حتما آهنگشو دان کنین

سلام علیکم خسته نباشم، من هنوز زنده ام خب اولا که یه پارت قرمز رنگ توی متن داستان هست گیج نشید این بخش رو مقداریش رو تا آخر چپتر متوجه میشید و بخشیش رو توی دو قسمت بعد + اتفاقات زمان حال رو میتونید خاطرات سهون هم تصور کنید

این آهنگ رو حتماااااا با این قسمت گوش کنید

2016-28-2--19-35-36

3ماه بعد (دو هفته قبل از تولد بچه)

“بر….وو…. از… ای…جا… برو…” کای روی پاهاش ایستاد، چشماش شروع به برگشتن به حالت اولیه کردن، با نگرانی جلو امد تا دستای سهون رو باز کنه ولی سهون بازم به عقب هلش داد

قبل از اینکه بتونه حرکت دیگه ای به جلو داشته باشه حس کرد کسی از پشت بهش چسبید و دست سالمش رو پشت سرش قبل کرد و خیلی سریع بازوشو دور گردنش انداختف دستی که پشت سرش رو گرفت و گردنش رو محکم سرجاش نگه داشت حس کرد، سرجاش خشکش زد، حتی اگه میخواست هم نمیتونست تقلا بکنه.

.

.

.

“سونگمینا، عزیزم، قبلا بهت گفتم نمیتونیم اجازه بدیم یه سگ مریض این اطراف پرسه بزنهف اونم نه هر مریضی یه سگ هار.” اون صدا رو خوب میشناخت، حالت حرف زدنش رو به یاد می‌اورد، 500 سال بود که با کابوس اخرین جمله این زن از خواب میپرید، 500 سال سر دو راهی تنفر و دین به این زن مونده بود.

.

.

.

اولین باری بود که کای رو انقدر ناتوان و ترسیده میدید، رنگ چهره کای پریده بود، بدنش لرزش نامحوسی داشت، نگاه لرزونش روی صورت سهون ثابت مونده بود، صدای سه کیونگ توی فضا پخش میشد .

.

.

 لرزش بدن کای کم کم قطع شد، بعد از چند لحظه پلکاشو اروم روی هم گذاشتو به آرومی بازشون کرد، سرشو آروم تکون داد و توی چشمای وحشت زده سهون نگاه آرومی انداخت

بدون اینکه صدایی از گلوش خارج بشه لبشو باز کرد و تکون داد “چیزی نیست….. نگران من نباش…… مواظب جونگی باش…..” لبخند لبش نشست و برای اخرین بار لبشو بی صدا از هم باز کرد “دوستتون دارم” سه کیونگ دوباره کنار گوشش با با لحن عجیبی زمزمه کرد “شب بخیر کیم جونگ این”

حرکت سریع دست سه کیونگ رو نتونست با نگاهش دنبال کنه ولی صدای خرد شدن چندتا استخون و برخورد جسم بی جونی به زمین توی گوشش به حدی بلند پیچید که داشت کرش میکرد، نگاهش روی جایی که چند لحظه پیش صورت کای بود خیره مونده بود، جرات نداشت نگاهش رو جابجا کنه، نمیتونست به بدن بی حرکت جلو پاهاش نگاه کنه.

.

.

.

دوتا مرد دیگه امدن و هردوتا دستش رو گرفتن و سمت در کشیدنش، از بین داد‌های سهون هیچی نمیشد فهمید، سه کیونگ اول به مردی که سهون بینیشو تقریبا شکسته بود اشاره کرد و بعد سرشو سمت جنازه کای تکون داد

سهون هنوز داشت تقلا میکرد و لحظه ای که دید مرد داره کای رو از زمین بلند میکنه با قدرتی که معلوم نبود از کجا اورده یه دستش رو بیرون کشید و با تمام وجود شروع به داد زدن کرد “بهش دست نزن…. ازش فاصله بگیر… حق نداری بهش دست بزنیــــ….” سیلی که توی صورتش خورد صداشو قطع کرد.

.

.

.

 “ببرینش….” نگاه سهون حالا فقط روی بدنی که اون مرد داشت روی زمین میکشید.

 

 

لحظه افتادن کای روی زمین میدونست اجازه نمیده باعث این اتفاق، زنی که یه زمان بیشتر از جونش دوستش داشت، به چیزی که میخواد برسه حتی به قیمت کشته شدن خودش، نمیذاره تنها یادگاری کای توی دست اونا تبدیل بشه به تهدیدی برای کسایی که عشقش سعی کرد ازشون محافظت کنه.

———————————————————-

زمان حال

3 هفته خارج از اون خونه توی یه فضای آروم بهترین روزای عمرش بود، حس میکرد سال‌هاست همچین آرامشی رو تجربه نکرده، توی این 3 هفته سایزش 2 برابر شده بود و الان میتونست حضور جونگهو رو کاملا حس کنه.

با تمام وجودش مرد کنارش رو دوست داشت ولی این چند روز آرامش باعث شده بود ذهنش دچار یه ترس بیمارگون بشه، به همه مشکلاتی که پشت سر گذاشته بودن فکر میکرد و حالا از دست دادن این زندگی رو نمیتونست قبول کنه، چند ماه قبل فکر به اینکه 30 سال دیگه چه اتفاقی می‌افته اصلا براش مهم نبود ولی الان میدونست 30 سال میتونه مثل برق و باد بگذره و بعدش چی؟ یعنی اون باید کای و جونگهو رو ول میکرد و میرفت؟ اصلا چاره دیگه ای هم داشت؟

خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکرد صبح شد و نور راهشو از پنجره بزرگ سوئیت به داخل باز کرد، کای تکون ارومی خورد و از خواب بیدار شد، این چند هفته آرامش روی هردوشون تاثیر گذاشته بود، سهون به وضوح شاداب شدن و تغییر روحیه کای رو میدید، کای به نسبت قبل خیلی لبخند میزد و کارای عجیبی میکرد.

فلش بک روز 9 سفر

هفته قبل کای، سهون رو مجبور کرد لباس زنونه بپوشه تا بتونه ببرتش یه جای خاص لحظه بیرون امدن سهون از اتاق با لباس زنونه چهره کای دیدنی بود، نزدیک به 5 دقیقه فقط و فقط به سهون با اون کلاه گیس قرمز و لباس زنونه میخندید ولی بعد وقتی متوجه چهره تو هم سهون شد از جاش بلند شد و سهون رو بغل کرد، ذره ذره و هر روز داشت عشقش رو به سهون اثبات میکرد و باعث میشد تمام ترس سهون از بین بره

“اخم نکن جایی که میریم عمرا میتونستی اونجوری بیای، این رنگی هم خیلی بهت میاد پس سعی کن لبخند بزنی” میشد از چهره اش خوند به سختی جلو خنده اش رو گرفته

سهون با حرص از توی بغل کای بیرون امد و لباسش رو مرتب کرد “حق داری بخندی تقصیر خودمه که افسارمو میدم دست تو. حالا کجا میریم؟”

“امممممم بریم میفهمی…” کای سعی کرد دست سهون رو بگیره و اونو سمت بیرون راهنمایی کنه ولی سهون دستش رو از دست کای بیرون کشید “کای من از غافل گیری بدم میاد. کجا میریم؟”

کای سر جاش ایستاد و نفسشو با صدا بیرون داد و بعد لبخند زورکی زد “میریم خرید”

سهون دیگه چیزی نگفت، و تا خوده فروشگاه با چهره نیمه عصبانی به بیرون از ماشین خیره شده بود ولی کای هر از گاهی لبخند معنا داری میزد شاید چون میدونست با رسیدن به فروشگاه سهون تمام این لحظه ها رو فراموش میکنه و باز لبخند میزنه

——————————————–

انتظار هر واکنشی رو ازش داشت الان این یه مورد، سهون با چشمای گرد و صورت تقریبا غیرقابل خوندن به سردر فروشگاه خیره شده بود، کای دیگه داشت از دیدن لبخند سهون ناامید میشد که ناگهان سهون زد زیر خنده و روی دوتا پاش نشست “دیوونه…. فروشگاه لباس بچه؟… اینهمه منو حرص دادی که بیایم اینجا؟” سهون دیگه نمیتونست جلو خودش رو بگیره از جاش بلند شد اخم کرد ولی در عین حال داشت میخندید “اصلا به ذهنت خطور کرده که پارک فمیلی بزرگترین و مد روزترین فروشگاه لوازم بچه توی سئول ماله چانیول و بکهیون هیونگه؟”

کای با چهره متعجبی به سهون خیره شده بود ولی بعد خودشو به خنگی زد “واقعا انقد کارشون خوبه؟” سهون هنوز داشت میخندید “خب حالا که تا اینجا امدیم و منم این ریختی کردی بریم یه چیزی بخوریم، باشه؟”

کای دستش رو به نشونه پیروزی مشت کرد و لبخند پیروزی زد، از اولم قصدش همین بود ولی میدونست سهون حاضر نمیشه برای گشتن و غذا خوردن اونجوری لباس بپوشه از روزی که به اینجا امده بودن حاضر نمیشد بخاطر وضعیت جسمیش توی جمعیت حاضر بشه و حداکثر مسافتی که میرفت از در پشتی سوییت تا استخر مشرف به اقیانوس پشت سوییت بود “اینجا رستوران خوب خیلی هست من پرسیدم همین نزدیکی یه جای خیلی خوب…”

سهون دستش رو جلو دهن کای گذاشت و یه نگاه خبیث بهش کرد “برای من نقشه میکشی؟ من آیس‌پک میخوام…”

کای از صبح چیزی نخورده بود و برای نهار امروز کلی برنامه ریزی کرده بود، بعد از سال‌ها دوباره برگشته بود به شور و شوق دوران نوجونیش، زمانی که برای خاص کردن هرکار کوچیکی کلی برنامه ریزی میکرد تا بهترین از اب در بیاد ولی اون حساب بدجنسی پسره مو نقره ای کنارش رو نکرده بود “ایس‌پک اونم این موق…”

“من آیس پک شکلاتی با تکه های موز و آناناس میخوام….” و بعد یه تای ابروش رو بالا برد و نگاه پیروزمندانه ای به کای انداخت، کای پیشونیش رو خاروند “باشه ناهار آیس پک میخوریم….”

پایان فلش بک

کای اونو بیشتر به خودش فشار داد، پشت گردن سهون رو بوسید هنوز 1 هفته از سفرشون باقی مونده بود پس هنوز میتونست از این آرامش لذت ببرن، با صدای دورگه ای گفت “امروز چیکار کنیم؟” سهون توی بغل کای چرخید “دیروز مسئول سوئیتا گفت امشب فستیواله نمیدونم چی توی پارک مرکزی اینجا برگذار میشه. بریم؟” کای چشماش رو مالید و با صدای خفه ای گفت “اومممم باشه میریم فستیوال” سهون لبخند پر از اضطرابی زد “اگه بخوایم بریم باید بری بلیط رزرو کنی” کای سرشو به نشونه تایید تکون داد سهون لبخند زد ولی سعی میکرد نگاهش رو از چهره کای بدزده، اگه کای متوجه میشد سهون چی توی سرش داره توی دردسر میوفتاد اونم با واکنشای خاص کای نسبت به موقعیتای احتمالا خطرناک.

فلش بک روز قبل (روز 18 سفر)

نفس عمیقی کشید، بلاخره برای چند دقیقه کای تنهاش گذاشته بود، اینکه کای نگرانشه رو باور داشت ولی خب اونم یکم، فقط یکم گاهی وقتا میخواست تنها باشه، کای ساکت‌ترین ادمی بود که میشناخت اما تنهایی به معنای واقعی کلمه یه چیز دیگه بود و حالا که تونسته بود کای رو بهانه خرید دوباره آیس پک بفرسته 2 تا خیابون پایین‌تر میتونست نفس بکشه

به کمک ایده لباس زنونه حالا میتونست توی مغازه ها چرخی بزنه و هر از گاهی یه چیز خوشمزه و باب دندونش پیدا کنه، هرچی از پوشیدن این لباس میگذشت اعتماد به نفسش توی پوشیدن این لباس بیشتر میشد و دیگه مطمئن بود کسی نمیتونه بفهمه اون پسره البته تا زمانی که دهنش رو باز نکنه و حرف نزنه

بین انتخاب شیرینی فندقی و گردویی با خودش درگیر بود که با قرار گرفتن یه دست روی شونه اش از جاش پرید، اول فکر کرد کای با سفارشش برگشته ولی بعد که با قیافه هیمچان روبروش مواجه شد خشکش زد

هیمچان لبخند عجبی روی لبش بود “سلام هیونگ” سهون خیلی وقت بود این پسر رو ندیده بود ولی هنوزم اونقدری میشناختش که بدونه یه چیزه عجیبی توش هست خیلی سریع روشو برگردوند تا خودش رو به اون راه بزنه ولی هیمچان مچش رو نگه داشت و سرش رو نزدیک گوش سهون برد “هیونگ من درباره  آرک میدونم لطفا نترس، باید باهات صحبت کنم خیلی مهمه” سهون هنوز نمیدونست چیکار بکنه بعد از چند لحظه سرش رو تکون داد هیمچان لبخند نصفه و نیمه ای زد “الان نمیشه، شوهرت الان برمیگرده فردا صبح یه جوری بپیچونش بیا به این کافه” سریع یه کاغذ رو توی دست سهون گذاشت “همین نزدیکیاس، اونجا میتونیم حرف بزنیم خب؟” کای مطمئنا بخاطر قبول این درخواست بدجور عصبانی میشد ولی اگه هیمچان از آرک خبر داشت پس حتما ماهیت اونارم میدونست و سهون غیرممکن بود بدون دونستن همه ماجرا این بچه رو ول کنه، با نگرانی سرش رو تکون داد

هیمچان کلاهش رو توی صورتش کشید و سمت دیگه خیابون رفت، و توی یه کوچه غیبش زد.

پایان فلش بک

————————————————–

خودشو به دختر کنار ساحل رسوند قبل از اینکه بتونه حرف بزنه دختر بدون برگشتن سمتش پرسید “آدرس رو بهش دادی؟”

“بله نونا ولی…. آخه چرا اینجوری؟ نمیشه راحت بریم و باهاش…” ممکن بود نوناش یه چیزایی رو براش توضیح داده باشه ولی هیمچان هنوزم حس بدی به این قضیه داشت

دختر به جای خالی کنارش اشاره کرد و از هیمچان خواست بشینه “مطمئن باش اگه میشد تو رو انقدر اذیت نمیکرد هیمچانا، سهون برای من خیلی مهمه، خودت میدونی چقدر دوستش دارم ولی تو که اون به اصطلاح شوهرش رو دیدی حتی نمیذاره یه پشه به سهون نزدیک بشه من باید با سهون خصوصی حرف بزنم و این یعنی سهون باید خودش بیاد”

“خب پس کاش اجازه داده بودین بگم شما…” دختر جوون لبخند شیرینی زد “هیمچان… تو که نمیخوای سورپرایزمو خراب کنی میخوای؟” هیمچان لبخند زد ولی ته دلش هنوز بی اعتماد بود، نمیدونست چرا قبلش به این دختر ایمان پیدا نمیکنه؟

—————————————————-

خیلی سریع از تخت بیرون امد، میدونست کای همیشه کارا رو سریع انجام میده پس تا کای برنگشته بود باید از سوییت بیرون میرفت، مطمئنا کای وقتی برمیگشت از دستش خیلی عصبانی میشد ولی نمیخواست هیمچان رو توی دردسر بندازه

یه تیکه کاغذ برداشت و یه یادداشت با این مضمون نوشت “کای عزیزم یه دفعه یادم امد گوشیم رو توی یکی از مغازه های دیروز جا گذاشتم نگران من نباش زود برمیگردم دوست دارم” تمام سعیش رو کرد با کلماتش از درجه عصبانیت کای کم کنه

اولین دست لباسی که پیدا کرد پوشید، کلاه گیسشو گذاشت و از در پشتی سوییت بیرون رفت، خودشو به ادرسی که هیمچان داده بود رسوند، یه کافه معمولی بود که به نسبت بقیه کافه ها خیلی خلوت بود و تقریبا میشد گفت کسی توش نیس.

وارد کافه شد، یه گوشه از کافه پسر مو طلایی که دنبالش میگشت رو پیدا کرد ولی متوجه شد هیمچان تنها نیست و یه زن پشت به در کافه نشسته، با ورود به کافه حس خیلی بدی سراغش امد، مطمئن بود اشتباه کرده که درخواست هیمچان رو قبول کرده، همین که خواست بچرخه و از راهی که امده برگرده مردی جلوش ایستاد و بدون حرف به میز اونطرف سالن اشاره کرد

قلبش به شدت توی سینه اش میکوبید، نفس عمیقی برا آروم کردن خودش کشید و رو اون میز چرخید، سعی کرد چهره اش رو مثل همیشه بی احساس کنه تا اون زن هرکسی که هست از ترسش با خبر نشه.

هنوز دو دل بود که سمت میز بره یا نه ولی با شنیدن صدای خیلی آشنا و در عین حال به شدت غریبه زن سر جاش خشکش زد “سهونا…. بعد از مدت‌ها یه جمع خانوادگی بدون حضور هیچ مزاحمی داریم نمیخوای که هنوز شروع نشده بذاری بری؟” نفسی که از شدت شوک حبس شده بود رو خارج کرد و بدون فکر فاصله بین خودش و زن رو با قدمهای بلند پر کرد

شک به اینکه این آدم میتونه خودش باشه نمیذاشت حتی به موقعیتی که توش بود و فریاد‌ها مغزش برای دور شدن از اون مکان گوش کنه، دستش رو روی شونه زن گذاشت و سعی کرد زن رو بچرخونه، همین که زن چرخید سهون دو قدم به عقب برداشت، دختر جوون با یه لبخند خیلی دوست داشتنی بهش نگاه میکرد

دختر از جاش بلند شد و دستش رو به دو طرف باز کرد “سهونی نمیخوای نونا رو بغل کنی؟”

روی بدنش کنترلی نداشت، قدم‌هاش مثل توله‌‌ی آموزش دیده شده خود به خود سمت دختر برداشته میشد و آروم توی بغل دختر قرار گرفت “سه یون نونا…”

سه یون لبخند گرمی تحویل سهون داد “امیدوارم از امدنت پشیمون نشده باشی”

روشو سمت هیمچان کرد که اونم لبخند میزد “چرا بهم نگفتی نونا میخواد منو ببینه” یه جای این قضیه درست نبود سه یون 5 سال قبل از خوده سهون مرده بود چطور میتونست الان اونجا باشه

توی دلش خالی شد، متوجه شد چرا از اول ورود به اینجا اضطراب داره ولی نمیدونست باید چه واکنشی نشون بده شاید نوناش هم مثل اون قراردادی داشت که هنوز اینجا بود، سه یون اصلا و ابدا شبیه فراری‌ها نبود، کاملا مثل زمان زنده بودنش بود، همون موهای قهوه‌ای خوشرنگ و چشمای دوست داشتنی هنوزم همون لبخند دوست داشتنی رو روی لبش داشت، لبخندی که یخِ دلِ سنگدل ترین موجودات عالم رو آب میکرد.

با حالت معذبی از بغل خواهرش بیرون امد و جلوش ایستاد، با دو دلی گوشه لبش رو بالا برد تا به خواهرش لبخند بزنه، سه یون دستش رو پشت کمر سهون گذاشت و اونو سمت دیگه میز راهنمایی کرد تا بشینه، سهون کنار هیمچان که اونم انگار حالش خیلی بهتر از خودش نبود نشست.

خودش صندلی روبروی پسرا نشست “از هیمچان خواستم که بهت درباره من نگه یه غافلگیری کوچیک بود، امیدوارم شک کوچیکم آسیبی به وضعیتت نزنه” سهون انقدر درگیر دختری بود که روبروش نشسته بود شده بود که به کلی جونگهو و ظاهرشو فراموش کرده بود نگاه عصبیشو از خواهرش گرفت و به یه نقطه نامعلوم زیر میز نگاه کرد دستاش روی میز مشت شدن

سه یون سرشو کمی به راست خم کرد و با لحن آرومی ادامه داد “نگران نباش سهون همین که اینجام یعنی از دنیای کوچیک پشت دروازه خبر دارم نه؟” سهون هنوزم به خواهرش نگاه نمیکرد، لبخند عصبی زد و حرفشو تایید کرد

“سهون خواهش میکنم عصبی نباش، میبینی که هیمچان هم اینجاس من که شما دوتارو توی خطر نمیندازم، میندازم؟” به خواهرش 100% اعتماد داشت ولی نمیدونست چرا این دختر در کمال شباهت بهش حس یه غریبه رو میده یکی که هرگز نمیشناخته

سه‌یون آروم دستش رو روی مشتای سهون گذاشت “ببین داداشیم من اگه نگرانت نبودم هرگز اینجا نمی‌امدم ولی مجبور شدم خودم رو درگیر کنم چون اون مردی که باهاش زندگی میکنی انگار ابدا به تو فکر نمیکنه” با تغییر موضوع از خودشون به کای دستاش از هم باز شد دیگه مطمئن بود یه جای این حرفا مشکل داره “سهون من فکر میکردم اون مرد انقدر دوستت داشته باشه که از همون اول نذاره تو توی این وضع قرار بگیری، خودتو ببین، کجای این وضعیت عادیه؟” بازم دستاش مشت شد ولی انبار نه از ترس و استرس بلکه از یه جور حس غریزی محافظت از جونگهو.

سه یون دختر خیلی باهوشی بود، خیلی خیلی باهوش بود و کوچکترین حرکات سهون رو میخوند حتی پلک زدنش رو میفهمید، اون بزرگ شدن این پسر رو تماشا کرده بود پس میدونست دقیقا سهون الان توی چه وضعیتیه “ببین عزیزم، امیدوارم حتی 1% فکر نکنی من از این بچه بدم میاد، اون هرچند عجیب باشه بچه توِ پس من دوستش دارم ولی نه وقتی جون تو و خیلی های دیگه با تولدش بخطر بیوفته”

دیگه نتونست تحمل کنه، وضعیت اون عجیب بود و خودش هم اینو میدونست، این بچه عجیب بود اینم خوب میدونست، 3 ماه بود که داشت با این بچه زندگی میکرد میدونست یه بچه عادی نیست، ماهیتش عادی نبود، اون یه محافظ بود “نونا، بهتره درباره جونگهو حرف نزنیم هان؟ بعد از چندین سال هر دو از مرگ برگشتیم بهتره…” دست خواهرش بالا امد و جلو ادامه حرف زدنش رو گرفت “سهون من اینجا نیستم تا با تو خوش بش کنم عزیزم، من نگرانتم هر روز که به تولد این… این…” انگار گفتن کلمه بچه برای سه یون خیلی سخت بود چون حرفش رو خورد “ببین سهون اگه جونگ..هو متولد بشه اولین نفری که صدمه میبینه تویی… میدونی چندتا از هیلرایی که باردار شدن موقع به دنیا امدن بچه مردن؟ از هر 10 تا 9 تاشون، سهون 9 تاشون، من نمیخوام توی یکی از این 9 تا باش…”

سهون دستش رو روی میز کوبید “من قرار نیست یکی از اون 9 تا باشم نونا من اون 1 نفر باقی مونده ام، اگه میخواستم به این راحتی بمیرم تا الان بار‌ها مرده بودم” از پشت میز بلند شد و سمت در رفت

هیمچان تمام مدت در سکوت به گفتگو خواهر و برادر نگاه میکرد “هیونگ…. به حرف نونا گوش بده… این خطر..” با بالا امدن انگشت سه یون بلافاصله ادامه حرفش رو خورد

سهون روبروی مرد جلو در ایستاده بود و با نگاهش بهش میفهموند که میخواد بره بیرون، با قرار گرفتن دست ظریف زنونه ای روی دوشش با عصبانیت برگشت، سه یون هنوزم همون لبخند روی صورتش بود “از من عصبانی نشو سهون خواهش میکنم، میدونی که چقدر برام مهمی؟ اگه حرفی زدم فقط بخاطر نگرانیم برای تو بود، من نگرانم چون کسی که باید نگران باشه، اون مرد، نگران نیست. سهون اون اگه خودخواه نبود تو رو واسطه کم شدن مدت قرار داد خودش نمیکرد”

از حرفای خواهرش چیزی نمیفهمید ولی میدونست هیچکس حتی خواهر عزیزش بدون شناختن کای حق اظهار نظر درباره اونو نداره “نونا تو کای رو نمیشناسی پس لطفا…” دست سه یون اروم به نشانه سکوت روی لب برادرش قرار گرفت “سهون باور کن من اون و نژادش رو خیلی خوب میشناسم، تو هنوز خیلی چیزا از قوانین آرک نمیدونی، میدونی با به دنیا امدن هر بچه محافظ دو رگه حداقل 100 سال از مدت قرارداد شکارچی عاملش کم میشه؟ اون حاضره روی جون تو ریسک بکنه سهون، باور کن من شاهد این بودم که اونا برای کمتر از این کارای وحشتناکی کردن پس انقدر چشم بسته بهش اعتماد نکن”

سهون تمام مدت سکوت کرد، حالا مطمئن بود این زن هرکی که هست، هرچی که هست خواهرش نیست، خواهر اون هیچ وقت درباره دیگران اینجوری قضاوت نمیکرد، کای ممکنه قبل از این حتی در حق سهون کارای وحشتناکی کرده باشه ولی سهون باور داشت کای امروز همون کسی نیست که چند ماه پیش توی گاراژ ازش استقبال کرد، از همه اینا بیشتر نسبت به این موضوع مطمئن بود که دیگه نمیخواد اینجا باشه و به این چرندیات گوش بده، چشماش رو بست و یه نفس عمیق کشید، لبخند مصنوعی زد “میدونم خیلی دوستم داری و نگرانمی ولی الان تنها چیز که میخوام نگرانش باشی اینکه دارم اینجا خفه میشم پس به این بگو بره کنار”

“میدونم الان هنوز شکه هستی، حقم داری خواهری که چندسال پیش دفن شدنش رو دیدی امده و داره برات سخنرانی میکنه، مجبور نیستی حرف منو قبول کنی، خودت فکر کن و ببین با چه کسی داره زندگی میکنی، یکم، فقط یکم اطلاعاتت رو از جایی که کنترل همه زندگیت رو بهشون دادی بیشتر کن بعد اگه خواستی باهم صحبت میکنیم هان؟ تا اخر هفته میتونی خوب بهش فکر کنی، من هر روز همینجام” بعد با یه لبخند روشو به مرد جلو در کرد “شیوون لطفا بذار برادرم بره بیرون اون زندانی ما نیست”

شیوون لبخند معنی داری زد و از جلو در کنار رفت، یه دستش رو پشت کمرش برد و با دست دیگه اش مثل پیش خدمتا در رو برای سهون باز کرد، سهون بدون حتی نگاه کردن به پشت سرش از در بیرون رفت و با اولین تاکسی که دید به هتل برگشت

—————————————————–

بعد از رفتن سهون لبخند روی لب سه یون کاملا محو شد و چهره اش کاملا سرد و خشک شد، شیوون کنارش ایستاد و جوری که هیمچان متوجه نشه پرسید “همین؟ میذارین بره؟ به همین راحتی؟”

نیشخندی کنار لب دختر جوون نشست “اون برمیگرده، اگر نه مجبورش میکنم که برگرده، هیچجا نمیتونه فرار کنه، این دنیا خیلی خیلی برای قایم شدن یه هیلر حامله و شکارچی عوضیش کوچیکه” حرکات سر سه یون عجیب بود مثل آدمایی میموند که مشکل روانی داشته باشن با یه حالت موذی و آزار دهنده لبخند میزد و سرشو به دو طرف تکون میداد

شیون تک خندی زد “خب با این چیکار کنیم؟ بذاریم بره یا…” نگاه سه یون روی هیمچان که به بیرون کافه خیره شده بود ثابت موند “هنوز میخوامش بعدش به خودتون مربوطه”

——————————————————

با ورودش به لابی با مرد به شدت عصبانی و عصبی روبرو شد که نزدیک بود یکی از خدمه هتل رو بزنه، کای تمام هتل رو بهم ریخته بود و حالا که از پیدا کردن سهون ناامید شده بود داشت عصبانیتش رو سر نگهبان هتل خالی میکرد

سهون با حالت عصبی سمتش رفت و به ارومی دستش رو از یقه مرد بیچاره جدا کرد و بعد تعظیمی کوتاهی به مرد کرد و با صدای خیلی خیلی آروم گفت “واقعا معذرت میخوام…. معذرت میخوام” نگهبانه تقریبا عصبانی که با دیدن ظاهر تقریبا آشفته و شکم سهون از زیر لباسش تصمیم گرفت چیزی نگه سرش رو تکون داد و خیلی سریع از جلو چشم کای که حالا با عصبانیت به سهون خیره شده بود فرار کرد

“کجای بودی؟”

…… این داستان ادامه دارد.


برای اونایی که یادشون نیست شیوون رو قبلا هم توی داستان دیدید جایی که کای بعد از گرفتن نامه تنبیهش از لوهان به فایت بار رفت اونجا مسابقه داد یه مرد پولدار اونجا بود


در صورت بسته بودن بخش نظرات (عدم نمایش باکس کامنت بالای کامنتهای گذاشته شده) نظرات خودتون رو روی قسمت آخر (درصورت باز بودن باکس کامنت) قرار بدید

برای دریافت رمز کامنتهای خصوصی در تلگرام، ایمیل و اینستا پذیرفته نیست اما نظراتی که فقط برای رسوندن نظرتون بهم هست موردی نداره خوشحال میشم در صورت عدم دسترسی به بخش نظرات فرستاده بشن

The following two tabs change content below.

Xee

آیلا بدون ر هستم... متولد 20 فروردین 1372 ساکن شیراز دانشجوی سال دوم ارشد روانشناسی اونم شیراز (الان اینم اسکرین میگیرن... :| بگیر بگیر فقط وایسا لباسامو مرتب کنم میخوای پخش و پلا کنی مرتب باشم V...)+میگم یه وقت زشت نباشه ما پشت سر کسی که یه کلمه هم باهاش حرف نزدیم حرف نزنیم!!-شما که فیکو میخونی دیگه چرا گُلـــــــــــــــــــــــهِ من؟