HOUSE EP11

سلااااام … اینم قسمت یازدهم  smile 

آپلود عکس

قسمت یازدهم : بعد از اینکه کمی سرحال شد ، کریس شروع به پرسیدن ماجرا ازش کرد . یادآوری اون اتفاق وحشتناک برای کای سخت بود و فکر میکرد توهم زده . اما نه … هنوز هم پانسمان و درد وحشتناک سرش رو حس میکرد .

با کمی من من داستان رو تعریف کرد . در پایان منتظر بود کریس و سوهو بهش بخندن اما نه تنها این اتفاق نیفتاد ، بلکه آثار ترس و نگرانی تو چهره هاشون موج میزد .

کریس : ی…یعنی تو هم اونو دیدی؟ همون زنو؟

سوهو : منم یه بار مورد حمله اش قرار گرفته بودم که کریس نجاتم داد ، داشت منو میکشت!

کای : من واقعا دیگه نمیتونم این خونه رو تحمل کنم . تا الآن فکر میکردم سهون از این خونه خوشش نمیاد یا بهونه اش اینه که از اینجا بریم … یا اینکه دلش یه خونه بهتر میخواد که اینقدر از این حرفا میزد . اما من امروز خودم دیدمش ! اون حتی میخواست منو بکشه .

کریس : بیاید از این خونه بریم .

سوهو : اما سهون چی ؟ اون تو همین خونه ناپدید شده . مطمئنم همه چیز زیر سر همین خونه اس.

کای : من تا سهون رو پیدا نکنم از این خونه نمیرم و قول میدم که پیداش میکنم . به هر قیمتی که شده پیداش میکنم .

بحثشون با ورود سوهیون و دی او به اتاق نصفه موند . سوهیون با نگرانی نگاهی به کای انداخت و گفت : سرت چی شده؟

کای دستی به پانسمانش کشید و گفت : چیزی نیست . از پله ها پرت شدم .

سوهیون : ممکن بود بمیری . حواستو بیشتر جمع کن .

کای خندید و باشه ای گفت . دی او خودشو رو مبل ولو کرد و گفت : دو هفته دیگه کریسمسه ! برنامتون چیه؟

سوهو : واقعا تو در حالی که سهون گم شده به فکر کریسمسی؟؟؟ تو اصلا انصاف حالیته؟

دی او سرشو خاروند و گفت : ببخشید . راستی از بک و چان چه خبر؟

کریس : من که هرچی گوشی بکو میگیرم خاموشه . لابد باز پیش چان رفته و اونم یه بلایی سرش آورده و الآنم خوابیدن . بخاطر همین نمیخوام مزاحمشون شم!

دی او سرش رو با غم پایین انداخت . اون که گناهی نداشت! اون فقط عاشق چانیول بود و بخاطر بک از چانیول گذشته بود و سعی کرده بود فراموشش کنه . اما نمیشد . واقعا نمیتونست چان رو فراموش کنه .

بنابراین تصمیم گرفت چان رو مال خودش کنه . به هر قیمتی که شده . حتی به قیمت کشتن بهترین دوستش بکهیون !

____________________________________________________

از دیشب تا حالا چیزی نخورده بود و خیلی گشنش بود . اما نمیتونست چیزی بخوره . چیزی از گلوش پایین نمیرفت . اون حالا مطمئن نبود بک بهوش میاد یا نه ؟ روی صندلی های بیمارستان خوابیده بود و به بک فکر میکرد . به لبخنداش ، دلسوزی هاش ، نگرانی هاش ، حسودی هاش ، غرغرهاش و …

فکر اینکه دیگه نتونه بک رو ببینه مثل خوره به جونش افتاده بود و داشت از درون خوردش میکرد .

تلفنش که زنگ خورد از فکر های تراژدیش بیرون اومد و نشست . 

-بله؟

+ کریسم . کجایی پسر؟

– من … ( بغض کرد) بیمارستانم … کریس هیونگ … بک …(گریش گرفت) … بکهیونم …

+ چی ؟ برادر من چش شده؟ چان؟ کدوم بیمارستاااان؟

– بیمارستان مرکزی …

+ ما الآن میایم اونجا …. باشه؟ 

منتظر جواب نموند و قطع کرد . حدود پنج دقیقه بعد با صدای پاهایی که با عجله میدویدن سرش رو بلند کرد و به ته راهرو خیره شد . کریس و سوهیون و دی او با عجله بهش نزدیک میشدن .

کریس سریع بهش نزدیک شد و اونو به آغوش کشید و اجازه داد اشکاش شونه های چان رو خیس کنن و به اشکهایی که چان تا حالا با غرور سعی در حفظشون داشت، دستور ریختن داد .

چان : تیر خورد هیونگ … جلوی چشمام تیر خورد … دکتر … گفت رفته تو کما … ممکنه دیگه هرگز بهوش نیاد … 

سوهیون خودش رو روی صندلی انداخت و با وحشت به چان و کریس خیره شد. 

چند دقیقه بعد دکتر از اتاق بک خارج و با قدم هایی آهسته به چان نزدیک شد و گفت: هوانگ زی تاعو ، دکتر بیمارتون بیون بکهیون هستم . ایشون فعلا تو کما هستن و علائم حیاتیشون ضعیفه . شما همراهشون هستید؟

چان : بله .

تاعو : شاید چند روز دیگه آمادش کنیم برای یه عمل سخت . تا اونموقع شما کارای عمل رو انجام بدین .

کریس : امکان موفقیت عمل چقدره؟

تاعو: 50 – 50

سوهیون : یعنی … ممکنه داداشم بمیره؟

تاعو : بله . اما اگه عمل انجام نشه مرگش حتمی خواهد بود . این عمل تنها شانسشه . بهتره براش دعا کنید .

اینو گفت و از جمع بهت زده و غمگین دور شد .

____________________________________________________

اون میتونه در قالب هر شخصی به این چند نفر نزدیک شده و اونارو از پا دربیاره . اون بی رحمه … خیلی بی رحم . اون عاشق کشتنه … 

شاید در قالب یک دختر جوون ، شاید در قالب یک پیرزن یا حتی یه حیوون … اما اون بالاخره میاد … میاد و به آرزوش میرسه … شاید بتونه و شاید نه …

تنها نیرویی که میتونه در مقابل اون ایستادگی کنه ، نیرویی ماوراء الطبیعیه که فقط و فقط در بدن یکی از اونها وجود داره و اونها ازش بی خبرن !

____________________________________________________

عقربه های ساعت به کندی می گذشتن و اونها رو بیشتر خسته میکردن . سوهو کاسه ی رامن رو روی میز گذاشت و با بی حوصلگی گفت : امیدوارم بک زودتر خوب شه .

کای : آره … خونه بدون شیطونیای چان و بک خیلی ساکته …

سوهو : والبته … ترسناک .

کای لرزید … تا حالا دقت نکرده بود که الآن خودشون دو نفر تو خونه تنهان … تنهای تنها…

سوهو : بهتره استراحت کنیم … من خیلی خسته ام .

کای : جرأت میکنی الآن تنها بخوابی ؟ تو که از همه چی با خبری!

سوهو آهی کشید و گفت : بیا از این خونه بریم بیرون … ساعت 6 غروبه … هوم؟ بیا فقط تو خونه نباشیم …

کای : خیلی خسته ام … ولی باشه … 

لباس پوشیدن و آروم به طرف در خونه حرکت کردن . سوهو با هیجان و صدای لرزون گفت: فک کن حالا که ما دوتا تو خونه تنهاییم در خونه مثل فیلم ترسناکا قفل شه ! 

کای در رو سریع کشید اما در کمال تعجب باز شد . سوهو : هوووففف…. هی … ببین . داره برف میاد …

کای : وای نه !

سوهو : برف که خوبه … 

کای :  ولی میتونه ترسناک باشه … از جنبه های دیگه بهش نگاه کن . ممکنه برق قطع شه.

سوهو سرشو انداخت پایین و گفت : کایا … همه چی به نظرم ترسناکه … همه چیز … اما … خب بذار یک کم به خودم امید بدم تا نترسم … همیشه که نباید با نا امیدی حرف بزنیم هوووم؟

کای : اوهوم . دلم برای سهون یه ذره شده … 

سوهو دستشو رو شونه کای گذاشت : امیدوارم زودتر پیدا شه …

کای :امیدوارم …

____________________________________________________

با ولع غذا میخوردن طوری که انگار آخرین روز عمرشونه . لوهان با دهن پر گفت: خب… به راه برگشتت فکر کردی ؟

سهون : بهتره از همون راهی که اومدم برگردم …

لوهان : نچ … منم اینو امتحان کرده بودم فیلسوف … اول از دیوار میای تو ولی وقتی برگردی دیگه پشتت در یا دیوار نیست … بلکه یه راهه که به بی نهایت ادامه داره …

سهون : بی نهایت ؟ بس کن .

لوهان : یه بار امتحانش کردم . نزدیک 4 ساعت پیاده رفتم ولی چیزی نبود … بهت توصیه میکنم کتابای اینجارو بخونی … خیلی بهت کمک میکنن … اینطوری لااقل راه حلهات محدود میشه و روی الکی هاش کار نمیکنی …

بعد از پشت میز بلند شد و گفت :خیلی خسته ام میرم بخوابم … اینجا همه چی داره پس الکی منو بیدار نکن … اتاقت بغل اتاق منه . همه چی هم داره توش .فعلا … شب بخیر !

سهون : باشه . شب بخیر …

بعد تو دلش گفت : چرا انقدر یه دفعه ای رفت؟ انگار قاطی کرد !

بعد تصمیم گرفت یک کم درباره اون خونه بدونه … به سمت طبقه ی بالا راه افتاد . آهسته از پله ها میرفت بالا و پله ها زیر پاش جیر جیر میکردن . نگاهش به تابلوهای روی دیوار افتاد … عکس های سالهای 1780 تا 1990 . پیر مرد ها و پیرزن ها و دخترهای جوونی توی عکس ها بودن که اسم هر کدومشون زیرشون نوشته شده بود به جز یک عکس که به اواخر سال 1990 مربوط میشد … 

نام : الیزابت مک کالین 

سهون تقریبا بهت زده پرسید : پس عکسش کو؟

ناگهان نوشته ی بدخطی روی قاب ظاهر شد : 

(( تاریخ تولد : 9 سپتامبر 1990

 تاریخ فوت : 9 نوامبر 1990 ))

با وحشت به نوشته ها خیره شده بود و پلک نمیزد . یعنی این نوزاد 2 ماهه بوده که مرده؟

کنار قاب عکس یه لیوان طلایی کوچیک بود . کنجکاو شد که بدونه اون چیه . تا لیوان رو برداشت ، دیوار کنار رفت .

پشت دیوار کتابخانه ی بزرگی بود که به نظر میومد تمیز نگه داشته شده و هرروز گردگیری میشه . با فکر اینکه لوهان هم از وجود اون با خبره و هرروز اونجارو گردگیری میکنه، وارد کتابخانه شد .

دیوار پشت سرش بسته شد و باعث شد چند لحظه با وحشت به دیوار خیره بشه ! اما بعد متوجه دستگیره نقره ای رنگ در شد و با خیال راحت مشغول گشت و گذار شد .

کتابها با نظم و ترتیب تو طبقه مخصوص خودشون چیده شده بودن . رمان های معروف اون زمان ها ، کتابهای شعر ، تاریخ ، جغرافیا و شجرنامه ها و زندگی نامه ها و دفترهای خاطرات …

توجهش به شجرنامه ی الیزابت مک کالین جلب شد …

– مگه این دو ماهگی نمرده بود؟ پس چرا نوه و نتیجه داره؟ 

الیزابت مک کالین و جک هانتر ، دوتا بچه به نام های آلا و امیلی … از اون دوتا هم پنج نوه و هفت نتیجه و نه نبیره و یازده ندیده … به نام های … چی ؟ جک و رز ؟؟؟ جک و رز همونایی نبودن که تو اون خونه زندگی میکردن؟ چرا همه چی انقدر پیچیده شده؟

آهسته رفت جلو و به طبقه ی دفترهای خاطرات رسید . دفتر خاطرات الیزابت مک کالین؟ شاید تشابه اسمی باشه … 

دفتر رو برداشت و به تاریخ تولدش نگاه کرد : 9 سپتامبر 1990 !

با وحشت پشت میز مطالعه نشست و دفتر رو ورق زد .

“دفتر خاطرات عزیزم … شاید تو تنها چیزی باشی که من میتونم باهاش درد و دل کنم . چون تو این دنیا هیچکس حاضر نیست به حرف یه فا/حشه گوش بده ! نه؟! اما مگه تقصیر منه که دنیا انقدر با من بد تا کرده ؟؟؟ چرا باید زندگیم با ت/ج/اوز پسر شاه خراب شه؟ … اون حتی با من ازدواج هم نکرد ، من مجبور شدم … من مجبور شدم تن فروشی کنم .

اولین روزی که مجبور به این کار شدم، واقعا بد بود . دوست داشتم بمیرم … حتی دست به خود کشی زدم اما نشد و نجاتم دادن !

دومین روز به بدی روز اول نبود ولی خیلی درد داشتم … ولی خب … با پول خوبی که بهم دادن ، تونستم یه خونه خوب اجاره کنم و از آوارگی در بیام …

زیاد نمینویسم … میترسم خستت کنم … آخه این زندگی نکبتی من هیچی نداره ! هیچی … جز خود فروشی و پول و ثروت … 

بعد از اینکه ثروتمند شدم ؛ با پسری به نام جک آشنا شدم . خب اون واقعا مهربون بود و هیچ پولی نداشت … اما اون قلب بزرگی داشت و با من خیلی خوب بود … ما بچه دار شدیم … اونم دو قلو … اسمشونو آلا و امیلی گذاشتیم … خیلی خوشگل بودن … اما جک نمیدونست من یه تن فروش بودم … 

اون فهمید … جک فهمید و از خونه رفت … فهمید من تن فروش بودم …”

چند صفحه رفت جلوتر تا به یه صفحه خونی رسید … با خون نوشته شده بود :

“اینک ای طلوع آفتاب عشق من و ای دلبرم ، تنها برای تو مینویسم .

مرا ببخش که به تو دروغ گفتم و مرا ببخش که باعث شدم وقتت را ، جوانی ات را و عشقت را صرف منی که از عشق و محبت بویی نبرده بودم ، بکنی …

دخترانمان را به دست باد و به دست آفتاب و باران میسپارم … 

برایم اشک نریز که لیاقت اشکهایت را ندارم … 

عشقی پاک برایت آرزومندم …

دوستدارت ، الیزابت مک کالین . “

– چه سرنوشت غم انگیزی داشتی! بیچاره … ولی مگه خود کشی نکرد؟ پس چرا هنوز دفتر ادامه داره ؟؟؟

جلوتر رفت … جای قطرات اشک خشک شده که یقین داشت متعلق به جکه ، کاغذ رو خیس کرده بود . باد سردی وزید که پشتش رو لرزوند … حس کرد دستی روی شونش قرار گرفت . اما مگه کسی جز اون میتونه بیاد تو ؟ بدون سر و صدا؟؟؟ مطمئنا لوهان نبود.

____________________________________________________

– علایم حیاتیش رو چک کردین؟

+ بله دکتر هوانگ ، هیچ تغییری نکرده .

– برای عمل آماده اش کنین … وقت زیادی نمونده !

+ دکتر ولی بدنش خیلی ضعیفه …

– قوی تر نمیشه بلکه ضعیف تر هم میشه … به همراهش خبر بدید . این تنها ترین و آخرین شانسمونه .

+ چشم …

____________________________________________________

چانیول با نگرانی فریاد زد : یعنی چیییی؟ مگه نگفتین چند روز دیگه ؟ مگه نگفتین بدنش ضعیفه ؟

از شدت بغض و نگرانی فشارش داشت پایین و پایین تر میرفت و لباش رنگ نداشت .

دی او چانیول رو بغل کرد و گفت : نگران نباش چان … خوب میشه …

چانیول دی او رو فشار داد و با صدای بلند شروع به گریه کرد . کم کم هق هقاش بیحال تر میشدن …

کریس برای امضای فرم رفت …

همه چیز به اون عمل بستگی داشت … 

یعنی شانسی بود ؟

____________________________________________________

بعد از چندین روز دلهره آور و ترس و وحشت بالاخره زمان این رسیده بود که کای و سوهو دقایقی رو بیرون از اون خونه نفرین شده سپری کنن … 

به هر دوشون خیلی خوش گذشت چون تونستن دردسراشونو برای چندساعت هم که شده فراموش کنن . از اونور هم رفتن بیمارستان تا ببینن چه خبره اما با صحنه خوبی مواجه نشدن . چانیول مثل مرده های متحرک گوشه ی دیوار کز کرده بود و بقیه هم دل تو دلشون نبود . سوهیون گریه میکرد و دی او شاید به ظاهر نگران بود اما در باطن از این خوشحال بود که چانیول بی زحمت به چنگش میفته .

کای شونه های چان رو می مالید و سوهو هم خودش رو ، روی صندلی کنار کریس پرتاب کرد .

دقایق استرس آور در سکوت می گذشتن و این سکوت گاهی با هق هق دخترونه سوهیون شکسته میشد . بعد از 4 ساعت جراحی سخت ، بالاخره دکتر از اتاق عمل بیرون اومد . 

چانیول میترسید بره جلو … شاید دست و پاهاش دیگه یاریش نمیکردن … کای سریع پا شد : چی شد آقای دکتر ؟

تاعو لبخند زد : دو دستی چسبیده به زندگیش … امیدوارم زودتر بهوش بیاد…

با این حرف همه نفس راحتی کشیدن . چانیول به زحمت پاشد و به سمت تخت بک که حالا به بخش منتقل میشد ؛ حرکت کرد ، اما طولی نکشید که چشماش سیاهی رفت و محکم با سر پرت شد زمین .

____________________________________________________

سهون با وحشت به عقب برگشت اما کسی رو پشت سرش ندید . ترسید و سریع به سمت در حرکت کرد اما قبل از خارج شدن ،  یک کتاب که نمیدونست چی هست رو، با خودش برداشت و برد ….

حدس میزد هنوز ساعت به 4 نرسیده باشه چون هوا تاریک بود … خودش رو به اتاقش رسوند و در رو پشت سرش قفل کرد . 

فکر میکرد اینطوری در امانه اما افسوس که نبود …

Print Friendly

26 Responses

  1. بک برای زندگی بجنگ ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gifبک کم بود حالا چان غش کرد
    از نقش دی او بدم میادohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
    اون تیکه ای که گفت یکی یه نیروی ماورا طبیعی داره و ازش بی خبره کیا داشتن صحبت میکردن؟ فکر کنم منظورشون به سهون بود ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
    داستان هی میره جلوتر جذاب تر و پیچیده تر میشه اینجور فیکا رو دوس دارم موفق باشی

  2. سلام فوق العاده بود.داستان خیلی هیجان انگیز شده خیلی دلم می خواهد بدونم این الیزابت مک کالین کیه و چه نقشی توی این اتفاقات داره؟خسته نباشی
    ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  3. سلام عزیزم غصه شما داره دیونم میکنه دوباره باید از اول فیک ها رو اپ کنید چرا با ما این کارو میکنن وبلاگ ما گه چیزی نداره خدا به راست هدایتشون بکنه
    خیلی خیلی خسته نباشید خدا قوت ما اکسوال ها کوتاه نمیایم و تا اخر هستیم
    اونی فایتینگ
    دوست دارم بوووووووووووووووووووووووووس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *