هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction gone withe the wind ep6

هوای سرد باعث کرختی انگشتاش شده بود.لباش به خاطر فشرده شدن بین دندوناش خون مرده شده بودن. واقعیت همیشه تلخ بود.اونقدر زیاد که باعث میشد یه لحظه ارزو کنی ای کاش به وجود نیومده بودی….
تاریکی شب…صدای بوق ممتمد ماشینا… ترددبی وقفه عابرا…..همشون مثل یه فیلم که رو دور تند گذاشته باشی از جلو چشمای بکهیون میگذشت….
نمی دونست چه مدتیه داره راه میره ولی از تاریکی هوا مشخص بود زمان زیادیه.
چشماش به خاطر گریه سوزش عجیبی داشت و حالا بارون لعنتی هم شده بود بلای جدید جونش.
خودشو به سرعت سمت باجه شیشه ای تلفن رسوند و قبل از اینکه خیس بشه داخلش شد.
لرز عجیبی استخوناشو نا توان کرده بود
به خاطر سوز هوا بود یا به خاطر وقایع تلخ زندگیش.
هفته پیش فهمید درسترین تصمیمو گرفته.
دلش نمی خواست این شادیشو همراه با خانوادش از دست بده
اگه به چانیول راجب بیماریش میگفت قطعا همه چی به کام همشون تلخ میشد. چانیول از همه چی به خاطر بیماری حتمی بکهیون میگذشت.از خودش.. از یورا.. از کارش… بکهیون اینو نمی خواست… ناراحتی و غم چانیولو نمی خواست.. اما بکهیون یه طرف ماجرارو میدید…. درست بعد از یکماه وقتی بکهیون زیر تیغ جراحی میرفت چانیول از همچیش میگذشت.
نفسشو به ارومی بیرون فرستاد به پاهاش اجازه داد متزلزل بشن.
چقدر ضعیف شده بود که حالا نمی تونست رو پاش بند بشه.
اما هیچ کدون اینا مهم نبود فقط باید تلاش میکرد از یه ماه فرصتش به نحو احسنت استفاده کنه و بهترین خاطراتو برای چانیول و یورا از بیون بکهیون به جا بزاره. بعد ازعمل معلوم نبود چه اتفاقی میوفته…. ازدست دادن حافظش قطعی بود.. بیناییش چی؟
چقدر ترسناک بود…. درست مثل جنازه متحرک. تاریکی مطلق…. زندگی بدون هیچ گذشته ای تو چارچوبی تاریکو ترسناک… چقدر در اون صورت بدبخت وتنها به نظر میرسید.
حتی فکردن بهشم باعث میشد بکهیون تو اعماق قلبش درد عجیبیو حس کنه.
چانیول و یورا… تنها افراد مهم زندگیش.به یاد نیاوردنشون فاجعه بود.
ندیدنشون فاجعه تر…..
بکهیون نمی دونست تقاص کدوم گناهشو داره پس میده….
تقاص مرگ بی گناهانه خواهرش….
بالاخره به لرزش تلفن همراهش واکنش نشون داد…بینیشو بالا کشید و به زیباترین اسم زندگیش خیره شد.
“چانیول”
_الو
_بک… تو دیونه شدی…. یا دلت میخواد منو دق مرگ کنی…. احمق.. چرا جواب..
_چان!
چان… چان…. چقدر اون لحظه اسمش زیباتر شده بود… این چی بود؟… عشق!
_جااانم
بکهیون جادویی ترین کلمه رو شنید….. کلمه ای که باعث اوردوزش میشد.
باعث میشد تموم غماشو فراموش کنه.
لبخندی رو لباش نشستو حالا دیگه بکهیون دو ثانیه قبل نبود.
_چان بیا دنبالم…..
_کجاییی بکهیون…. همین الان میام
………………………….
_گفتی کجات درد میکنه؟فک کنم بتونم بهترت کنم… با یه خورد بو/سه و ماااساژ.
_سهون بیخیال! گاهی اوقات شبیه یه جر/ک واقعی میشی…
_با hot //man بیشتر موافقم….
_کله خر دیوونه..
_یااااا میگی عاشقمی دوستم داری! دیونمی… اما حالا وسط معاشقمون داری ریچاردی حرفایه نامربوط بارم میکنی….
نگاه لوهان رو صورت سهون متوقف شد….
حاضر بود بارها بارها قسم بخوره که عاشقشه.. دیونشه… لبا/شو تر کرد با حالت مدهوش کننده ای به چشمای سهون نگاه کرد:
_ تفاوتی بین فرد عاقل و دیوانه نیست وقتی پای عشق در میان باشد
–اوو مای گادددد سوپرایزم کردی لوهان…دلم واسه شبایه شعرمون تنگ شده….
در دلم غوغایی برپاست….در ظاهر عاقلم… امادر باطن دیوانه ای بیش نیستم… دیوانه تو.
نسیم شبگاهی و دو جفت چشم که دنیاش بودن اروم اروم داشتن تحت تاثیرش قرار میدادن.
این تقصیر لوهان نبود که تا حد مرگ سهونو دوست داشت و حالا با دلبری سهون داشت خامش میشد.
اون ل/با همیشه خوب بلد بودن چه طوری لوهانو با کلمات ساده بازی بدن….
الان فقط نور مهتاب و اهنگ لایت کم داشتن تا شبشونو با پیچش بدناشون و بو/سه های مجنون کنندشون زیبا کنن….
از افکار بیش از حد فانتزیش سرگیجه گرفت… با خنده سر سهونو از شکم/ش دور کرد به پهلو سمت پنجره دراز کشید و اسمونو هدف گرفت!
صاف و اروم بود درست مثل زندگی الانش…
_عجیب نیست ؟ کیونگسو خیلی ساکته!
فکر میکردم باید بی قرار تر باشه.
_اووم برا من عجیبه که چرا اینطوری شده؟
در هر حال از وضعیت الانش راضیم.. هر چقدر که منو در شرایط سخت قرار نده به نفعمه….من تو این مواقع خیلی دلسووز میشم لوهان… بهم قول بده اگه خواستم کار احمقانه ای کنم منم زندونی کنی!
_هووووم چه پیشنهاد به جایی چون اصلا حال عجیبتو درک نمیکنم… بیا استراحت کنیم.وگرنه مجبورم خواستتو اجرا کنم
_نوچ… باحال نیست… بیا حالا که حال کیونگسو روبه راهه !! یکم کالری بسوزونیم.
دستشو رو باس/ن لوهان سر داد همون لحظه که میخواست وارد شلوار لوهان بشه صدای زنگ در باعث شد چشماشو رو هم بزاره….از ته گلوووو به بخت نحسش لعنت فرستادو به این نتیجه رسید که قراره بازم در خفا با خودش حال کنه… سه روز تموم داشت سرکوب میشد و این موضوع برای یه مرد خوب نبودو در کمال ناباوری مسخره دست لوهان هم شده بود… دردناک بودخیلی زیاد…..اما برای لوهان هیجان اور…
_سوزوندن کالریا بمونه واسه بعد!
منتظر کسی بودی عزیزم!
لوهان با خوشحالی پرسید و برای فهمیدن شخص پشت در پله هارو پایین رفت…. صدای غر غر سهون لبخندشو هر لحظه بیشتر گشادتر میکرد و این جز بهترین لحظه های زندگیش بود… وقتی سهون بیچاره به نظر می رسید.
اونقدر دوست داشتنی میشد که لوهان راضی به انجام هر کاری میشد.
_مادر….
دستگیره درو ول کرد و به سرعت زیباترین زن زندگیشو به اغوووش کشید.حضور مادر سهون اون ساعت یه خورده عجیب بود ولی کی اهمیت میداد!!!
مطمئناً این زن بهترین بود:
_ایگووووو… نگاش کن…هر روز داری بهتر از روز قبل میشی لوهان…
من نگران قلب سهونم که مبادا به خاطر زیبااییت منفجر بشه. گرچه اون احمق بیشعور شبیه کبکیه که سرشو کرده زیر برف… به جای اینکه ستایشت کنه بدتر باهات ور میره…
_فعلا که جای دیگم دارم منفجر میشه! و اما در مورد انتقااادت من خیلی زیاد ممنووونتم مادر…. گاهی اوقات به اینکه شما واقعا منو به دنیا اوردین شک میکنم.
بی حوصله اخرین پله رو پایین اومد و مقابل مادرش ایستاد.
مادرش طوری با سهون رفتار میکرد که انگار سهون یه موجود اضافس… البته معلوم بود که تموم اینا از علاقه بیش اندازس
اما لوهان….قطعا یه تیکه جواهر با ارزش برای خانوم اوه بود.
_احمق… هنوزم یاد نگرفتی جلوی من چطوری دهنتو باز کنی… چرتو پرت میریزی بیرون.
دلیل انفجارت تقصیر خودته کودن جون بازم با اعصاب لوهان ور رفتی هوووم!
_مادر!!!!!
سهون دیگه عادی به نظر نمی رسید حالا با قیافه کج و کولش بیشتر شبیه بیمارای روانی شده بود.
خانم اوه با دست سهونو از سر راهش پس زد و همونطور که کتشو از تنش بیرون میکشید گفت:
_وقتشه که دیگه یه استینی بالا بزنین…
مضخرف ترین چیزی که از تون سال پیش شنیدم تصمیمتون راجب جدایی و ازدواج مجدد بود!
شروع دوباره و این چرتا پرتا شد بهونتون….
حالا وقتشه دوباره رسمی بشید.
اینطوری برای هر دوتون بهتره
عالی بود…. شب زیباش به خاطر چی بهم خورده بود؟؟؟غر غرایه همیشگی مادرش
سال پیش بدترین فجایع برای سهون اتفاق افتاد. وقتی برای مدتها جدایی کنار لوهان قرار گرفت فهمید عذاب وجدان اجازه هیچکاری بهشو نمیده.
رابطه زوری کریس و همچنین بو بردن از رابطه کای و لوهان قلبشو شکونده بود.
احتیاج به یه فرصت داشت. یکم خلوت باخودش.
برای همین تصمیم گرفت از نو شروع کنه.
_مادر لطفا دوباره شروع نکن… هر موقع زمان مناسبش برسه انجامش میدیم!
_زمان مناسب… چرا داری لج میک……
چشمای خانوم اوه از شنیدن صدای اشنایه معجزه زندگیش برق زد…..
سرشو سمت سهون برگردوند و همونطور که لحظه به لحظه لبخندش عمیق تر میشد پرسید:
_کیونگسو اینجاست؟ هنوز نرفته!
سهون لباشو به هم فشرد و با نگاه زارش به لوهان خیره شد….
“لعنتی”
_چرا نیومده پایین؟
خانوم اوه با نگرانی بلند شد همونطور که انگشتاشو بین هم پیچ و تاب میداد سمت پله ها حرکت کرد.
فریاد و اه و نا/له کیونگسو غیر طبیعی به نظر می اومد همین باعث ضعف رفتن دل خانوم اوه میشد:
_سهونا پسرم چه اتفاقی افتاده؟
چرا کیونگسویه من داره ناله میکنه؟؟ نکنه مریض شده!!!
سهون میدونست اگه تا چند ثانیه دیگه به مادرش توضیح نده سکته یه اتفاق حتمی برای مادرشه.
زود جلوی مادرش قرار گرفت و دستاشو دو طرف بدنش باز کرد:
_بهت میگم… فقط اروم باش سمت اون اتاق نرو… اگه کیونگسو رو دوست داری به من اعتماد کن اووما… باشه!!!
کیونگسو طبق گفته کای یه موش موذی بود که میدونست کی دهنشو باز کنه….
ادم خوبیو برا ترحم و خودسازی دوباره پیدا کرده بود.
عالی بود… خیلی عااالی!!!
………………………..
کمر بک حالا یه تکیه گاه محکم داشت.
حالا تو اغوش چانیول بود و از بودن کنارش انرژی میگرفت.
سرشو رو سینه چانیول گذاشتو به اسمون شب که نسبت به همیشه زیباتر بود خیره شد:
_میشه برای چند روز بریم ساحل!
یورا چند روز پیش خیلی درموردش ازم میپرسید که کی دوباره میریم. خودمم دلم براش تنگ شده… همینطور یکم هیجان و عقب جلو بین تخته سنگای کنار ساحل خیلی وقته انجامش ندادیم.
چانیول دود سیگارشو بیرون فرستاد به خاطر افکار مرموز بک خندید :
_اووم باشه!!! فکر خوبیه! برای اخر هفته برنامشو ردیف میکنم!
_راستی یورا میخواست بره تولد یکی از دوستاش! امیدوار بود که موافقت کنی!
چانیول به نیمرخ بیحال بکهیون خیره شد.
بازم مثل همیشه داشت از بک رو دست میخورد.
_نمی خوای در مورد علت غیب شدنت برام توضیح بدی! انتظار داشتم برام تعریف کنی… چرا اینقدر بهم ریخته ای؟
_چان…. توضیحی در کار نیست! یه سر به گل فروشی زدمو چند تا شاخه رز قرمز و نیلوفر خریدم و بعدش با اولین اتوبوس به قبرستون
جنوب شهر رفتم! همونجایی که خانوادم به خواب ابدی رفتن! فقط همین!!! بابت نرفتنم دنبال یورا متاسفم نمی خواستم اینطوری بشه!
میدونم باید باهات تماس میگرفتم ولی حال روحیم اجاز….
_کافیه!!!نمی دونم کابوس مرگ خواهرت کی زندگیمونو ترک میکنه…. ای کاش فراموشی بگیریو این خاطره لعنتیو فراموش کنی
چشمای بکهیون رو هم قرار گرفتن…چانیول همین الان ارزوی احمقانه ای کرد… اگر از واقعیت خبر داشت بازم این حرفو میزد.
اما بکهیون فرصتی برای دلخوری و قهر نداشت صورتشو سمت چانیول برگردوند و لب/اشو رو لبای چانیول قرار داد….
شب زیبایی بود… و حالا دو نفر تو بالکن خونشون زیر اسمون شب با عشق ب/ازی دونفرشون زیباترش کرده بودن.

 

از اینکه  قسمت قبل با نظراتون به من انرژی دادین ممنووون… واینکه هوای اونایی که نظر میذارن تو قسمتای رمزی دارم. وچانبک شیپرا خودشونو برا یه دوره غم اماده کنن.. هونهان شیپرا فعلا فرصت دارین… کایسو شیپر ها هم نگران نباشن 

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)

مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Mahboobe
مهمان

هرچقدر که قسمت های چانبک غمگین بود😭؛ اما اون قسمت که کیونگ مرموزی خودش رو نشون داد؛ خیلی خوشم اومد😂😂😂

r.r
مهمان

اوووف………آدم دیوونه میشه غم چانبکو ببینه اصلا….کایسوئه طفلک که تو فصل اول سختیشونو کشیدن…این قسمت هم فوق العاده بود ممنون

دلارام
مهمان

سلاااااام من خواننده ی جدید این فیکم
فصل یکشو خوندم به معنای واقعی عاالی بود یعنی من عاشق شخصیت سهون توی این فیکم :heartme:
تو رو خدا بکهیونو اذیت نکن من نمیتونم :gerye:

pari_s.i.n
مهمان

ارزوی چان 😢😢😢😢
.
.
چااااانااااا 😭😭😭😭
.
هونهان خخخ 😂😂😂 بدجور ضدحال خوردن بیچاره ها 😁

Maryam
مهمان

چه مامان جیگری دارن. .. خخخخخ
دلم واسه بک کبابههههههه

eli_sehun
مهمان

هونهان بدجوری ضد حال خوردن بیچاره ها 😂😂😂😂
راستی جون عمت بکی رو کور نکن اجی اینو اصلا نمیتونم تحمل کنم😁😁ببرش تو کما یه مدت حال کنیم بهتره اینجوری

xosaluxo
مهمان

عرررررررر چانبکمممممممممم
عاغا من همه چی شیپرم آخههههه😢😢😢
مرسی

sahar
مهمان

ای وای ترسیدم نکنه میخوای بکو بکشی yoyo yoyo yoyo yoyo میگم سهون تو فصل یک اینجور نبوداااا پ چرا جلوی کریس اینقدر تخس نبود 1 _51_

kd
مهمان

ععرررر نوموخام
کیونگسو واقعا فریبکاره.
عالی ممنون.

mahsa
مهمان

طفلک کیونگسو aaaar aaaar
چی شده بهش؟من نتونستم ازاولش بخونم aaaar
امشب دوتاشو باهم خوندم مرسی heart

negin
مهمان

نهههههههههه بکیه منننننننن نههههههههههههه خیلی بدهههههههه…مرسی آجی

pari_s.i.n
مهمان

الهیییییییبببببببببببییی چانبکممممممممممممممممم‌
aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar
چرا همیشه بلاها سر بک میاد؟! ‌oooo
ایکاش این ی ماه برا بک، زودتر تموم شههههههه aaaar

wpDiscuz