هدر سایت
تبلیغات

Gone with the wind season2 ep3


هر کدوم احساسات مثبت و منفی خودشونو داشتن.
سکوت اذیت کننده ای بود ولی همشون با لجبازی قصد ادامه دادنشو داشتن.
شاید به اشتباهاتشون فکر میکردن به اینکه چرا اینقدر نسبت به همدیگه بدخلقی میکردن و برای داشتن وجود همدیگه سپاس گذار خداوندشون نبود. این ویژگی یکی بزرگترین مزیت های انسانا بود
سال گذشته تجربه تلخ اما اموزنده ای رو پشت سر گذاشتن.
یک سال بزرگتر شدن پس چرا یاد نگرفته بودن تا باهم درست تر برخورد کنن.
سهون شیشه تکیلا رو رو میز برگردونند و غرولند کنان به جمع اویزون دوستاش نگاه کرد:
_چتونه….چرا همتون خفه خون گرفتین؟
چشماشو با احتیاط چرخوند تا واکنش یکی یکیشونو ببینه و در اخر به صورت گر گرفته معشوقش رسید. قلبش فشرده شد و برای یه لحظه لحن تندشو به خاطر اورد… از کی تاحالا زده بود تو کار شکوندل دل لوهان… قبول داشت از صبح با لوهان رو شانس نبود… ولی این اخریش اخر گند کاری بود… الان باید به حالش میگفتی اب قطعه اوه سهون تو موفق به دریافت مدال تو شکوندن دل لوهان شدی.
به همین سادگی ریدی به تموم فانتزیایه دونفرتون. سهون عصبی خندید… فقط به خاطر پسر کنارش که به وضوح میلرزید…
لوهان هنوزم ساکت بود و بدون لحظه ای پلک زدن به میز وسط پذیرایی خیره بود.
سهون با دیدن این حال لوهان عذاب وجدان همراه با پشیمونی به جونش افتاد.
صورتش حالت مضطربی به خودش گرفتو بدون لحظه ای تعلل دستشو رو پایه لوهان سر داد و باعث شد دوست پسر عاشقش نگاه خسته و غمگینشو به چشماش بدوزه.
هزاران سئوال بی جواب تو نگاه لوهان غوطه میخورد و تنها یه نفر میتونست جواب درستشو بده.
مسلما هر کنشی واکنشی داشت و لوهان فقط از خودش دفاع کرده بود و هیچوقت نباید مستحق همچین برخوردی از سهون میبود.
چشمایه براق و شکستش قفل چشمای شرمنده سهون شد…بازی دونفرشون شروع شد… حرف زدن بدون هیچ لب زدنی.:
“عاشقمی؟”
“اره بیشتر از چیزی که فکرشو میکنی”
“پس…. “
“متاسفم…. متاسفم لوهان”
و همون لحظه بدن لوهان بین دستای سهون جا گرفت و سرش رو شونه مطمئنش….
هیچ کلمه ای بینشون رد و بدل نشد و فقط نگاهشون بود که پرسشو پاسخ میکرد و این در جه ای از کمال بود که دوتا عاشق می تونستن بهش دست پیدا کنن.
بکهیون با یه لبخند به اشتی کنون زوج مقابلش خیره بود و همراهش حرکت نوازش گونه چانیولو رو گونش به همراه داشت.
نگاه چانیول رو صورت بکهیون خیمه زد.
بکهیون سرشو رو پایه چانیول جابه جا کرد و سعی کرد نگاه چانیولو رمز گشایی کنه:
_چی شده چان!
_فقط میخوام ببینم منو تو هم میتونیم مثل لوهانو سهون باشیم.
اگه قدرت هیپنوتیزمو داشتم اون موقع می تونستم از تموم حرفایه بیان نشده اینحا سر در بیارم.
دست چانیول رو قلب پر تپش بک قرار گرفت:
_به احتمال زیاد سر درد نداری؟حالت تهوع یا
_نه ندارم، تاوقتی که همراهم دارمت هیچ دردی جرأت نزدیک شدن بهمو نداره چان.
_هنوزم نمی خوای باهام صحبت کنی؟
میدونم که یه مشکلی وجود داره!یه مشکل خیلی بزرگ… احساس میکنم می خوای بدبختم کنی؟همیشه وقتی سرت تولاک خودت بود یه گندی همراه خودت داشتی…
_فک نمیکنی اینجا واسه درد و دل کردن زیادی شلوغه…..
الان دارم حس میکنم من تو بازیگرای تئاتر هستیمو این احمقا هم تماشاچیای بیکارمون.
اخه چیه این صحنه اینقدر جذابه که اینطوری بهمون زل زدین. اگه بخواین می تونیم براتون جذابو جالبش کنیم… چاشنیش یکم اهو اوووهِ
بکهیون با خنده به دوستاش پرید و سرشو از پایه چان جدا کرد:
_بازم که دارین کار خودتونو میکنین احمقااااا.
ساعت دوازده و ما هنوز سر حالیم….
بکهیون خودشو به میز رسوند شیشه سبز ابجو و تکیلارو تکون داد:
_بازی از همین الان شروع میشه…. بازنده باید هممونو به رستوران گاو طلایی مهمون کنه.
چانیول که از هیجان پسر کوچولوش انرژی گرفته بود خودشو سمت میز کشوند کنار بکهیون زانو زد و مشغول پر کردن لیوانای کوچیک شد و همونطور که مخاطب صحبتش بک بود گفت:
_اون عقب بشینو داور مسابقمون باش هرکی که زودتر گوشا و لپاش قرمز بشه بازندس…
_یااااا
بک شیشه مشروبو محکم رو میز کوبید و باعث شد چانیول از صدای ایجاد شده حنجره بک و همینطور شیشه چشماشو روهم بزاره:
_داری مسخرم میکنی؟؟؟… منم بازی میکنم… همه اینو میدونن که ظرفیت من بیشتر از توئه
سوهو با خنده وارد جمع دو نفره اونا شد:
_بک راست میگه….
اگه قراره دوتا تیم بشیم من می خوام اون تو تیمم باشه. بازنده ها همیشه بیچاره به نظر میرسن چانیولا
چانیول با خند کوسنو سمت سوهو پرت کرد:
_انتخاب کن با چه روشی پاره پارت بکنم!
_تو داری اونو جلو من تهدید میکنی؟قبل از پاره کردنش باید منو سربه نیز کنی! ییشینگ با یه چشمک به سوهو باعث شد گونه هاش سرخ بشن.
سوهو خجالت کشیده بود…یا از این طرفداری خوشحال بود.بی توجه به نگاه خیره شیومین مدام لبخند میزد.
سوهو به بکهیون اشاره کرد و بکهیون هم به سرعت به کای:
_کای بیا اینجا پسر…. من دفعه پیش حیرون بودم که اون همه مشروبو کجات جا دادی….
زودباش بیا اینجا…..
سه به یک… پارک چانیول اگه دیر بجنبی باید کل حقوق این ماهتو خرج کنی…
بکهیون با تمسخر اینو گفتو نگاه راضیشو به چشمای عصبی چانیول دوخت.چانیول از رو حرص دندوناشو رو هم سایید و به لوهان اشاره کرد:
_هی بچه بیا اینجا…. هممون میدونیم پشت اون چهره معصومت چه شیطانی پنهون شده.
دست لوهان به ارومی رو گردن خوش تراش سهون لغزید و با لحنی که واسه از هوش بردن سهون کافی بودگفت:
_تموم تلاشتو بکن عزیزم چون این دفعه رو قرار نیست ببازم….
قبل از اینکه اجازه بده کلمات از دهن سهون خارج بشن خودشو کنار چانیول رسوند.
کیونگسو بدون اینکه منتظر دعوت باشه کنار لوهان رو زمین نشستو خیلی زود نیش خند جذاب کایو رو خودش دید…. قطعا رقابت با کای باحال تر بود تا هم تیمی.
سهون انتخاب دیگه ای نداشت پس با تیم بکهیون همراه شد. مقابل لوهان… لوهان یه عجوبه بود تو خوردن مشروب. پدرش سازنده شراب سنتی شائو شین چینی بود لوهان هم طبق سنت خانوادگی تو ساخت و چشیدن شراب قهار بود.
سهون هم باید از شیطنتایه دوران نوجونیش تو بار و رفیق شفیق خوش خوراکش چانیول متشکر بود….
_من میخوام پیش برنده ها باشم.
شیومین به سرعت خودشو کنار کیونگسو جا داد و لبخند عصبیشو رو صورتش نشوند و همون لحظه شاهد فشرده شدن دندونای سوهو به هم بود.
تنها یک نفر باقی مونده بود …ییشینگ
هر دو تیم مساوی بودن و برای داشتن نفر پنجم باید سنگ کاغذ قیچی بازی میکردن.
طبق همیشه چانیول مشتشو بوسید گردنشو سمت بکهیون که روبه روش پشت میز نشسته بود دراز کرد:
_شایدتو خوردن مشروب عالی باشی ولی تو این یکی مضخرفی…
_باشه پارک…. ییشینگ مال تو.. من به هم تیمی هام اعتماد دارم.
_هنوزم بهت ثابت نشده اعتماد به نفس بالا باعث شکستت میش…….
با بالااومدن انگشت وسط بکهیون حرف چانیول تو دهنش خفه شد
در اصل رقابتی در کار نبود.
همشون در تلاش بودن تا با این بهونه کمی از مشکلاتشون فاصله بگیرن.
اولین شاتی که خورده شد توسط شیومین بود.
نگاه مبهوت دوستاش باعث نشد از شات دومش صرفه نظر کنه.
استکان کوچیک به سرعت خالی شد و حتی اون تلخی هم نتونست مرحمی برای قلبش باشه.
_خوب شروع کردی… دوشات… تا پایان بازی خیلی مونده مینسوک باید آهسته اهسته پیش بری.
_اه بکهیوونا… چرا دهنت همیشه واسه مضخرف بافی بازه….
قرار نیست پس بیوفتم…. تا اخرش میرم.
بکهیون از خشونت کلامی رفیقش جا خورد… از هرکسی این انتظارو داشت جز مینسوک البته از خیلی وقت پیش متوجه شده بود که مینسوک هم یه مشکل بزرگ داره.
بکهیون نفر دومی بود که پیش دستی کرد….
سه تا از شاتارو جلو خودش کشید و پشت سرهم دوتا از شاتاشو سر کشید….
بازیشون اینطوری بود که نفر اولی هر چند تا شات بالا میرفت نفر مقابل یه شات بیشتر میخورد.
نگاه بکهیون رو شات سومش خیره موند….
می خواست اونقدر مست کنه تا همه چیو فراموش کنه به غیر ازچانیول.
تو ذهنش فقط خودشو چانیول باشن.. همین.
_به نظر میاد همه چی واسه هممون ارومه ولی اینطور نیس….
فقط تظاهر به خوب بودن میکنیم.
هی لوهان سر این استکانارو پر کن اینطوری قبول نیست.
بکهیون غرولند کرد و یه نفس شاتشو بالا رفت
تک خنده ای زد و به قیافه توهم چان چشمک زد:
_هوووم چرا اینطوری نگاهم میکنی… دور بعدی نشونت میدم چند مرد حریفم..
بهت قول میدم وقتی پس افتادی زیر سرت بالشت میزاااارم.
اوه خدا اینجا چرا اینقدر گرمه….
بغضشو مخفی کرد و شات سومشم خورد.
سهون با خونسردی یه استکان جلو خودش کشید:
_میشه درمورد زهرماریایه زندگیتون زر نزنین. لطفا هر کدورت ،مشکل و دردی که دارینو واسه امشب فراموش کنین. امشب حسابی ریلکس کنین پسرا
یا پارک چانیول از همین الان بیدارش کردی که.
سهون با ابرو به وسط پایه چانیول اشاره کرد و شات دومشو دستش گرفت دستشو تو هوا تکون داد با حالت مستی ادامه داد :
_از همین الان اعلام میکنم اتاق پره.
لوهانا بهت قووول میدم ارومو منصفانه انجامش بدم.
لوهان با کلافگی نفسشو از بین دندوناش بیرون داد و با صورتی که حسابی جلو دوستاش خجالت زده بود گفت:
_اول مطمئن باش که پس نمیوفتی بعدا قول و قرار بزار… احمق….
چرا باعث میشی همیشه خجالت زده بشم…
نگاش کن از همین الان رو کو.. نش بند نیست… پابو…..
لوهان نفسشو دوباره با رضایت بیرون داد:
_می خوای کمکت کنم عزیزم. فک نکنم از پسش بر بیای از اینکه به عنوان همراهم انتخابت کردم پشیمونم تو از پس یه نوشیدنی ساده بر نمیای اونوقت درمورد خشونت رابطمون حرف میزنی؟باز میگم نمی خوای کمکت کنم بیبی؟
سهون خنده سرمستانه ای کرد و همونطور که با صدای بلند میخندید جواب داد:
_تنها کمکی که می تونی الان بهم بکنی این واموندس…میشه از شرش خلاصم کنی….
احساس میکنم از پری زیاد دارم منفجر میشم.
میشه!
سهون در حالی که دونه های ریز درشت عرق صورتشو دردمندتر نشون میداد از لوهان برای شب بیداری همراه با درد و لذت درخواست کرد.
و خیلی زود تونست دل دوست پسرشو به رحم بیاره. این خاصیت ، ظاهر گول زننده سهون بود…. لوهان از هر واکنش پسر احمق مقابلش رکب میخورد
_پسرا فک کنم نتونم همراهیتون کنم.
بکهیوووونا متاسفم…
لوهان به سرعت ازسر میز بلند شد و همین که خواست سمت سهون بره دست کای دور مچ لوهان حلقه شد.
کای همونطور که به صورت سرخ سهون خیره بود گفت:
_به نظرت این کارت خودخواهانه نیست؟
_یاااا.. ببین کارم به کجا رسیده که یه احمق داره بهم درس میده!
بهت اخطار میدم که پاپیچم نشی
_کای.
لوهان لبخند کوتاهی زد دست کایو از دور مچش جدا کرد:
_من مشکلی با این قضیه ندارم… کسی هم مجبورم نکرده…یکی از وظایف من براورده کردن نیازایه سهونه حالا هرچی که میخواد باشه.
سهون در حالیکه از جواب لوهان راضی به نطر میرسید سینشو سپر کرد:
_مراعات رفتارتو کن کای..سرت تو لاک خودت باشه…. همیشه اینطوری رفتار نمیکنم… ممکنه ناخواسته پاچتو بگیرم….
_هون بیا بریم.
لوهان از زیر بغل سهون گرفتو سعی کرد قبل از اینکه اون دوتا به جون هم بیوفتن از هم دورشون کنه
همه ساکت بودن و تنها کسی که اصلا جو متشنج چند ثانیه پیش براش مهم نبود کیونگسو بود.
پشت سر هم لیوانارو خالی میکرد.
عرق ،لرزش دست و پاش… زردی صورتش… چشمای خمار از دردش کایو متوجه اوضاع نچندان خوب کیونگسو کرد.
_خوبی!
_نه زیاد.
کیونگسو زیر لب گفتو شات پنجمشو از الکل پر کرد.
دست دیگش لوله باریک سیگارو نگه داشته بود چشماش چشمای کایو.
منتظر بود تا کای دستشو بگیره ببرتش یه جای خلوت ،سرنگ مورفینو تو رگش فرو کنه و خیلی زود دوباره از نو ساخته شه ولی تموم افکار زیباش در رابطه با چند دقیقه بعد، زمانی که دوباره غرق لذت میشد با واکنش کای از بین رفت.
وقتی به خودش اومد، دنبال کای کشیده میشد.درست مثل یه عروسک
هیچ دلیلی برای رفتن به طبقه دوم نداشتن… تنها اتاق ،اتاق سهونو لوهان بود که حالا به لطف سهون پر شده بود از گرما رابطه.پس به طور حتم محل مناسبی برای تزریق نبود…
فهمیدن تصمیم کای برای کیونگسو مشکل بود.
حالا که هیچ اشرافی به چهره کای نداشت و نمی تونست متوجه چیزی بشه میترسید.
تپش دیوانه کننده قلبش به همراه ضعف عضلات و استخوناش باعث شدن کیونگسو وسط پله ها از پا بیوفته….
اما بازم کای سرسختانه کیونگسو رو سمت بالا میکشید.
اعتراض چانیول نسبت به رفتار سردرگم کای بالا گرفت.
صدای مردونه و بمش برای لحظه ای کایو متوقف کرد:
_چه غلطی داری میکنی کای!
_تو دخالت نکن. هرکسی که خودشو قاطی کنه پشیمون میشه پس همون هقب وایسین
کیونگسو برای لحظه ای تونست چشمای سرخ کایو ببینه….مگه چه اتفاقی افتاده بود؟رو پاهاش دوباره بند شد طولی نکشید که خودشو مقابل در اتاق سهون و لوهان دید.
با چشمای گرد و بیحالش به صورت کای خیره شد:
_چی شده کای!
+یا اوه سهون بیا بیرون.
_کای این کارا برا چیه!
_با توام اشغال ببا بیرووون… به نظرت خیلی خودخواه نیستی که فقط به نیاز خودت فکر میکنی….وقتشه مرد عمل باشی…

سلاااااااااا عزیزای دلم.
خوبین؟خوشین؟ امتحانا خوب بود! امیدوارم موفق بوده باشین.
چون امتحانای بیشتریا سبک شده تصمیم گرفتم اپ کنم .
این قسمت خماری داشت…
اگه ادامش میدادم خیلی طولانی میشد.
واسه همین بقیه واسه قسمت بعد.
البته پذیرای حدساتون در رابطه با کای و سهون و کیونگسو هستم؟
کای چی میخواد به سهون بگه؟
تا قسمت بعدی بااای

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)

مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Mahboobe
مهمان

با اینکه میخواستم کامل بخونم بعد نظر بذارم؛ دیدم نمبشه😱😂
خواستم بگم چقد کنجکاوم که هی قسمت های بعدی رو زود تر بخونم😈❤

r.r
مهمان

کای دیووانه میشودد..خخ…مررسی بابت قلم عالیت

F.e
مهمان

الهی کیونگی معتاد شده زرنگم هست میدونه چه جوری رفتار کنه :kissme: مرسی

eli_sehun
مهمان

کای چرا پاچه میگیره ؟؟ 308519_huhsmileyf3 😂😂

xosaluxo
مهمان

ای وای چیشدد؟؟؟؟؟
واهاییییییی
مرسی

sahar
مهمان

اصن توی این فصل شخصیت ادماش ازاین رو به اون روشده درست نمیگم؟

فاطمه
مهمان

چقدر همه چیز ناراحت کنندس
ممنون

Nagin
مهمان

سلام ایسان جون
من دو قسمت بردبار خونده بودم دیگه نتونیستم بیام
اصلا هیچ کدوم از این قسمت نخوندم همه قسمت که خوندم نظر میزارم که حق کسی پا نشده
کای چی جرات داره این ادم نمیش کم
واقعن عالی بود مرسی من برم بعد

Niloofar .k
مهمان

عجب جایی تموم شد
یعنی کای میخواد اعتیاد کیونگی رو لو بدهههohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif
من الان از کنجکاوی منفجر میشم
برم قسمت بعدو بخونمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif
بازم تکرار میکنم،قلمت خیلی قشنگهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

ala
مهمان

کاش تهش شیوریس بشه خیلی دوس دارم.اینا چرا همچینن چرا پاچه میگیرن؟!!!!

nesi
مهمان

اجی عالی بود
ممنون
و خسته نباشید فراوان ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

tina
مهمان

عالی بود عزیزم،من فکر می کنم کای چون طاقت نداره زجر کشیدن کیونگسو موقع ترک رو ببینه می خواد کیونگسو رو به دست سهون بسپاره تا ترکش بده

Narges LH7
مهمان

چرا اینا اینجوری میکنن؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
چرا آدم نمیشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

kd
مهمان

احتمالا میخواد به سهون بگه تقصیر اون بوده که کیونگسو به این روز افتاده.
عالی بود آجی مرسی.

farfar
مهمان

چه عملشم بالاست. قبل از مهمونی تزریق کرده بود که!
حالا هم مشروب خورد. اگه دوباره مصرف کنه سنگکوب نمیکنه؟
امیدوارم کای برده باشش تحویل داداش سهون دسته گلش بدش بلکه ترک کنهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
مرسی دوستم. زود بیاohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

فاطمه
مهمان

عالی بود خسته نباشید خیلی ممنون به خاطر داستان قشنگتون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

wpDiscuz