هدر سایت
تبلیغات

Gone with the wind ep11

کلاب به وقار و شکوه قبل بود.درست مثل چند سال قبل جز بهترینا …صاحبان قدرت هنوزم بی ترس تو کلاب رفت و آمد میکردن…ادمایی که دیدنشون تو اون مکان فقط باعث خجالت و سرافکندگی میشد.
تو همه جای دنیا یه همچین جایی وجود داشت!جایی که میشد ازادانه هر غلطی بکنی بدون اینکه کسی بخواد جلوتو بگیره
قانونی در کار نبود…فقط لذت بود که به دنیای تموم افراد عضو کلاب قالب بود.
هوای کثیف آلوده کلاب به خوبی خبر میداد که اونجا جای هر کسی نیست…فقط عوضیا متعلق به اون کلاب بودن….
هنوزم دور همیای پایان هفتشون به سه چیز ختم میشد…کصافط کاری …تجاوز و مرگ…هر کسی که از دستوراتشون سرپیچی میکرد پایان سرنوشتش مرگ بود
دود سیگارشو با مهارت از بین لباش بیرون داد و نگاهشو چرخوند و مطمئن شد اوضاع ارومه…دستی از ته کلاب براش بالا اومد دست تکون داد… لبخندی به پسر احمقی که خودشو جانشین پدرش تو وزارت دفاع میدونست زد و برای لحظه‌ای دلش به حال کشورش سوخت که قرار بود اون معتاد بی مصرف امنیت کشورشو برقرار کنه…
ییشینگ احتیاجی نداشت باقی عمرشو با مواد به گند بکشه.… لبخندی به پسر احمقی که خودشو جانشین پدرش تو وزارت دفاع میدونست زد و برای لحظه‌ای دلش به حال کشورش سوخت که قرار بود اون معتاد بی مصرف امنیت کشورشو برقرار کنه…
سری از تأسف تکون داد و رو صندلیش چرخ زد و نگاهشو اینبار به دختر متصدی داد…مردمک چشماش رو سینه‌های رنگ‌آمیزی شده از تاتو دختر دویده شد… اینبار با تحسین بیشتری نقش گل 12 پر رو زیر نظر گرفت و در حالی که لبشو میلیسید گفت:
_ این یکی جدیده؟
انگشتشو به خالکوبی سینه چپه دختر که با سوتین شلو ولش کمی ازش مخفی مونده بود نشونه کرد و لیوان مشروبشو سر کشید.
دختر در حالی که لیوانارو تمیز میکرد به ییشینگ نزدیک شد و صورت عروسکیشو به صورت ییشینگ رسوند نفس مسموم از بوی تهوع اور الکلشو تو صورت ییشینگ کوبود:
دیروز زدمش!گل دوازده پر مظهر پاکیه!
دختر تک لبخندی زد و منظورشو به ییشینگ با اون لبخند کج فهموند…شیشه سبز و چرخوند و همین که خواست لیوانو از مایع قهوه ای پر کنه ییشینگ متوقفش کرد:
_فعلا کافیه…دلم نمی خواد از الان مست بشم…
ییشینگ لبخند بی جونی زد و به این فکر کرد که سوهو الان در چه حالی می تونه باشه بعد از اینکه با اون وضعیت رنجش اور تو دستشویی اداره ولش کرد کمی عذاب وجدان گرفته بود…نمی تونست حس گناهشو مخفی کنه…چون باعث شده بود سوهو دست به خود ارضایی بزنه…وقتی تو افکارش سوهو رو تو اون حالت تصور کرد لبخندی شیطنت امیزی زد و تصمیم گرفت فردا از خجالتش با یه شب خاطره انگیز تو خونش در بیاد.
خیلی ها منتظر بودن… دور تا دور محوطه رو مردای سیاه پوش پوشش میدادن تا مبادا مشکلی پیش بیاد.
لی به دو محافظی که نزدیک ورودی ایستاده بودن اشاره کرد و همون لحظه پورشه مشکی که اخرین مدل پورشه می تونست باشه وارد محوطه کلاب شد.
دخترا بیشتر تو اغوش دوست پسراشون فرو رفتن و اونایی هم که مجرد و سینگل بودن تموم تلاششونو برای جلب توجه انجام دادن.
ییشینگ با افتخار قدم برداشت.
نزدیک پورشه از حرکت ایستاد و کمرشو تا حد امکان خم کرد… کنر خم کردن دربرابر ادم مقابلش افتخار بود… مطمئن شد که همه افرادش در برابر رئیسش سر فرود اوردن و خیلی زود تونست کفشا و اعصای نقره رئیسشو ببینه.
_من برگشتم
……………………………………………………
_متاسفانه زبون کره خرارو یاد نگرفتم. پس بکش کنار سهون.
کای سر سهون فریاد زد و سعی کرد یه ادم نفهمو قانع کنه.حالش خیلی مساعد نبود که حالا سهون بزنه تو پرو بالشو بخواد براش سوسه بیاد..حالا که چند قدم تا اتاق کیونگسو فاصله ندلشت چه دلیلی داشت که متوقف بشه.
تو اون لحظه فقط یه هدف برای کای تعریف شده بود اونم رسیدن به طبقه دوم و دیدار با دلیل دیونگیش..کسی که باعث شده بود کای غرورشو زیر پا بزاره و به خیلی کارا تن بده. و حالا این موقع شب از خونش بیرون بزنه و شبیه زوجای تازه به دوران رسیده رفتار کنه.
موهاشو تو مشتش جمع کرد به صورت بیخیال سهون زل زد…سعی کرد تأثیر گذار باشه اما کای نمی دونست سهون چموش تر از این حرفاست و با یه اخم ساده خر نمیشه .
بر خلاف میلش خرناس ترسناکی کشید و دندوناشو مثل یه بچه چهار ساله که نمی تونه به آب نبات محبوبش دست بزنه بهم فشار داد.
تراژدی غم انگیزی بود… و کای حسی مخربی تو اون ثانیه داشت…حسی که می تونست سهونو به دو نیمه مساوی تقسیم کنه…دستشو به معنی گمشو کنار وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی تکون داداما سهون با لجبازی تموم لبخند عمیق تری به حال دگرگون کای زد و دستاشو دو طرف بدنش باز کرد و درست جایی که می تونست تنها راه ارتباطی کایو کیونگسو یعنی راه رو باشه وایساد.یه مزاحم تو مخی بهترین سوپرایز خداوند برای کای می تونست باشه…این توفه اسمونی کی براش نازل شده بود…و لوهان چه مردونگی ای تو این بچه ننر کودن میدید ؟
با تأسف سری تکون داد و به حال سهون تأسف خورد.
کم کم داشت جوش میاورد و این اصلاً خوب نبود…کای تموم تلاششو داشت به کار میبرد تا با خانواده کیونگسو منصفانه رفتار کنه و ماشه اسلحشو رو شقیقه سهون نزاره اما سهون ناقص تر از چیزی بود که کای فکرشو میکرد.. سه قدم به سهون نزدیک شد و انگشت اشارشو تهدید وار سمتش گرفت:
_اگه دلت میخواد صدمه ببینی من باهاش مشکلی ندارم.برو کنار لطفا..ً نمی خوام بلایی سرت بیارم….
سهون سرشو به معنی قانع نشدن تکون داد و نچی زیر لب گفت:
_ببین کای یه گاو زخمی می تونه خطرناک تر از یه گله گاو فربه باشه! تو الان تو حال خودت نیستی ممکنه هر کاری ازت سر بزنه!
_یاااا منظورت چیه؟
سهون نفسشو بیرون داد و یه لبخند ژکوند به لوهانی که در سکوت شاهد نمایششون بود زد…تو اون لحظه قصدش به هیچ وجه اذیت کردن کای نبود بلکه داشت تموم سعیشو میکررد تا توجه لوهانو به خودش جلب کنه و لوهان آتش بس بده…چون نزدیک 3 ساعت 20 دقیقه بود که لوهان مثلاً باهاش قهر بود و این مدت خیلی زیاد بود ….خیلی زیااااااد:
_اونطوری نگاهم نکن لوهان…اگه دوباره احساسات خیرخواهانش راجب برادر من گل کنه و بخواد به کیونگسو مواد بده اون موقع چه غلطی بکنیم…من میدونم که میخواد برینه به تموم زحماتمون…پس بهتر نیست بره روده هاشو تو یه جای بهتر خالی کنه نه …..
یه حقیقت راجب سهون وجود داشت اونم لجبازی و یاوه گویی بود…وقتی دهنش باز میشد دیگه هیچ کنترلی روش نبود و هر چیزی رو بدون خجالت به زبون میاورد و این حرفش از اون حرفاش بود که حسابی ادمو تو فکر میبرد که دقیقاً سهون این جمله رو از کجاش بیرون کشیده؟ متأسفانه همسر سابق و دوست پسر فعلی لوهان کمی احمق تشریف داشت .اما چی میشد کرد..چون لوهان عاشق همین احمق بازیای سهون بود..چون همین شخصیت سهون بود که باعث شد لوهان بهش نزدیکتر بشه … همونطور دست به سینه جلو اومد و نگاه برزخیشو تو صورت سهون کوبوند و با انگشت اشاره تن اویزون سهونو کنار زد و رو به کای گفت:
_کار خوبی کردی که اومدی… کیونگسو بیشتر از هر کس به تو احتیاج داره… کلید رو دره… زودتر برو بالا وتا نخوابیده ببینش.
سهون دماغو بینیشو جمع کرد و دوباره واردبحث شد.دستشو سمت جیبای کای دراز کرد:
_تو دیونه شدی لوهان… بعد از اینکه جیباشو گشتم می تونه بره بالا…
اما هنوز دستش به کای نرسیده بود که انگشتای لوهان به یقش چسبیدن و اجازه ندادن سهون کایو تفتیش کنه.
دندونی به سهون نشون داد و با اعصبانیت به پسر مو مشکی غرید:
_تو کی هستی؟ اوه سهون 4 ساله ازه بیگچون(اسم یه دهاته) کمی متمدن تر باش عزیزم.
لوهان در حالی که خنده رو لبای کای میاورد اینرو گفت و سهونو همراه خودش سمت پذیرایی کشید همونطور که از کای دور میشد نگاه شرمگینانشو به سهونش انداخت و طوری که صداش به کای برسه گفت:
_لطفا از سهون خرده نگیر… از خواب بد بیدار شده یه خورده شاخ شده….
لوهان به چشمایی که هر لحظه خمارتر میشد اینو گفتو سهونو با اخم دیوانه کنندش به دیوار چسبوند و زمزمه وار گفت:
_فک کنم باید خودم شاخشو بشکونم… تا دیگه جرات نکنه همچین اخمیو رو پیشونیش راه بده.
سهون سرشو کج کرد و همونطور که با افتخار فیگور فوق العاده رمانتیکشونو تحسین میکرد گفت:
_اما شکستن شاخ کار ساده ای نیست.
لوهان بی معطلی انگشت اشارشو رو لبای سهون گذاشت:
_میخوای امتحانش کنیم؟انوقت هر جقدرم بگی غلط کردم متاسفانه بخششی در کار نیست
_اووو درست فهمیدم داری سعی میکنی تحریکم کنی؟
_اه سهووونا من لازم ندارم تا سعی کنم. تو اتوماتیک وار رام میشی… من فقط کافیه اشاره کنم.
سهون پوزخندی زد و با اطمینان گفت:
_لوهان بیا باهم روراست باشیم.
با بدجنسی تموم، گردنشو بیشتر کج کرد و با لبخندی که سعی تو نشون دادن عوضی بودنش داشت گفت:
_تو بدون من هیچی!
فک لوهان بعد از شنیدن این حرف تا حد امکان کش اومد.
دستشو یه صورت سهون کوبید و برای اینکه چشماشو از سهون مخفی کنه رو پاشنه پاش چرخید خودشو رو مبل ولو کرد تاجلوی سهونو برای نشستن کنارش بگیره:
_عقلتووو از دست دادی؟
_هی لازم نیست خجالت بکشی.
سهون این جمله رو در حالی که لباشو جلو داده بود و با حالت لوسی حرف میزد گفت.
لوهان نچی زیر لبش گفت و یه ان به سهون که سعی تو خط خطی کردن اعصابش داشت پرید:
_چرا داری مضخرف بهم میبافی…
_اووومو لازم نیست خجالت زده بشی.. مگه غیر از اینه که دیونمی!
لوهان اهی گفتو یه لحظه به حقیقت مهمی ایمان اورد…دلیل سوراخ شدن لایه ازون قطعاً قطعاً قطعاً کار موجودی به نام اوه سهون بوده…
………
صدای چرخش کلید باعث شد کیونگسو مشتاقانه چشماشو باز کنه و برای اولین بار براش مهم باشه کی پشت دره…
قلبش به طرز وحشتناکی به سینش کوبیده میشد.
و اون بوی عطر مست کننده که از لای درز در به مشام کیونگسو رسید… این بو رو به خوبی میشناخت.. عطر تلخ و سرد که باعث سوختن عقل کیونگسو میشد.. در با صدای ازار دهنده ای باز شد… باریکه ای از نور داخل اتاق تابیده شد ..گرمای عجیبی به پوست یخ زده کیونگسو برخورد کرد و باعث شد کیونگسو اتوماتیک وار نگاهشو به در بدوزه و سایه مردی که باعث به وجود اومدن اون گرمای دلنشین بوده رو برانداز کنه….
چقدر دلش برای شکل کلی قد و قوار کای تنگ شده بود…
یه روزی هر روز شاهد این صحنه بود…دیدن کای تو چارچوب در …طوری که هیکل بی نقصش تموم فضای حوصله برو می پوشوند و چهار چوب درو زیبا میکرد.
سریع پاهاشو تو شکمش جمع کرد.
نمی دونست از استرس بود یا هیجان…
مگه تو این دوهفته هر روز آرزوی همچین لحظه‌ای رو نمیکرد اما حالا چرا داشت خودشو عقب میکشد…
در کمال تعجب خودشو عقب کشید…اما هنوزم نگاهش رو کای ثابت بود…سعی داشت نقاشی خلاقانه خالقشو تو تاریکی بی رحم تشخیص بده…اون منحنیا تمومشون عالی بودن….هر نقطعه ای از چهره کای کیونگسو رو تو خلصه شیرینی فرو میبر و باعث میشد بخواد در موردشون تأمل کنه…
کلی متوجه رفتار سرد کیونگسو شد… میدونست قرار همچین چیزیو ببینه…ولی بازم نا امید نشد.
با دلتنگی بدن بی جون کیونگسو رو به اغوشش کشید…. کیونگسو بدون اینکه بخواد مخالفتی کنه… بین بازوهای کای جا گرفت…
ارامش کل بدنشو فرا گرفت.. دلتنگش بود خیلی خیلی زیاد… اما این فقط فریاد خاموش قلبش بود… افکارش چیز دیگه ای میگفت… عقلش هنوزم به کای اعتماد نداشت.. برای همین اجازه به زبون اوردن احساساتشو نداشت.
کای لبشو با دلتنگی شدید رو پیشونی سرد کیونگسو گذاشت و سعی کرد عشقشو از طریق بوسه به کیونگسو طزریق کنه.
یه جمله کوچیک تو اون لحظه خیلی از زبون کای شنیده میشد…
اونم دوستت دارم بود.
…………..
چانیول بیقرار بود… به خاطر بکهیون بیقرار بود…
در اتاقو باز کرد و به محض باز کردن ارزو کرد که ای کاش همچین غلطیو نمیکرد. ………………..
سلاااام میدووونم دیر کردم.. واقعاااا ببخشید . یه خورده داشتم تفریح میکردم.
این قسمتو الحساب داشته باشین. قسمت بعدی جبرانش میکنم.
منتظر قسمت اینده باشین که خیلی از واقعیاا بر ملا میشه…

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)

مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Mahboobe
مهمان

شخصیت سهون عالیه😂
کایسوم😭😭😭
چقد گناه دارن آخه اینا…😢

sh
مهمان

کای و دیو خیلی گناه دارن
چان خیلی بیشعوره😐😐😐😐😐😐اح

دلارام
مهمان

سهون واقعا باحاله هونهان ایز ریل :myheart:

Narges LH7
مهمان

عرررررررررررررررررررر دو قسمت عقب افتادممممم
اونی که لی بهش تعظیم کرد احیانا کریس نبود؟!؟
من برم بعدی رو بخونم!!

Sun
مهمان

از دست سهون برای جلب توجه لوهان چه کارایی که نمی کنه
ممنونم :kissme:

LH7
مهمان

توفصل یک فک میکردم سهون ادم حسابیه :khande: ولی واقعااحمقه :becharkh:
بهترنیس بره روده هاشوی جای بهترخالی کنه :chebedunam:
این حرفارودیگ ازکجاش درمیاره؟ :becharkh:
کایسو :myheart: :myheart: :myheart:
مرسی عزیزم :heartme:

mohi
مهمان

Vaijiiiiiii blkhre kaisooo dshtttt..mercccc eshqm…kh kaisoosh dlgrmm krd…in sehun ahmqtrin mojudie k didm…ashqe fictm..tosifatt kh qshngo qable drke…merc.. :heartme: :heartme: :kissme: :heartme:

فاطي
مهمان

وای خدای من پرفکتتتتتتتتت بود
تشکر

fatima_p
مهمان

اتفاق خاصی نیوفتاد این قسمت ولی بازم قشنگ بود :smile: دلم برا کیونگی میسوزه :nanahat: این سهون چقد حرف مفت زنه خدااااااا :khande: همش دری وری :khande:

مرسی عالی بود :heartme: :heartme:

fenjon
مهمان

واووو ….. بلاخره قسمت هایی که انتظارشو میکشیدم اومد … فقط عشق یا هوس رو یادت نره … تمومش کن دیگه :gerye:

zari
مهمان

:wooo: خب خب خب اوضاع داره حسابی جالب میشه! کریس برگشته…و همدستش کیه? ….لییییییی….فک کنم ایندفعه حسابی دنیا رو رو سرشو :heeey: خراب کنه

baran.nsy
مهمان
sara
مهمان

عاااااااااااااااااااااالیییییییییییییییییییههههه!fighting! :kissme: :kissme: :kissme: :heartme: :heartme: :hiii: :hiii: :hiii:

Ariel
مهمان
Marzi
مهمان

سلام
مرسی
سهون داداش غیرتیه کیونگه!

ala
مهمان

کریس برگشت؟یا قرااااان.خدا به بکس رحم کنه.
وای کل کل سهون و کای تو حلقم عاشقش شدم.عاشقه توصیفا و پیاز داغای تو شدم.این قسمت بیشترش تو تیزر بود.دلم میخواد بدونم قضیه ی بیماریه بک به کجا کشیده میشه

wpDiscuz