سلام . بفرمایین ادامه برای خوندن قسمت دهم فیک ” خانه “.

آپلود عکس

قسمت دهم

صدایی اونو از کابوس وحشتناکش بیرون کشید ! صدای نرم و زیبا و خواب آلود سوهو … 

سوهو با ترس به کریس که با ناله های آرومی چشماشو باز میکرد خیره شده بود و صداش میزد : کریس ! خوبی ؟

کریس دستاشو دو طرف سرش گذاشت و شقیقه هاشو مالید و به چشمای سوهو خیره شد : ت.تو … تو … زنده ای ؟؟؟

سوهو که حالا کمی خیالش راحت تر شده بود گفت : هوفففف … داشتی خواب میدیدی ! من از صدای ناله هات از خواب پریدم …

کریس کمی خجالت کشیده بود ، نمیدونست چرا اون همه ترسیده بود ! حتی وقتی خواب بود و سوهو رو با اون وضع دیده بود هم میتونست حس کنه داره خواب میبینه اما چرا نمیتونست بیدار شه ؟! 

(( آیا کسی میخواست با اون کابوس بهش هشدار بده ؟!))

خودشو رو تخت انداخت و به سوهو که آروم رو تخت دراز میکشید نگاهی انداخت . سوهو انگار انتظار چیز دیگه ای رو داشت ! آخه هرشب کریس اونو به آغوش میکشید تا نترسه … 

البته که سوهو فکر میکرد کریس فقط اونو به یه آغوش دوستانه دعوت میکنه ولی چرا سوهو چیز بیشتری طلب میکرد ؟؟؟ چرا قلبش دیوانه وار میتپید ؟؟؟

با فاصله از کریس خوابید و خودشو زیر پتو جمع کرد ، کریس که انگار متوجه شده باشه دستشو باز کرد و سوهو رو آهسته به آغوش کشید . حس شیرین امنیت تو وجود هردوشون دوید .

لبخند زیبایی رو لبای هردوشون نشست … 

((کاش میدونستن معنی اون کابوس چیه ؟! … اون موقع شاید میتونستن خودشونو از بلایی که قرار بود سرشون بیاد نجات بدن !))

____________________________________________________

کای آگهی رو روی میز گذاشت … تقریبا میشه گفت تو همه ی روزنامه ها آگهی چاپ کرده بود اما هنوز هیچ خبری از سهون نداشت . خیلی پشیمون بود ! اگه دیگه هرگز نمیتونست سهونو ببینه چی ؟!

حتی فکرشم وحشتناک بود و لرزه به تنش مینداخت … اشکاش قطره قطره روی صورتش میریختن و با هر قطره اشک بیشتر نیازمند دستای گرم و لطیف عشقش میشد.

سهون کجا بود که مثل همیشه کای سرشو رو پاهاش بذاره و سهون نوازشش کنه ؟!

آیا واقعا امیدی بود؟

____________________________________________________

 

چانیول با شوک به لی که توسط اون غریبه گروگان گرفته شده بود ، نگاه میکرد!

غریبه نقاب داشت و قابل شناسایی نبود . کم کم افراد بیشتری جمع شدن . پای لی آسیب دیده بود و بیشتراز این نمیتونست تحمل کنه … چهره اش از درد تو هم رفته بود.

چانیول با وحشت گفت : تو کی هستی ؟ چی میخوای ؟؟؟

مرد با صدای کلفت و خشنش گفت : من … من باید از اینجا برم ! برام ماشین جور کنین ! و…وگرنه…م…میکشمش !

چن با شوک گفت : حالا چیکار کنیم ؟

چانیول : ببین … ما میتونیم با هم حرف …

مرد داد زد : مایی وجود نداره ! من و تو با هم دوست نیستیم …من یه خلافکارم و تو هم یه پلیسی … پس انقدر نگو باهم حرف میزنیم … همتون دروغگویین !

چانیول : باشه … باشه … آروم باش … ما برات ماشین جور میکنیم … چن … زنگ بزن یه تاکسی بیاد …

چن : اما …

چانیول داد زد : برو لعنتی !

چن سریع و بدون گفتن کلمه ی دیگه ای به سمت دفترش دوید …

____________________________________________________

با سرعت زیادی رانندگی میکرد . تا حالا اینطوری نرونده بود ، اما واسش اهمیتی نداشت . الان ممکن بود جون چانیولش در خطر باشه … اشکایی که دیدشو تار کرده بودن پاک کرد و پاشو بیشتر رو گاز فشار داد . با دیدن اداره پلیس پاشو رو ترمز گذاشت .

بدو بدو خودشو به اتاق چانیول رسوند اما خالی بود … نفس کم آورده بود چون قلبش خیلی تند میزد . از اتاق بغل صدایی شنید ، خودشو به اتاق رسوند . چانیول متوجهش نشده بود و هنوز هم سعی میکرد اون مرد رو آروم کنه … بکهیون با وحشت اسم چانیول رو زمزمه کرد و چانیول تازه متوجه شد بدبختی تازه ای در انتظارشه … مرد انگار از دیدن بکهیون جا خورد اما یکدفعه لبخند کثیفی زد و گفت : بیون … بکهیون…

چانیول با داد و شوک گفت : اسم اونو از کجا میدونی لعنتیییییییی ؟؟؟!

مرد بدون توجه گفت : هنوزم صدای نا/له ها و گریه های چند سال پیشت تو گوشمه !

بکهیون اشک تو چشماش جمع شد … یادآوری اون خاطرات نه تنها برای خودش ، بلکه برای چانیول هم به همون اندازه درد آور بود … لی نا/له ی آرومی کرد … پاش خونریزی شدیدی داشت . چانیول که این وضعو دید گفت : بذار ببرنش بیمارستان …. خواهش میکنم.

مرد لی رو ول کرد و چانیول سریع اونو گرفت و به دست همکاراش سپرد تا ببرنش بیمارستان .

اونم از این فرصت استفاده کرد و بکهیون رو کشید طرف خودش و اسلحه رو روی شقیقه اش گذاشت … نفس چانیول تو سینه اش حبس شد … 

مرد با صدای کلفتش گفت : اینم از گروگان من … سریع ماشینو جور کن …

همه چیز داشت درست میشد تا اینکه اون پسره مین هو( لی مین هو ) پیداش شد … مثل همیشه اومد تا جلوی رییسشون قهرمان بازی در بیاره … مین هو با صدای بلند گفت : نمیذارم جااییی برییی ! 

مرد خشمگین شد و تیر هوایی شلیک کرد و باعث شد بکهیون بیشتر تو بغلش بلرزه . چانیول داد زد : خفههه شوووو … عصبانیش نکن … مگه نمیبینی گروگان داره؟ بکهیون آروم باش … هی تو … ماااشین داره میرسههه … اونو ولش کن …

مین هو : من نمیذارم اون در بره … میگیرمش…

وبه سمت مرد حمله ور شد … مرد بکهیون رو ول کرد و با مین هو درگیر شد … بکهیون سریع به سمت چانیول دوید …

مرد داد زد : نمیذارم زنده از اینجا بیرون بری ه/ر/ز/ههههه !!!

صدای شلیک تیر … توقف بکهیون و درد کشنده کتف سمت چپش … قطره اشک چانیول …

انگار زمان متوقف شده بود … چانیول به خودش اومد و سریع به سمت بکهیون دوید … بقیه که دیدن مرد دیگه گروگانی نداره به سمتش حمله کردن و گرفتنش . چانیول بکهیون رو تو بغلش تکو/ن میداد … محکم سر بکهیون رو به سینه اش چسبوند و با بغض داد زد: زنگ بزن آاااامبولااانس …

دختر هراسان گوشیشو در آورد و شماره ی اورژانسو گرفت …

____________________________________________________

لوهان خودشو رو مبل سلطنتی وسط اتاق رها کرد و چشماشو بست . سهون هنوز بلاتکلیف وسط ایستاده بود و به تابلوهای عتیقه و گران قیمت روی دیوار ها نگاه میکرد . لوهان با صدای خسته ای گفت : هرچیزی بخوای توی یخچال هست ! اهان … اینجا کلی اتاق داره … اگه نمیترسی میتونی تو یکیشون تنها بخوابی … اگرم میترسی که مشکل خودته …

سهون بالاخره ترجیح داد بشینه و به یکی از کتاب ها که روی زمین ولو بود نگاهی بندازه.

روش نوشته شده بود : (( علوم ترسناک )) .

اصلا تو مود خوبی نبود که بخواد کتاب به اون چرندی رو بخونه …. یه مشت اراجیف … صبر کن . سهون به افکارش دستور توقف داد و با خودش گفت : اینا اراجیف نیستن! من خودم بخشی از این علوم ترسناکم … آه ! یعنی هیچ راه برگشتی نیست؟! هیچی ؟

لوهان با بیحالی پاشد و نشست : زندگی بدون اینترنت خیلی سخته !!! قبول داری؟! 

سهون : ببینم … تا حالا تلاشی برای نجات از اینجا کردی؟

لوهان پوزخندی زد : شوخیت گرفته ؟ کی حاظره همچین قصری رو ول کنه و برگرده به اون دنیا که با فقر و ترس زندگی کنه ؟! البته اون موقع ها که مثل تو عقلم زیاد نمیرسید و جوون تر بودم ، تلاش کردم … خیلی هم زیاد … ولی … ولی هیچ راهی نبود . هیچی ! نمیخوام نا امیدت کنم اما خب … به هر حال باید این چیزارو بهت بگم تا با امید واهی دنبال راه نجات نباشی !

سهون : میشه بریم به آشپزخونه ؟؟؟ 

لوهان پاشد : حتما … خودمم خیلیییی گشنمه !!!

در یخچال که باز شد نزدیک به صد نوع غذا وشیرینی گوناگون جلوی چشمشون پدیدار شدن . سهون با دهن باز گفت : همه ی اینا کار خودته ؟

لوهان : نه . فقط یکیش کار خودمه .

و به مرغ جزغاله و کثیفی گوشه ی یخچال اشاره کرد … سهون بلند زد زیر خنده و همراه اون لوهان هم خندید … 

____________________________________________________

کای خودش رو به اتاق رسوند و روی تخت ولو شد … چیزی صدا داد … کای سریع نشست. نفسش رو از ترس تو سینه حبس کرده بود … جسم سیاهی کم کم بالاتر اومد و میله های تخت رو گرفت . 

کای سریع پاشد تا در بره اما زن موهاش رو کشید و محکم کوبیدش به کف اتاق … درد زیادی تو کل بدنش پیچید و آخ بلندی گفت . اتاق دور سرش میچرخید … صدای پا از توی راه پله خبر از اومدن کسی رو میداد . در کمتر از 1 ثانیه موجود ناپدید و در اتاق با صدا باز شد و کریس اومد تو . با صدای کلفتی گفت : یااا … افتادی ؟! حالت خوبه ؟!

دست کای رو گرفت و کمکش کرد بلند شه … سرگیجه باعث شد سکندری بخوره ولی به لطف کریس زمین نخورد . 

کریس با نگرانی سر کای رو بررسی کرد و گفت : نچ نچ نچ !!! حواس پرت … سرت شکسته . بیا بریم برات ببندمش  .

____________________________________________________

با نگرانی طول راهروی بیمارستان رو طی میکرد … نزدیک 3 ساعت بود که بک رو به اتاق عمل برده بودن اما هنوز خبری نبود . کم کم بغض سنگین و دردناکش تبدیل به اشک های مردونه ای شدن و روی گونه اش ریختن . 

دکتر بیرون اومد و به چان نزدیک شد و دستشو روی شونه ی چان گذاشت . چان با بهت سرشو بلند کرد و با قیافه ی غم زده ی دکتر مواجه شد . قلبش توی سینه اش میکوبید . با صدایی که به زور از ته گلوش بیرون میومد گفت : چ.چی شده؟؟؟

دکتر با اندوه پاسخ داد : متاسفم پسرم . بیمارتون به کما رفت !

همین جمله برای لرزوندن زانوهای استوار چان کافی بود … با بغض گفت : ی.یعنی چی که رفته تو کما ؟! من … میبرمش خ.خارج … شما هیچی بلد نیستین …

دکتر : درکت میکنم عزیزم . ولی نمیشه جابجاش کرد . حتی یه اینچ تکون خوردن باعث خونریزی داخلی میشه . ایشون از درد و خونریزی زیاد رفته تو کما و اگه چند دقیقه دیر تر میاوردینش ممکن بود فوت کنه !

چانیول : میخوام برم پیشش … م.میخوام … میخوام کنارش باشم !

دکتر : اول لباس بپوش …

بعداز اینکه لباس مخصوص پوشید ، با قدم های لرزون وارد اتاق مراقبت های ویژه شد . بدن بی جون عشقش روی تخت افتاده بود . لب های خوشگلش حالا رنگ نداشت . دستشو روی دست بک گذاشت … به دست خوشگلش سوزن سرم وصل بود … پوست تنش سرد بود و دل چان رو میلرزوند  … با بغض لب هاشو روی پیشونی بک گذاشت و بوسه ی طولانی به پیشونیش زد …

لعنتی … الآن بیشتر از همیشه به وجود حامیش نیاز داشت …

اگه اون هیچوقت دیگه به هوش نمیومد چی ؟!

The following two tabs change content below.
سلام به همه ی اکسو الای منحرف فیک خون :) خب منم مثل شماها دیوونه ی فیکم ... و البته چانبک!!! هرجا فیک چانبک باشه منم هستم ... کککک ... تو همه ی فیکهام ، شده یک خط هم از چانبکم مینویسم و اینکه تو نظرات زیاد سخت گیر نیستم ولی خب شماهم دیگه اذیت نکنید !!! راه های ارتباطیم رو برای رمز های هر کدوم از فیکهام که خواستین میذارم : اینستا: s.c.b.k_exol لاین : saba-sehun تلگرام : baekhyunee_pcy جیمیل: [email protected] ایمیل : [email protected] دارم ...

Latest posts by S.C.B.K (see all)