عضلات شکمش به خاطر فشار انگشتایه شیطون پسر پشت سرش منقبض شده بودن.
گردنش به خاطر برخورد نفسایه گرمش به قلقلک افتاده بود….سهون واقعا تنش میخوارید!!!!! همین صبح به توافق رسیدن که حق لمس کردن همدیگرو ندارن… ولی یادش رفته بود سهون یه قانون شکنه احمقه…گاهی بی توجهی سهون نسبت به خواسته ها و علایقش کلافش میکرد…
چشماشو رو هم گذاشتو برای در رفتن از اون جو نفس گیر یه قدم به جلو برداشت…نمی دونست اگه یه ثانیه دیگه دیر بجنبه احتمال هر حرکت احمقانه ای وجود داره.. مثلا بوسیدن سهون…. این واکنش برای هر کسی که عاشق دوست پسرش بود پیش می اومد…اما با اینحال سرسختانه رو حرفش بود.پس دستایه سهونو از کمرش جدا کرد.نگاهش سرمایه رابطه دوستاشو نشونه کرد.
اگر خودشو سهون تو همچین شرایطی قرار میگرفتن قطعا عاشقانه تر و رمانتیک تر باهم رفتار میکردن ولی در مورد کیونگسو و کای همچین موردی وجود نداشت:
_کیونگسو وکای هنوزم باهم سرد و غیر صمیمی به نظر میان!
لوهان به دو پسر بی بخاری که مشغول پیاده شدن از ماشین نه چندان گرون قیمتشون بودن اشاره کرد و بر خلاف انتظارش دوباره دستایه سهونو دور کمرش حس کرد…..
ابروشو به خاطر لج بازی سهون بالا برد و با تشر دست سهونو پس زد و با اخم سمتش برگشت:
_هنوزم تو تحریمی؟ بهت گفتم حق دست زدن بهم تا دو روزو نداری!
_اووووه…. باشه اگه تو با حس نکردن لبام ،دستام و دی… کم تو باسنت مشکلی نداری ،منم مشکلی ندارم…. با اینحال فکر می کنم نتونم خیلی رو حرفم وایسم…..
با نگاه تحسین برانگیرش سرتاپایه لوهانو انالیز کرد:
_دارم به این تئوری که رنگ زرد و لیمویی باعث برانگیختگی میشه ایمان میارم.
Baby is very hot
لوهان نفس نا امیدیشو با اه بیرون داد:
_ اوه خدای من… Shut up faggot stupide
_بازم فرانسوی…وقتی عصبی میشی س.. ک… سی تر میشی بیبی!!!!
سهون اینو با تموم بدجنسی گفتو با تموم بی حیایی سمت جمع متعجب پشت سرش برگشت…..
در حالی که نمی تونست قیافه مجهول بقیه رو بفهمه لبخندی زد و با پرویی خودشو بین سوهو بکهیون رو مبل انداخت:
_یه جوری نگاهم میکنید که انگار کلمه دی.. ک براتون خیلی غیر معموله؟
خوبه نفری یه دونه تو شرتتون دارین دیگه این نگاها واسه چیه!
_خیلی بی ادبی… کودن!
سوهو غرولندی کرد و خودشو با گوشیش مشغول کرد… به اندازه کافی اعصابش به خاطر حواشی تو اداره خورد بود دنبال یه بهونه واسه خالی کردن خودش بود… و چه بهونه ای بهتر از سهون! نگاه شیومین مرددانه سمت لی چرخید…. باید ازش در مورد شخصی که این روزا تو جایگاه اول افکارش قرار داشت می پرسید ولی چه زمانیشو نمی دونست.
صدای اشنا وارد شدن رمز در بلند شد و طولی نکشید که چهره دوست داشتنی کیونگسو و کای محافظه کارو تو چار چوب در دیدن.
سهون اولین کسی بود که به ورود برادر ناتنیش واکنش نشون داد و کیونگسو رو به اغوش کشید.اغوش اون دوتا پر از عشق برادری بود.
برادری واقعی ..
هیچ وقت نسبت خونی ای که بین اون دوتا وجود نداشت حس نمیشد.
_یااااا بازم که لاغرتر شدی کای دلش مشتو مال حسابی میخواد؟اینطور نیست؟ بهش گفته بودم حسابی بهت برسه…
نگاه عصبیشو سمت کای چرحوند دندون قروچه ای به چهره بیخیال کای کرد. کیونگسو عاشق چیه این ادم شده بود این تنها سئوالی بود که سهون هر بار از خودش می پرست.
درست بود که سهون یه زمونی دیونه همین چهره بود ولی جونگین کجا و این منحرف خلافکار کجا
لوهان به سهون که سعی داشت چوب لا چرخ کای بزاره نگاه کجی انداختو تو نگاهش خیلی چیزارو به سهون فهموند مثل”خفه شو هانی”
لوهان به خوبی میدونست اون دوتا خسته راه هستن.
برخلاف بقیه که اکثر مواقع همشون اولین نفر کیونگسو رو برای خوش امد گفتن انتحاب میکردن، لوهان سمت کای میرفت… کیونگسو به اندازه کافی درو برش شلوغ بود و اونی که تنها به نظر میرسید کای بود.
_حتما خسته ای….
لوهان اینو با یه لبخند همراه به اغوش کشیدن کای پرسید.
_بهتر نیست ازم فاصله بگیری… چون حوصله شنیدن غر غرایه دوست پسرتو ندارم!
لوهان عقب کشید…کار اشتباهی انجام نداده بود که حالا مسحتق اخم سهون باشه…چشمای سهون با حالت تهاجمی رو صورتش زوم شده بود

به حساسیت سهون در رابطه با کای حق میداد ولی مدت ها پیش ،کای مسیر زندگی خودشو انتخاب کرد و اونم کیونگسو بود.
علاقه کای به لوهان شبیه کنده اتیش گرفته بود.
با هر وزش بادسرخ و پر حرارت میشد ولی بعد ازیه مدت وقتی دیگه هیچ چیزی برای سوختن وجود نداشت شعله ای که کای اسمشو عشق گذاشته بود فقط یه تل از خاکستر بود.
اخم سهون هنوز پا بر جا….هر دوشون با نگاه به چشمای هم در حال جنگ بودن. لوهان قصد کم اوردن در برابر سهونو نداشت.سهون هم قصد تموم کردن نداشت… این نگاه ها ها نا جایی ادامه پیدا میکرد تا یکدومشون از پا می اوفتاد
لوهان از این واقعیت اگاه بود… از نفرت سهون نسبت به کای خبر داشت ولی هر دفعه با وجود تمام پیچیدگی ها درو بر کای میپلکید. _بعد هم می تونین با نگاه عشق بازی کنی سهوووونا…. مهمونات خسته راهن… نمی خوای ازمون پذیرایی کنی؟
کای سهونو متوجه خودش کرد و همزمان دستشو برای احوال پرسی سمت سهون دراز کرد و تنها چیزی که نسیبش شد برخود دست سهون به پشت دستش و رد شدن دوباره صلح یه طرفشون.
_تو که غریبه نیستی… از خودت پذیرایی کن.
لوهان با حرص یه قدم جلو اومد از بازوی کای گرفت و خیلی زود نگاه خیره سهونو رودستش نشوند.
_منظور سهونو بد متوجه نشو کای… اون فقط از رو علاقه ازت میخواد اینجا راحت باشی.
میدونی که اون عاشقته…. مگه نه عزیززززم؟؟؟
لوهان لبخندی به پهنای صورتش نشوند و کای سمت پذیرایی راهنمایی کرد.
گرمایه شعله های حسادت به خوبی حس میشد و باعث شده بود بقیه هم نسبت به این حالت تهاجمی کای و سهون احساس نگرانی کنن.
تنها کسی که تو این شرایط لبخند رو لباش بود کیونگسو بودش….
نمی دونست چرا از این کشمکش لذت میبره.
بیخیال بقیه سمت اشپز خونه رفتو برای رفع تشنگیش یه بطری کولایه خنک از یخچال لوهان کش رفت.همونطور که تیشرتشو از تنش بیرون میکشید با بالا تنه لختش خودشو رو کاناپه انداخت.
رفتار کیونگسو عوض شده بود …دیگه اون پسرسرزنده خبری نبود و جاشو با یه ادم که دیگه به هنجار هایه جامعش توجهی نمیکرد عوض کرده بود. شاید کیونگسو سعی داشت خودشو با کای وفق بده…بکهیون همونطور که دستایه حلقه شده چانیول رو کمرش بود سمت کاناپه حر کت کرد با جدا کردن دستایه چانیول رو کاناپه نشستو پاهایه کیونگسو رو پاهای خودش گذاشت.
همنطور که مشغول باز کردن بند کتونیای ال استار کیونگسو بود گفت:
_لاغرتر شدی کودن!
_من لاغر نشدم اونی که چاق شده تونیستی بر حسب اتفاااق که بقیه رولاغر میبینه؟
پاشو به شکم بکهیون کوبوندو به صورت بک که از قبل بی حال تر و بی رنگ و روتر به نطر میرسبد لبخند زد:
_یورا کجاست؟ ح… حالت خوبه؟
_خوبم… پیش خالس… به لطف خاله تو الان می تونی لخت تو خونه بگردی و هر غلطی که خواستی با دوست پسرت انجام بدی….
اگه یورا اینجا بود چانیول داغشو تو دل همتون میزاشت.
سوهو نسبت به حرف بکهیون واکنش نشون داد همونطور که رو مبل مینشست گفت:
_همین الانشم داغشو به دلمون گذاشته…. ممکنه بکهیون کوچولوش به خاطر ما بی تربیت بشه…..
_یا کیم جوووونمیون نزار در رابطه با شب ادراریت تا یه سال پیش به بقیه چیزی بگم.
_اون شب ادراری داشته ؟
سر شیومین از کنار سر بکهیون ظاهر شد.
چشمای گردشو به صورت سرخ سوهو دوختش با هیجان دوباره پرسید:
_اون شب ادراری داره؟
_تو گذشته که داشته ولی الانشو نباید خودت بدونی همستر؟
شیومین به همون سرعتی که به حرف اومده بود ساکت شد.
دوستاش هنوزم از رابطه شکر اب شده خودشو سوهو خبرنداشتن.
نمی دونست چرا تو این یکسال جدایی هیچ کدومشون لام تا کام حرفی نزده بودنو همیشه طوری برخورد میکردن که همه چی خیلی خوبه
سال پیش که رابطشو فقط و فقط به خاطر تهدیدای بی پایان مادرش بهم زد دلش به شدت شکست.
چون سوهو خیلی راحت پایان رابطشونو
قبول کرد
به طور خودکار هر موقع کنار دوستاشون بودن طوری وانمود میکردن که هنوزم عاشق پیشه هستن.
خنده دار بود….
فیلم بازی کردن بدون دلیل…..
نه شیومین نه سوهو دیگه اون حس داغو بهم نداشتن.
دیگه بوسه هاشون به تخت ختم نمیشد و فقط و فقط دعوا به همراه داشت…..
کنار هم تو یه خونه زندگی میکردن ولی مثل غریبه ها.
_یشینگ هنوزم دادگاه رای نهایی در مورد جونگده رو اعلام نکرده ؟
اخمایه سوهوبه محض شنیدن سئوال پسر کناریش تو هم رفتو یه لبخند تمسخر امیز رو لبش نشوند.مثل اینکه درست حدس زده بود…تو دل دوست پسر سابقش یه خبرایی بود ولی چرا براش مهم بود؟
و تنها دلیل محکمه پسندفکر کردن شیومین
عشق بود.شیومین عاشق اون لات بی همه چیز شده بود…
_اوووم چرااا با چندتا دروغ ساده تونستیم رای دادگاهو به نفع خودمو فیصله بدیم.
_اهان…..
_خب میدونی نا خواسته کایو یه ادم شرور حروم زاده جلوه دادیم.
ابروهای کای به سمت بالاحرکت کرد و و پیشونیش دوتا خط ظاهر شد” حرومزاده؟”
_کای لطفا ناراحت نشو…
ییشینگ دستاشو تند تند تکون داد:
_منظورمو بد برداشت نکن رفیق… فقط برای خلاصی رفیقت از میله های زندون این کارو انجام دادم….باید زورب وانمود میکردیم که جونگده به رور از تو دستور میگرفته و پای جونش درمیون بوده
ییشینگ خندید و باعث شد نا خواسته اخمای تو هم سوهو از هم فاصله پیدا کنه…
چال ایجاد شده رو لپ ییشینگ یه چاله عمیق تر تو دل سوهو ایجاد کرد.
اب دهنشو با صدا قورت داد نگاه خیرشو به صورت شاداب و پر از زندگی ییشینگ دوخت. یه زمونی این انرژی رو از چهره شیومین دریافت میکرد….اما بعد از بی انصافی و دروغ شیومین در حقش تموم افکار و ایده هاش دیگه اون پسر کیوت و شکننده نبود و دنبال یه جایگزین بود.
و خیلی طول نکشید تا فرد مناسبو پیدا کرد…
با کلافگی موهاشو تو مشتش گرفت تا به افکار غیر ممکنش در مورد پسر لپ چاله ای خاتمه بده…. و همون لحظه بود که متوجه نگاه غمزده شیومین شد.
شیومین تموم حرکات دوست پسرشو تو لحظاتی که سوهو با عشق به بیشینگ خیره بود و یه لبخند دل انگیز از همونایی که یه زمون مختص خودش بود رو دید.
هنوزم کامل سوهو رو از چار دیواری قلبش بیرون ننداخته بود و این لحظات کمی براش رنجش اور بود.
_چیه چرا اینطوری بهم زل زدی؟
سوهو زمزمه وار حرف زد و مطمئن شد کسی مکالمه نه چندان جالبشونو نمیشنوه.
شیومین لبخند کوتاهی زد و سرشو پایین انداحت:
_قبلنا از خیره شدنام لذت میبردی؟
_تو هم به غیر از من به کس دیگه ای اهمیت نمیدادی؟
_سئوال منو با سئوال جواب نده….
_فقط کافیه چند ساعت دووم بیاریو فیلم بازی کنی… تو خونه فرصت کافی برای دعوا محاکمم داری؟
_طوری حرف میرنی که انگار من تقصیر کارم؟
_مگه غیر از اینه شیومینااا!
چشمای سوهو بازم حالت قبلی خودشونو گرفتن برای شکوندن بیشتر قلب شیومین وارد عمل شدن.
چار دیوارب قلب شیومین از جنس شیشه بود. یکسال پیش یه ترک خیلی کوچیک برداشت و حالا اون ترک کوچیک بزرگتر شده بود.
چیزی تا فرو ریختنش نمونده بود و اون زمان بود که سوهو ازاد بود.
……………….
لوهان با دلی پر مشغول پوره کردن میوه ها برای درست کردن ککتل بود و سهون هم با حرص مشغول خورد کردن کالباس برای سینی مزه….
هر دوشون از همدیگه دلگیر بودن… دلیل هر دوشون یکی بود نادیده گرفتن احساسات و خواسته های همدیگه…
لوهان با خونسردی به اخم پر رنگ سهون نگاه انداخت:
_به خاطر خدا هم که شده کوتاه بیا سهووونا… به کای خوش بین باشو با این حساسیتای بی مورد و بی منطقت بقیه رو اذیت نکن.
_جالبه؟
سهون پوزخند زد و چاقوشو محکم رو تخته چوبی کوبید:
_الانم داری ازش طرفدار میکنی…. ببینم هیچ خواسته ها عقاید من برات مهم هست؟
_تو واقعا یه چیزیت میشه… لطفا سهون… حالا که بیشتر بهش فکر میکنم میبینم همچین بد نیست….
تو هم داری ذره ای از عذابی که من تو گذشته کشیدمو میچشی… هر موقع که تو نسبت به جونگین اینقدر حساس میشدی منم همین طور دیوونه میشدم.
سهون با کلافگی دستشو تو موهاش کرد تمام سعیشو کرد تا تن صداش پایین باشه:
_داری بهم ربطشون میدی؟
_اره بهم ربطشون میدم… البته این گوشه ای از دردی که من کشیدم نیست سهون هر موقع که میدیدم چطور بغلش میکنی یا اونو به من ترجیح میدی اتیش میگرفتم….
فکرشو بکن وقتی به اینکه یه زمون باهم رابطه و کار تو تخت داشتین فک…..
_تو هم با کای رابطه داشتی درست نمیگم؟
لبای لوهان به سرعت رو هم قرار گرفتن.
به ارومی و بی صدا سمت مخلوط کن چرخید و دکمه خاموشو فشار داد با دستای سست و لرزونش مخلوط میوه هارو داخل لیوانایه سرو ککتل ریخت و بعدش سودایه مرغوب به لیوانا اضافه کرد.
اب گلوش خشک شده بود و کلمه ای نمی تونست حرف بزنه. میدونست یه روز این موضوع نقطه ضعف رابطشون میشه.
بی گدار به اب زد و یه غلط بزرگ انجام داد…
اما مگه اون انتخاب و تن دادن به رابطه نبود که باعث شد الان کنار سهون بایسته و ککتل میوه ای درست کنه….
با بی دقتی الکل سفید و به مخلوطش اضافه کرد..تموم انرژیش به یکباره تخلیه شده بود.
سینی رو بلند کرد و بدون گفتن کلمه اشپزخونه رو ترک کرد.
سهون هیچ تمرکزی نداشت.
داشتن چیکار میکردن؟ با کلمات بی ارزش به هم اسیب میرسوندن.
اسون همدیگرو بدست نیاورده بودن که حالا بخوان با کلمات دل همدیگرو بشکونن.
واقعا این چه احساس ننگین و شرم اور چی بود که ادما بعد از به زبون اوردن جملات پشیمون میشدن. سرشو به یخچال کوبوند به زمین و زمان لعنت فرستاد.
نباید اجازه میداد کای یا هر الاغ دیگه ای سد راهشون برای رسیدن به هدفشون باشن.
هدفشون به زیبایی یه روز بهاری بود…زندگی تا اخرین لحظه در کنار هم….
سلام دوستای خوبم از نظرایه انرژی بخش قسمت قبل ممنووووون و امید وارم هر قسم زیادتر بشه… به جای پسرفت پیشرفت کنه تازه اولشیمو کلی ماجرا خواهیم داشت.
بازم میگم نظر فراموش نشه..
خلاصه نظر که میزارینا انگار بهم تی تاب دادین.
راستی یه چنل هم برای فیک درست کردم که برا قسمتایه رمزی به درتون میخوره ??
Gone withe the wind
برباد رفته
https://telegram.me/gonewithethewind

این اخرین پستم هستش فقط به خاطر اونایی که خواهش کردن.
ارزوی موفقیت برای همتون دارم بعد امتحانا میببنمتوووون بوووس بوووس

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)