Fiction – make up EP 45

من بعد قرن ها اومدم … بفرمایید ادامه

//uupload.ir/files/ecgo_img_20151022_100349.jpg

لی – سهون ..
با تعجب به سمت لی برگشت و بهش نگاه کرد
لی – به سگ کای غذا دادی ؟
سهون نگاهی به ساعت انداخت و پوفی کرد
سهون – نه … الان میرم میدم
دستمالرو روی میز انداخت و بعداز برداشتن غذای سگ از پله ها بالا رفت و وارد اتاق کای شد …
دو زانو نشست و غذا رو برای سگ ریخت … میخواست بلند شه که از پشت به کتاب های روی میز کی خورد و همشون روی زمین ریختن بادیدن کتاب های ریخته ار عصبانیت دندون هاش رو روی هم فشار داد و خم شد و تا جمشون کنه …
با هر زحمتی بود حمعشون کرد و میخواست از اتاق بیرون بره که چشمش به دفتر کوچیکی خورد که زیر تخت افتاده بود …. با شده بود و کنار تخت افتاده بود ….
نفس عمیقی کشید و به سمت دفتر رفت … برش داشت و نگاهی به جلدش انداخت … عجیب بود تا اون موقع همچین دفتری روی بین وسایل کای ندیده بود … دفتر رو شانسی باز کرد و نگاهی به نوشته های اون انداخت …
چشم هاش کم کم تغییر رکرد و صورتش متعجب شد … اب دهنش رو غورت داد بیشتر خوند …. نمیتونست توشته های دفتر رو توی مغزش هضم کنه …
صفحه اول دفتر رو اورد و متوجه شد حدسش درست بوده و دفتر خاطرات کای دستشه … دوباره از روی شانس دفتر رو باز کرد و قسمت دیگه ای رو خوند

” خب امروز یه مهمون نا خونده از راه رسید … پدر لوهان تصمیم گرفته کسی رو برای بهتر شدن اوضاع لوهان انتخاب کنه تا کاراش رو بهتر پیش ببره … میتونم به خوبی ببینم لوهان داره زجر میکشه … و از ورود این تازه وارد اصلا خوشحال نیست … پسر عجیبیه … کمی لج باز و عصاب خورد کن …
دوست ندارم لوهان اذیت بشه … از این که ناراحت باشه ناراحت میشم … درسته همیشه سعی میکنم احساساتم رو سرکوب کنم ولی انگار موفق نبودم … میدونی … تازه علاقم بهش بیشتر هم شده … “

جند صفحه ورق زد و دوباره شروع به خوندن کرد …

” جالبه … من با سهون خیلی صمیمی تر شدم … احساس میکنم میشه بهش اعتماد کرد … اون طور که کر میکردم نیست … هنوزم میگم بعضی از کاراش مشکوک و عجیبیه ولی نه مثل قبل … شاید قضاوتم اشتباه بوده … در هر حال مهم اینه که من باهاش صمیمی تر شدم …
درباره رابطش با لوهان بهتره چیزی نگم … وحشتناکه .. مثل سگ و گربه میمونن … نمیشه از هم جداشون کرد … خخخ … هر دوشون لجبازن …. میدونستم که لوهانی اینقدر لجبازه ولی نه تا این حد … “

اب دهنش رو غورت داد و باز هم ورق زد …

” میدونی … حسی که الان دارم رو هیچ کس نمیتونه درک کنه … توی جنگل دیدم ل.ب هاشون روی همه … میتونستم به خوبی ببینم … مطمئنم توهم نزدم …
یا شایدم خیلی حساس شدم … ولی اینکه لوهان و سهون با هم باشن رو نمیتونم درک کنم … و اصلا نمیخوام بهش فکر کنم … ترجیح میدم به روی خودم نیارم … حتما اشتباه دیدم … وگرنه قطعا واکنشی از خودشون نشون میدادن … “

صفحات بعد و بعدترش هم خوند و بیشتر از قبل صورتش عرق کرد

” امروز خیلی قشنگ شده بود … موهاش رو تازه رنگ کرده بود و خوستنی تر شده بود … میدونی چیه … بین خودمون بمونه ولی با دیدنش میتونم تنگ شدن شلوارم رو حس کنم …
فکر احمقانه ایه ولی گاهی اوقات با خودم فکر میکنم اگه یه دفعه برم بب.وسمش واکنشش چی میتونه باشه …. قطعا یکی میزنه تو گوشم … اخه قبلا وقتی یه بار درباره گ.ی ها حرف شد … واکنش خوبی نشون نداد … خخخ … در هر حال … امشب قراره سه نفری بریم رستوران … امیدوارم خوش بگذره … “

میتونست قلب هایی که دور اسم لوهان کشیده بود رو ببینه … تک تک جمله هایی که برای هر رورز از خاطراتش نوشته بود درباره لوهان بود زیر هر خاطره چیزی برای لوهان نوشته بود …
نفس عمیقی کشید … به اسم لوهان توی دفتر خیره شد … کای لوهان رو دوست داشت ؟ از کی ؟ چرا تا اون موقع نفهمیده بود … اگه همین الان که بیرون بودن کای به لوهان میگفت که دوستش داره چی ؟ اگه لوهان هم به کای حسی پیدا میکرد چی ؟
تکه ای از قلبش برای خودش ناراحت بود و تکه ای دیگه برای کای … کای دوستش بود … رابطه ای که با کای داشت رو با کس دیگه ای تجربه نکرده بود … دوستیی که با کای داشت خیلی خاص بود ..
چرا اونقدر احمق بود که از احساس کای خبر نداشت … یعنی تک تک بار هایی که کریستال به کای میچسبید و کای هم بغلش میکرد همش تظاهر بود ؟ چرا نفهمیده بود ؟ چرا کای بهش چیزی نکفته بود …
با صدای بک به خودش اومد و دفتر رو بست
بک – سهوووون … چیکار میکنی ؟؟؟ بیا دیگه
دفتر رو بین دفتر های دیگه گذاشت و از اتاق خارج شد … بالای پله ها ایستاد و با صدایی گرفته و شوکه گفت :
سهون – ه .. هیچی …. اومدم …
*****************************
کیک رو داخل ماشین گذاشت و تلفنش که زنگ میخورد رو برداشت
سوهو – بله ؟
صدای اشنایی از پشت خط شروع به حرف زدن کرد …. صدایی اشنا ولی ناخوشایند
” کی کارت رو شروع میکنی داداشم ؟ “
سوهو – گفتم بعد تعطیلات …
” خوبه … خوبـــــــــــــــــــه …. منتظرم عکس جسدش رو برام بفرستی “
دندون هاش رو به هم فشار داد و با عصباینیت گوشی رو از پنجره ماشین بیرون انداخت …
هیچ حق انتخابی نداشت باید خواسته ی مون هو رو اجرا میکرد .. نمیخواست یه بار دیگه ببازه …
**********************************
با گوشه لباسش بازی میکرد و به رو به روش خیره شده بود … لوهان زنگ زده بود و بهشون خبر داده بود که نیم ساعت دیگه میرسن و همه نقشه اون طور که باید پیش میرفت … ساعت بود همه مهمون های رسیده بودن …
بکیهون همینطور که از بیکار بودن سهون زیر لب غر میزد مهون ها رو دعوت میکرد تا چیزی بخورن …
نیم نگاهی به بک که با عصبانیت بهش نزدیک میشد انداخت
بک – هوی … سهون بد نیست یکم بلند شی و با مهمونا حرف بزنی .. اقای ادم بدور
سهون – باشه … الان بلند میشم …
بک – وایستا ببینم … حالت خوبه ؟
چهرش کمی حالت نگرانی به خودش گرفت و به سمت سهون خم شد و توی صورتش نگاه کرد
بک – هوم ؟ خوبی ؟
سهون سرش رو تکون داد و از روی کاناپه بلند شد …
سهون – همم .. خوبم
لبخند کمزنگی زد و از کنار بک رفت و قاطی مهمون ها شد …
کریستال با ناراحتی روی مبل نشسته بود و به اطراف نگاه میکرد … احساس تنهایی شدیدی سراغش اومده بود و بین اون همه مهمون کسی رو نمیشناخت و این اصلا خوب نبود
گوشیش رو برداشت و به برادرش پیام داد
” رسیدی ؟؟”
” اره .. رسیدم “
” وای …. اونجا چطوره ؟ هوا چی ؟ خیلی سرده ؟ “
” خوبه قبلا خودت اومدی … اره سرده … “
” مراقب خودت باش اوپا *-* “
” باشه … مراقبم … مهمونی خوبه ؟؟ “
” نه … حوصلم سر رفته .. “
” اشکال نداره … کم کم عادت میکنی .. مراقب خودت باش … من باید برم .. فعلا “
” خدافظ ^^ “
موبایلش رو دوباره داخل کیف گذاشت و نفس عمیقی کشید …. نگاهی به اطراف انداخت
کریستال – همممم
******************************
از ماشین پیاده شد …
کای – لوهان نمیخوای وسایلی رو که خریدی برداری ؟
لوهان نگاهی به کای انداخت و لبخند زد ..
لوهان – حالا بعدا برش میدارم … بیا بریم …
به سمت کای که با تعجب بهش نگاه میکرد رفت و دستش رو دور مچ کای حلقه کرد …
لوهان – بریم …
کای رو هل داد و به سمت در هدایت کرد … کلید رو داخل قفل انداخت و لبخند کمرنگی زد و زیر چشمی به کای نگاه کرد که به خیابون برفی و خلوت توی کوچه نگاه میکرد …
در رو باز کرد و کای رو به داخل فرستاد … خونه کاملا تاریک بود … دستش رو به سمت کلید برد تا روشنش کنه که نا گهان همه چراغ ها روشن شدن و کای با بهت به جمعیت اشنایی که رو به روش بود خیره شد …
برای چند ثانیه به چهره همشون نگاه کرد همه چهره ها اشنا بودن … البته تقریبا همشون … بکهیون با کیکی که دستش بود و چمع های روشن و طلایی روش خودنمایی میکردن از وسط جمعیت بیرون اومد و با صدای دلنشینش با ریتم و به ارومی شروع به خوندن تودت مبارک کرد
بعد از بکهیون بقیه هم هم صدا باهاش شروع به خوندن کردن و در بیشتر از قبل کای رو شگفت زده کردن … کای که کم کم متوجه موقعیتش شده بود لبخند کمرنگی زا روی ناباوری زد
بکیهون – تولد مبارک … شکلات …
کیک رو جلوی کای گرفت و منتظر شد که فوتش کنه
کای – م … مرسی … واقعا نمیدونم چی بگم
چانیول که کمی دور تر ازشون کنار جمعیت ایستاده بود اعتراض کرد
چان – حالا نمیخواد تشکر کنی اونو بزار واسه بعد .. من میخوام کیک بخورم
کای با لبخند کمرنگی شمع ها رو فوت کرد و همه شروع کردن به دست زدن
یکی یکی به سمت کای رفتن و بقلش کرد .. بهش تبریک گفتن
کای بعد از تموم شدن بغل ها با لبخند به سمت راه پله ها رفت
بک – هی … کای .. کجا میری ؟
کای – میرم لباس هامو عوض کنم ..
لوهان هم همراه کای بالا رفت تا لباسش رو عوض کنه … میخواست وارد اتاقش بشه و با تردید برگشت سمت کای
لوهان – کای ..
کای که تازه از کنارش رد شده بود برگشت و بهش نگاه کرد و منتظر شد حرفش رو بزنه
لوهان با قدم هایی ارو به سمت کای رفت و بقلش کرد
لوهان – تولدت مبارک …
هر کلمه ای رو که میگفت نفس داغش به گردن کای میخورد و باعث میشد بیشتر احساس داغی بکنه
لوهان ازش جدا شد با چهره درهم رفته کای مواجه شد
لوهان- خیلی وقت بود بقلت نکرده بودم …
کای – بابات … سوپرایز … ممنونم … میدونم که خیلی زحمت کشیدی …
لوهان لبخند زد و سرش رو به علامت مثبت تکون داد
لوهان – ولی … یدونه که بیشتر کای نداریم … داریم ؟
کای – در .. هر حال …. مرسی
لوهان خم شد و بوسه سبکی روی گونه کای گذاشت …
*********************************
با دیدن کای و لوهان که همیدیگه رو بقل کرده بودن … پایین پله ها متوقف شد و دست هاش رو از حرص مشت کرد … نمیدونست چرا ولی احساس بدی داشت … هنوز از خوندن اون دفتر چند ساعت بیشتر نگذشته بود ولی سهون احساس ناامنی میکرد … میدید که لوهان زیر لب چیزی به کای میگه … کم کم داشت عصبی میشد … نمیخواست هر کاری که تا الا نبرای بدست اوردن لوهان کرده بود رو بی نتیجه بمونه …
با جدا شدن لوهان از کای نفس راحتی کشید ودوباره اون لبخند نفس گیر لوهان رو روی لب هاش دید که اینبار به جای خودش کای مخاطب اون لبخند گرم بود … دوست نداشت اینطور باشه … کای دوستش بود ولی نمیتونست بخاطر کای از لوهان بگذره … نمیخوتونست !
میخواست بیخیال بهش دیگه بهشون نگاه نکنه ولی با دیدن لوهان که به سمت کای میرفت چشم هاش درشت شد … از پله ها بالا رفت رسیدنش به اونا مصادف شد با بوسه ی لوهان روی گونه کای …
با صدایی که عصبانیت توش موج میزد سعی کرد لوهان رو جدا کنه
سهون – لوهان ؟
با شنیدن صدای لوهان از کای فاصله گرفت و به طرف صدا برگشت …
سهون – باهات کار دارم …
لوهان نگاهی به چهره گر گرفته سهون انداخت و سرش رو تکون داد
لوهان – باشه بریم …
سهون بدون گفتن چیزی دست لوهان رو گرفت و به سمت اتاق لوهان رفت … لوهان رو به داخل اتاق حل داد و در رو هم پشت سرش بست
لوهان – چیه ؟؟؟
سهون شونه لوهان رو گرفت و توی چشم هاش نگاه کرد … دنون هاش رو رو هم فشار داد و لوهان رو به دیوار کنار در نزدیک کرد اونقدر که لوهان با دیوار برخورد کرد … سرش رو خم کرد و ل …بش رو روی ل …ب های لوهان گذاشت …
مثل قبل با ارامش نمیبوسیدش … دستش رو دور صورت لوهان قفل کرد … فشاری که دستش به صورت لوهان میاورد باعث میشد لوهان از دید چهرش در هم بشه و اخم کنه …
بعد از چند دقیقه ازش جدا شد و و در حالی که نفس نفس میزد به لوهان خیره شد
لوهان – چته … دیونه ؟
سهون چیزی نگفت و لوهان با حرص از کنارش رد شد و جلوی ایینه ایستاد … به ل….ب …ش که کمی متوم شده بود نگاه کرد .. با اخم به سمت سهون برگشت و نگاع کرد
لوهان – من که نمیفهمم چه مرگته … نگاه کن چیکار کردی … الان من جلوی همه ابروم میره …
سهون – اصلانم ابروت نمیره … اینجوری فقط بقیه میفهم صاحب داری
لوهان یکی از ابرو هاش رو بالا انداخت و نگاهی به سهون انداخت ..
لوهان – مگه حیونم ؟
سهون – هر جور دوست داری فکر کن
لوهان – سهون … چرت نگو وگرنه خودم میکشمت .. حالا هم از اتاق برو بیرون … گمشو
سهون – لباسای خیلی خوشگل نبوش .. زیاد به خودت نرس …
لوهان – به تو چه اخه
سهون – خیلی به من چه … همین که گفتم …
نزدیک لوهان شد و بو… سه … نرمی روی ل…ب ش گذاشت وبه سمت در رفت …
لوهان با گیجی به رفتار های سهون نگاه کرد
لوهان – پسره ی دیونه … خله …
نفس عمیقی کشید و دنبال یه لباس مناسب گشت
***********************
از در اتاق بیرون که اومد با کای رو به رو شد که تو ایینه راه رو خودش رو بر انداز میکرد …
به سمتش رفت و پشت شونس زد … با برگشتن کای به سمتش اغوشش رو باز کرد و به سردی کای رو بغل کرد
سهون – تولدت مبارک
از کای فاصله گرفت وبا لبخند بهش نگاه کرد
سهون – پایین وقت نشد بقلت کنم …
کای – ممنون ..
سهون – برو پایین خیلیا منتظرتن …
کای – تو نمیای ؟
سهون – چرا … منتظر لوهانمم … میخوام بیاد با هم بیاییم …
نیشخندی زد و به چهره کای نگاه کرد
کلمه ” لوهانم ” توی مغزش چند بار تکرار شد و این حقیقت تلخ رو که لوهان متعلق به سهونه براش بیشتر روشن شد … سرش رو پایین انداخت و از به سمت پله ها رفت …
سهون به دور شدن کای نگاه کرد … هر چند خودش اینکارو رو دوست نداشت .. ولی مجبور بود …
سهون – نمیذارم … کای نمیزارم …

************************

امیدوارم خوشتون اومده باشه … قسمت بعد رمزیه … و اگه نظرات بالا باشه عمومی میشه … لطفا هم کاری کنید !!!!!!!!!!!!!!

Print Friendly

32 Responses

  1. به این که من کایلو شیپرم وا الان حالم خرابه کاری نداریم خبohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif
    چرا کای اینقدر مظلومه ،اینقدر بخاطر لوهان صبر کرد همیشه کنارش بود و فکر میکرد از گی بدش میاد بخاطر همین پا جلو نذاشت بعد حالا …
    سهون نباید میگفت لوهانم اخی کایا بدون چقدر خوشحال بود با همون یه بغل ساده و بوس کوچولو رو گونه اش ،لوهانم کایا رو دوس داره اخه به دوست کای حسودی کرد ولی کای داره بی عرضه بازی در میاره ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

  2. یعنی نشد از قسمت اول من این فیکو بخونم یعدش تا چند ساعت این جیگرم واسه کای کباب نشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifچرا اینجا اینقدر بدبخته این بچه؟امیدوارم روند داستان یخورده تندتر بره جلو که به جاهای خوبش واسه کای برسیم.راستی چانبکم یه جرقه بینشون نیاز دارن اون دوتا هم زودتر بهم برسون.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

  3. عالی بود.من اصن دلم برای کای نمیسوزه خو بی عرضه بود دیگه میتونس قبل از سهون به لوهان بگه تقصیر خودش بود.خوشم میاد سهون بی اعصاب و غیرته ولی یکمم باید دلش برای دوستش بسوزه دیگه تیکه نندازهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

  4. عاغا من هونهان شیپرم ولی اینجا کایلو میخوام ?کایییییی الهیی بگردممممم مهربوون مننن ??
    البته تو شرایط عادی هونهان ایز ریل هااا
    ولی اینجا کایلووو عجق استتتت..کای گناه داره اینقد اذیتش نکننن..یکم خوشبختی هم سر راه این بچهه بزار عاخهه

  5. چه کسیم درفترچه رو خوند?….خوبه کایلو کار خاصی نکردن وگرنه سهون ترتیب لولو رو میداد….مرتیکه حسود
    عررررر جیگرم واسه کای کبابه??
    تچکر عالی بود????

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *