من بعد قرن ها اومدم … بفرمایید ادامه

http://uupload.ir/files/ecgo_img_20151022_100349.jpg

لی – سهون ..
با تعجب به سمت لی برگشت و بهش نگاه کرد
لی – به سگ کای غذا دادی ؟
سهون نگاهی به ساعت انداخت و پوفی کرد
سهون – نه … الان میرم میدم
دستمالرو روی میز انداخت و بعداز برداشتن غذای سگ از پله ها بالا رفت و وارد اتاق کای شد …
دو زانو نشست و غذا رو برای سگ ریخت … میخواست بلند شه که از پشت به کتاب های روی میز کی خورد و همشون روی زمین ریختن بادیدن کتاب های ریخته ار عصبانیت دندون هاش رو روی هم فشار داد و خم شد و تا جمشون کنه …
با هر زحمتی بود حمعشون کرد و میخواست از اتاق بیرون بره که چشمش به دفتر کوچیکی خورد که زیر تخت افتاده بود …. با شده بود و کنار تخت افتاده بود ….
نفس عمیقی کشید و به سمت دفتر رفت … برش داشت و نگاهی به جلدش انداخت … عجیب بود تا اون موقع همچین دفتری روی بین وسایل کای ندیده بود … دفتر رو شانسی باز کرد و نگاهی به نوشته های اون انداخت …
چشم هاش کم کم تغییر رکرد و صورتش متعجب شد … اب دهنش رو غورت داد بیشتر خوند …. نمیتونست توشته های دفتر رو توی مغزش هضم کنه …
صفحه اول دفتر رو اورد و متوجه شد حدسش درست بوده و دفتر خاطرات کای دستشه … دوباره از روی شانس دفتر رو باز کرد و قسمت دیگه ای رو خوند

” خب امروز یه مهمون نا خونده از راه رسید … پدر لوهان تصمیم گرفته کسی رو برای بهتر شدن اوضاع لوهان انتخاب کنه تا کاراش رو بهتر پیش ببره … میتونم به خوبی ببینم لوهان داره زجر میکشه … و از ورود این تازه وارد اصلا خوشحال نیست … پسر عجیبیه … کمی لج باز و عصاب خورد کن …
دوست ندارم لوهان اذیت بشه … از این که ناراحت باشه ناراحت میشم … درسته همیشه سعی میکنم احساساتم رو سرکوب کنم ولی انگار موفق نبودم … میدونی … تازه علاقم بهش بیشتر هم شده … “

جند صفحه ورق زد و دوباره شروع به خوندن کرد …

” جالبه … من با سهون خیلی صمیمی تر شدم … احساس میکنم میشه بهش اعتماد کرد … اون طور که کر میکردم نیست … هنوزم میگم بعضی از کاراش مشکوک و عجیبیه ولی نه مثل قبل … شاید قضاوتم اشتباه بوده … در هر حال مهم اینه که من باهاش صمیمی تر شدم …
درباره رابطش با لوهان بهتره چیزی نگم … وحشتناکه .. مثل سگ و گربه میمونن … نمیشه از هم جداشون کرد … خخخ … هر دوشون لجبازن …. میدونستم که لوهانی اینقدر لجبازه ولی نه تا این حد … “

اب دهنش رو غورت داد و باز هم ورق زد …

” میدونی … حسی که الان دارم رو هیچ کس نمیتونه درک کنه … توی جنگل دیدم ل.ب هاشون روی همه … میتونستم به خوبی ببینم … مطمئنم توهم نزدم …
یا شایدم خیلی حساس شدم … ولی اینکه لوهان و سهون با هم باشن رو نمیتونم درک کنم … و اصلا نمیخوام بهش فکر کنم … ترجیح میدم به روی خودم نیارم … حتما اشتباه دیدم … وگرنه قطعا واکنشی از خودشون نشون میدادن … “

صفحات بعد و بعدترش هم خوند و بیشتر از قبل صورتش عرق کرد

” امروز خیلی قشنگ شده بود … موهاش رو تازه رنگ کرده بود و خوستنی تر شده بود … میدونی چیه … بین خودمون بمونه ولی با دیدنش میتونم تنگ شدن شلوارم رو حس کنم …
فکر احمقانه ایه ولی گاهی اوقات با خودم فکر میکنم اگه یه دفعه برم بب.وسمش واکنشش چی میتونه باشه …. قطعا یکی میزنه تو گوشم … اخه قبلا وقتی یه بار درباره گ.ی ها حرف شد … واکنش خوبی نشون نداد … خخخ … در هر حال … امشب قراره سه نفری بریم رستوران … امیدوارم خوش بگذره … “

میتونست قلب هایی که دور اسم لوهان کشیده بود رو ببینه … تک تک جمله هایی که برای هر رورز از خاطراتش نوشته بود درباره لوهان بود زیر هر خاطره چیزی برای لوهان نوشته بود …
نفس عمیقی کشید … به اسم لوهان توی دفتر خیره شد … کای لوهان رو دوست داشت ؟ از کی ؟ چرا تا اون موقع نفهمیده بود … اگه همین الان که بیرون بودن کای به لوهان میگفت که دوستش داره چی ؟ اگه لوهان هم به کای حسی پیدا میکرد چی ؟
تکه ای از قلبش برای خودش ناراحت بود و تکه ای دیگه برای کای … کای دوستش بود … رابطه ای که با کای داشت رو با کس دیگه ای تجربه نکرده بود … دوستیی که با کای داشت خیلی خاص بود ..
چرا اونقدر احمق بود که از احساس کای خبر نداشت … یعنی تک تک بار هایی که کریستال به کای میچسبید و کای هم بغلش میکرد همش تظاهر بود ؟ چرا نفهمیده بود ؟ چرا کای بهش چیزی نکفته بود …
با صدای بک به خودش اومد و دفتر رو بست
بک – سهوووون … چیکار میکنی ؟؟؟ بیا دیگه
دفتر رو بین دفتر های دیگه گذاشت و از اتاق خارج شد … بالای پله ها ایستاد و با صدایی گرفته و شوکه گفت :
سهون – ه .. هیچی …. اومدم …
*****************************
کیک رو داخل ماشین گذاشت و تلفنش که زنگ میخورد رو برداشت
سوهو – بله ؟
صدای اشنایی از پشت خط شروع به حرف زدن کرد …. صدایی اشنا ولی ناخوشایند
” کی کارت رو شروع میکنی داداشم ؟ “
سوهو – گفتم بعد تعطیلات …
” خوبه … خوبـــــــــــــــــــه …. منتظرم عکس جسدش رو برام بفرستی “
دندون هاش رو به هم فشار داد و با عصباینیت گوشی رو از پنجره ماشین بیرون انداخت …
هیچ حق انتخابی نداشت باید خواسته ی مون هو رو اجرا میکرد .. نمیخواست یه بار دیگه ببازه …
**********************************
با گوشه لباسش بازی میکرد و به رو به روش خیره شده بود … لوهان زنگ زده بود و بهشون خبر داده بود که نیم ساعت دیگه میرسن و همه نقشه اون طور که باید پیش میرفت … ساعت بود همه مهمون های رسیده بودن …
بکیهون همینطور که از بیکار بودن سهون زیر لب غر میزد مهون ها رو دعوت میکرد تا چیزی بخورن …
نیم نگاهی به بک که با عصبانیت بهش نزدیک میشد انداخت
بک – هوی … سهون بد نیست یکم بلند شی و با مهمونا حرف بزنی .. اقای ادم بدور
سهون – باشه … الان بلند میشم …
بک – وایستا ببینم … حالت خوبه ؟
چهرش کمی حالت نگرانی به خودش گرفت و به سمت سهون خم شد و توی صورتش نگاه کرد
بک – هوم ؟ خوبی ؟
سهون سرش رو تکون داد و از روی کاناپه بلند شد …
سهون – همم .. خوبم
لبخند کمزنگی زد و از کنار بک رفت و قاطی مهمون ها شد …
کریستال با ناراحتی روی مبل نشسته بود و به اطراف نگاه میکرد … احساس تنهایی شدیدی سراغش اومده بود و بین اون همه مهمون کسی رو نمیشناخت و این اصلا خوب نبود
گوشیش رو برداشت و به برادرش پیام داد
” رسیدی ؟؟”
” اره .. رسیدم “
” وای …. اونجا چطوره ؟ هوا چی ؟ خیلی سرده ؟ “
” خوبه قبلا خودت اومدی … اره سرده … “
” مراقب خودت باش اوپا *-* “
” باشه … مراقبم … مهمونی خوبه ؟؟ “
” نه … حوصلم سر رفته .. “
” اشکال نداره … کم کم عادت میکنی .. مراقب خودت باش … من باید برم .. فعلا “
” خدافظ ^^ “
موبایلش رو دوباره داخل کیف گذاشت و نفس عمیقی کشید …. نگاهی به اطراف انداخت
کریستال – همممم
******************************
از ماشین پیاده شد …
کای – لوهان نمیخوای وسایلی رو که خریدی برداری ؟
لوهان نگاهی به کای انداخت و لبخند زد ..
لوهان – حالا بعدا برش میدارم … بیا بریم …
به سمت کای که با تعجب بهش نگاه میکرد رفت و دستش رو دور مچ کای حلقه کرد …
لوهان – بریم …
کای رو هل داد و به سمت در هدایت کرد … کلید رو داخل قفل انداخت و لبخند کمرنگی زد و زیر چشمی به کای نگاه کرد که به خیابون برفی و خلوت توی کوچه نگاه میکرد …
در رو باز کرد و کای رو به داخل فرستاد … خونه کاملا تاریک بود … دستش رو به سمت کلید برد تا روشنش کنه که نا گهان همه چراغ ها روشن شدن و کای با بهت به جمعیت اشنایی که رو به روش بود خیره شد …
برای چند ثانیه به چهره همشون نگاه کرد همه چهره ها اشنا بودن … البته تقریبا همشون … بکهیون با کیکی که دستش بود و چمع های روشن و طلایی روش خودنمایی میکردن از وسط جمعیت بیرون اومد و با صدای دلنشینش با ریتم و به ارومی شروع به خوندن تودت مبارک کرد
بعد از بکهیون بقیه هم هم صدا باهاش شروع به خوندن کردن و در بیشتر از قبل کای رو شگفت زده کردن … کای که کم کم متوجه موقعیتش شده بود لبخند کمرنگی زا روی ناباوری زد
بکیهون – تولد مبارک … شکلات …
کیک رو جلوی کای گرفت و منتظر شد که فوتش کنه
کای – م … مرسی … واقعا نمیدونم چی بگم
چانیول که کمی دور تر ازشون کنار جمعیت ایستاده بود اعتراض کرد
چان – حالا نمیخواد تشکر کنی اونو بزار واسه بعد .. من میخوام کیک بخورم
کای با لبخند کمرنگی شمع ها رو فوت کرد و همه شروع کردن به دست زدن
یکی یکی به سمت کای رفتن و بقلش کرد .. بهش تبریک گفتن
کای بعد از تموم شدن بغل ها با لبخند به سمت راه پله ها رفت
بک – هی … کای .. کجا میری ؟
کای – میرم لباس هامو عوض کنم ..
لوهان هم همراه کای بالا رفت تا لباسش رو عوض کنه … میخواست وارد اتاقش بشه و با تردید برگشت سمت کای
لوهان – کای ..
کای که تازه از کنارش رد شده بود برگشت و بهش نگاه کرد و منتظر شد حرفش رو بزنه
لوهان با قدم هایی ارو به سمت کای رفت و بقلش کرد
لوهان – تولدت مبارک …
هر کلمه ای رو که میگفت نفس داغش به گردن کای میخورد و باعث میشد بیشتر احساس داغی بکنه
لوهان ازش جدا شد با چهره درهم رفته کای مواجه شد
لوهان- خیلی وقت بود بقلت نکرده بودم …
کای – بابات … سوپرایز … ممنونم … میدونم که خیلی زحمت کشیدی …
لوهان لبخند زد و سرش رو به علامت مثبت تکون داد
لوهان – ولی … یدونه که بیشتر کای نداریم … داریم ؟
کای – در .. هر حال …. مرسی
لوهان خم شد و بوسه سبکی روی گونه کای گذاشت …
*********************************
با دیدن کای و لوهان که همیدیگه رو بقل کرده بودن … پایین پله ها متوقف شد و دست هاش رو از حرص مشت کرد … نمیدونست چرا ولی احساس بدی داشت … هنوز از خوندن اون دفتر چند ساعت بیشتر نگذشته بود ولی سهون احساس ناامنی میکرد … میدید که لوهان زیر لب چیزی به کای میگه … کم کم داشت عصبی میشد … نمیخواست هر کاری که تا الا نبرای بدست اوردن لوهان کرده بود رو بی نتیجه بمونه …
با جدا شدن لوهان از کای نفس راحتی کشید ودوباره اون لبخند نفس گیر لوهان رو روی لب هاش دید که اینبار به جای خودش کای مخاطب اون لبخند گرم بود … دوست نداشت اینطور باشه … کای دوستش بود ولی نمیتونست بخاطر کای از لوهان بگذره … نمیخوتونست !
میخواست بیخیال بهش دیگه بهشون نگاه نکنه ولی با دیدن لوهان که به سمت کای میرفت چشم هاش درشت شد … از پله ها بالا رفت رسیدنش به اونا مصادف شد با بوسه ی لوهان روی گونه کای …
با صدایی که عصبانیت توش موج میزد سعی کرد لوهان رو جدا کنه
سهون – لوهان ؟
با شنیدن صدای لوهان از کای فاصله گرفت و به طرف صدا برگشت …
سهون – باهات کار دارم …
لوهان نگاهی به چهره گر گرفته سهون انداخت و سرش رو تکون داد
لوهان – باشه بریم …
سهون بدون گفتن چیزی دست لوهان رو گرفت و به سمت اتاق لوهان رفت … لوهان رو به داخل اتاق حل داد و در رو هم پشت سرش بست
لوهان – چیه ؟؟؟
سهون شونه لوهان رو گرفت و توی چشم هاش نگاه کرد … دنون هاش رو رو هم فشار داد و لوهان رو به دیوار کنار در نزدیک کرد اونقدر که لوهان با دیوار برخورد کرد … سرش رو خم کرد و ل …بش رو روی ل …ب های لوهان گذاشت …
مثل قبل با ارامش نمیبوسیدش … دستش رو دور صورت لوهان قفل کرد … فشاری که دستش به صورت لوهان میاورد باعث میشد لوهان از دید چهرش در هم بشه و اخم کنه …
بعد از چند دقیقه ازش جدا شد و و در حالی که نفس نفس میزد به لوهان خیره شد
لوهان – چته … دیونه ؟
سهون چیزی نگفت و لوهان با حرص از کنارش رد شد و جلوی ایینه ایستاد … به ل….ب …ش که کمی متوم شده بود نگاه کرد .. با اخم به سمت سهون برگشت و نگاع کرد
لوهان – من که نمیفهمم چه مرگته … نگاه کن چیکار کردی … الان من جلوی همه ابروم میره …
سهون – اصلانم ابروت نمیره … اینجوری فقط بقیه میفهم صاحب داری
لوهان یکی از ابرو هاش رو بالا انداخت و نگاهی به سهون انداخت ..
لوهان – مگه حیونم ؟
سهون – هر جور دوست داری فکر کن
لوهان – سهون … چرت نگو وگرنه خودم میکشمت .. حالا هم از اتاق برو بیرون … گمشو
سهون – لباسای خیلی خوشگل نبوش .. زیاد به خودت نرس …
لوهان – به تو چه اخه
سهون – خیلی به من چه … همین که گفتم …
نزدیک لوهان شد و بو… سه … نرمی روی ل…ب ش گذاشت وبه سمت در رفت …
لوهان با گیجی به رفتار های سهون نگاه کرد
لوهان – پسره ی دیونه … خله …
نفس عمیقی کشید و دنبال یه لباس مناسب گشت
***********************
از در اتاق بیرون که اومد با کای رو به رو شد که تو ایینه راه رو خودش رو بر انداز میکرد …
به سمتش رفت و پشت شونس زد … با برگشتن کای به سمتش اغوشش رو باز کرد و به سردی کای رو بغل کرد
سهون – تولدت مبارک
از کای فاصله گرفت وبا لبخند بهش نگاه کرد
سهون – پایین وقت نشد بقلت کنم …
کای – ممنون ..
سهون – برو پایین خیلیا منتظرتن …
کای – تو نمیای ؟
سهون – چرا … منتظر لوهانمم … میخوام بیاد با هم بیاییم …
نیشخندی زد و به چهره کای نگاه کرد
کلمه ” لوهانم ” توی مغزش چند بار تکرار شد و این حقیقت تلخ رو که لوهان متعلق به سهونه براش بیشتر روشن شد … سرش رو پایین انداخت و از به سمت پله ها رفت …
سهون به دور شدن کای نگاه کرد … هر چند خودش اینکارو رو دوست نداشت .. ولی مجبور بود …
سهون – نمیذارم … کای نمیزارم …

************************

امیدوارم خوشتون اومده باشه … قسمت بعد رمزیه … و اگه نظرات بالا باشه عمومی میشه … لطفا هم کاری کنید !!!!!!!!!!!!!!

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)