هدر سایت
تبلیغات

fiction my tumult love(عشق جنجالی من)انتظار:ep13

سلام دوستای قشنگم. 

بفرمایید قسمت 13 رو آوردم. چانبک شیپرا دس جیییغ ادووومه:

my tumult love

By:ooh sahar

Ep13:انتظار

 چیز خاصی نمی  دید جز یه راهروی باریک ،با نورمهتابی هایی ک اتصال داشتن…

انگار هیچکس تو بیمارستان نبود..جز خودش ک مثه دیونه ها ب درو و دیوار می خورد و فقط یه کلمه  رو زمزمه می کرد:سهون…

جلو تر رفت و ب دری رسید ک روش با خط قرمز نوشته شده بود:مراقبت های ویژه…

درو هل داد و جلو رفت…

بازم راهروی خالی…منتهی تنها فرقی ک  داشت،رفت و آمد های سریع یه عده پرستار و دکتر ب یه اتاق بود..

پاهاش قدرت حرکت نداشت،انگار دو تا وزنه ی 200کیلویی بهشون بسته باشن…

ضربان قلبش ب طرز وحشتناکی بالا رفته بود…

تمام بدنش خیس از عر ق بود.انگار هیچ صدایی رو نمی شنید،جز بوق ممتد دستگاهی ک وضعیت قلب سهونو نشون می داد…

با هر بدختی ک بود خودشو ب شیشه رسوند…

بدون تعلل سرشو سمت همون دستگاه کج کرد.

ب امید دیدن خطی ک مسیرش،پستی و بلندی داشت…

اما یه دفعه،

همه ی دنیا رو سرش آوار شد…

اون خط مسیر بدون دردسری رو برای خودش انتخاب کرده بود…

یه مسیر صاف…..بدون هیچ دست اندازی….

تو اون لحظه صدای جیغ های بکهیون،هق هق های بلند کریس ، گریه های ریز چانیول و همهمه ی پرستارا رو نمی شنید…

تو اون لحظه،تو اون ساعت،تو اون ثانیه،فقط و فقط صدای خنده های سهون بود ک تو سرش اکو می شد….

خنده هایی ک انگار مثه یه باد بهاری اومدن و از خزون دلش گذشتن….

و کای سخت اشتباه کرده بود…

دل بستن ب اون خنده ها از اولشم اشتباه بود…

چشماش رو پلکای بسته ی سهون میخکوب شده بود…انگار دلش منتظر یه معجزه بود…معجزه ای ک دوباره اون تیله هایی ک شاهرگای کای محسوب می شدن رو بهش برگردونه….

حتی قدرت اشک ریختن نداشت…انگار تمام آب بدنش ب یکباره خشک شده بود…نمی خواست باور کنه…هنوز مغزش قدرت درک این وضعیتو پیدا نکرده بود…

حتی نمی خواست بهش فکر کنه…ب اینکه عشقی ک تازه شعله ور شده،اینجوری بخواد خاموش بشه….

نباید می زاشت…نه نه نه!این امکان پذیر نبود…

سهون ک ب این زودیا نمی رفت مگ نه؟؟

دوید سمت در اتاق اما پرستارا مانع رفتنش شدن….

در حالی ک بلند داد می زد و اسمشو صدا می زد،ملافه ی سفیدی رو دید ک روی صورت فرشته وارش انداختن…

نه نه نه..اینجا پایان راه نیست..

“سهوووووون،نهههههههههه”

************

با وحشت چشماشو باز کرد  و هوا رو داخل ریه هاش کشید…

انگار مریضای تختای بغلی با شنیدن صدای دادِش،از خواب بیدار شده بودن…

تمام بدنش عرق کرده بود…تند تند نفس های کوتاه  و نامنظم می کشید و پشت سر هم صداش می زد…

“سهون…سهون…سهون…”

بدون یه لحظه فکر پارچ آب رو برداشت  و یسره سر کشید…

قلبش خییلی خیلی تند می زد…تو دلش آشوب بود…اون خواب وحشتناک ترین کابوس این یه هفته بود…یه هفته ای ک برای کای،هفت سال گذشته بود…با عجله بلند شد و از تخت پایین رفت.کفشاشو سریع پوشید و بدون پوشیدن پیرهنش ب سمت در دوید….

“هی کای،کجا می ری؟؟؟”

“سهون..باید ببینم خوبه”

شاید همه فکر می کردن دیوونس،اما،اما کای عاشقه….عاشقیه ک مجنونش کرده…آره اون مجنونه اما،مجنون عشق لیلیش..

اینکه تو این یه هفته خواب ب چشماش نیومده،دیوونگی نیست….اسمش ترسه…

اینکه تو این یه هفته از بیمارستان تک//ون نخورده دیوونگی نیست،اسمش نگرانیه…

اینکه تو این یه هفته همش تو اتاق سهون سرش رو سینش بوده،دیوونگی نیست….اسمش عشقه…

اینکه تو این یه هفته فقط اشک ریخته، دیوونگی نیست….اسمش درده…

درد درد درد…واژه ی غریبی ک قلب خسته ی کایو با آخرین توان می فشرد…

هر کسی ک می دیدش،می فهمید چقدر تو این هفته لاغر و ضعیف شده…

گودی زیر چشماش،رنگ پریده و ل//ب های سفیدش،بی حالی صورت و بی حسی بدن…

تو این یه هفته،ل//ب های کای رنگ لبخند رو  ندیده بود…تو این یه هفته،این کای بود ک تو اتاق بغلی سهون زیر سرم تقویتی و تغذیه بود…

تو این یه هفته،کای ل//ب ب غذا نزده بود….با کسی جز سهون حرف نزده بود…چشماش جز سهون چیزیو ندیده بود….ل//ب هاش جز عشقش ،چیزیو ب زبون نیاورده بود…تو این هفته ،کای اندازه ی یک سال پیر شد بود…

کای امروز،با کای یک ماه پیش،تفاوتای زیادی داشت…این کای،ب عشق دیدن سهون چشماشو رو ب دنیا باز می کنه..ب عشق گرفتن دستاش یه روز جدیدو شروع می کنه…ب عشق نفساش،زندگی می کنه…

جلوی در اتاق رسید  و بدون حرف سمت پرستار مربوطه رفت.هیچی نگفت و سرشو پایین انداخت…منتظر برای گرفتن لباسی سبز رنگی ک باید برای رفتن ب اون اتاق لعنتی می پوشید…

“الان نه کای”

سرشو بالا آورد و ب چشماش زل زد..نکنه…نکنه برای سهونش اتفاقی افتاده باشه؟؟؟

پرستار ک انگار همه ی افکار کای رو از تو چشماش خونده لبخندی زد و دستشو رو شونش گذاشت:

“نگران نباش.حالش خوبه.فقط الان دکتر بالای سرشه.”

تو نگاه کای هنوزم بی قراری موج می زد…تا با چشماى  خودش نمی دید،باور نمی کرد….

نگاهشو از چشمای پرستار برنداشت.

“هوف کله شق.دلت براش تنگ شده نه؟می دونم اعتماد  نداری.دنبالم بیا ولی،فقط از پشت شیشه.”

سرشو ب نشونه ی تشکر خم کرولی،دریغ از یه لبخند…

این لبخندا ارزشمند بودن…این لبخندا فقط مطعلق ب سهون بودن…پس کسی جز اون نباید ب راحتی می دیدشون..

دنبال پرستار رفت تا اینکه ب شیشه رسید…اول از همه،ب اون دستگاهی ک تنها امید کای تو این روزا شده بود زل زد…تا حدودی قلب خستش آروم شد…اون خطا هنوزم تو مسیر زندگی حرکت می کردن…اگر چ بی شوق ولی،بازم حرکت می کردن…

و همینم می تونست دلیل نفس کشیدن کای باشه…نه؟؟؟

ب شیشه چسبید…یه دستش کنار رو//ن پاش افتاد ولی دست دیگش،نوازشگونه رو شیشه حرکت می کرد…

انگار با چشماش،با سهون حرف می زد…ل//ب هایی ک تو این یه هفته،هیچکس لبخندشو ندیده بود،ب زیبایی حالت گفتو چشماش برق خاصی زد.

 چقدر دلش براى اون چشماى معصوم تنگ شده بود…

براش فرقى نداشت چند ساعت اون پشت بایسته و منتظر بمونه….

منتظر یه معجزه واسه برگردوندن لبخندش…

انتظار انتظار انتظار….

واژه ى غم انگیزیه ک فقط یه عاشق مى تونه معنیشو بفهمه…

فقط یه عاشق…

یکى مثه،کیم کاى،ابر گ//ى شهر…

  ★*★*★*★*★*★*★*★*★*★*★*

=از دید چانیول=

مثه تمام این یه هفته،ب فرشته ى کوچولویى ک سرش رو سینم بود خیره شده بودم.رده هاى خیس اشک رو گونش،آزارم مى داد…اون واسه سهون بیش از حد بى تابى مى کرد…

یه هفته از اون روزى ک بکهیون بهم زنگ زده مى گذره…تو این یه هفته،سهون خواب خواب بوده…یا بهتر بگم،ایست قلبى…کما…

تو این یه هفته حال هیچکدوممون خوب نبوده…کاى داغون داغونه…تازه فهمیدم، عاشق سهونه…برا هممون عجیب بود.کادر بیمارستان از بى تابى هاى کاى فهمیدن حسش ب سهون،یه دوستى معمولى نیست..مخصوصا حرفایى ک وقتى خودشو ب بیمارستان رسونده زده…از بکهیون شنیدم اعتراف کرده…فک نمى کردم اونم مثه من بدبخت شه…عاشقى بد,دردیه…واقعادرد داره…کادر بیمارستان ب خوبى این موضوعو درک کردن…اونقدر ک کاى مهمون دائمى اتاق سهونه…صورت سهون در روز هزار بار بو//سه بارون مى شه… 

این وسط من دارم داغون مى شم.نمى تونم ببینم صمیمى ترین رفیقم داره اینجورى جون مى ده…از طرفى،

نمى تونم ببینم کسى ک خالصانه عاشقشم داره ذره ذره آب مى شه.

بکهیون تو این یه هفته همش گریه کرده..

تو بغل من،سرش رو سینه ى من بوده و اشکاى داغش رو قلب عاشق من ریخته و ذوبش کرده…کاش مى دونست اشکاش چقدمنو عذاب مى ده.کاش مى دونست هر قطره ى اشکش،رو قلبم یه ترک عمیق مى اندازه.مى ترسم این ترکا آخر کار دستم بده …

بکهیون خیلى سهونو دوست داره.اونقدرى ک بزور من چند ساعت در روز مى خوابه.اونقدر ک حاظر نمى شه از بیمارستان بیرون بره.اگ اصرار من نباشه همون نصفه ساندویچى ک براش مى گیرمم،نمى خوره.خیلى کم حرف مى زنه وقتى ک حرف مى زنه مدام از سهون مى گه ک تهش ب گریه ختم مى شه…

خیلى شبا بوده ک رو صندلى، تو بغل من خوابش برده…مى ترسم بکهیون من،کسى ک منو دیووانه وار عاشق خودش کرده،عاشق سهون باشه…

نه  نه نه…حتى فکرشم عذابم مى ده.حتى فکر اینکه عشق کوچولوى  من،داره عشقشو از دست مى ده منو مى کشه…اگ بکهیون من عاشق سهون باشع،پس اون پسر باید زنده بمونه.

بکهیون احساساتى و دل نازک من نباید دوباره شکست بخوره.

من مى دونم اگ سهون بمیره بکهیون من  از گریه جون مى ده.مى دونم داغون مى شه…

من نمى خوام تنها عشقم افسرده شه.نمى خوام قلبش بشکنه.آخه حسشو مى فهمم. سخته …سخته ک دیگ عشقى نباشه ک ب اشتیاق شنیدن صداش،چشماتو رو ب دنیا باز کنى…

سخته ک دیگ تپش هاى بلند قلبتو ک وقتى کنارشى مى شنوى،حس نکنى…

سخته …سخته از گرماى بدنش،لبخندش،نگاها و حرفاى دلنشینش محروم شى…بکهیون تنها دلیل زندگیه منه، اگ اون خوب نباشع ،زندگى من چ  ارزشى داره؟

آرزوى من دیدن لبخنداى شادشه…

لبخندى ک همیشه مثه یه زلزله ب قلبم حمله ور مى شه.

تو این یه هفته جاش تو مدرسه خیللللى خالى بوده.شایدم من زیادى حسش مى کردم…

آخه اگ هر روز،یع گل قشنگ جلوى چشمات باشه،بهش عادت نمى کنى؟؟؟

با تکونى ک رو تخت  خورد از فکر بیرون اومدم.منتظرانه ب پلکاى قشنگش زل زدم.مژه هاى خیسش قلبمو ب درد میاورد.

“چانا،اینجایى؟”

صداى خش دار و خابالوش شدیدا دل نشین بود.بدون اینکه چشماشو باز کنه،تو بغلم غلت زد و یه پاشو رو پام انداخت…

پایین ت//ن//ش دقیقا رو پایین ت//ن//م بود.

تپشاى قلبم شدت گرفت.دماى بدنم ب طرز عجیبى بالا رفت…

دستاشو دور بدنم محکم کرد و سرشو ب س//ی//ن//م چسبوند:”چانا،قلبت،تند مى زنه”

سعى کردم آروم باشم.نفس عمیق کشیدم و دستمو لاى موهاى نرمش حرکت دادم.لعنتى لعنتى لعنتى…چرا همیشه رسوام مى کنى؟؟؟

-بلاخره بیدار شدى کوچولو؟

“هوممم.یولى تو نخوابیدى؟”

-نه. 

“چرا؟”

-تقصیر یه وروجک بود.

“اون وروجکه کیه”؟

لبخند زدم.هنوز چشماش بسته بود.باید بهش مى گفتم؟؟

-یکى ک سه ساعته تو بغلم خوابیده.

“یووولى،تو نباید بزارى کسى تو بغلت بخوابه”

خندیدم.معلوم بود هنوز گیجه و نمى فهمه چى مى گه.

-چرا؟؟؟

“خب من دوست ندارم”

حس کردم قلبم از تپش ایستاد.ینى بکهیون روم حساسه؟؟؟؟

-چرا دوست ندارى؟

خمیازه ى بلندى کشید و چند بار پلک زد…

واى خدا چقد موقع خمیازه با مزه مى شد.

ب یه صدم ثانیه نرسیده سرخ سرخ شد.انگار تازه فهمیده بود تو چ وضعیتیه.

با همون چشماى بازش بهم زل زد: 

“چا.چانیول،من..من اینجا چیکار مى کنم؟”

خندم گرفت.شبیه گوجه شده بود.

-کجاا؟

انگار تو بد مخمصه اى گیر افتاده بود.حالت چهرش داد مى زد.

انگار نمى خواست ب زبون بیاره.خجالت مى کشید.

“اینجا دیگه”

-خب کجا؟

“اهههه یوولى،من اینجا تو بغل تو چیکار مى کنم؟”

بلند خندیدم.از خجالت نمى دونست چیکار کنه.یه مشت محکم ب س//ی//ن//م زد و اومد در بره ک محکم گرفتمش:

-کجا وروجک؟

“ولممم کن یووولى،مى خوام برم دستشویى”

دستامو دور شکمش سفت کردم و از پشت بهش چسبیدم.سرمو نزدیک گوشش بردم.نفساى داغم ب گوشش مى خورد.زمزمه وار گفتم:دروغ ک نمى گى؟؟؟

صداش شبیه کسایى بود ک مى خوان گریه کنن.خیلى خودمو کنترل مى کردم ک نخندم.

“نه.من ..من.دستشویى دارم.حالا مى شه ب.برم؟؟؟”

اى خدا.تو این نگاه چى هس ک همیشه منو رام خودش مى کنه؟چشماى ریز و مشکیش تمام زندگیه من بود …

محو چشماش شدم…دلم مى خواست عقربه هارو با دستام بگیرم،ولى این لحظه هیچوقت تموم نشه…آرامشى ک این چشما بهم مى داد،مثه بوى بدن مادرم بود…

بدون اراده،دستام از هم باز شد و بکهیون ک انگار از زندان آزاد شده،خیلى سریع از بین بازو هام فرار کرد…

دستمو رو ع//ض//و//م گذاشتم و آه کشیدم.

نگام رو در دستشویى ثابت موند…

چرا نمى تونست مال من باشه؟

چرا؟

★★★★★★★★★★★★★★★★

=از دید بکهیون=

سریع رفتم تو دستشوی و درو بستم.قلبم ب طرز سرسام آورى مى زد…تمام بدنم داغ کرده بود.لامصب…این چ حسیه ک هر وقت چان تو بغلمه سراغم میاد؟دستمو رو سینم گذاشتم.انگار قلبم مى خواست سینمو سوراخ کنه وبزنه بیرون….لعنتى آخه چرا اینجورى مریض شدى؟؟آره من مریض شدم مریض چانیول.چانیول هم درد منه هم درمان منه…چقد زود همه ى زندگیم شده…چقد زود قلبمو دزدیده…چقد زود منو عاشق خودش کرده…چانیول چرا اینقد ظالمى؟؟؟چرا یکم ب قلب بى جنبه ى من فکر نمى کنى؟چرا منو بغل مى کنى لعنتى؟؟؟چرا باعث مى شى قلبم اینطورى دیوونه شه ها؟چرا چشمات همه ى دنیاى من شدن؟؟آخه عوضى چرا منو به آغوشت عادت دادى؟اگ تو نباشى من چجورى خوابم ببره؟

دردى ک تو کمرم پیچید منو از فکر بیرون آورد.

با تعجب ب پایین ت//ن//م خیره شدم.

-من..من ت//ح//ر//ی//ک شدم!

اه لعنتى….همش تقصیر خودم بود…اگ پامو نمى انداختم رو پاش اینطورى نمى شد… از درد ب خودم پیچیدم ولى تابلو بود اگ بیرون نمى رفتم.

سمت جعبه کمک هاى اولیه رفتم و یه مسکن براى  خودم برداشتم .جلوى آیینه ایستادم و چند بار آب ب صورتم زدم..شاید اینجورى یکم از آتیش بدنم کم مى شد.

صداى چانیول تمام تلاشمو واسه آروم شدن ب باد داد”بکهیون؟خوبى؟”

چند بار نفس عمیق کشیدم و سعى کردم صدامو صاف کنم:

-خو.خوبم چان.الان میام.

موهامو مرتب کردم و رفتم بیرون.نگاه خیره ى چانو دوس داشتم.اینکه فقط ب من نگاه مى کنه،خیلى خوب بود…

یه لیوان آب واسه خودم ریختم.

“خوب خوابیدى؟”

واى خدا من چرا اینقد صداى این بشرو دوس دارم ها؟؟؟چرا مث یه آهنگ آرامش بخش تمام وجودمو آروم مى کنه؟

زیرلب جورى ک نشنوه زمزمه کردم:مگ مى شه تو بغل تو باشم و خوب نخوابم؟؟؟

“نمى شنوم بلند تر”

صداى نزدیکش منو از جا پروند.برگشتم سمتش و دستمو رو قلبم گذاشتم.نکنه شنیده باشه؟

-هى چان،چرا یهویى میاى؟نمى گى مى ترسم؟

چند تا نفس عمیق کشیدم و سعى کردم ب چشماش نگاه نکنم…چون مى دونستم چشمام همه چیو لو مى ده.

“بکهیون،مى شه یه چیزى ازت بپرسم؟”

-هومم بپرس.

رفتم سمت تخت و روش دراز کشیدم.

چانم اومد دقیقا کنارم دراز کشید.

آرنجمو ب تخت تکیه دادم و دستمو رو سرم گذاشتم ک بهش تسلط بیشترى داشته باشم.نگام رو ل//ب//ا//ش ثابت موند…

چى مى شد اگ حسمون دو طرفه بود؟؟؟چقد دلم واسه طعم ل//ب//اش تنگ شده بود…سعى کردم ذهنمو م//ن//ح//ر//ف کنم…بهر حال این ممکن نبود…

-بپرس چانا.منتظرم.

انگار از پرسیدن سوالش مردد بود.چند ثانیه بهم خیره شد.بعدم حرکتى ک منو دیوونه مى کرد تکرار شد…

کشیدن زبونش رو ل//ب//اش…اى خدا… یولى…اینقد ظالم نباش!

بدون اراده دستمو سمت گونه هاش بردم و آروم لمسشون کردم…

وقتى ب خودم اومدم ک دیر شده بود.

چان با چشماى گرد نگام مى کرد.

من چرا اینجوریمممممم؟؟؟

راه برگشت نداشتم چون تابلو مى شد خل و چلم،پس ب نوازش گونش ادامه دادم و لبخند زدم:بپرس دیگه…

اما چان انگار تو یه دنیاى دیگ بود…

بعد از یکم این پا و اون پا بلاخره ب چشمام نگاه کرد:

“بک بک،نمى دونم این سوالمو رو چ حسابى مى زارى،فقط بدون ن مى خوام فضولى کنم ن چیز دیگه.اگ نمى خواى بگى هم نگو موردى نیست.فقط،دلم نمى خواد. راجبم طور دیگه اى فکر کنى.”

گیج شدم.مگ مى خواست چى بپرسه ک قبلش اینطورى مقدمه چینى مى کرد؟

-چان،سوالتو بپرس.

“قول مى دى ناراحت نشى؟”

شک داشتم..ولى،

-قول مى دم.

“تو سهونو دوست دارى”؟

-آره یولى.سهون دونسنگمه.من باهاش زندگى مى کنم.مگ مى شه ک…

با همون لحن قاطع وسط حرفم پرید:

“ن منظورم اون دوست داشتن نیست…”

-پس کدوم دوست داشتن؟

“یه چیزى مثله،حس کاى ب سهون”

انگار یه سطل آب سرد روم خالى کرده باشن.سهون دونسنگ من بود.من هیچوقت بهش حس خاصى نداشتم.من فقط برادرانه عاشقشم….

اما،تعجبم از این بود!کسى ک این قلب من صادقانه و خالصانه براش مى تپه،چرا باید چنین فکرى راجبم بکنه؟

ینى از هیچکدوم از رفتارام،هیچیو نفهمیده؟؟؟؟

-معلومه ک نه یول.این چ سوالى بود؟

“پس چرا،اینقد بى تابشى”؟

-اگه الان کاى رو اون تخت بود،تو بیخیال بودى؟

“یاااااا”!

-یول،حس من ب سهون،حس تو ب کایه.نکنه تو عاشق کایى؟

با کلافگى دستشو تو موهاش فرو برد.

“نه.نیستم. اما بک،مى شه بهم بگى دوستى تو و سهون از کجا شروع شد؟کنجکاوم فقط همین”

بى هوا آب تو لیوانو سر کشیدم.

یادآورى اون روزاى سخت،عذاب بود…

-همه چى از اون روز بارونى شروع شد…

★*★*★*★*★*★*★*★*★*★*★*

=از دید کریس=

ب کلید توى دستم نگاه کردم.قرار بود مدارک چان رو از خونش بیارم.بکهیون بهم گفته بود پس منم حرفشو رو چشمام گذاشتم.حال هیچکس مساعد,نبود.منم خوب نبودم…

غم سوهو یه طرف،سهون یه طرف ،بکهیون یه طرف….

در حیاط رو باز کردم و رفتم داخل….از دیدن چراغاى روشن خونه تعجب کردم.مگ کسى خونه بود؟؟؟

کلیدو انداختم و در و باز کردم.خونه دوبلکس بود..صداى آهنگ کر کننده اى تو خونه پیچیده بود.دیگ داشتم مى ترسیدم.تا جایى ک بک بهم گفته بود،چان اینجا تنها زندگى مى کرد!

صدا از پایین میومد.از استخر…

رفتم سمت راه پله اى ک ب استخر و سونا و سالن ورزشى و… ختم مى شد..وارد رختکن شدم اما …

خشکم زد.دو تا تیشرت،شلوارک و حوله و کلى وسایل رو سکو ها بود. 

سمت درى رفتم ک ب استخر ختم مى شد اما باشنیدن صداى خنده ى آشنا،ضربان قلبم بالا رفت…

این امکان نداره نه،این فقط یه شباهته..

آره توهمه توهم…اینقد دوسش دارم ک صداى خنده هاش تو گوشم مى پیچه…

آره همش از رو عشقه آره…

مى خواستم برم جلو تا مطمئن شم توهمه.اما،اما انگار پاهام ب زمین چسبیده بودن…صداى خنده ى دو نفر بود.

یکى سوهو و اون یکى…

لعنتى چرا اونیکى رو نمى شناختم؟اما،اما سوهو،اینجا چیکار مى کرد؟

اون الان باید آمریکا باشه،ولى اینجا کرس!سئول!خونه ى چانیول!امکان نداره…

سعى کردم به صداها گوش کنم:

*مممم نکن ..تو،حق نداشتى منو م//س//ت کنى آقا خوشگله*

حس کردم قلبم دیگ نمى زنه.صداى…صداى خود سوهو بود.

انگار یکى داشت ب//و//سه هاى م//ک//ن//ده و محکمى رو پوستش مى زاشت..صداى ب//و//سه هاش تو فضاى استخر مى پیچید.انگار تو آب بودن…

+تو،خیلى خواستنى هستى عشقم!

سوهو:آآآه…حرف نزن.کارى کن بهم خوشبگذره!*

+چشممممم.

نفهمیدم چى شد ک گونه هام خیس شد…سوهو،سوهوى من،اون اامکان نداره عشق من باشه!

کم کم صداى نا//له ها و ب//و//سه ها اوج گرفت.انگار حرکتاشون شدید بود چون آب با صداى بلندى از سطح استخر بیرون مى ریخت..

نتونستم طاقت بیارم.کسى حق نداره ب عشق من دست بزنه..کسى جز من حق نداره ل//ب//ا//شو ب /ب//و//سه..کسى جز من حق نداره بدنشو ببینه…چشماى سوهو فقط مال منه ن کس دیگه…بدنش مال منه ن کس دیگه…

اما یه صدایى بلند تو گوشم داد مى زد:

-ولى قلبش مال تو نیست…تو هم مثه بقیه ى اى…مثه کساى دیگه…

اگ مال من نیست،پس باید خودم با چشماى خودم ببینم..باید…

ب هر زحمتى ک بود،پاهاى خستمو حرکت دادم و جلو رفتم…کم کم استخرو دیدم.چشمام با بى تابى دنبالش مى گشت،تا اینکه،گوشه ى استخر،پیداش کردم…

زانو هام سست شد…دستمو جلوى دهنم گرفتم تا صداى هق هقام مزاحمشون نشه…همونجا روى زمین افتادم….سرمو پایین انداختم تا نبینم..

سوهو،دستاشو ب لبه ى استخر تکیه داده بود و پسرى با ش//ه//و//ت تمام،شونه هاشو مى ب//و//س//ی//د و دستاى کثیفشو رو ب//ا//س//ن عشق من مى کشید…

صداى خنده ها و آ//ه و ن//ا//ل//ه هاى سوهو مثه یه چاقوى تیز تو قلبم فرو مى رفت…

سوهو:لىىىىىى،ب//م//ا//ل//ش…

لى:تو جون بخواه عشقم….

چشمم ب شیشه هاى م//ش//ر//و//ب ل//ب//ه ى استخر خورد…جام هاى م//ش//ر//و//ب//ى ک شکسته بود،ظرفاى غذایى ک رو زمین افتاده بودن و رو میزى ک رو زمین پرت شده بود…

سرمو بالا آوردم و نگاهم تو نگاه وحشتزده ى سوهو گره خورد….

نگاهى ک انگار توش التماس بود…

انگار عاجزانه بهم مى گفت:نجاتم بده..

یهویى یه چیزى تو قلبم تکون خورد…

پس غیرتم کجا بود؟مگ من عاشقش نیستم؟یه عاشق چطور مى تونه اجازه بده کسى ب عشقش دست بزنه؟

یه جمله مثل پتک تو سرم فرود اومد:

*مممم نکن ..تو،حق نداشتى منو م//س//ت کنى آقا خوشگله*

*تو ،حق نداشتى منو م//س//ت کنى…*

*حق نداشتى.. *

*حق نداشتى…*

اگه،اگه سوهو از رو م//س//ت//ى مى خواد باهاش بخوابه چى؟؟؟

اما،اما مگ عقل نداره؟اگ نمى خواسته م//س//ت کنه پس نمى خورده.اگ م//س//ت کرده حتما مى خواسته ک این اتفاق افتاده…..

پس قلبش مال این پسرس!

*لى*

اون لحظع عصبى تر از چیزى بودم ک بخوام فکر کنم…اون  پسرى ک زیر لى بود،سرهو بود و سوهو عشق من.

اگ کسى بخواد ب عشق من دست درازى کنه دستاشو خورد مى کنم.

حتى اگ اون یه نفر ،عشق سوهو باشه…

-هى تو ،دارى چ گ//ه//ى مى خورىىىى؟؟؟

★*★*★*★*★*★*★*★*★

=فلش بک،دو سال قبل=

=از دید بکهیون=

سرمو بالا گرفتم و ب آسمون  نگاه کردم.گلوله هاى قشنگ برف دونه دونه رو زمین مى ریختن و نماى قشنگى ب درختا و خیابونا مى دادن.زن و مرد،پیر جوون،بچه و بزرگ،همه و همه با خوشحالى مى خندیدن و از کنار هم بودن لذت مى بردن.زوجاى جوون دست تو دست هم راه مى رفتن و به هم دیگه لبخند مى زدن.

بچه ها با جیغ و داد بهم گلوله ى برفى پرتاب مى کردن و بعضیاشون آدم برفى مى ساختن.

دو ماه دیگه کریسمس بود و خیلیا خوشحال بودن..خیلیا هم مثه من،

دنبال اجاره خونه بودن…

شالگردنمو محکم کردم و ب راهم ادامه دادم.شب ب این سردى،چرا اینهمه شلوغ بود؟

هیچوقت یادم نمى ره ک تائو و بونا باهام چیکار کردن.اون لعنتى از عشقم سوء استفاده کرد و بعد,از اینکه همه ى داروندارمو بنامش کردم،بچه نداشتنمونو بهونه کرد و طلاقشو گرفت…هیچوقت نمى بخشمش…حالا من موندم.بکهیونى ک از دار دنیا فقط یه اپارتمان شصت مترى داره ک خرج اجاره ى اونم ب زور در میاره.سخت بود.حداقل واسه من.واسه منى ک عمرمو تو ناز و نعمت بزرگ شدم کلفتى  شغل دلخواهى نبود.پیچیدم تو کوچه اى ک ب خونه ختم مى شد.مثه همیشه قدم هام سست و آروم بود..کوچه تنگ  و باریک بود و برخلاف خیابون،خلوت….همه چى عادى بود تا اینکه،توجهم ب پسرى ک ت//لو ت//لو مى خورد جلب شد.اولش ترسیدم…سعى کردم با فاصله ى زیاد ازش رد شم. اما،مگ کوچه چقد پهن بود؟؟؟هر چقدر ک بهش نزدیک تر مى شدم قلبم تند تر مى زد.تپش قلبم وقتى شدت گرفت ک ب سمتم اومد…خواستم فرار کنم اما،

با دیدن چشماش،منصرف شدم…

قد بلندى داشت و از لباساى مارکش مى شد فههمیدوضع مالیش عالیه.موهاى مشکیش تو صورتش پخش شده بودن و چشماش قرمز قرمز بود.اما نه از روى م//س//تى،مشخص بود،خیلى گریه کرده بود.

غم توى چشماش باعث شد تمام ترسمو فراموش کنم و ب سمتش برم..

فاصله ى بینمون،فقط دو قدم بود.نمى دونم چرا اما غم چشماش بغض سختى رو ب گلوم مى انداخت.انگار اونم مثله من زخم خورده بود.خواستم زیر شونه هاشو بگیرم ک تو بغلم افتاد.سعى کردم وزنشو تحمل کنم.آروم گفتم:هى پسر،تو این سرما با این لباسا بیرون چیکار مى کنى؟آخه الان وقت م//س//ت کردنه؟نمى گى سرما مى خورى؟

چند ثانیه صبر کردم اما جواب نداد.

چند بار آروم ب کمرش ضربه زدم:

-یا،مى شنوى چى مى گم؟؟؟

لرزیدن شونه هاش باعث شد قلبم درد بگیره.اون پسر بازم داشت گریه مى کرد.فهمیدم شرایط حرف زدن نداره.خواستم همونجا ولش کنم اما،

یه حسى مانع شد…نمى دونم چرا اونشب بردمش خونم اما،اشتباه نکردم…

این تنها کاریه ک تو زندگیم از انجام دادنش پشیمون نیستم.

=پایان فلش بک=

چان:خبببب،بعد چى شد؟

سرمو رو بازوش گذاشتم و ب سقف خیره شدم.

-اون پسر سهون بود.سه ماه از اون شب گذشت.تو اون سه ماه سهون حتى یک کلمه هم حرف نزد.

چان:ینى اصلا؟

-نه.تو اون سه ماه هفت بار خودکشى کرد.با هر چیزى ک فکرشو بکنى.شیشه،چاغو،تیغ،کاغذ،قرص و…جورى بود ک من حتى براى 10ثانیه هم تنهاش نمى زاشتم.شبا مى نشست ل//ب پنجره و ب ماه خیره مى شد.ل//ب هاش تکون مى خورد ولى صدایى اازشون خارج نمى شد.انگار با یکى حرف مى زد اما،بى صدا.اینقدر گریه مى کرد ک همونجا خوابش مى برد.خیلى دنبال  خانوادش گشتم اما هیچى پیدا نکردم.یه مدت بعد فهمیدم پدر و مادرش ب دلایلى ب کشور دیگه اى رفتن و سهون خودش تنها مونده.

چان:ینى هیچکسو نداشت؟

-نه.بعد از یکم تحقیق خونشو پیدا کردم و فکم افتاد.سهون خیلى ثروتمند بود. خیلى.الانم هست.ولى نمى تونستم بزارم تنها بره تو اون خونه،تو اون سه ماه مثه مادرى شده بودم ک یه بچه ى یه دوساله داشت ک باید دائم مراقبش مى بود.یه جورایى وابستش شدم.از طرفى احساس مسئولیت و دلسوزى هم خیلى بهم فشار میاورد.

چان:اوخ ک چ قلب رعوفى دارى توووو!

یکى آروم زدم تو صورتش:

-اگ مى خواى برات تعریف کنم مزه نپرون!

یه خنده ى ریز کرد ولى بعدش جدى شد:

چان:من تسلیم.

-تو سه ماه اول،وقتى براى اولین بار خودکشى کرد بردمش بیمارستان،خیلى ترسیده بودم.همونجا فهمیدم نارحتى قلبى داره و وضع قلبش بیش از حد داغونه.خیلى نیاز ب عمل داشت ولى من آهى در بساط نداشتم ک بخوام خرجش کنم. بعد از یه مدت همش کابوس مى دید.بیدار مى شد و مثه دیوونه ها داد مى زد…تو همون حرفا،داستان زندگیشو فهمیدم…

چان:ب منم بگو!

سرمو سمتش برگردوندم و یه لبخند زدم.دستمو بین موهاش فرو بردم و خندیدم:معذرت مى خوام ولى این یه رازه.

اخم با مزه اى کرد و ل//ب//اشو بیرون داد:

چان:اشکال نداره.خب بقیش!

وقتى براى هفتمین بار خودکشى کرد،همون لحظه نیاز ب عمل داشت.واقعا وضعش خراب بود.همونجا بود ک کریس ب دادمون رسید.

چان:کریسسس،فرشته ى نجات.

-چانیوووول!

چان:غلط کردم وروجک 

رومو برگردوندم و پشت بهش خوابیدم:

-دیگه برات نمى گم.بى جنبه.

حس دستاى محکمش دور کمرم،بدن داغش ک با بدنم مماس شد،نفساى داغى ک ب گردنم مى خورد،بى تابى قلبم تو قفسه ى سینم،صداى مردونش وقتى ک زمزمه کرد: منو ببخش کوچولو.

همه و همه باعث شد دیوونه شم و یه حرف احمقانه بزنم:

-چانا،تا حالا عاشق شدى؟؟؟

مى تونستم صداى نفساى بریده بریدشو بشنوم.چون ب هم چسبیده بودیم ضربان قلبشو پشت کمرم حس مى کردم.اما فقط یه جمله ،فقط یه جمله  بود ک منو ب جنون رسوند:

چان:قبلا نه ولى تازگیا،حس مى کنم قلبم براى یکى،خیلى مى زنه…

بوسه ى ریزى ک   رو گردنم گذاشت هوشو وهواسو از سرم پروند.داغ کرده بودم.

مى شنیدم!من صداى ضربان قلبشو مى شنیدم…

این چ معنى مى تونست داشته باشه؟

چان:مى شنوى بکهیون؟؟؟

-چ.چیو؟

چان:صداى قلبمو!

یه لبخند بزرگ رو لبام بود.لبخندى ک هیچ رقمه نمى تونستم پنهانش کنم.چشمام تار شد.مثه احمقا شده بودم.نمى دونم تو این لحظه،اشکام واسه چى بود؟

-مى.مى شنوم چان.مى شنوم.

برم گردوند.نگاه خیسم تو نگاه مهربونش گره خورد.گرماى انگشت اشارش ک رو گونم نشست،تمام بدنمو آتیش زد…

هنوزم ب هم خیره بودیم.چشمامون حرفاى زیادى داشتن ک مى خواستن ب هم بگن اما،صداقتى ک تو چشماش بود شکمو از بین برد.

چان:قبولش مى کنى؟

-چ.چیو؟

چان:عشقمو،قبول مى کنى؟؟؟

تو اون لحظه،زبونم قفل شده بود.قلبم از همیشه تند تر مى زد.تو اون لحظه فقط یه چیزو مى خواستم…

سرمو آروم جلو بردمو،ل//ب//ا//م//و رو ل//ب//ا//ش گذاشتم….

یه فشار،یه لمس ساده،فقط براى انتقال حس خالص عشق…

فقط،

 چند ثانیه!

فقط چند سانتى متر،فقط چند سانت،ل//ب//ا//مو جدا کردم.با اینکه دل کندن از شیرین ترین شیرینى دنیا،سخت ترین کار ممکن بود…

با تمام خجالتم،سرمو بالا گرفتم.ب چشماش زل زدم و آروم گفتم:

-قبول مى کنم.

★*★*★*★*★*★*★*★*★*★**

خیلی ممنووووووووووووونمممممم از مسیح هینگ خوشگلم واسع پوستر نانازم.

عشقیه واسه خودش این هیونگ.

خب در رابطه با نظرا, من حرفی ندارم!

حتما همه اون اطلاعیه مدیرو دیدید ک گفتن هر فیکی ک تعداد بازدیدش با تعداد کامنتش خیلی فرق داشته باشه از سایت پاک می شه, مگ نه؟؟؟؟

حالا خود دانید. 

راااااستیییییی, 

یه سوال دارم عشقام, شماهاا با نوع نوشتار سوم شخص من راحت ترید یا اول شخص؟کدومو بیشتر دوست دارید؟

دیالوگ برگزیده ی این قسمت چی بود؟از نظرتون؟

بچه ها زود نظرا رو ب 100 برسونید تا من زود بیام. 

منتظرتونم. فعلا. 

The following two tabs change content below.

oohsahar

oohsahar 109 نظر 9 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
mahi
مهمان

چقد بکی مهربونه ها آخه کی حاضر میشه از یه بیمار مراقبت کنه که درست حسابی نمیشناستش.
من سوم شخص رو بیشتر میپسندم البته اول شخصوهم باحال مینویسی ولی من اینجوری بیشتر دوس دارم.
ممنون

Armita
مهمان

من خواننده ی جدیدم
خیلی فیکت زیباس مخصوصا اینکه کاپل اصلیش سکایه
موفق باشی

Saina.KaiHun
مهمان

چانبکش خیلی خوب بود😍😍
عررررررررررررررررر سکایمممممممممممممممممممممممممم😭😭😭😭💖

هم اول شخص هم سوم شخص خوبه 😐😐
شاید اول شخص بهتر باشه👍👍

fatima_p
مهمان

اینم خونده بودم مثه اینکه .___. :heartme: :heartme:

narsis69
مهمان

مرررررررررسی. :yehet: خیلی خوب بود. :like: :myheart: :charkhesh:
آخی.بیچاره کریس!!! :mazlum: چه صحنه ی بدی و دید. :cry:
ولی من خیلی سولی دوست دارم. :yeees: :haha:
ولی از کار لی خوشم نیومد!! :qorqor: :heeey: اینکه سوهو رو مست کرده تا ازش س/واستفاده بکنه…نامردی بود کارش!!! :qorqor: :qorqor:
آخی کای!!عزیزم.. :mazlum: :daqun:
الهیییییییی.چان چقد خوشگل اعتراف کرد.عررررر. :kissme: :heartme: :nish: :bunny:
فایتینگ :heartme: :rose: :like: :byebye:

Raha
مهمان

من سولی شیپرم. ولی کریسهو هم دوست دارم چیکا کنم ناراحت باشم یا خوشحال؟؟ :gerye:

atena
مهمان

حرفی ندااااااااااااااااااااارم ;-)
عالییییییییییییی بووووووووووووووود :wacko: 47b20s0 heart

Kai_hid
مهمان

عااااااااغااااااا ینی چییییییی؟؟؟؟؟؟ینی چیییییی که سوهو زیر لی باشهع…. من ب کریسهو حساسمم… ????????سهونو سرررریع بهوووووش بیاریییید…. من میمیرم اگه سکای بپاچه…. ولی چانبک همیشه خوووبن……. اونیاااا لطفن قسمت بعدیو آپ کن???????

T.Q
مهمان

عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی. 4chsmu1

niloo
مهمان

سلاااام..ممنون..خیلییی فوق العاده بود

Arezoo
مهمان

خیلییییییییییییییی قشنگ بود ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

HEALER
مهمان

هیچیییییییییی نمیتونم بگم
جززززززززز
عالی بووووووووووددددد
خیلی قشنگ بود خدایا من دیوونه ی سکایشمممممم
کور شدم سرش تو این داستان-_-
ممنووووووون بوووووس

azadeh
مهمان

سهون چرا پا نمیشه؟؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
بیچاره کایم

kimkim
مهمان

آوا قسمت جدید…من نبودم…برم بخونمممم

kimia
مهمان

وای من عاشق سکای و چانبک این داستانم..ممنون

bahar
مهمان
شکوفه
مهمان

ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifسکایohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
جووووووووووووووووووووووووووونم چانبک. واااای اصلا اونجا که چانیو با سویشرت توصیف کرده بودی اب دهنم راه افتاد.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif

wpDiscuz