هدر سایت
تبلیغات

KIMCHI EP1

سلااااام اومدم با قسمت اول فیک کیمچی ^^

آپلود عکس


قسمت اول

پاهای بی جونشو به زور روی برفا میکشید . پاهاش از سرما یخ زده بودن و نمیتونست راحت راه بره … اما چاره ای نداشت … صاحبخونه اش ایندفعه دیگه کوتاه نمیومد !

دستاشو تو جیبش فشار داد … دیگه رستورانی نبود که سر نزده باشه … به جز یکی … اما اصلا نباید فکرشم میکرد … چون میگفتن صاحب اونجا مرد خشنیه که خیلی سخت گیره … البته سخت گیری براش اهمیت نداشت … ولی کلا کلاس رستوران به وضع مالی اون نمیخورد !!!

رستوران تو گرونترین جای گانگنام بود … آه پر دردی کشید … آخه اونموقع که خدا اونو می آفرید قحطی اومده بود؟؟؟ اونموقع که شانس تقسیم میکردن اون کجا بود؟؟؟

با این حال جلوی دوستاش همیشه لبخند به لب داشت تا جایی که دوستاش حتی نمیدونستن بک تو چه وضعی داره زندگی میکنه ! اونا حتی اینو هم نمیدونستن که در به در دنبال کار میگرده تا اجاره عقب مونده شو بده !

جلوی در خونه رسید . خونه ی کوچیک و قدیمی و اجاره ای که الآن بک برای نگه داشتنش خودشو به آب و آتیش میزد … 

آروم وارد خونه شد تا مبادا صاحبخونه اش بفهمه که برگشته … ولی از شانس بدش …

– کجااااا ؟! 

سر جاش خشکش زد … آروم با لبخند مضحکی برگشت و گفت : س.سلام !

– سلام … کجا بودی بچه ؟ چندبار دیگه باید بهت بگم من پولمو میخوام هاااا؟؟؟ بچه ی بدبخت ، تو که از اول پول نداشتی چرا اومدی اینجا رو اجاره کردی ؟ کاش لااقل به یکی میدادمس که پول آب و نون خودشو داشت …

نه چیزی داشت بگه و نه میتونست چیزی بگه . مجبور بود سکوت کنه تا صاحبخونه اش خشمگین تر نشه و خونه رو ازش نگیره !

– فقط سه روز فرصت داری … فقط سه روز … اگه تا سه روز اجاره ی عقب مونده تو حساب نکنی ، با چند نفر میام همون چهار قلم وسیله تو میریزم کف خیابون …

سکوت … با اینکه سکوت کرده بود ، ولی از درون فریاد میزد . سکوتش ناشی از حرفای دردناکش بود …

چیکار میتونست بکنه ؟ فقط تعظیمی کرد و وارد اتاقش شد.

خونه ی قدیمی و درب و داغون ، یه تخت ؛ یه تلویزیون کوچیک ، یه کمد و یه مبل .

با اینکه خونه داغون بود ولی وسایل بکهیون تمیز بودن .

آروم وارد آشپزخونه ی کوچیکش شد . یه بسته نودل باز کرد و درون آب جوش ریخت …

گوشی کوچیکشو بیرون آورد و مشغول گرفتن آخرین شماره آگهی شد . 

آخرین رستوران ؛ آخرین امید ، آخرین شانس …

کاری جز آشپزی نمیتونست انجام بده … عرضه اشو داشت ولی علاقه اش به آشپزی باعث میشد به طرفش کشیده بشه … تنها چیزی که از مادرش به جا مونده بود ، دفتری بود که راز های آشپزی شو توش یادداشت میکرد … این دفتر تنها چیزی بود که پدر معتادش ازش نگرفته بود !

نودل رو خورد و دوش کوتاهی گرفت و آماده شد . باید حضوری میرفت … بهترین لباسش رو پوشید . شاید زیاد گرون نبود ولی لباس قشنگ و مرتبی بود . دستبند شانسی که مادرش براش درست کرده بود رو انداخت و راه افتاد . نفسشو با آه بیرون داد . تنبل بود و باورش نمیشد باید اون همه راهو پیاده تا گانگنام بره !

ولی هرچی بود اون به پول نیاز داشت و مجبور بود هرکاری بکنه …        

♥ķΊℳツÇHΊ♥    

-زود باش دیگه … اون ظرفارو درست بچین … د میگم درست بذارشووون !

پسر از ترس لرزید و باعث شد بشقاب از دستش افتاد و با صدای بدی خورد شد . 

چانیول چشماشو بست تا عصبانیتشو کنترل کنه . اما نشد . داد زد : لعنتی چته امررررروووووززززز؟؟؟

چن با ترس جلوی شیومین وایستاد و گفت : ببخشیدش . دیگه تکرار نمیشه !

چانیول با عصبانیت بیشتری گفت : دوتاتون گم شید !

چن و شیو با ترس اونجارو ترک کردن . 

همون لحظه کای اومد تو و گفت : هی چان … اون پسره اومده .

چانیول : کدوم پسره؟

کای : همون که زنگ زده بود دنبال کار میگشت دیگه !

چانیول : یه جوری دست به سرش کن بره … امروز اعصابم خیلی  …..میه !

کای : ببین … اعصابت خورده که خورده ! اون پسره بدبخت کل راهو تا اینجا پیاده اومده . زودباش بیا …

چانیول : خیلی خب بابا … برو منم الان میام …

بعد از پنج دقیقه که مرتب شد رفت بیرون . با تعجب از کای پرسید : رفت؟

کای : نه بابا … اونجاست !

چانیول به اطراف نگاه کرد اما جز یه بچه چیزی ندید : کای سر به سرم میذاری؟ میکشمت !

کای : مخ مختل … اونجا رو نگاه کن … پشت امون میز نشسته …

چانیول تقریبا داد زد : چی ؟ اون که یه بچه است !!!

کای : هیسسس … آبرومو بردی … بچه نیست . جثه اش کوچیکه !

چانیول : گمشو نبینمت کای ! 

کای لبخند مضحکی زد و رفت !

♥ķΊℳツÇHΊ♥

یعنی قبولم می کنن ؟؟؟ بعد از اینجا دیگه جایی نیست ! اتوکههه !

سرشو بلند کرد و پسر جوونی رو دید که روبروش نشسته . با کمی خستگی گفت : ببخشید آقا … من مشتری نیستم … قرار مصاحبه با آقای پارک دارم … اگه میخواین غذا سفارش بدین لطفا برین یه میز دیگه …

چانیول  گفت : من پارک هستم . 

– تو ؟! برو سر به سر یکی دیگه بذار … اگه تو پارکی پس منم شنل قرمزی ام !

چانیول بدون تغییر خاصی تو چهره جدیش شروع به صحبت کرد : خب شنل قرمزی ! تا حالا جایی کار کردی؟

بکهیون با خودش گفت : گند زدم … این واقعا رییس منه ؟ آخه با این سنش چطوری انقدر پول داره ؟! میگن که پارک مرد عصبی ایه … بهتره رو مخش راه نرم ! آخه چرا با این سن اینقدر عصبیه ؟!

چانیول دستشو آروم رو میز زد تا بکهیون رو از تو هپروتش بیرون بیاره …

بکهیون گفت : تا حالا جایی کار نکردم … ولی آشپزیم بد نیست …

چانیول : ما آشپز داریم بچه … تو باید کمک آشپز باشی !

بکهیون خواست مخالفت کنه … اما نه … اون بالاخره باید از یه جایی شروع میکرد … اون واقعا به این پول احتیاج داشت!

– باشه … فقط …

چانیول : بله؟

– حقوقش … چقدره؟

چانیول : ماهی 30000 وون !

– من … ببخشید … من حقوق سه ماه اولمو الان میگیرم.

چانیول : هی … بچه پررو … اینجا این منم که درباره حقوق قانون تعیین میکنه !

بکهیون با التماس گفت : من واقعا بهش نیاز دارم … این اجاره عقب موندمه … باید حتما بپردازمش ! خواهش میکنم !

چانیول: ببین … اینش دیگه به من هیچ ربطی نداره ! این مشکل خودته …

بکهیون : اما…

چانیول : از فردا بیا سرکار …

بعدم بلند شد و رفت …

بکهیون با خودش گفت : پولدارای عوضی … همتون مثل همین !

♥ķΊℳツÇHΊ♥

با خستگی روی کاناپه ی چرم مشکی اتاقش ولو شد . گوشی آیفونش روی میز زنگ میخورد اما اصلا نمیخواست جواب بده … میدونست کیه ! اون دختره ی اعصاب خورد کن …

” یون هه “

از این یون هه و همه ی یون هه ها بدش میومد … دختره ی افاده ای … پررو …

چطور تونست جلوی اون همه آدم بب/وستش ؟؟؟ 

– لعنتی من دوستت ندارم دست از سرم برداااار !!!

+ خب حالا … فکر نکنی من دوستت دارم !

– سهون؟! 

با تعجب بلند شد … سهون قهقه زد و روی زمین ولو شد … به زور از میون خنده هاش گفت : خواب میدیدی؟؟؟ 

لوهان پرده ها رو کشید : چطوری اینجا زندگی میکنی؟ اینجا خیلی تاریکه !

چانیول : پرده هارو نکش خواهش میکنم !!!

لوهان : نیوچ ! 

سهون : یه نگاه به خودت بکن ! شدی مثل افسرده ها !!!

چانیول : عشقم میکشه اینطوری باشم … باید به تو هم جواب پس بدم ؟!

لوهان : چانیول وقتشه اون دختر رو از سرت بیرون کنی ! اون دیگه ازدواج کرده .

چانیول : کی حرف اونو زد ؟ من فقط خسته ام !

لوهان : کدوم آدم سالمی هرروز خسته اس ؟ 

سهون : ببینم نکنه معتاد شدی ؟

چانیول سرشو میون دستاش گرفت و با حالت گریه گفت : خواهش میکنم برین گم شین !

سهون : نو نو نو … 

لوهان : پاشو بیا ببین برات چی آوردم !

چانیول : نمیخوام …

سهون : برو ببینش دیگه … خیلی خوشگلهههه !

لوهان و سهون به زور چانیول رو بلند کردن و پای میز کشوندن …

با دیدن خرگوش فکش افتاد … 

با بهت گفت : این موجود فضایی دیگه چیه؟؟؟ این منو میکشه ! ببرینش بیرون … هیچ میدونین اینا چقدر خطرناک و کثیفن …؟

سهون : دست بردار اون فقط یه خرگوش کوچیکه !

چانیول با ترس به خرگوش نزدیک شد اما یکدفعه خرگوش …

The following two tabs change content below.
سلام به همه ی اکسو الای منحرف فیک خون :) خب منم مثل شماها دیوونه ی فیکم ... و البته چانبک!!! هرجا فیک چانبک باشه منم هستم ... کککک ... تو همه ی فیکهام ، شده یک خط هم از چانبکم مینویسم و اینکه تو نظرات زیاد سخت گیر نیستم ولی خب شماهم دیگه اذیت نکنید !!! راه های ارتباطیم رو برای رمز های هر کدوم از فیکهام که خواستین میذارم : اینستا: s.c.b.k_exol لاین : saba-sehun تلگرام : baekhyunee_pcy جیمیل: [email protected] ایمیل : [email protected] دارم ...

Latest posts by S.C.B.K (see all)

S.C.B.K 25 نظر 10 فروردین 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
coupon codes amazon free shipping
مهمان

I will right away grab your rss as I can’t to find your email subscription link or e-newsletter service. Do you have any? Kindly allow me recognise so that I could subscribe. Thanks.

Ranikook
مهمان

اونی من تازه داستانتو شروع کردم به خوندن. خیلی خوبه! بیچاره بک😢 دلم براش سوخت:'( این چانیم چه برج زهرماریه! چرا انقدر اعصابش خورده؟!😂
اونی به غیر از این داستان توی سایت دیگه چه داستانای خوبی هست؟ میشه بهم معرفی کنی؟🙏

tina
مهمان

وااااااااای خیلی قشنگ بود ممنون

Baekla
مهمان

خیلی جالبه آدم دوست داره ادامش رو زودتر بخونه far
راستی من خواننده جدیدم :bye:
ممنون از زحماتت :rose:

narsis69
مهمان

آخی.الهی .ببکم.چقد گناه داره!!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/ejn5d7q2vqf4peufz6o.gif
جوووون.من آشپزی دوس دارم!!ایولohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif
خخخخ،چانیول از خرگوش میترسه؟؟!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif
خوب بود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

yasaman
مهمان

سلام من خواننده ی جدیدم عاااااالیه

Anahita
مهمان

سلامم من خواننده جدیدم فیکه بامزه ایهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif
من چانبک دوستohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
عالی بود مرسیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

ghazal
مهمان

اخجون خیلی میدوستمش این فیکوohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif

sahari
مهمان

خیلی قشنگه?
عالییییییی بود?
مرسی??

sahar
مهمان

ای وای دلممم وای چه نازه این فیک تیکه آخرش خیلی باحال بود ممنون

park * sahar * yeol
مهمان

عخخخخخخ چانی از خرگوش میترسه خخخخخخخخخخ ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
خعلی باحال بود ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

hadiskr
مهمان

وای بالاخره یه فیک چانبک دیدیم تو این سایت
آخ جووووووووونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

pedram
مهمان

ممنون خیلی باحال بود
خسته نباشید

Parisa__________LAY_is_MINE
مهمان

خیلی قشنگ بود ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Ari
مهمان
wpDiscuz