سلام خانوماى گل…بفرمایید قسمت 17عشق جنجالى من…

 

سلام دوستان گلم….

اول از همه تشکر ویژههههههه دارم از ایلا جوووونم نویسنده ى هیلر عزیززززممم پوستر زده برام ک من خودم عااااشقشممممممم.خیلللللللى خوووشگگگله جیغغغغغغ عرررررر مرسى ایللااا جووونم..

رمز قسمت قبل عمومى شد.نمى خوام زیاد اذیتتون کنم فقط دلیل اپ دیرم:

1-فوت یکى از اقوام.

2-سوختن شدید دستم.

3-مبتلا شدن ب یه ویروس ک بدن درد ،سردرد ،تب و لرز سرفه هاى شدید ،عطسه ،ابیزش بینى و …همه از بدبختیاش بود..من دو هفته مریض بودم سه کیلو و پونصد گرم وزن کم کردم عملا بخاطر تنگى گلوم هیچى نمى تونستم بخورم..

بهر حال شرمنده ى همم مثل همیشه ببخشید.

عکس دستم:

بفرمایید قسمت 17:

با مغزی ک هر لحظه رو ب منفجر شدن بود در خونشو باز کرد…با عصبانیت اونو ب هم کوبید..کفشاشو بی حوصله در آورد و ب کناری هل داد…حالش بهم می خورد ، از همه چی…
جمله ى کریس مدام تو گوشاش تکرار مى شد:
“اونى ک قلب سهونو ب این روز انداخت،لوهانه…”
لیوان روی کانتر رو با حرص سمت دیوار پرت کرد…صدای تیکه تیکه شدنش تو گوشش پیچید…
یعنی سهونش هم،اینطوری شکسته بود؟؟؟
مشتشو ب یخچال کوبید…با درموندگی سرشو ب یخچال تکیه داد …ب اشکاش اجازه داد کمی از فشار روی قلبش کم کنن…چ خبر بود؟؟؟
مگ یه آدم واسه یه روز چقد ظرفیت داشت؟؟؟
اولش بفهمی عشقت بهوش اومده،بخوای ببینیش و بعد،کابوس زندگیتو کنار فرشتت ببینی و از اونور،بفهمی ک کابوست،قلب فرشتتو زیر پاهاش له کرده و ….
غمگین ترین قسمت داستان اینه ک تو هم ب اندازه ی کابوست،تو شکستن عشقت گناهکاری….
پیشانیشو چند بار ب یخچال کوبید….قلبش داشت از هم می پاشید…
-ازت متنفرم عوضی….متنفرم….
“می بینم ک بلاخره از اون بچه دل کندی پسر عمو؟؟؟”
با تنفر ب عقب برگشت….لوهان،رو کانتر نشسته بود….پاهای لخ..ت..شو با لو..ند..ى بصورت نود درجه حالت داده بود و دستاشو باز تر از عرض شونش تکیه گاهش کردع بود….شلوارک کوتاه و مشکى پوشیده بود و اون رنگ،سفیدى فریب انگیز پاهاشو بیشتر تو دید قرار مى داد…پیراهن قرمز و گشاد تنش،از دو طرف روى کانتر پخش شده بود و دکمه هاى باز لباس،ب حس شه..و..ت کاى لبخند مى زدن…
با همون پوزخند معروف روى لبش،سرشو ب طرفین تکون داد و با لحن تمسخر آمیزى گفت:

“اوووو له له…اخمشو بخورم من…”

بدون یه لحظه فکر،دستشو سمت گلدون روى میز برد…اونو بین انگشتاش گرفت و…
صداى خورد شدن شیشع ى تلوزیون و اون جسم شیشه اى،گوشاى بى طاقت کاى رو پر کرد….
نگاهش روى لوهان چرخید….
دستاشو بالا برد و ب هم کوبید:”اووومممم نشونه گیریت از قبلا خیلى بهتر شده عشقمممم.ولى ن اونطورى ک باید….”
-مى کشمت لوووهانننن.
“عاعا!چطوره قبل از کشتنم،(ب.ا.س.نش.و با بى تابى روى سطح سرد کانتر کشید)یبار دیگ با کاى کوچولوت بهم ح.ال بدى ،هاان؟؟؟”
فقط چند ثانیه طول کشید ک کاى بره،گردن لوهانو بین دستاى قویش بگیره و محکم ب کانتر فشار بده…روى صورتش خم بشه و بگه:
-مى خواى بت ح.ال بدممم؟؟؟هاااان؟؟؟؟
پوزخند لوهان قوى تر شد….زبونشو دور ل..باش کشید و با اشتیاق توى نگاهش گفت:البته عزیزم…
-باشع…خودت خواستى….
مچ دست لوهانو گرفت و با عجله دنبال خودش کشید….اونو روى تراس برد و ب سمت اتاقش رفت….چند لحظه بعد،بى مقدمه از پشت لوهانو بین شونه هاى پهنش قفل کرد و با لحن غمگینى لب..اشو ب گوشش چسبوند:خیلى دلم برات تنگ شده بود…
لوهان ک انگار از شنیدن این جمله جا خورده بود،چند لحظه مکث کرد و بعد هیجانزده گفت:منم همینطور…کایا….فک کنم خودتم متوجه بودى ک تو،با همه ى کسایى ک تو عمرم باهاشون بودم،فرق مى کردى….کایا تو برام بیشتر از یه پسر عمو بودى…
اشتباه لوهان این بود،ک فکر مى کرد پسر عموش،هنوز هم مثل قبل،ساده و زود باوره….
اما با وجود اینکه نقشش داشت مى گرفت،هنوز هم،یه جاى کار مى لنگید…
کاى،نفس عمیقى کشید و عطر لوهانو وارد ریه هاش کرد….سرشو تو گودى گردنش فرو برد و م..ک ارومى زد…نال.ه ى کوتاهى از بین لب.اى صورتى لو, خارج شد…

-لوهان…شاید وقتشه ک بهت بگم…تو هم براى من ،بیشتر از یه ه.م.خواب معمولى بودى…
همزمان با این حرف،دستاشو ب نو.ک سی.نه ى لوهان رسوند و اونو بین انگشت اشاره و شستش گرفت …
لوهان،نفسشو با سر و صدا بیرون داد و انگشتاشو دور ساق دست کاى پیچید:
“من برات چى بودم کاى؟”
دست آزاد کاى آل..ت حساس لوهانو لمس کرد و ل..اله ى گوشش بین دندوناش اسیر شد…همین حرکت باعث شد ک لوهان نتونه بیشتر از اون تحمل کنه…انگشتاشو دور نرده ها قفل کرد و کمى بیشتر ب عقب خم شد….مثله اینکه هنوزم مى تونست با اندامش،کاى رو جذب خودش کنه…دقیقا وقتى ک فکر مى کرد پیروز میدونه،کاى،با زیرکى دسبند اشنایى رو دور مچ لوهان ،ب نرده قفل کرد…
“چ غلطى مى کنى کککاى؟؟؟؟”
زبون کاى گردن ظریف لوهانو ب بازى گرفت:
-عزیزم…یادت ک نرفته من عاشق استایل خشنم؟؟؟مخصوصا با تو…
ب وضوح مى شد رنگ پریده ى لوهانو دید:
“ک.کاى!”
دسبند دوم کارو تموم کرد….
کاى با حرکت یهویى،شلوارک لوهانو پایین کشید…آ..لت مصنوعى حجیم و بزرگ دستشو کمى جا ب جا کرد و وسط با..س..نش حرکت داد….
لوهان با صدایى ک مى شد ترس رو ب راحتى از لرزشش تشخیص داد زمزمه کرد:
“نه…کاى خواهش مى کنم نه….”
اما با فرو رفتن یهوییى و درد ناک اون جسم کثیف،فریادش سکوت کلاغ هارو شکست…
کاى با لذت ب صداى نال..ه ى لوهان گوش داد ….سعى کرد این صدا رو براى همیشه ب ذهنش بسپاره…
حتى صبر نکرد ک لوهان ب اون درد عادت کنه…ا..لت رو ب شدت بیرون کشید و محکم تر از قبل وارد کرد:
-برام چى هستى لو؟؟؟خب….جوابت اینه…خوده شیطان!
…my tumult love …

-اوومممم….خوش گذشت لوهان؟؟؟؟
با حالت چندش اورى،آ..لت مصنوعى رو بین انبوهى از دستمال ها گذاشت…با لذت ب پایین تنه ى خونیه لوهان نگاه کرد….مثه اینکه براى چند وقتى،نمى تونست کاسبى کنه…جالب بود،با این حجم از سختى رابطه،لوهان ب کام رسیده بود…
صداى ن..اله هاى ریز لوهان،تو فضا پیچیده بود…درد داشت…خیلى هم درد داشت…
مسلما لوهان یه ه .رزه بود اما،مردم دنبال ه..رزه هاى گشاد نیستن و لوهان،
خیلى خیلى براى هو..س انگیز بودنش ،خرج مى کرد…
و البته،آ..لتى ک کاى ،ازش براى آزار لو استفاده کرده بود هم،زیادى بزرگ تر از حد معمول ساخته شده بود…
لوهان روى زمین افتاده بود….دستاش هنوزم از نرده ها آویزون بودن اما اون،حتى ناى صدا کردن اسم کاى رو هم نداشت…
مچ دستاش،بخاطر خار هاى فلزى دسبند،کاملا زخم شده بود…صداش بخاطر فریاد هاى بلندش،دیگه در نمیومد… صورتش از اشک خیسه خیس بود…
کاى ب سمتش رفت،دستاشو ب ارومى باز کرد و لوهان با صورت روى زمین افتاد…
خم شد،موهاشو از پشت گرفت و ب بالا کشید…چهره ى لو از درد جمع شد…ل..با..شو باز کرد اما صدایى جز خش خش ازشون خارج نشد…
لب..اشو ب گوش لوهان رسوند و با لحن شدیدا تندى زمزمه کرد:
“لوهان…ما هر چى ک بودیم،هر چى ک مربوط ب گذشته ى ما بوده…همش تموم شده…و راجب بلایى ک سرت آوردم،عزیزم،اینو فقط ب پاى یه نوازش برادرانه بزار…هنوز خیلى مونده ک آرزوى مرگ کنى…”
ولش کرد…پوزخندى زد و ب سمت اتاقش رفت…
هنوز از تراس خارج نشده بود ک مکث کرد..جورى ک لوهان بشنوه گفت:
“این کثیف کاریارو ،خودت تمیز کن”
لوهان با چشمایى ک رنگ خون گرفته بودن،مسیر رفتنشو دنبال کرد و..
جمله اى ک گفت ک کاش کاى،اون رو مى شنید:
“بازى تازه شروع شده پسر عمو…پس بچرخ تا بچرخیم”

…my tumult love …

یه اتاق ساکت ک فقط “دینگ.دینگ”یه دستگاه،سکوتشو مى شکنه…
یه تخت،ک از ابتداى اون بیمارستان،همدم دیواراى سرد این اتاق بوده….
یه تلوزیون،ک فقط چند بارى،توسط بیماراى زنده دل روشن شده و…
یه پنجره…ک چشم انداز غروبش،ته مونده ى امید هر ناامیدى رو هم،از بین مى بره…
و …یه پسر…یه پسر ک رنگ پریده تر از همیشه،با قلب خالى از احساس،ب غروب آفتاب نگاه مى کنه..
دو ساعتى مى شد ک،چشماشو دوباره رو ب دنیا باز کرده بود…و اون لحظه تنها سوالش از خودش این بود:ینى عرضه ى مردنم نداشتى؟؟ ؟
قلبش از همیشه بیشتر درد گرفت،وقتى هیونگ بزرگتر و حمایتگرشو دید ک چطور تو آغوشش گریه مى کنه و مى گه”خوشحالم ک هنوز دارمت سهون”
سهون خوشحال بود ک یکى،اینقدر نگرانشه اما اونقدر هم ساده نبود ک نفهمه،کریسى ک اشکشو ب ندرت مى دید،فقط بخاطر اون،اونطور عاجزانه اشک نمى ریزه…
سهون حتى با نگاه کردن ب چشماش فهمید،دلش تو چند روزى ک خواب بوده،ب طرز فجیحى شکسته…
اما چیزى نگفت و اجازه داد براى یک بار هم ک شده،خودش حامى کریس باشه…. یبار هم اون،همدم اشکاى گرم و داغ برادرش باشه…
از لحظه اى ک چشماشو باز کرده بود،بى قرار بود…یه دلتنگى خاصى تمام وجودشو آزار مى داد….قلبش با بى تابى منتظر بود…
و سهون بخاطر این احساس پوچ،مدام خودشو لعنت مى کرد….
چرا باید دلتنگ کسى مى بود ک کسى رو براى خودش داشت؟؟؟
براى سهون سخت بود ک قبول کنه،براى بار دوم ب بم بست رسیده…
اما با این حال ک مى دونست،هیچ شانسى نداره،بازم دلتنگ بود انگار ک سالهاست،شکلاتشو ندیده…
ولى ایندفعه فرق داشت…سهون دیگ نمى خواست دنبال عشقى بدوه،ک سرانجامى نداره…
ایندفعه قرار بود غرورش،سالم بمونه….
تو همین حین،در اتاق ب شدت باز شد و ….
قلب سهون براى لحظاتى،با بیشترین شدت خودش کوبید…
کاى تو چهار چوب در ،با چشمایى شیشه اى ایستاده و چشماش رو چشماى خیس سهون میخکوب شده بود…
دستگاه قلب،ب بلندى آژیر کشید و صدای آروم کاى بین همهمه ى پرستارا گم شد:
کاى:س.سهون…
کاى دید….دید ک چطور قلب سهون با دیدنش ب تپش افتاد…و ،نمى دونست اونو چطور معنا کنه…
تو کسرى از ثانیه،سه پرستار و کریس،بالاى سر سهون بودن….
و البته،ماموراى حراست ب سختى کاى رو بین دستاشون نگه داشته بودن و اجازه نمى دادن قدمى ب جلو برداره…ب سختى کاى رو بیرون بردن و درو بستن اما سهون هنوز هم مى تونست بشنوه…التماس عاجزانه ى کاى رو ،براى یک لحظه لمس آغوشش…
صداى فریاد کاى تو سالن بزرگ بیمارستان مى پیچید:
کاى:بزارید برمممم ولم کنین عوضیااااا…مگ همین شماها ندیدین من چطور عذاب کشیدم …چرا نمى زارید ببینمششش؟؟؟
سهوووون…
سهون…اما سهون نمى فهمید داره چ اتفاقى تو اتاق میوفته چون،تمام فکرش پیش کاى و جمله هاش جا مونده بود…عذاب؟؟؟
“چرا اون باید عذاب بکشه؟؟؟”
چرا؟؟؟
و چراهاى مختلفى ک تو اون لحظه ذهنشو پر کرده بودن…
براى یه لحظه احساس کرد ک دلش،ب اندازه ى قرن ها براى سیاهى چشم هاى کاى تنگ شده و…
پوچ…
کنار گذاشتن اون شکلات،ب همین سادگى ها هم،نبود…
ب آرومى ب کریس گفت:بزارید ببینمش…
کریس همونطور ک مشغول نوشتن یسرى اطلاعات رو برگه هاش بود،سرشو بلند کرد و ب سهون زل زد…بعد از پاک کردن اشک کنار گونش،(گونه ى سهون)دستش رو, رو شونش گذاشت و با همون لحن مهربونش زمزمه کرد:
کریس:سهون…تو با ی لحظه دیدنش نزدیک بود دوباره برى اون دنیا و برگردى…عزیزم..نمى خواستم اینو بهت بگم اما الان،هیجان اصلا براى قلبت خوب نیست…لطفا فقط یکم دیگه صبر کن…هر وقت تونستى ب احساسات مسلط بشى،مى زارم بیاد پیشت…
سهون خواست جواب بده اما،با قرار گرفتن ماسک تنفس سبز رنگ روى بینیش،حرفشو خورد و چند لحظه بعد،مسکنها اثر کرد و،میون افکار پریشونش گم شد….
“کاش مى دونستى کریس،تنها کسى ک مى تونه قلب منو آروم کنه،همون شکلات پشته دره…”

…my tumult love …

پشت ب در….ساعتها نشسته بود…
با نگاهى بى حس،ب آب سردکن روب روش زل زده بود و گاهى وقتا لبخنداى بى مورد مى زد…شاید داشت دیوونه مى شد…معلوم نبود!
یکى از پاهاشو جمع و اونیکى رو دراز کرده بود…در تنها تکیه گاه سره سنگینش بود…یکى از دستاش رو زانوش بود و اونیکى روى ران پاش…عجیب دلتنگ بود…
چشماى خیس سهون،یه لحظه از فکرش بیرون نمى رفت…
یعنى اون هم،دلتنگ بود؟؟؟
و چیزى ک نمى دونست باید چطور معناش کنه،بالارفتن ضربان قلب سهون بود…
شاید هنوز بخاطر فوبیا از کاى،
شاید از خوشحالى،
شاید از نفرت…
گیج بودو سردرگم….اما ب اندازه ى تمام اون هفته،با وجود همه ى اتفاق هایى ک براش افتاده بود،باز هم بى اندازه خوشحال بود…
خوشحال از اینکه سهونش،دوباره متولد شده…
دوباره چشم هاشو باز کرده و دوباره،مى تونه بخنده…
کاى مى دونست،اگر فقط دو ساعت از عمرش باقى مونده باشه،سعى مى کنه لبخند رو ب لب هاى سهون برگردونه…
لبخندى ک از ته دل و ،واقعى باشه…

با شنیدن صداى فوق العاده آشنایى،فهمید ک سوپرایز هاى روزش،هنوز تموم نشده…بحدى شکه شد ک ن مى تونست کلمه اى ب زبون بیاره،و ن سرشو بالا بگیره…
“پسرم!”
توهم؟امکان نداشت…خواب؟مسخره بود…پس چرا اون صدایى ک در هر حالتى،قلب کایو تو آرامش فرو مى برد،اینقدر نزدیک شنیده مى شد؟؟؟
“من اینجام پسرم…مادرت،اینجاست جونگینم”
وقتى تو اون آغوش قدیمى فرو رفت،قلبش از حرکت ایستاد…همه چى شبیه رویاى دست نیافتتى
بود ک بطرز جادویى،ب واقعیت تبدیل شده بود…
صداى مادرشو اینبار،مثله نوازشاى بچگى،کنار گوشش شنید:
“پسره من حالش چطوره؟؟؟”
بلاخره قفل لب هاى بهم چسبیدش،با قطره اشکى ک رو گونش چکید شکست:
-مامان…
“آیگوووو،تو مرد شدى جونگین…آروم باش..آروم..”
مثله پسر بچه هاى هفت ساله،پیراهن سفید مادرشو چنگ زد:
-مامان…
“پسر قشنگم…خیلى جذاب شدى..”
-دلم برات تنگ…شده مام.ان..
دستاى مهربون و گرم مادرش،بین موهاش فرو رفت…درست مثل وقتى ک با دوستاش دعواش مى شد و تو بغل عشق کودکیش غر مى زد…کاى براى یه لحظه آرزو کرد،کاش همه چى برگرده ب اون زمانا ک تنها الهه ب زندگیش،مادرش بود…
“منم همینطور پسر عزیزم”
دستاشو دور بازوهاى پسرش قفل،و وادارش کرد ک سرشو رو پاهاش بزاره…
با همون لبخند دل نشینش،دست هاى کاى رو گرفت و با محبت گفت:
“هنوزم مثه جونگین کوچولوم،دل نازک و پر از احساسى”
-مامان…
“جانه دلم؟؟؟”
-دیگ نمى رى؟؟؟نرو…خواهش مى کنم…من بدون تو خیلى تنهام…
“ن پسرم نه…تو تنها نیستى…تو سهونو دارى…”
-مامان اون،اون منو نمى خواد.
“از کجا مطمئنى؟”
-من خیلى اذیتش کردم…مامان،من نمى تونم اون رو هم،از,دست بدم…
“براى داشتنش،بجنگ پسرم”
-مامان؟
“جانه من؟؟”
-اون منو ،مى خواد؟؟؟
مادرش لبخند پر معنایى زد…ب جونگین اشاره کرد ک بشینه و بعد بغلش کرد…
بعد از بوسه ى پر محبتى ک روى موهاش کاشت،با لحن آرومى کنار گوشش زمزمه کرد:
“ب قلبت گوش کن عزیزم”
-ب،قلبم؟؟؟
کاى سرشو بالا آورد…خواست بگه ک قلبش چى مى گه…خواست مادرش هم،نداى قلبشو تایید کنه اما،
اون رفته بود…
با حسرت ب جاى خالى مادرش نگاه کرد…بغض گلوشو قورت داد و با لبخند گفت:
-قول مى دم مامان…براش مى جنگم…
…my tumult love …
“کاى…کاى…”
با صداى آشنایى ،چشماشو باز کرد و اولین چیزى ک دید،صورت کریس از نماى نزدیک بود…
سراسیمه اونو کنار زد و اطرافشو نگاه کرد…سالن خالى بیمارستان چقد زود پر آدم شد؟؟؟مگ همین دو دقه پیش خالى نبود؟؟؟
-مامانم،مامانم کجاست.؟؟
کریس ک از رفتار کاى تعجب کرده بود،لبخند بى سرو تهى زد و دستشو رو شونش گذاشت:
“تو خیلى وقته اینجا خوابیدى،کسى پیشت نبود”
آه پر از حسرتى کشید…پس همش خواب بود؟؟؟قلبش ب درد اومد…هنوزم گرماى آغوش مادرشو حس مى کرد.لبخند بى حالى زد:
-سهون خوبه؟؟؟
“برو ببینش…یک ساعت دیگ اثر مسکناش از بین مى ره…بعدم بیا اتاقم.حرف مى زنیم”
با شادى زیادى بلند,شد و ایستاد…
-برم؟؟؟برم ببینمش؟؟؟
کریس لبخند مهربونى زد و تو دلش،حسرت خورد ک چرا کسى مثل کاى رو،واسه خودش نداره…
“البته…برو..حرفات تموم شد منو یادت نره”
-ممنون ممنون…
با استرس جلوى در ایستاد…قلبش از هیجان ،سر از پا نمى شناخت…
نفس عمیقى کشید و لبخند شیرینى زد…اگر چه خواب بود،ولى وجودش هم،کاى رو آروم مى کرد….
…my tumult love …
در رو آروم باز کرد و وارد اتاق شد…بازم اون بودو و یه اتاق و یه فرشته ى خواب…یه فرشته ک قرار بود ایندفعه خیلى زود چشماشو باز کنه و ب کاى زل بزنه…فرشته اى ک کاى مى دونست همه ى دنیاشو تشکیل مى ده..
قلبش سر جاش نبود…کار خودشو نمى کرد…رفته بود رو دور تند…خیلى تند…از همه ى تنداى دنیا بیشتر…
یه قدم ب جلو برداشت…خوشحال بود اونقدرى ک نمى تونست اندازش بگیره…ولى نمى دونست چرا چونش مى لرزه…چشماش خیس شده و بندش رو ویبرست؟؟؟
اون تازه وارده دنیاى عاشقا بود و دلیل این بى قرارى رو نمى دونست…
بین اشکایى ک با هم مسابقه گذاشته بودن،یه لبخند شیرین زد…بینیشو بالا کشید و آروم گفت:
-بلاخره بیدار شدى…سهونى؟؟؟
قدم هاى سستش بلاخره ب سر انجام رسید…ب سهون زل زد ک دوباره لب هاش مثل سیب سرخ شده بودن…صورتش رنگ گرفته بود و موهاى همیشه مرتبش،دیگ مرتب نبود…
-دیگ اون لوله ى نفرت انگیزو تحمل نمى کنى پیشى کوچولو….دوباره دارى خودت نفس مى کشى..این…این خیلى خوبه…
موهاى روى پیشونیشو کنار زد و بوسه اى پر از احساس،بین ابرو هاش کاشت…
سرشو بلند کرد و با خنده زمزمه کنان گفت:
-آیگووو،بدنت چ گرم شده…
بینیشو بالا کشید و اشک روى گونشو پاک کرد:
-مسخرس سهون…من دارم گریه مى کنم…الان ک دیگ وقت گریه نیست…اما نمى دونم چمه…همش بغضم مى گیره… اه…
رو صندلى کنار تخت نشست…دست گرم سهونو تو دستاش گرفت…اونو ب لب هاش نزدیک کرد و بوسه اى بهشون زد…لب هاش رو براى دقایقى رو دست هاى سهون ثابت نگه داشت.. آروم شد و آرامش وجودشو پر کرد…همونطور ک دستشو گرفته بود،سرشو رو سینش گذاشت:
-سهونى…قلبت داره مى تپه…تالاپ تولوپ داره مى زنه…این صدارو خیلى دوست دارم عشقه من…سهونى…مى دونى مى خوام بهت یه رازو بگم…شاید دیگ هیچوقت فرصت گفتنشو پیدا نکنم…سهونى…تا یک ماه پیش،من نمى دونستم عشق چیه…بهش اعتقادى نداشتم…باورش نداشتم..نه قلبم براى کسى تپیده بود و نه از دیدن کسى هیجان زده شده بودم…نه دلم تنگ کسى مى شد و ن گاهى وقتا تا سر حد مرگ مى خواستم کسى رو ببینم…
اما یه روز یکى رو دیدم ک ازش خوشم اومد…از سر سختیش از اینکه مثله بقیه خودشو تسلیم من نکرد…گذشت و من اونو ،دوباره و دوباره دیدم…کم کم دلم خواست ک هر روز ببینمش…کم کم عادت کردم هر شب قبل خواب بهش فکر کنم…کم کم دلم خواست حرصشو در بیارم اذیتش کنم…کم کم قلبم براش تپید،دلم براش تنگ شد،اشکام بخاطرش ریخت…
کم کم فهمیدم عاشقش شدم..سهونى،کسى ک تونست قلب منو ب تپش بندازه تو بودى…تو باعث شدى قلب من گرم شه…یه هدف پیدا کنم واسه این زندگى ک از هر گوشش کثافت مى باره…سهونى،من عاشقت شدم نمى دونم چطور…همه چى کم کم پیش اومد…من معتاد نگاهت شدم…همون نگاه سرد و مغرورى ک اخیرا یکم گرم شده بود…سهونا من گریه مى کنم چون از برگشتت خوشحالم…من درست وقتى فهمیدم ک زندگى بدون تو برام معنا نداره ک تورو با ماسک تنفس دیدم…با یه عالمه لوله ک اگه یکیش قطع مى شد نفست برا همیشه مى برید…اونجا بود ک همه ى جمله هاى سرزنشگر دنیا رو سرم آوار شد…چرا بهت نگفتم عاشقتم؟؟؟
پیشى کوچولو…من هر ثانیه رو دعا کردم ک زمان ب عقب برگرده و بتونم فقط یکبار بهت م دوستت دارم…سهونا…تو این مدت ک خواب بودى،من هر ثانیه مردمو و زنده شدم…
خواهش مى کنم…خواهش مى کنم دیگ منو با این شوخیاى مسخره نترسون…دیگ منو تو این بلاتکلیفى نزار…دیگ اینقدر طولانى نخواب نفس منو بند نیار…سهوناى من،تو کسى هستى ک قلب منو دزدیده…من مى خوام قلبتو مال خودم کنم…شاید هرگز نتونم ولى مى خوام تلاش کنم…بنظرت مشکلى نداره…مگ نه؟؟؟
سهونا..منو ببخش ک وقتى چشماتو باز کنى،دوباره مى شم همون کاى سرد و یخى قلبى…منو ببخش اما من مى خوام همه چیزو وقتى بهت بگم ک عاشقم شده باشى…منو ببخش من خود خواهم اما نمى تونم از تو “نه”بشنوم…چون مى شکنم…خورد مى شم و در نهایت مى میرم…پس منو ببخش ولى بزار ب خودم فرصت بدم…فرصت بدم… تلاش کنم و موفق شم…
سهونه من،منو ببخش…بخاطر همه رنجیدنایى ک تو ایندمون هست…فقط سعى کن همه گذشته ها رو فراموش کنى…سهونا…عاشقتم…اینو یادت نره…
ب آرومى،از سینه اى ک تمام وجودشو آروم کرده بود دل کند…اشک هاشو پاک کرد و گونه ى سهونو بوسید…لباشو نزدیک گوشش برد و زمزمه کرد:
-یادت نره.. عاشقتم…
ب سختى روشو برگردوند و از اتاق خارج شد…باید یه سرى ب کریس مى زد و یسرى چیزا رو براش توضیح مى داد…
ب محض اینکه درو بست،سهون چشماشو باز کرد…سراسیمه ب سایه ى پشت در ک دور شد نگاه کرد…
هیچى یادش نبود،فقط یه جمله تو گوشش زنگ مى زد:
-یادت نره،عاشقتم…
کى بهش اینو. گفته بود؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

oohsahar