صدای برخورد مشت به در….فریاد اندوهگین کای ….ناله های پر از درد کیونگسو… دعا خوندن زیر لب بک….
نفس های صدا دار چانیول…..ضرب گرفتن پایه سوهو رو کف پوش جو متشنجی رو تو اون خونه راس ساعت 24 به وجود اورده بود….
حالا هم میلرزید هم به خاطر دردی که داشت ناله…..بی اختیار خودشو رو زمین پرت کرد و کمر لختشو به دیوار چسبوند.
تضاد گرما و اتیشی که تو وجودش برپا شده بود تا مغز استخونش نفوذ کرد….. درد رفیق این روزاش… خیلی بیشار به ملاقاتش میومد… کی فمرشو میکرد یه روز کارش به اینجا برسه…
لبشو مدام بین دندوناش میگرفتو با وحشت به کایی که بین سهونو دیوار گیر افتاده بود خیره شد….دو نفر از با ارزشایه زندگیش باهم دعول میکردن… طرف کدومشونو می تونست بگیره… وحشت زده سرشو تکون داد…. بازم صداهای همیشگی به سرش هجوم اوردن…حروم زاده… تو یه حرومزاده ای… حروم زاده ها اجازه زندگی کردن ندارن
پاهاشو با ترس بیشتری تو شکمش جمع کرد و دوباره توهم هیشگی سراغش اومد…..
حاظر بود به خاطر نعشگی و خماری جونشو از دست بده ولی این توهم لعنتی سراغش نیاد…. چشمای سرخش به انتهای راه رو دوخته شد….
منتظر بود تا کابوس زندگیش از پله ها بالا بیاد… کریس…
کیونگسو هنوزم با توهم کریس زندگی میکرد…
_کایی… بیا بریم… برادرت اینجاست من میترسم!
_میبینی سهون!
کای پوزخندی زد نگاهشو به کیونگسو داد:
_دیدی ادم خودخواهی هست!
سهون فشارشو بیشتر کرد بیشتر یقه کایو تو مشتش فشار داد… صورتشو نزدیک کای کرد:
_از حرفایه دو پهلو متنفرم… حرف بزن تا به خاطر معرکه ای که راه انداختی پشیمونت نکردم.
_باشه….میخوای واقعیتو بشنوی بهت میگم!
کای چشماشو به چشمای تیره و تار سهون دوخت و با خنده ادامه:
_تو اونو برادر خودت میدونی!! اما چه برادری هستی که حتی از مشکلش خبر نداری!
اون هنوزم اعتیاد داره…حالش هروز بدتر میشه… تو اونقدر سرت با خودتو لوهان گرم بود که حتی متوجه نشدی کیونگسو بازم حالش خوب نیست. حتی امروز تنهاییو به بودن کنار کیونگسو ترجیح دادی.کیونگسو این همه راهو برای دیدن تنها کسی که فکر میکنه جزئی از خانوادشه اومد. ولی طبق معمول تنهایی نصیبش شد
_تویه کودن چرا داری بهم مضخرف میبافی ؟؟؟؟ متوجهش نشدم چون فکر میکردم توئه لعنتی ترکش دادی.
محکم کایو به دیوار کوبید بی توجه به خواهشایه لوهان ادامه داد:
_این تقصیر من نیست که تویه ادم بی مصرفی…بازم طبق معمول ساقیش شدیو هرچی خواسته براش تهیه کردی!!! حالا بگو ببینم خودخواه منم یا تو!
با تموم تنفر دستشو از یقه کای جدا کرد سمت کیونگسو برگشت….
حتی حالش از قبلم بدتر شده بود…
مدام چپ و راستو نگاه میکرد و اسم کریسو به زبون میاورد.
نفسایه سهون حالا به شمارش افتاده بود… دوست داشت کایو خفه کنه.. چون شیش ماه پیش کیونگسو باید پاک پاک میشد:
_تو اون روز با اطمینان دهنتو باز کردی گفتی ترکش میدی؟ ولی حالا میبینی به چه چیزی تبدیلش کردی؟
یه دیونه… چانیول بهترنیست ببریش بیمارستان… وسوهو تو هم بهتر نیست این عوضیو به جرم اسیب رسوندن اونم از رو قصد و قرض دستگیرش کنیم….
دارم به این نتیجه گیری میرسم که توووو…
کای نذاشت سهون جملشو تموم کنه. یه قدم به جلو برداشت دستشو رو شونه سهون گذاشت:
_من کیونگسو رو دوست دارم اونقدر زیاد که تومغز کوچیک تو جا نمیگیره…
چند دقیقه پیش وقتی از درد داشتی خودتو خیس میکردی لوهان حرف جالبی زد.
لوهان گفت یکی از وظایفش برطرف کردن نیازایه توئه حالا هرچی که باشه!
لوهان اونقدر دوست داشت که برای برگردوندن زندگی تو دست به هر کاری زد!.
در مورد منم همینه برای برطرف کردن نیاز کیونگسو هر کاری میکنم….
سهون برای اولین بار حرفی برای گفتن نداشت.
تو سکوت به چهره در حال رنج کیونگسو خیره شد .
کای راست میگفت.
سهون خودخواه بود….
اروم سمت کیونگسو حرکت کرد.
دستشو زیر بغل کیونگسو برد و از زمین بلندش کرد.
کیونگسو به محض دیدن چهره مورد اطمینان برادرش محکم به پیرهن سهون چنگ زد و با ترس گفت:
_من میترسم سهونا…اون اینجاست!
_اروم باش کیونگ… کریس خیلی وقته مرده… اون دیگه نیست که اذیتمون کنه.
حالا ازت میخوام به حرفم گوش کنیو با لوهان به اتاقت بری!
کیونگسو سرشو به معنی فهمیدن تکون داد :
_باشه..
سهون با نگاه شرمنده و گرفتش از لوهان خواست تا کیونگسو رو ببره…زیادی از حد پشیمون به نظر میرسید…چرا همیشه زود قضاوت میکرد.
_مطمئن شو که خوابش میبره… بعدش درو قفل کن بیا بیرون. لوهان به ارومی سر بی جون و لرزون کیونگسو رو روشونش گذاشت با نگاهی نگران گفت:
_واقعا لازمه…. لازم نیست که زندانیش…..
_هیش… فقط ببرش… باید زودتر از اینا انجامش میدادم.
لوهان سرشو تکون داد همراه کیونگسو به سمت اتاق ته راه رو راه افتاد.
تموم تلاششو میکرد هم قدم با پاهایه بدون حس کیونگسو قدم برداره.
به محض ورود لوهان و کیونگسو داخل اتاق سهون سمت دوستاش برگشت.
بکهیون وحشت زده سرشو رو سینه چانیول گذاشته بود.
شیومین با نگاهی اندوهگین به سهون خیره بود. سوهو با اعصبانیت کایو زیر نظر داشت.
و ییشینگ هم با فشردن شونه های سوهوسعی در اروم کردنش داشت.
_همتون میتونین برید خونتون… متاسفم که همه چی خراب شد.
همین جا بهتون قول میدم اولین مهمونیمونو بعد از ترک کیونگسو میگیریم.
سهون لبخند تلخی به دوستاش زد و سمت اتاقش راه افتاد.
قبل از اینکه کامل وارد اتاقش بشه… پاکت سیگارشو از جیبش بیرون کشید:
_دارم میرم سیگار بکشم تو هم بیا کای!
سهون کایو برای یه گپ دوستانه دعوت کرد. به اندازه کافی بهم پریده بودن.
حالا وقتش رسیده بود به خاطر کیونگسو باهم صلح کنن.
ارنجشو رو نرده تراس گذاشتو نخ سیگارو کنار لبش جا داد!
_ممنون که کمکم میکنی.
کای کنار سهون ایستاد و همون لحظه لبخند سهونو دید:
_کمکت میکنم چون چه بخوام چه نخوام کیونگسو مال توئه…. اون دوستت داره واین اخر بد شانسیه منه!باید زودتر از اینا قبولش میکردمو باهاش کنار میومدم!ممکنه کیونگسو به روت نیاره ولی اون دیوونته
کای سیگار سهونو از بین لباش بیرون کشید و بین لبایه خودش گذاشت:
_سلیقت تو انتخاب سیگار مثل پیرمرداست…. کای اینو گفتو دستشو برای پیدا کردن پاکت سیگارش تو شلوارش کرد… اما موفق به پیدا کردنش نشد.. چون امروز صبح تو داشبورد ماشینش جا گذاشتتش .نا چار پک عمیقی به سیگار زد و برای یه لحظه نظرش راجب سیگار عوض شد… خوب به نظر میرسید.
-حالا که از کیونگسو خیالم راحته می تونم به کارام برس. راستش از قبل تو فکرش بودم که برگردیم سئول حالا که آبا از اسیاب افتاده لازم نیست مخفی بشیم….یه کار بی دردسر دستو پا میکنمو همراهش خیلی اروم زندگی میکنم.
-اوم رویایه قشنگیه..فکر برگشتن به سئول عالیه اینطوری بیشتر حواسم بهش هست ,و تو دیگه جرعت نمیکنی از رو عشق حالشو خرابتر کنی
کای پوزخندی زد یه نخ سیگار دیگه از پاکت برداشت:
-یه دفعه آدم با فکری شدی ؟این روی اوه سهونو بیشتر دوست دارم.امیدارم دیگه راجب من و لوهان فکرای سیاسی نکن و همه چیو مثل یه فیلم سینمایی تراژدی نکنیش.هنوزم میگم یه روزی لوهانو دوست داشتم ولی اون یه روز تموم شد.حالا محور افکارم کیونگسوئه… لبخند بزنه خوشحال میشم…غمگین بشه غمگین!
این واکنش اسمش عشقه دیگه؟
کای از سهون سئوال کرد و به خارج شدن عجله‌ای چانیول از حیاط خونه نگاه کرد:
اوم…اره اسمش عشقه… شیرین‌ترین واکنشه..وقتی که ازگریش تو هم اشک بریزی و با لبخند بخندی…حاضرم تموم زندگیمو بدم تا داشته باشمش.
کای با تلخی خندید و چهره ناراحت بکهیونو در حالی که شاهد دور شدن ماشین چانیول بود زیر نظر گرفت.
“چقدر ناراحت به نظر میاد”
-چانیول و بکهیون خیلی بهم میان….هر دوتاشون به نظر بی غمو غصه میان!همیشه به شادیشون حسودیم میشه.
سهون به بکهیون که داخل خونه بر می‌گشت نگاه کرد و ادامه داد:
-احتمالا چانیول بازم به خاطر یکی از بیماراش رفتش بیمارستان و بکهیون هم باید تنهایی برگرده خونه.
کای به یه نتیجه خیلی مهم در مورد سهون پی بر …سهون هرگز به جزئیات دقت نمیکنه…چهره ناراحت بکهیون بعد از رفتن چانیول کامل مشخص بود…ولی سهون گول هم اغوشی قبل از خداحافظی اون دوتارو خورد.
نفسشو با ناامیدی بیرون داد:
-قبل از رفتنم می خوام کیونگسو رو برای آخرین بار ببینم!بهتره که برای یه مدت نبینمش … ملاقات فقط شرایطو برای کیونگسو سخت میکنه!
سهون دستشو به باسن کای کوبید و با خنده گفت:
-انتظار داری دروغتو باور کنم…فقط برای کیونگسو سخت میشه یا خودتم….
-باشه…باشه….تو برنده ای…نمی تونم درد کشیدنشو ببینم…البته باید ببینم تو هم گولشو میخوری یانه…اونقدر دل رحمانه خواهش میکنه که همون لحظه جادو میشیو هر کاری که میخواد و انجام میدی!
به حرفا و کلماتی که میزنه توجه نکن… تو ده روز بدنش عادت میکنه…ولی بازم به سمت مواد رغبت داره…یه سری تقویت کننده براش خریدم تا خیلی عذاب نکشه…بهتره تنها ملاقاتی که دارین برای غذا دادن بهش باشه…
حواست باشه از اتاقش خارج نشه٫ چون در آخر یه چیزی پیدا میکنه که خودشو باهاش اروم کنه!
اون خیلی باهو……
سهون بدون لحظه‌ای پلک زدن به کای خیره بود….چقدر این شخصیت کای براش آشنا بود…ناخداگاه لبخند احمقانه‌ای گوشه لبش نشستو تو یه لحظه تموم خاطراتش با جونگین از جلو چشماش گذشت…عشق اول هیچ‌وقت فراموش نمیشه….
-تو خوبی؟
کای پرسیدو دستشو جلو صورت سهون تکون داد:
-هیچ متوجه شدی چی گفتم!
_آ..ا…اره …نگران نباش از پسش برمیام… من اونو بیشتر از تو میشناسم…اصلا بد به دلت راه نده…تو یه ماه تبدیلش میکنم به کیونگ قبل..بهت بگم بهتره خودتو واسه دردسر اماده کنی چون یه خورده ترسناک میشه…راستی تو فرانسوی بلدی؟
-فرانسه؟
سهون سرشو تکون داد و دستشو دور گرن کای حلقه کرد و لبشو به گوش کای چسوند:
-بهتره که زبون فرانسویو دست کم نگیری چون هر بلایی سرت بیاد از زبان فرانسه سرچشمه میگیره…من دارم یاد میگیرمش به تو هم پیشنهاد میکنم یاد بگیریش تا وقتی لوهانو کیونگسو زدن تو کانال فرانسوی بدونیم چی میگن…ولی مطمئن شو که کیونگسو چیزی راجبش نمیفهمه چون در اون صورت ممکنه با یه زبون دیگه با لوهان ارتباط برقرار کنه…
میدونی که لوهان من.
دستشوبا افتخار به سینش کوبید:
-لوهان من به هفت زبون زنده دنیا می تونه حرف بزنه!
-اووووو چه افتخاری؟
کای با تمسخر خندید و همون لحظه اخم سهونو دید که با حالت وحشتناکی بهش خیره شده.
کای مشتی نثار بازویه سهون کرد:
-خب حالا… من که چیزی نگفتم…یه شوخی بود رفیق…البته اگه به عنوان دوست قابلم بدونی
-شما دوتا…
لوهان همراه بکهیون وارد اتاق شد و با شمای گردش حالت عجیب سهون کایو زیر نظر گرفت.
گردن کای دور بازوی سهون بود و کای با خنده در تلاش باز کردن دست سهون.
-تا ده دقیقه پیش به خون هم تشنه بودین حالا دارین باهم شوخی میکنید؟
لوهان خندید با نگاهش از بک خواست ساکت باشه سمت سهون حرکت کرد و گردن کایو از بین بازوی قوی سهون نجات داد:
-خوشحالم براتون…ممنون که آتش بس کردین…آ راستی کیونگسو خوابید ولی فک نکنم طولانی بشه چون درد داره!
_باید قبل از بیدار شدنش ببینمش… لوهان خوب مراقبش باش.
_نگران نباش کای… اما مگه قرار نیست توهم اینجا بمونی؟
_نه… تا زمانی که حالش خوب نشه به دیدنش نمیام.
_اما این…
سهون اجازه نداد حرف لوهان کامل بشه.. لوهانو سمت خودش کشید تو صورتش خم شد و مثل وقتایی که یه پدر به بچش دستور میده با لحن کاملا خر کننده ای گفت:
_فک کنم خوابت میاد هوووم؟؟… چشمات قرمز شده و به اندازخ کافی امروز هیجان داشتی. برو بخواب… اجاز میدم فردا تا دیروقت تو تخت بباشی هی بک!
سهون بکهیونو که مدت زیادی به زمین خیره بود و صدا کرد :
_همراه لوهان رو تخت بخوابین… لازم نیست این موقع شب با تاکسی برگردی خونه.
_او جدا؟ از اولشم همچین قصدی نداشتم.
بکهیون اینو گفت و بدون هیچ حرف اضافه دیگه خودشو رو تخت انداخت.
_هیچوقت نمی تونم بفهمم این همه رورو ازکجا اوردی؟
…………………
به ارومی بالا سر کیونگسو ایستاد و دستشو بین موهای نم دار کیونگسو کرد.. به خاطر نیاز شدیدش به مواد بدنش واکنش نشون میداد.
عرق و لرزش.. تب و هذیون….
تنها اینا نبودن بعد از پنج روز کیونگسو دیگه هیچ شب ارومی نداشت.
_هی…تموم تلاشتو باید بکنی… فقط به خاطر من!
به خاطر عشقمون.
راحت همدیگرو بدست نیاوردیم!
به حرفایه سهون گوش کن و بعد از یه ماه کیونگسو قبل شو.قوی باش پسر.
لباشو به نرمی رو پیشونی کیونگسو گذاشتو بوسه پر از عشق و محبتشو رو پیشونیه خیس کیونگسو گذاشت و قبل از اینکه پسر خسته رو تخت و بیدار کنه اتاقو ترک کرد.
میخواست بعد از یک ماه زندگی ایده ال کیونگسو رو به عنوان هدیه براش بسازه…
اولین و بزرگترین سوپرایزشم ازدواج با کیونگسو بود.
سلااااااام امید وارم از این قسمت خوشتون اومده باشه و با نظرای دلگرمتون منو حمایت کنید.
از اجی مهسا هم به خاطر پوستر زیباش تشکر میکنم.
قبلن دستایه مهربان زیاد سمتم دراز میشد.
من هنوزم پذیرای پوسترای شما هستم.
سعی میکنم قسمت بعدیو زود بیارم.
والبته زمان اپ کردن منم بستگی به لطف و کرم شما تو نظر گذاشتن داره
فعلاااا بای

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)