قسمت اول از مینی فیک ” زیر پوست اون ” در ادامه ی مطلب

سلام به همه

خوب من سابقا مینی فیک ” طلوع و غروب عشق ” رو براتون می‌ذاشتم ولی اونو تصمیم گرفتم فعلا نذارم هر وقت تا آخرش کامل نوشتم یه جا همه ش رو توی یه فایل پی دی اف براتون بذارم ، پس اگر خواننده ی اون فیکید نگران نباشید اونو هم براتون خواهم گذاشت ولی به صورت کامل

این یکی مینی فیک هم در نظرسنجی ای که گذاشته بودم ، بود

اسمش زیرپوست اون هست

کاپل : کایسو

ژانر : تخیلی ، عاشقانه ، غمگین

پایان : هپی

تعداد قسمت : 6 – 7

______________________

قسمت اول

هیچوقت به ذهن کیونگ سو خطور نمی‌کرد که یک روز اینطور عاشقانه با دیدن یک نفر صدای تپش های سرسام‌آور و کرکننده ی قلبش رو بشنوه…
کیونگ سو پسر شانزده ساله ای که با قیِمِ دیو صفتش تک و تنها در یک خانه ی قدیمی انتهای یک خیابان در محله ای پایین شهر زندگی میکرد.
کیونگ سو تنهاست…تنها ، به معنای واقعی این واژه.
قدش کوتاه و پوستش زیادی شفافِ…پوستی که بیشتر مثل یک شیشه هست تا پوست…
اجزای بدنش به جز صورت ، همگی از زیر پوستش مشخص بودن …می‌شد گوشت ، استخوان ، رگ و خون رو از زیر پوستش دید
تنها نکته ای که در بدنش برجسته هست صورت زیباشه…صورتی که بیشتر شبیه به اینه که متعلق به یک قدیس باشه تا یک انسانِ عادی…
مردُم اونو دیو(اهریمن) صدا می‌زدن…اونا به خاطر پوستش و تضاد میون زیبایی چهره ش و زشتی اون پوست ، کیونگ سو رو یک موجود نفرین شده می‌دونستن…کسی نبود که اونو دوست داشته باشه…کسی به چشمان درشت و گیراش ، به لبان قلبی شکل و زیباش توجهی نداشت.
تنها نکته ای که همیشه سریع به نظر بقیه میومد موهای بنفشش و پوست روشنش بود و البته در کنارش باید رنگ خاص چشماش رو هم گفت.
کیونگ سو بیشتر شبیه به یک موجود متولد شده میون لوله های موجود در یک آزمایشگاه شباهت داشت تا به یک انسان عادی و به دنیا اومده از رحم واقعی یک زن.
و حالا اون…
و حالا اون صدای تپش دیوانه وار قلبش رو با دیدن پسری که فرزند قیم او هست می‌شنید.
پسری که دقیقا نقطه ی مقابل کیونگ سو محسوب می‌شد…
قد بلند ، پوست گندومگون…اندام جذاب…و صورتی که بی شباهت به صورت بازیگران روی پرده ی سینما نبود.
کیونگ سو مخفیانه از بالای پله های چوبی خونه به انسان زیبایی که با صدای بَم و گیرا در حال جر و بحث با پدرشِ خیره شده بود.
نه می‌تونست پلک بزنه و نه دست از نگاه به مجسمه ی تراشیده ی روبه رو برداره.
صدای خشمگین ناپدریش که از شدت عصبانیت رگه هایی از لرزش رو داشت شنید
” کیم جونگین دیگه نمی‌تونم این رفتارهای مزخرفت رو تحمل کنم “
صدای پسر جوون اومد
” منم نخواستم که تو تحملم کنی…سهمم رو بده تا دیگه هیچوقت مجبور نباشی من رو ببینی “
” سهم؟! من هنوز زنده َم و اونوقت تو از من سهم می‌خوای؟ “
” تو برام پدری نکردی که بود و نبودت بخواد مهم باشه…واسه من تو با یک مُرده فرقی نداری “
صدای سیلی بلندی ، مثل پنجره های باز مونده در باد ، توی خونه پیچید
بعد از اون صدای شکستن اجسام و داد و بیداد دو نفر بود که به گوش می‌رسید.
کیونگ سو از دعوا وحشت داشت…اون تحمل صداهای بلند رو نداشت و برای همین هم بود که همیشه با هر دادِ قِیمش ، سریع به خواسته ای که ازش داشت تن در میداد.
می‌خواست اون خواسته شستن دستشویی باشه و می‌خواست رفتن به بیرون از خانه در سرمایِ یخ زننده ی نیمه شب…
دستای ظریف ولی تُپلِ کیونگ سو روی گوشاش قرار گرفتن و بدن کوچکش با شدت زیادی شروع به لرزیدن کرد.
جونگین با قدم های بلند و سریع به سمت راه پله اومد تا با بالا رفتن از اون از دست پدرش و غرولنداش در امان بمونه.
بعد از گذشتن از چند پله با پسر لرزونی که سرش رو زیر انداخته بئد روبه رو شد…با دیدن دست های کیونگ سو که بیشتر شبیه به دو تیکه گوشت بودن ، جونگین ترسید وصدای نامفهومی از میان لبای گوشتی و وسوسه برانگیزش خارج شد.
کیونگ سو سرش رو بالا آورد و با چشمای درشت و ترسیده َش بهش خیره شد.
جونگین با صدای بلند پدرش رو صدا زد و چند لحظه بعد آقای کیم با اخمی که همیشه میون ابروهاش وجود داشت توی راه پله بین اون دو نفر اومد
انگشت اشاره َش رو به سمت کیونگ سو گرفت
” این کیه؟ “
آقای کیم با چشمای خشمگین به کیونگ سو نگاه کرد
” مگه قرار نبود دستشویی ها رو بشوری؟ اینجا چه غلطی می‌کنی؟ “
دستش رو به نرده گرفت و با بدن لرزونش سرپا ایستاد…اون از کیم می‌ترسید…اون از خیلی ها می‌ترسید…
با صدای لرزونی به حرف در اومد
” ب…بله…بب…ببخ‌خ‌خ‌خ‌خ شید “
کیم جلو رفت تا تو دهنی ای به کیونگ سو بزنه ولی جونگین مچ دستش رو گرفت
” جواب سوال منو ندادی ، این کیه؟ اینجا چیکار می‌کنه؟ “
” اون …خوب…اون…‌نمی‌دونم…اسمش کیونگ سوئه…یه شب با لباسای پاره پوره دَم در خونه اومد و ازم تقاضای کمک کرد …منم در ازای اینکه اینجا کار کنه گذاشتم همینجا بمونه… “
جونگین یکی از اَبروهای کوتاه و صافش رو بالا داد
” ینی قَیِمش شدی؟ “
” تقریبا “
” در هر صورت…خوشم نمیاد وقتی اینجام بزن و دعوا باشه…ولش کن “
کیم مچ دستش رو از دست قوی جونگین جدا کرد
” توی کار من دخالت نکن و سرت به کارِ خودت گرم باشه “
بعد گفتن این حرف بدون معتلی پشت دست پُر موش رو توی دهن کیونگ سو زد
حتی در برابر این ضربه آخ هم نگفت …می‌دونست اگر صدایی ازش در بیاد کیم دوباره کارش رو تکرار می‌کنه.
سرش رو یه بار تکون داد و بعد از عذرخواهی سریع از پله ها پایین اومد تا به سراغ تمیزکاری دستشویی بره
جونگین نگاه غضبناکی به پدرش انداخت و چند پله ی باقی مونده رو طِی کرد و بعد از باز کردن در چوبی وارد اتاق قدیمیش شد
اتاقی که نزدیک به شش سال قبل اون رو ترک کرده و حالا بعد از سالها دوباره قدم به درونش می‌ذاشت.
مثل همیشه بدون اینکه دستکشی داشته باشه شروع کرد با فرشچه و مواد اسیدی که برای شستن بود به سابیدن کف سرامیکی دستشویی…سرامیک هایی که به مرور زمان لعابشون از بین رفته بودن و هرچقدر هم که اونا رو می‌سابید و می‌شست بازهم برق نمیفتادن.
ولی کیم بی توجه به این موضوع هر دفعه به خاطر برق نیافتادن کاشی ها اون رو تنبیه بدنی سختی می‌کرد
اشک های درشتش روی گونه های رنگ پریده َش ریخت.
گریه کردن دیگه برای کیونگ سو یک کار روتین شده بود…یه کار مثل نفس کِشیدن…مثله زندگی کردن.
اشک های گرمش باعث می‌شدن ، گونه هاش که به خاطر نداشتن هیچ نوع کرم مرطوب کننده و یا صابون مناسب و تحمل سرمای شدید سوخته شده بودن ، الان با این مایع گرم و نمکی بیشتر از قبل بسوزن و سوزشش سبب اشک های بیشتری روی صورتش بشه.
صدای هق هق های خفه َش توی فضای کوچیک دستشویی پیچید.
جونگین پله ها رو پایین اومد تا به دستشویی بره ولی دم در صدای گریه های آروم کیونگ سو رو شنید و فهمید هنوز کار تمیزکاری تموم نشده.
می‌دونست کافیه پدرش این وضع رو ببینه…به خوبی از اخلاقای مزخرف آقای کیم با خبر بود.
با پشت دوتا از انگشتاش به در ضربه زد
” هی…”
کیونگ با صدای آرومی گفت
” کارم هنوز تموم نشده…فقط یه کم دیگه مونده “
” من می‌خوام برم دستشویی…بهتره همین الان قبل اینکه در رو بشکونم کار نظافتت رو تموم کنی و بیرون بیای “
صدای کای اینقدر جدی بود که کیونگ سو هول هولکی بقیه کاشی ها رو شُست و در عرض دو دقیقه کارا رو تموم کرد و بیرون اومد.
کای به صورت سفید دیو که سرخ شده و موهای بنفشش که به صورت عرق کرده روی پیشونیش چسبیده بودن نگاه کرد
بدون اینکه چیزی بهش بگه توی دستشویی رفت و در رو با شدت زیادی پشت سر خودش بست
کیونگ سو بی رمق کف پاهاش رو روی زمین کِشید و با دست متورم شده َش نرده ی پله رو چنگ زد تا بتونه خودش رو با استفاده از اون به بالای پله ها برسونه
اتاقش بعد از اتاق کای قرار داشت.
با خستگی خیلی زیادی خودش رو روی کف چوبی و سرد اتاق انداخت…سیستم گرمایشی که از کف رد می‌شد طبق معمول خراب بود.
کیونگ سو روی پهلو غلط خورد و زانوهاش رو توی بغلش جمع کرد…مثل جنین توی شکم مادر.
دلش برای یک روز خوب و شاد تنگ شده بود… در واقع اون تا به حال روزی که شاد باشه نداشت.
حسرت خیلی از چیزها به دل کیونگ سو بود…خیلی چیا رو هنوز تجربه نکرده بود و حس می‌کرد که هیچ زمان فرصت تجربه کردنشون رو نخواهد داشت.
دلش از همه چیز و همه کس گرفت. از زندگی…از آدماش…از قیمش و حتی از خودش.
کاش هیچوقت در این خونه رو نزده بود… اصلا کاش هیچوقت متولد نشده بود.
اون از همه چیز خسته بود. اینقدر که دیگه حس می‌کرد کشش و توانایی لازم برای ادامه ی زندگیش رو نداره.
اگر اینقدر ترسو نبود…اگر کمی شجاع بود…خودش رو می‌کُشت و برای همیشه از زندگی ای که داشت راحت می‌شد.
پلکاش سنگینی کردن و خیلی طول نکِشید که غرق خواب شد و یک آن با ضربه های محکم پا که توی پهلوهاش می‌خورد از خواب پرید.
صدای آقای کیم مثل ناخونی که روی دیوار کِشیده بشه…مثل فلزی نوک تیز که روی کف زمین کِشیده بشه… دقیقا مثل همینها ، روی مغز کیونگ سو کِشیده شد.
” هی عوضی. چرا خوابیدی؟ بلند شو…کلی لباس کثیف مونده و اونوقت تو گرفتی تمَرگیدی؟! “
کیونگ سو با کمک کف دست چپش به حالت نشسته در اومد و با قیافه ی غمگینش به صورت قرمز از عصبانیت کیم نگاه کرد
” متاسفم ، خوابم برد “
پوزخنده زد و محکم لگدی توی کمر کیونگ سو زد
” بلند شو عوضی…بلند شو “
به اجبار بلند شد و سعی کرد تلو تلو خوردناش رو حفظ کنه
از در که بیرون رفت خواست از راه پله به طبقه ی پایین بره که باز با جونگین روبه رو شد.
نگاهش رو سریع دزدید
جونگین با تعجب از رفتار کیونگ سو به پدرش نگاه کرد
آقای کیم با عصبانیت فریاد کِشید
” زودباش دیگه…خیلی تنبل و مُفت خور شدی کیونگ سو “
چشمی زیر لب گفت و قبل از اینکه بیشتر از این عصبانیت آقای کیم فوران کنه پله ها رو دوتا یکی کرد و سریع پایین اومد
انتهای هال دو در قرار داشت یکی برای حمام و دیگری دستشویی…لباسشویی در حمام بود ولی نزدیک به یک سالِ می‌شد که خراب شده بود و برای همین کیونگ سو لباس ها رو با دست می‌شُست
جونگین بعد از اینکه تنه ای با شونه به شونه ی پدرش زد دوباره توی اتاقش رفت

____________________________

خوشحال می‌شم در کامنت ها نظرتون رو در مورد این فیک بهم بگید

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)