هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Glamor ep20

 

سلااااام عزیزانم

بفرمایید ادامه برای قسمت طلسم شده ی طلسم!!

هوووف بالاخره تونستم بیام.درسته من گفته بودم قسمت بیست یه حال اساسی بهتون میدم ولی دیگه منظورم این نبود که قراره وبلاگو وبسایت کنیم!!! اینا همش تاثیرات طلسمه!!

با اجازتون این قسمت آخرین فول پارت خواهد بود و قراره دوباره برگردونم به حالت اولیه روند نوشتنمو پس قسمت بعدی قول سولی نمیدم بهتون.

در ضمن چندتا از دوستان انگار رودرواسی دارن!!سوال کردن که عایا میشه پوستر بسازن یا نه!! البته که میشه این چه سوالیه آخه؟؟!!

خب دیگه وقتتونو بیشتر از این نمیگیرم:

قسمت20(اعتراف)

با هر قدمی که برمیدارم به این نتیجه میرسم راه درستی انتخاب کردم.شاید در طول مسیر اذیت شدم و ناراحتی کشیدم ولی بنظرم می ارزید.
وقتی به کسی که کمک هیچکس رو قبول نمیکنه کمک میکنی یه حس فوق العاده بهت دست میده،حالا کمک هم نگیم بهتره، درک کردن اسم قشنگتری برای این کاره…
وقتی برق یه نگاه متشکر رو میبینی همین برات کافیه…
شایدم فقط برای من کافیه…
به ابراز محبت و قدردانی بوسیله ی کلمات اعتقادی ندارم،گاهی کل کلمات دنیا برای توصیف احساست کم و ضعیفن…
یه سری حرف ها هست که باید با رفتار نشونشون بدی،با زبان بدن،با زبان نگاه…
وقتی داری اینطوری نگاهم میکنی چه حرفی برای گفتن دارم؟!؟

:((سهون~))

:((بله؟))

:((سیر نشدی نه؟میخوای یه پرس دیگه سفارش بدم؟))

:((اوه نه واقعا سیر شدم نیازی نیست،بریم؟))

:((بریم.))

اون غذاشو باهام تقسیم کرد،دوتایی با هم تو یه بشقاب لازانیا خوردیم و وقتی دارم بهش فکر میکنم بیشتر از قبل متحیر میشم. چون اون داره تو این دو روز اخیر تموم تعریفاتی که ازش شنیدمو با کاراش نقض میکنه!

در طول مسیری که از رستوران تا پارک طی کردیم مدام به رفتارهامون فکر کردم،به حرفهامون…
اون بهم یه شانس داده،شایدم به خودش…
و نمیخوام با ندانم کاری این فرصتو از هر دومون بگیرم.
در واقع درک نمیکنم چرا اینقدر مشتاق نزدیکی و صمیمیت با آدم سختگیری مثل لوهان هستم،تنها چیزی که میدونم اینه که اون پسر جذبم میکنه و من میخوام گرفتار این جذابیت آمیخته با رمز و راز بشم.

لوهان: ((میدونی بعد چند وقت بالاخره شب اومدم بیرون؟؟))
سهون: ((با شب خصومت خاصی داشتی؟!))
: ((خصومت نه فقط کسیو نداشتم))
: ((میشه یه خواهشی بکنم؟!))
: ((اوهوم))
: ((میشه فقط امشب هر سوالی ازت میپرسم جواب بدی؟!))
: ((هر سوال؟!))
: ((خب در حد توانت تا اونجایی که میتونی باهام صادق باشی و اعتماد کنی ))
: ((نمیشه ردش کنم؟))
: (( ولی من پر از سوالم لوهان.همه چیز در مورد تو در هاله ای از مه قرار گرفته…))
: ((چه لزومی داره در مورد من اینهمه کنجکاو باشی!))
اوه این لحن صحبت کمی خطرناک بود و میدونستم اگه کمی بیشتر فشار وارد کنم تو همین رودخونه ی هان سرمو میکنه زیر آب!
پس ترجیح دادم سکوت کنم.
: ((بنظرت آدم ترسناکی ام نه؟؟))
: (( نه بابا چرا باید همچین فکری بکنم؟))
وقتی به سمتش برگشتم و با ابروهای در هم کشیدش مواجه شدم ناخودآگاه یه قدم ازش دور شدم.
: (( خب درسته من گفتم نه ولی وقتی قیافتو خودت این شکلی میکنی…))
: ((حق با توئه.))
به راه رفتنش ادامه داد و منم بلافاصله جای قبلی خودمو کنارش گرفتم.
: ((یکی از آرزوهام این بود که با خواهر یا برادرم شب ها بریم بیرون.مامان و بابا تو رستوران با هم غذا بخورن و منو داداشم اینجا دوچرخه سواری کنیم.کمی که بزرگ شدیم شب ها با هم بریم بگردیم.وقتی میریم بازی منو اون با هم تو یه گروه باشیم. ولی این آرزو ها هیچکدوم به حقیقت تبدیل نشدند.))

:((پس دونگهه ؟))

:((راستش خاله این اواخر داره اجازه میده که خیلی راحت با هم رفت و آمد کنیم یعنی از زمان شروع دانشگاه،ولی قبل اون همیشه با مخفی کاری و هزار تا دوز و کلک میتونستیم همو ببینیم…من بازم شاکی نبودم چون دونگهه هیچوقت برام کم نمیذاشت.اما با ورود شما به زندگیمون…))

:((فکر کردی آرزوی بچگیت برآورده شده؟؟))
:((تا حدودی آره خب،وقتی بابا گفت یه پسر همسن من قراره برادرم بشه…))
:((منی که برادر داشتم هم وضعیت چندان متفاوتی با تو ندارم اوه سهون.))
:((چرا این حرفو میزنی؟))
:((چون ییشینگ هیچوقت پیش من نبود،همیشه تمام وقتشو با دوست صمیمیش صرف میکرد،وقتی اومدیم کره انگار مجبور شده بود منو تحمل کنه،همیشه ازم بیزار بود و منو مقصر دوری از هنری میدونست.در حالی که من تقصیری نداشتم…داشتم؟))
:((شاید توام با رفتارت ازش دوری کردی لوهان…))
:((اوه نه…من از اول اینطور نبودم…))
:((چطور؟!))
:((خودت میدونی منظورم چیه،من یه بچه ی معمولی بودم که با جمع کردن صدف و خوردن سوپ ماهی لبخند میزد.))
:((پس کی…اوه متاسفم نمیخواستم دوباره سوال جوابت ک…))
:((دقیقا یه سال بعد اومدنمون به کره من دیگه اون من قبلی نبودم.یادم نمیاد چه اتفاقی افتاد ولی من از دوازده سالگی به بعد عوض شدم.))
:((چجور عوض شدنی منظورته؟))
:((اسمشو هر چی میخوای بذار،افسردگی،مازوخیست،جنون،حماقت…ولی من ،من بدون اینکه بفهمم چطوری، آسیب میبینم. دقیقا از ده سال پیش.))
نفس حبس شدمو آروم آزاد کردم و به طرف به نیمکت رفتم و اشاره کردم بشینیم.
درحالی که به آب زل زده بود گفت
:((ده ساله دارم با انگ دیوونگی زندگی میکنم اوه سهون،بنظرت این برای توجیح رفتارم کافی نیست؟))
:((نمیدونم چی بگم…))
:((چیزی نگو…))
:((سوالم نپرسم؟))
:((اوه سهون چرا اینقدر سمجی؟!))
:((خب به همون دلیل که تو مرموزی))
:((من یه آدم عادی ام،یه دیوونه ی عادی))
:((مستر سیمپل میشه سوالمو بپرسم؟))
:((نه))
:((هووووف…بیا یه قرار بذاریم))
:((چه قراری؟))
:((تو اجازه بده من ازت هر روز پنج تا سوال بپرسم،منم در ازاش هر کاری بخوای انجام میدم.))
:((چیزی ازت نمیخوام))
:((میتونم جای تو تکالیفتم حل کنم و دانشگاهتم برم،یا اتاقتو تمیز کنم…اوه نه این مورد نمیشه.))
:((چرا؟))
:((خب چیزه…آخه تو،مگه وسواس نداری؟))
:((آره من یه آدم وسواسیم که باهات تو یه بشقاب غذا میخورم و اجازه میدم دستمو پانسمان کنی…))
چشماشو چرخوند و به یه طرف دیگه خیره شد.
واقعا من چرا به همچین مطلب مهمی توجه نکردم؟!
تا این لحظه دونه به دونه ی حرفای ییشینگ داره اشتباه از آب در میاد و این وسط یه چیزی بیشتر از یه راز خانوادگی هست…

:((لوهان))
:((هوم؟))
:((بیا از اول شروع کنیم))
:((چیو شروع کنیم؟))به سمتم برگشت و مستقیما تو چشمهام زل زد.
با این حرکتش کمی خودمو گم کردم ولی نمیتونستم اجازه بدم مکالمه ی امشب هیچ نتیجه ای نداشته باشه…
:((منو به عنوان دوستت قبول کن.))
:((به دوست نیازی ندارم))
:((مگه میشه؟))
:((هر کسی با داشتن یه سری انتظارات وارد زندگی آدم میشه و وقتی بعد از مدتی اون انتظارات برآورده نشه…آره اون موقع هست که خیلی راحت ولش میکنه.))
:((من برادرتم هستم ولی، پس امکان ترک کردنت خیلی کمتره برام.))
:((چرا اینقدر اصرار میکنی آخه؟!))
:((چون حس میکنم توام به این دوستی و همراهی نیاز داری،هیچکس نمیتونه تا آخر عمرش تنها بمونه لوهان ،ما افراد رو وارد زندگیمون میکنیم که کنارشون حس خوبی داشته باشیم و من آمادم تا زندگی رو برات شیرین تر کنم.))
با خنده دستامو تکون دادم و بهش چشمک زدم و اوه خدای من اون باز لبخند زد!!

:((باشه بپرس ولی یه شرط دارم))
:((از الان قبوله))
:((اوه تو حتی نشنیدی،بهرحال خوشحالم که قبول کردی چون قرارمون اینطوری خواهد بود که روز اول یه سوال روز دوم دو سوال و به همین منوال روز پنجم میتونی پنج تا سوال بپرسی و بعد این پونزده تا سوال هیچ جواب دیگه ای بهت نمیدم.))
:((یاااا پونزده تا سوال خیلی کمه))
:(( پس حالت چطوره و غذا میخوری و اینجور سوالات روزانه رو هم در نظر میگیریم))
:((هی هی هی لوهان وایسا ببینم با این قانونات))
لپاشو یجورایی باد کرده بود و حس میکردم زیر زیرکی داره میخنده.
منو اینجا مسخره ی خودش کرده پسره ی …
:((خوب تفریح میکنی-__-))
:((میل خودته…))
:((هووووف باشه همون پونزده تا قبوله))
:((خب من حاضرم بپرس))
آه لعنتی من چطور اونهمه سوالو تو ذهنم به پونزده تا برسونم در حالی که بتونم جواب همشونو بگیرم؟!
خب فکر کنم با یه سوال کلی باید شروع کنم.
:((چرا با مامانت بدی؟؟))
:((فکر میکردم سوال دیگه ای برات مهمتر باشه.))
:(( فعلا با همین شروع میکنیم من هنوز چهار روز دیگه دارم.))
:((خب باید بگم از مامانم بدم نمیاد و در واقع باهاش مشکلی ندارم،ولی اون از بابت من سرخوردس.من هیچوقت نتونستم انتظارشو برآورده کنم،بنابرین هر دو از هم فاصله گرفتیم و بدترین درگیری از اونجایی شروع شد که حس کردم داره مخفیانه بهم آرامبخش میده.احتمالا بخاطر همینه که بهت گفتن من وسواس دارم چون من دیگه از دست مادرم غذا نخوردم ))

:((اگه وسواس نداشتی پس چرا غذای ما تو شب اولم نخوردی؟!))
بدون اینکه جوابمو بده به روبروش خیره شد.
اوه درسته سهمیه ی امروزم تموم شده…

◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️◽️

:((حالا من ازت یه سوال میپرسم))
سرمو از شیشه ای که بهش تکیه داده بودم کشیدم و به نیم رخش نگاه کردم.واو امشب فقط داری سوپرایزم میکنی لوهان…
:(( البته راحت باش))
در حالی که حواسش به جاده بود پرسید
:((چرا گواهینامه نداری؟))
:((فکر میکردم اولین سوالت خاص تر از این باشه))
:((ها ها من چندین ماه دیگه فرصت دارم برای این کار))
اینو یه گوشه ی ذهنم یادداشت کردم که این جریان رفتنشم حتما ازش بپرسم.
:((اوووممم خب من به رانندگی فوبیا دارم))
:((خب اینو که خودمم میدونم ،دلیلش چیه؟؟))
:((مامانمو تو یه تصادف از دست دادم.))
:((اوه متاسفم))
:((مشکلی نیست ،دیگه دارم تمام سعیمو میکنم که این ترسو کنار بذارم ولی فعلا نتونستم از پسش بر بیام.))
:((میفهمم…))
زیر لب جوری که انگار داره با خودش حرف میزنه جوابمو داد و من تازه متوجه شدم اونم مثل من برای شناختنم کنجکاوه.در نوع خودش اتفاق خوشحال کننده ای هست ،مگه نه؟؟
:((بخاطر امشب ممنونم))
ماشینو جلوی خونه نگهداشت و با گفتن یه اوهوم مختصر پیاده شد.در پارکینگو باز کرد و ماشینو داخل پارکینگ روند.وقتی داخل پارکینگ شدیم فضا تاریکتر از چیزی بود که تصور میکردم و باعث شد بطور رفلکس گوشیمو در بیارم و فضارو تا حدودی روشن کنم.
خیلی زود از ماشین پیاده شدیم و موقع رد شدن از در خونه متوجه نگاه عجیب لوهان شدم.
چرا ترس از تاریکی یه پسر باید اینقدر عجیب باشه -___- خب منم آدمم!!
وقتی چراغ خونه رو روشن میکرد سوالی پرسید که باعث شد تموم افکارم دوباره پریشان بشه.
:((تونستی از دونگهه خبری بگیری؟؟!!))
کل انرژی و خوشحالیم با یه جمله پرکشید و رفت و حس یه آدم خیانتکار بهم دست داد،چون وقتی هنوزم از دونگهه نتونسته بودم خبری بگیرم داشتم خوش میگذروندم!!
این رفتار قابل انتظاری از اوه سهون وفادار نیست!
با ناراحتی سرمو به نشونه ی نه تکون دادم و با شونه های خمیده از پله ها بالا رفتم.
صدای قدمهاش بهم فهموند که داره پشت سرم میاد و وقتی جلوی اتاقم رسیدم متوجه شدم هنوزم داره نگاهم میکنه.
یبار دیگه به سمتش برگشتم و قصد داشتم تشکر کنم که با حرفش بزگترین شوک امروزو تجربه کردم.
:((شب بیا پیشم…))
:((ببخشید؟!))
:((شب بیا پیشم بخواب سهون نمیخوام دوباره با صدای جیغ و دادت بلند بشم.))
:((من متاس..))
:((نمیخوام متاسف باشی فقط بیا و جایی نزدیک به من بخواب که حداقل اگه دوباره کابوس دیدی بتونم زودتر بیدارت کنم.))
:((اوه…نمیدونم چی بگم.))
:((ممنونم!))
:((درسته ،ممنونم لوهان))
:((من میرم مسواک بزنم.))
و وارد اتاقش شد.هی مغز من فاسد نیست ولی چرا داره از آیتم های حساس موقع صحبتش استفاده میکنه؟! پیش هم خوابیدن!!مسواک زدن!!
اوه سهون آروم بگیر…
خب حق با اونه باید مسواک بزنیم،بالاخره شبه مگه نه؟!…
با حالت منگی به طرف سرویسم رفتم و در حین اینکه رو مسواکم خمیر دندون میمالیدم یهویی یه جمله تو ذهنم با صدای [دینگ] اعلام وجود کرد…اون بهم گفت پیشش بخوابم!!!!
آه خدای من،حتما دیوونه شدم مگه نه؟؟!!
آخه چطور ممکنه!!!
چطوووووررررر!؟؟؟؟!!!!!؟؟؟!
فکر کنم واقعا قراره بمیرم ⊙︿⊙
سریع مسواک زدم و سر و صورتمو شستم،بعد عوض کردن لباسام -که سرشون یه عالمه وقت صرف کردم!-خودمو جلوی در اتاق لوهان پیدا کردم.نفس عمیقی کشیدم و در زدم.

:((بیا تو))
خدایا شکرت قبل از اینکه بمیرم این روزم دیدم!
بی توجه به فضای خفقان آور اتاقش جلوی در وایستادم و نگاهش کردم.
:((چیزی شده؟))
:((میگم،چیزه…نمیشه تو اتاق من بخوابیم؟!))
:((چرا؟))
:((آخه رنگ دیوارات و فضای اتاقت…خب..خیلی تیرس.))
:((الان نفهمیدم مشکلت چیه!!))
:((من نمیتونم تو جای تیره و تار بمونم))
:((چی؟!))
:((میدونم خیلی مسخرس ولی من ترس از تاریکی دارم.))
:((خب چراغو روشن میذاریم.))
:((نمیتونم لوهان درکم کن،لطفا~))
مظلوم ترین قیافه ی خودمو نشونش دادم ،نمیدونم چقدر موفق بودم ولی امتحانش ضرر نداشت مگه نه؟؟!
:((آه خدای من واقعا زشت میشی با این قیافه تمومش کن.))
و بالشتشو برداشت و به طرف اتاقم رفت.
خب البته بذارین همینجا یه اعترافی بکنم درسته تا حدودی از تاریکی میترسم اما در صورت تنها بودن…وگرنه اگه قراره لوهان کنارم باشه ترسی ندارم…
این دروغ مصلحتیو فقط بخاطر این گفتم که رو زمین یا کاناپه نخوابیم
بالاخره تخت من دو نفرس،حیفه تخت به این بزرگی خالی بمونه و یکی از ما رو کاناپه بخوابه مگه نه؟؟!

وارد اتاق شدم و دیدمش که رو تختم دارز کشیده! فکر کنم لازانیا سرعت کارکرد مغزمو کاهش میده چون الان دارم تازه متوجه میشم قراره دوتامونم رو یه تخت بخوابیم!!

اگه شخص روی تخت دونگهه بود البته که نفسم تو سینه حبس نمیشد و معذب رفتار نمیکردم .اما آه محض رضای خدا اون لوهانه …لووووهااان !!!

:((قصد نداری بیای؟؟!!))

وقتی اون عادیه مسلما منم باید عادی رفتار کنم حتی اگه احتمالش کم باشه میخوام باور کنم لوهان میخواد رفتارشو باهام درست کنه و شاید بخواد بهم نزدیک بشه.خب هدف منم همینه مگه نه؟؟!  بدون هیچ حرفی پتوی طرف خالی تختو بلند کردم و وارد تخت شدم .

:((شب بخیر))

پتو رو تا زیر چونش بالا کشید و چشمهاشو بست.

:((لوهان؟))

:((هوم؟))

:((میشه یه خواهشی کنم؟))

:((هوم))

:((لطفا فردا عوض نشو)).

The following two tabs change content below.

♋aqua_phoenix♋

متولد دهم تیر ماه ♋ مترجم زبان استانبولی./i love u in my dreams/ /secret/ /Asula/ 〰〰〰〰 /Gaya/ /Glamor/ /catboy agency/

Latest posts by ♋aqua_phoenix♋ (see all)

♋aqua_phoenix♋ 8 نظر 9 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
kimkaijun
مهمان

اخیییی لولوم خیلیییی قشنگ بود مرسی و خسته هم نباشی
چه قشنگ. بود تیکه اخر سهون میشه عوض نشی عالی بود عالی

bhr_iam
مهمان

vay luhan cheghad khube khubo ajib omidvaram tu ghesmate badi hamun luhane ghabli nashe…ey jun kenare ham khabidan
merci kheili awli bud

narsis69
مهمان

واااااایohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
خیلی خوب بود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gifآخی.لوهان یهو چه مهربون شد.سهون بیچاره فکرکنم شاخ درآورده.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif
کاش رابطه شون بهتر بشهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
فایتینگ

zari
مهمان
tina
مهمان

خیلی خوب و جالبه و مرموز ممنون

Byunba
مهمان

وایییییی
لولو چشه
این سهونم مرموز میزنه
دنیییی بیا و منو از خماری در بیارررر
عاشقشم مرسی

wpDiscuz