سلااااممممم قسمت ششم عشق ابدى با قلم ادلاید

زندگی..اون لحظه بی معنی ترین چیز ممکن برای لوهان همین کلمه بود..عشق؟؟ پاک ترین و مقدس ترین کلمه برای لوهان بود.. خوش ترین شب زندگیش توی یک لحظه نابود شد و جای خودشو به گریه مطلق داد..نمیدونست داره چیکار میکنه..اشکاش جلو چشماش رو گرفته بودن و نمیتونست خوب جاده رو ببینه.. هیچ چیز جز اون جمله حقارت امیز یادش نمیومد “نمایش خوبی بود هرزه “…فقط میدونست بعد اون شکست بی توجه به داد و فریاد های کریس و کای که سعی در متوقف کردنش داشتن اون ماشین رو برداشته بود و از اونجا خارج شده بود..نمیدونست کجا میره..فقط میخواست دور بشه و دور بشه و دور بشه…انقدر دور بشه که دست هیچ کس بهش نرسه..فضای ماشین هم براش خفقان اور بود..شیش کنارش و پایین داد و دستشو بیرون برد با هجوم باد خنک به صورتش هق هقاش شدت گرفت ..تمرکزی رو گریه اش و رانندگیش نداشت…داشت خفه میشد..از درد اون عشق زجر اور که روز به روز داشت براش وحشتناک تر میشد . از بی محلی های سهون ..از تحقیر کردناش.. از درد بدی که دوباره تو قلبش افتاده بود..همه اینا حس وحشتناکی رو به اهو کوچولو القا میکردن و باعث ایجاد احساس خفگی میشدن…با اون حالش خودش درک نمیکرد چطور تصادف نکرده..تا به خودش اومد ..خودشو کنار ساحل دید..ماشین رو همون نزدیکیا گذاشت و پیاده شد..همیشه از تاریکی ترس داشت ولی اون لحظه اونقدرر حالش بد بود که اهمیتی به ظلمت سیاه شب ساحل نمیداد..تنها منبع نور اونجا ماه بود..ماهی که به طور خیره کننده ای اونشب زیبا بود و لوهان رو مجذوب خودش کرده بود..لبه ساحل جایی که به راحتی موج های اروم اب به تا کمرش میرسید نشست..تنها بالا تنه اش از اب بیرون بود..احساس اب خنکی که به بدنش میخورد اونو اروم میکرد ..صدای موج های اب بهش ارامش میداد.. زندگی اون درست مثله اون دریا پرتلاطم و غیر قابل پیش بینی بود..لحظه ای مثله دریای امشب اروم و ارامش بخش و لحظه ای مثله جهنم تو مهمونی طوفانی بود..رو شن های ساحل دراز کشید و به ماه توی اسمونش خیره شد..نگاه هر کس که به اسمون میرسید نمیتونست چشم از اون ماه زیبا برداره اما اون ماهی تو اسمون نمیدید..اون فقط صورت نورانی ماه زندگی خودش رو میدید..صورت ماهی که امشب اونو خورد کرد..اونقدر خورد شد که صدای شکستن قلب مریضشو خودش هم شنید..اونقدر صداش بلند بود که شیشه اشک چشماش رو شکست…قلب مریضش دیگه تحمل اون همه درد و نداشت..تعجب میکرد که چطوری قلبش اون همه درد و چجوری تحمل کرده..اون همه شکست که خورده بود …اون زندگی ، زندگی ای نبود که باب میل اهو کوچولو باشه…اونقدر درد داشت که تمام مسیر متوجه کسی که توی یه ماشین دیگه دنبالش اومده بود ، نشد..اونقدر چشماش بارونی بود که متوجه کسی که چند متر اونور تر پشت سرش نشسته بود و بهش خیره شده بود نشده بود…حتی وقتی که اون شخص کنارش رو شنای ساحل نشست متوجه نشد :
-اون این بلا رو سر قلبت اورد درسته؟
از جا پرید..تازه متوجه حضور کای کنارش شد ..برای یه لحظه کوتاه محو نیم رخ صورتش که مشغول تماشای ماه بود شد و توی دلش اون همه جذابیت رو تحسین کرد… ارامش خاص و عجیبی توی چهره و صداش موج میزد با صدایی که کاملا بغضش مشخص بود جوابشو داد :
_من..منو ..از کجا پیدا کردی ؟
-تعقیبت کردم…
برگشت و به صورت لوهان خیره شد..نور مهتاب که روی صورت کای افتاد لوهان تونست قرمزی روی صورتش رو ببینه..توی دلش خودش رو لعنت کرد که چرا اونطوری به کای سیلی زد..دلش اونقدر نازک شده بود که تحمل هیچیو نداشت..دوباره اشکاش روی صورتش سرازیر شد.دستشو بلند کرد و اروم روی قرمزی صورت کای گذاشت …چشمای کای ناخوداگاه از ارامش اون دستای داغ و اون شب سیاه بسته شد و نفس عمیقی کشید..تنها چیزی که اون لحظه کای میخواست نفس کشیدن تو هوایی بود که لوهان نفس میکشه…براش مهم نبود که لوهان اونجا اونو طوری با بی رحمی زدش و قلبش شکسته شد..گیج بود ..تو اوج ارامش گیج و اشفته بود..کی عاشق شد؟؟؟ دکتر یخی شهر کی قلبشو به یه پسر بچه داد..مسخره بود..همه چیز تو نظرش مزخرف و مسخره جلوه میکرد..اخه مگه امکان داشت ادم با یه نگاه عاشق شه؟؟؟ اما کای از یه چیز قافل بود که عشق نه زمان میشناسه و نه منطق حالیش میشه..کای نمیدونست که وقتی عشق وارد سرنوشت انسان شه اونو عوض میکنه ..هم اونو و هم زندگیشو..
با کلی کلنجار با قلب و روحش دسته لوهانو از روی صورتش پایین آورد و به سمت دریا برگشت :
_من..من..کای..نمیدونم..
به سمت لوهان برگشت و با جدیت تو چشماش خیره شد :
-تو چی لوهان ؟؟ چیرو نمیدونی؟؟ که چرا منو زدی؟؟ نترس من…
حرفش با حرکت ناگهانی لوهان حرفش نصفه موند و توی ی خلصه عجیب و ارامش بخش فرو رفت..لوهان خودشو تو اغوش گرم کای پرت کرده بود و گریه هاش شدت گرفته بودن..لباس کای رو چنگ میزد و گریه میکرد..اما حال کای عجیب بود.هیچیو نمیشنید و فقط و فقط اون لحظه اغوش لوهان بود که حس میکرد..با گریه های لوهان قلب کای متلاشی میشد..اون گریه های دردناک خبر از یه عشق ابدی به کای میداد..یه عشق فراموش نشدنی..عشقه ابدی لوهان به سهون و کای به لوهان… ______________________________
صدای جیر جیر تخت باعث شد کمی تکون بخوره اما بیدار نشد..کای بعد اینکه لوهانو روی تختش گذاشت بالای سرش ایستاد و به چشمای متورمش نگاه کرد..چشمایی که حکم زندگی رو برای اون داشتن..از اتاق بزرگ لوهان بیرون رفت و وارد پذیرایی که توی طبقه پایین بود ، شد..کریس روی مبل بزرگ سلطنتی اونجا نشسته بود ..یه پاش رو اون یکی پاش انداخته بود و سرش رو به پشتی مبل تیکه داده بود و چشماش بسته بود..و مشخص بود که عمیقا توی یه فکره..بدون باز کردن چشماش شروع به حرف زدن کرد :
_اومدی کای؟
-اوه اره
_لوهان حالش چطوره؟ خوابید؟
-حالش خیلی بهتره و الان خوابه..
ناگهان کریس تکیه سرش رو از پشتی مبل گرفت ، چشماش رو باز و کرد و به جلو خم شد و دستاش رو گذاشت رو پاش..
_اون بچه باید سزای اعمالش رو ببینه کای..اینو بهت قول میدم..خودم نابودش میکنم. بخاطر تمام دردهایی که به لوهان داد..خودم نابودش میکنم..
کای هیچ علاقه ای به اون پسر خشک و تخس که احیانا پسر عموش بود نداشت و خودش هم بشدت تو فکر انتقام بخاطر یه کینه قدینی و انگیزه جدیدش لوهان بود..ولی ترسید..از این کریس جدید میترسید..کسی که بخاطر برادر اسیب دیده اش داشت عوض میشد..اون میترسید و این ترس از دید کریس تیزبین پنهون نموند..کریس خیلی بیشتر از چیزی که اونا فکر میکردن قدرتمند و ترسناک بود..وقتایی که پای خانواده و مخصوصا لوهانش وسط میومد اون هیچ وقت کوتاه نمیومد و اینو کای میدونست و از همین میترسید.. از سرنوشتی که در انتظار پسر عموی نفرت انگیزش یا همون عشق سابقش بود میترسید … میدونست که کریس به این سادگی بیخیالش نمیشه..هر چقدر هم عوض شده بود ولی باز هم کای رفیق بیست ساله خودش رو میشناخت..کسی که بیست سال همدم و رفیقش بود حتی تو بدترین شرایط…
اون روز کای با فکر به گذشته که داشته و اینده ای که قراره داشته باشه گذشت..گذشته ای که داشت خیلی سخت براش تموم شده بود و مسلما این اینده هم اسون نبود ..اون یه چیز خیلی بزرگ از ایندش میخواست و روی خواستش مسمم بود..اون لوهانش رو میخواست و یه جنگ در پیش داشت..اون دیگه یه پسر دبیرستانی تازه به بلوغ رسیده نبود و میدونست وقتی بعد این همه سال دلش لرزیده و عاشق شده این یه عشق واقعیه..اون عادت نداشت وقای چیزیو میخواست از خوایتش پا پس بکشه..به سهون اجازه نمیداد این بار هم خوردش کنه..اون باید نابود میشد نابود.. افکار اون خشمگین و قاطع بود .. لوهان ماله اون بود..بابد اینطور میشد..کیم کای وارد یه جنگ بزرگ شد..یه جنگ احساس..
______________________________
با سر درد وحشتناکی از خواب پرید .. بازم اون میگرن وحشتناکش گرفته بود.سرش بی نهایت درد میکرد و تیر میکشید..و خوب میدونست دلیلش ،عصبانیت بیش از حد دیشبش و گریه های مکررشه.. اولین چیزایی که از دیشب یادش اومد یه سیلی احماقانه و یه جمله بود :”نمایش خوبی بود هرزه”سرش تیر وحشتناکی کشید و بغض گلوشو گرفت..اما سریع یه قطره اشکی که بی اجازه سرازیر شده بود رو پاک کرد و دستش رو روی گلوش گذاشت و بغضشو قورت داد..نه اون دیگه نباید گریه میکرد اون باید به سهونش میفهموند که اون با کای ارتباطی نداره و اونا فقط مثله دوتا دوست عادی ان…سریع از رو تخت بلند شد و بی توجه به سردرد شدیدش دوتا قرص مسکن با هم خورد و شروع کرد به پوشیدن بهترین تیپش.همیشه برای لوهان همین بوده و هست.بهترین هاش همیشه متعلق به سهون بوده و هست حتی با ارزش ترین چیز زندگیش “قلبش”.کت چرم مشکی و شلوار جذب مشکی و نیم بوتای کتش(cat)و موهای فرق کجش از لوهان یه پسر سکشی ساخته بودن که بی اندازه خوشتیپ بود..
سوییچ ماشین اسپرتش که به تازگی از هیونگ عزیزش هدیه گرفته بود و برداشت و با یاداوری لحظات شگفت انگیز دیشب با هیونگش لبخند رضایت رو لبش نقش بست..دیشب با تمومی بدی هاش، خوبی هایی هم برای لوهان داشت …
ماشین رو تو پارکینگ نزدیک شرکت پارک کرد و وارد شد..اولین بار بود که به شرکت سهون اومده بود و حسابی هیجان زده بود .. دکوراسیون شرکت دیزاین محشری داشت که به طور حتم خیلی از چیزهاش سلیقه سهون بود .. وارد اسانسور شد و طبقه 25 و رو زد چون قبلش پرسیده بود میددنست دفتر اون تو کدوم طبقه اس .. وارد که شد سریع منشی جلو پاش بلند شد و با حالت دست پاچه و متعجبی نگاش کرد ..مثل اینکه قضیه دیشب خیلی زود تر از اونی که فکرشو میکرد معروفش کرده بود..با اینکه زیاد از اینکه منشی سهون دختر بود خوشش نیومد ولی جلو رفت و لبخند جذابی زد که دختر رو از اونی که بود دست پاچه تر کرد :
_ببخشید خانم اقای اوه تشریف دارن؟
-ا..اقای اوه؟..اوه..بله بله..هستن مستر وو..ال..الان بهشون ..بهشون اطلاع میدم..که اومدین…
دستش که رو گوشی تلفن بود گذاشتم و تلفن رو سرجاش گذاشتم :
_نمیخواد بهرحال که برم متوجه میشه..
اینو گفتم و رفتم داخل…
__لونا گفتم که کسیو نمیخوام ببینم…
Luhan pov :
با حالت کلافه همون طور که سرش تو برگه ها بود اینو گفت ..دوباره همون حس لعنتی..تپش های بلند و کوبنده قلبم که انگار از دهنم میخواست بیرون بزنه..محو اون کراوات شل و بلوز استین بلند مردونش که تا ارنج استیناشو بالا زده بود، شده بودم…
وقتی جوابی نشنید و سرشو بالا اورد و منو دید نزدیک یه دقیقه به استایل جدیدم خیر شد و بعدش پوزخند کجی زد و مشغول به کارش شد..قلبم به درد اومد اما بروز ندادم..امروز من برای کار مهم تری اینجا بودم.. __هه مثه اینکه گردن کلفتیت خیلی زود شروع شده..اینجارو از کجا گیر اوردی..
_سهون..سهون ..من.من ..
از پشت میزش اومد و دست به جیب جلو من تو فاصله کمی ایستاد..دوباره تپش های قلبم به اوج خودش رسید :
__تو چی لوهان؟؟ براچی به دیدنم اومدی؟
_چرا؟..چرا بهم.. گفتی هرزه؟؟..من ..من با کسی رابطه ای ندارم..
اشک تو چشمام جمع شد و بغض راه گلومو بست..همیشه از قضاوت بیجا بدم میوند..پوزخند کجش دوباره گوشه لبش نشست :
__اومووو نگا چه اشکی هم جمع شده تو چشاش..
یکم رو صورتم خم شد و باز با همون حالت بی تفاوت و پوزخند گفت :
__اوممم چرا فک میکنی نیستی؟؟ چرا فک میکنی برا من مهمه تو با کیا میپری؟؟ هه خیالی که برت نداشته کوچولو؟؟
دوباره صاف ایستاد و رفت پشت میزش نشست..قطره های اشک از چشمام سرازیر شد..اون رسما منو هرزه خطاب کرد..چرا چرا نباید براش مهم باشم خدایا اخه این چه عذابیه…با اون چشاش که ازش غرور میبارید بهم خیره بود…بزار فکر کنم..چندمین بار بود له شدم؟؟؟ چندمین باره صدای خورد شدنمو میشنوم؟؟ من هرزه ام؟؟منی که تمام زندگیمو خرج عشقه اون کرده بودم هرزه نبودم..
_خیلی بی انصافی…
جز این جمله نتونستم چیزی بگم..سرمو انداختم پایین و با یه قلب له شده از اون اتاق لعنتی اومدم بیرون..وقتی پشت ماشین مینشستم اون حرفا از ذهنم خارج نمیشد..لعنتی من اونقدر که عاشقتم حتی فکر کردن به کسی هم گناه میدووونم..چرا با من اینکارو میکنییی چرااا..همیشه همین بود..حرفایی که باید روبروش میزدم و تو ذهنم میزدم و جلو اون لال بودم وقتی رسما هرزه خطابم کرد خفه خون گرفتم ..وقتی یه عاشق که فکر به کس دیگه ای رو کثیف میدونه رو هرزه خطاب کرد خفه شدم ..خدایا چرا با من لینکارو میکنی؟؟؟ من چه فرقی با بقیه بنده هات دارم؟ عشقم ممنوعه اس درست..ولی پاکه..چیزی که خیلی از عشقای امروزی نیست..هر عشقی توی این روزگار پاک نیست خدایااا..من سهونمووو از تو میخواممم..خدایا من زندگی بدونه سهونو نمیخوامم کمکمم کن..چشمامو بستم و سرمو رو فرمون گذاشتم ..شاید وقتش بود دیگه..شاید وقتش بود که سهون همه چیو بفهمه..شاید وقتش بود که بفهمه چقدر عاشقشم…شاید با دونستن حسم ، حس اونم تغییر کنه..شاید یه معجره ای بشه..اخرین شانس برای من همینه..شاید بشه..شاااید…
Another pov :
لوهان اونقدر درگیر افکارش بود، اونقدر درگیر قلب شکسته اش بود که ندید..دوباره ندید..اون چشمای بی قرار و ندید..اون چشمای خشمگینو ندید..کسی که از دیدن ناراحتیش به مرز جنون رسیده بود ندید..کایی که دیدن ناراحتی و خورد شدن اون براش حکم مرگو داشت رو ندید..کای دلیل اون حاله لوهانو خوب میدونست..اون پست فطرت دوباره با حرفاش اذیتش کرده بود..اون سهونو میشناخت میدونست هیچ وقت عشق لوهانو قبول نمیکنه و فقط اذیتش میکنه…اون لحظه اونقدر عصبی بود که خون به مغزش نمیرسید که تصمیم درستو بگیره تو یه لحظه خودشو تو اتاق سهون در حالی که یقه اش داشت تو مشتش مچاله میشد دید :
-پستتت فطرتتت اشغااال
داد بلند کای منشی رو از ترسش به بیرون روند…اما اون پوزخند از روی لبای سهون تکون نمیخورد..خیلی یواش یقه اشو از دستای قدرتمند کای بیرون کشید دستاشو دور گردنش حلقه کرد :
_اووموو کای سکشی من چه جذاب شده امروز..
یه لحظه حرکات اغواگرانه سهون کایو مست کرد اما خیلی زود به خودش مسلط شد و دستای سهونو از دور گردنش باز کرد و اونو پرت کرد گوشه دیوار :
-ببین حیوونه کثییف جررااات داری یه بار دیگه اون پسرو اذیت کن ببین چی به روزت میارم…
سهون از جاش بلند شد این بار لبخند کجی رو لبش نبود و با بیخیالی به سمت میزش رفت :
_نمیفهمم درباره کدوم هرزه ای حرف میزنی پسررر عمووو..
پسرعمو رو منظور دار کشید اما کای فقط کلمه زشتی که به عشقش نسبت داده بود و شنید..خون جلوی چشماشو گرفت و به سهون حمله ور شد..همزمان با مشتی که به صورت سهون زد داد کشید :
-لوهااانههه من هرزههه نیستتت آشغااااللل تووو هرزه اییی توووووو…
سهون خونه گوشه لبشو پاک کرد و از جاش بلند شد ..اونقدری قوی بود که درد زیادی نداشته باشه.. :
_اوه کاای ..دوباره یه پسر خشگل و سکشی دیدی حش/ریتت بالا زد عشقم؟؟ اوموو بزار فک کنم تا چند وقت زیر دستت دووم میاره؟؟اووم فک نکنم پیش تو بیشتر از یه ماه دووم بیاره نه؟؟ ااااا اونم در صورتی که فقط شب به شب باهاش سک…
مشت های پی در پی کای که با جنون تو صورتش مینشست مانع از کامل کردن جملش شد..تو چشمای کای چیزی جز خون وجود نداشت اونقدر عصبی بود که اگه حراست شرکت نرسیده بودن، سهون و میکشت.
لحظات اخر قبل اینکه اون چند نفر کامل خارجش کنن اخرین حرفاشو زد :
-میکشتتت پستتت فطرررتتت امروزوو یاددددت نرههه نااابووودتتتت میکنیممم نااابووود…
جواب اون لحظه سهونی که خون از سر و صورتش جاری بود یه “هه” کنایه امیز بود ..اون لحظه سهون توجهی به جمله “نابودت میکنیم”نکرد..اون کلمه بعد ها خیلی سنگین براش تموم میشد خیلی…
______________________________
درد داشت خیلی درد داشت..درد اون جسمی نبود بلکه روحی بود..مسعولیت زیادی که از همه جهات رو دوشش بود و وضعیت لوهان که آزارش میدادن…همه فکر میکردن اون یه آدم سرد و بی احساسه .. دیگران از دلش که مثله یه دریا بود خبر نداشتن و نمیدونستن به اون چی گذشته که از یه نوجوان شاد و خوشحال به یه جوان سرد و بی احساس تبدیل شده..
کریس تو اون یه سال خیلی چیزا از زندگی یاد گرفت و یه ادم جدید شد..کسی که جز خودش و خانوادش و کای هیچ کس براش مهم نبود..یه زمانی اونم احساس داشت و عشق میورزید به اطرافیانش..یه زمانی اونم یه پسر عاشق درست مثله الانه لوهانش بود..ولی ته همه عشقا خوب نیست..این افکار هر روزه کریس بود :فکر کردن به گذاشتش ، فکر کردن به الانش و آینده و سرنوشتی که معلوم نیست چیا براشون رقم زده… خودکارشو رو میز کارش رها کرد و تلفن رو از رو میز برداشت :
-وصل کن به مشاور جانگ ، اقای جانگ اطلاعاتی که میخواستمو درباره اون شرکت که بهت گفتم دراوردی؟یریع برام ایمیلشون کن…
تلفنو سرجاش گذاشت ، دستاش رو تو هم قفل کرد زیر چونش گذاشت و به روبرو خیره شد :
-اوه سهون بازی داره کم کم شروع میشه.آماده باش..
بازی داشت شروع میشد و کریس هر لحظه بی قرار تر..به هر حال یه زمانی اون پسر رو به اندازه یه برادر دوست داشت و براش سخت بود کمی..اما فکر کردن به لوهان و حالش بهش انگیزه و قاطعیت میداد :
-درسته..من نباید متزلزل شم..انتقامتو میگیرم اهو کوچولوی هیونگ..
مشت هاشو رو میز کوبید و کتش رو برداشت و از دفترش بیرون رفت..باید یشینگو میدید..و درباره نقشش باهاش مشورت میکرد..خبرنگارهایی که از روز جشن به بعد کارشکن جمع شد در شرکت و عکس گرفتن از کریس بود و کنار زد سوار ماشین اخرین مدلش شد..غافل از یه جفت چشم که به تازگی تعقیبش میکردن و با حسرت بهش خیره میشدن :
_قلبه تو ماله منه کریس وو..پسش میگیرم ..

The following two tabs change content below.

oohsahar