم ادامه داد :_که کای شیییییی به فا/کت نده اهوی سکشی…
شی رو با یه حالت بد و کشیدا به زبون اورد و حس بدی تو دلم نشست…
حرفش که تموم شد به لاله گوشم مک اروم اما عمیقی زد…حالم یجوری سده بود..از حرفاش خوشم نیومد..این کار اخرش باعث شد پاهام سست بشه اون یه زره توان تو وجودم تحلیل رفت و کم کم رو صندلی وا رفتم..لعنتی .کی انقدر بی جنبه شدم؟؟ سرخ شدنمو بخاطر خحالت و شرم حس میکردم..نمیدونستم ..گیج بودم.اهوی سکشی یجور تعریف بود که ازم کرد یا توهین؟؟ اون لحظه قدرت تشخیص هیچیو نداشتم..هیچی …من فقط غرق دنیای خودم بودم با سهونی که امشب دوبار منو به اشکال باورنکردنی لمی کرد..اونقدر مست بود اون کارش بودم که حتی متوجه طعم تلخ و نیش دار اون لحظه اش نشدم…
ناگهان با یه صدای خشمگین به خودم اومدم :
-چیکار میکنی کثافتتت؟؟؟؟
Another pov :
لیوانای نوشیدنیو رو میز کوبید و به سمت سهون رفت و یقه اشو گرفت…
-به چه جراتیی همچین غلطی کردییی اشغاااللل؟؟؟
سهون با حالتی که میخواست حرص کایو دربیاره پوزخند زد :
_اووومووو کااای تو که اینقدر بی جنبه نبودی؟؟؟ ینی به این زودی وا دادی؟؟اووف کاای دارم واست متاسف میشم پسررر…
اتمام جمله سهون مصادف با مشتی بود که از طرف کای تو صورت سهون خورد… لوهان از شدت وحشت و شوک دوتا دستاشو دهنش گزاشت و از پشت به
میز چسبید..نمیدونست چیکار کنه..اونقدری جرات نداشت که بره و از عشقش دفاع کنه..از بچگی از دعوا میترسید وقتی دعوایی تو کلاسش میشد اون فقط فرار میکرد..خیلی ترسیده بود و از یه طرف حسابی از کای عصبی بوود..اون به چه حقی دست روی عشقش بلند کرده بود؟اون تنها عشقه لوهان بود و حاضر بود بخاطرش هرکاری بکنه ..حتی غلبه بر ترس کودکی اش…
سهون خون کنار لبشو توف کرد و بلند شد..خوشبختانه اون قسمت ار سالن جز خدمه افراد زیادی وجود نداشتن…
لوهان رفت و روبروی کای قرار گرفت و دستشو بالا و اورد و با تمام قدر یکی خوابوند تو گوش کای…کای بهت زده یه دستش رو طرف سیلی خورده بود و با چشماش سوال های بی جوابشو از چشمای لوهان میپرسید ..نگاه خشمگین لوهان کم کم جاشو با یه نگاه سرد و پشیمون عوض کرد..اون کاری که نباید و کرده بود و راه برگشتی هم نبود پس نباید پشیمون میبود..برگشت به سمت سهون و با دستمالش گوشه لب سهونو تمیز کرد …سهون دستمالو از دستش گرفت و اورد پایین …تو ی لحظه لوهان گرمی یه چیز سفت و گوشتیو رو لباش حس کرد اون گرما اونو به بهشت میبرد ..یه بهشت گرم و شیرین ..بهشت رویاییی اون بوسه..سهون اونو بوسیدا بود و این با ارزش ترین چیز زندگیش بود..چشماش رو از ارامش اون بوسه بست و ندید که یک نفر چشماشو از غم میبنده..که اشکاش سرازیر نشه..لوهان تو اغوش سهون از خوشی اشک ریخت و کای اونور از درد…زندگی هیچ وقت به کام هیچ کس نبوده ..حتی لوهانی که خودش رو تو بهشت میدید با قطع شدن اون بوسه و شنیدن اون جمله از سهون و رفتنش از پیش اون فهمید که بهشت چطوری تو یه لحظه ویران میشه و از خرابه هاش اتیش های جهنم زبانه میکشه..وقتی جمله “نمایش خوبی بود هرزه رو شنید” اون نابود شد..شکست ..و صدای شکستنشو تنها یک نفر شنید…کسی که عشقش جلوی چشماش خوردش کرد…ولی چرخ گردون دنیا همیشه یه شکل نمیمونه..میمونه؟

The following two tabs change content below.

oohsahar

oohsahar 39 نظر 21 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
chanyeol
مهمان

واییییییی من تازه دارم این فیکو میخونممم
خیلییی عالیهههه محشررررر
خسته نباشی

luna
مهمان

واااایییی از سهون متنفرممممم
هرزه باباتههههه مرتیکهههه :qorqor:
عر بیچاره لوهانییی :aaar:
عر بیچاره تر کایمممممم :aaar:
وای یعنی چه قد حال کنم لوهان بره با کای سهون از تو کونش دراد مرتیکه عن :yehetohorat:
وای چه با کریس و کاراش حال کردم :yehetohorat:
مرسیییییی :heartme:

Zhr
مهمان

واااای….ستون چه گاو شده‌ها…اه…

دلارام
مهمان

وایییییی مرسسسی من خواننده جدیدم :hiii:
دوست دارم سهونو خفه کننننننم :qorqor:
وااااااااییییییی من کایلو دوست دارم تو رو خدا کایلوش زیاد با شه تیری خداااا سهون به چه حقی به لوهان گفت هرزه بچه به این خوبی از سرشم زیاده :qorqor: :qorqor: :qorqor:
مررررررررررسسسسسسسسسسیییییییییی :kissme:

M.H
مهمان

فوق‌العاده بود
می خوام الان سهونو خفه کنم
ولی چه کنم که هونهان رو خیلی دوست دارم
فیکت فوق العاده بود
ممنون
خسته نباشی
منتظر قسمت بعدی هستم :rose: :rose: :rose: :myheart:

Jojo
مهمان

Allibod
Mamnoon
Omidwaram ghasmat bad ro zod tar bezari :kissme: :heartme: :heartme:

ستی
مهمان

سهونا از کی آنقدر بی رحم شدی
فیکت خیلی باحاله
خیلی دوسش دارم
ممنون
خسته نباشی
منتظر قسمت بعدی هستم :heartme: :heartme: :heartme:

mayana
مهمان

ممنونممممممممممممم
کای عزیزم.خخخخخخخخخخخخخخ

Elena Salvatore
نویسنده
Sama
مهمان

عالیییییییییی بود
ممنون
خسته نباشی

ZaHrA
مهمان

سهون بیشووور الااااغغغغغ :gerye:
خیلی خره :gerye:
مرررسییی عالی بود :kissme:

Shahrzad yeol
مهمان

بالاخرههههه اومدی :bunny:
داره حساسس میشهههه
سهون :qorqor: :qorqor:
مرسی عزیزممم

Min
مهمان

وای مثل همیشه عالی بود مرسییی :nish:

فرناز
مهمان

وای چه حرص آدمو در میاره سهون
طفلک کای و لولو
مرسی گلم عالی بود :heartme:

تینا
مهمان

سهون انگار قصد نداره آدم بشه
لوهانم که کوره و فقط سهونو میبینه

هانا
مهمان

باهات موافقم .لوهان اخلاقش خیلی بچگانس :gijiviji: :gijiviji:

^___FATEMEH___^
مهمان

خیلی قشنگه ممنون عزیزم بابت ایت قسمت فقط زودتر اپ کن :huh:
اقا چرا سهون با لوهان اینجوری حرف زد اخرش خیلی بد بود :mazlum:
کای هم که کلا نابود شد وضعیتش با لوهان یکیه اونا کسی رو میخوان که
طرف مقابلشون هیچ حسی بهشون نداره ……. من کلا تو شوک سوپرایز
کریسم و هدیه ای که به لوهان داد :khande:
خسته نباشی

هانا
مهمان

آره واقعا .یه داداش مثل کریس هم نصیبمون نشد 25 درصد سهام شرکتش رو به اسممون کنه هعیییی :khande: :khande: :khande:

هانا
مهمان

دلم میخواد بدونم کریس با این اتفاقی که افتاد قراره چه بلایی سر سهون بیاره؟؟؟ :gijiviji: :gijiviji: :gijiviji: :qorqor: :qorqor: :yeees:

fojika
مهمان

گاییدمت سهون که اینقدر عوضی واشغالیییییی ،دهنت سرویس یعنی اگه کایلو شیپر نبودم داغون میشدم چه برسه به حالاااااا که کون کایلو شیپریم داره میسوزه عوضییییی خیلی دلم میخواد لوهان سر عقل بیاد :gerye: :gerye: :daqun: :daqun: :daqun:

narsis69
مهمان
وای لوهان خییییلی بچه س! بعد از اون همه بی محلیای سهون، چطور انقد زود خام شد‌؟ سهون عوضی، بیشعووووور. ابله. خر. گوسفند! :qorqor, خودت هر/زه ایی. اوووووف، دوس دارم کریس حال سهون و اساسی بگیره ها عرررررر. لوهانم حلوای من. وااااای. الهی، بچم چه عشقش پاکه. خنگول من! این چه طرز عاشق شدنه؟ اوه مای گاد، ابهت و اقتدار کریس تو حلق سهون! عالی بوووود. مرررسی خسته نباشی فایتینگ
narsis69
مهمان

پوزش، کای و جا انداختم. :becharkh:
منظور عشق کای بود. که چقد پاکه :nish: :heartme: :heeey:

Fateeeeemeeeeeh
مهمان

خیلی دوست دارم لوهان بره با کای بعد سهون قشنگ ضایع بشه
چرا کایو سهون انقد از هم متنفرن؟؟؟؟؟
مرسی عزیزم عالی بود :hiii:

wpDiscuz