KIMCHI EP2

سلام . اینم قسمت دوم کیمچی ^^

آپلود عکسقسمت دوم

لباساشو در آورد و وارد حموم شد . یه دوش آب گرم میتونست خستگی شو از تنش بیرون کنه … چشماش خسته بودن … … چرا پسر شر و شیطونی مثل اون تو این سن باید کار کنه ؟ اون وقت بعضیا کلی پول داشته باشن و بیخودی خرجش کنن ؟!

آهی کشید . خیلی خسته بود . ترجیح داد یه چرت بزنه تا بتونه بعدازظهر بره و وسایل لازمشو بخره …

خونه خیلی سرد و کثیف بود و به حال بد بک دامن میزد …

دیگه بسه … مگه یه آدم چقدر میتونه تحمل داشته باشه ؟

تو همین فکرا بود که یکدفعه تلفن همراهش شروع به زنگ خوردن کرد .

بی حوصله گوشیو برداشت ، فکر میکرد بازهم از اون طلبکار های پدرشه ولی نه . شماره ناشناس بود .

– الو؟

+ سلام . ببخشید من با آقای بیون تماس گرفتم ؟!

– بله . بفرمایید؟

+ ببخشید من از رستورانی که شما استخدام شدید تماس میگیرم .

– آه . بله . کاری داشتین ؟

+ ساعت کاری شما از 8 صبح تا 10 شب هست . غذا درون رستوران در وقت استراحت سرو میشه . سوالی دارین؟

– ببخشید 14 ساعت کار برای یه کارگر زیادی نیست ؟!

+ رییس گفتن چون شما حقوق سه ماهتونو الآن میخواین تا سه ماه ساعت کاریتون همینه !

– باشه . من از فردا میتونم کارمو شروع کنم ؟ پول کی به حسابم واریز میشه؟

+ پول امشب به حسابتون واریز میشه و از امشب میتونین کارتون رو شروع کنید .

♥ķΊℳツÇHΊ♥

چانیول با ترس به خرگوش نزدیک شد اما ناگهان خرگوش پرید و گاز محکمی از دماغ چان گرفت و بعد هم با ترس شروع به دویدن در اناق کرد .

چانیول دماغشو گرفته بود و داد میزد و بد و بیراه میگفت .

لوهان دلشو گرفته بود و میخندید و سهون هم دنبال خرگوش میدوید .

چانیول گلدون رو میزشو برداشت و به طرف خرگوش پرتاب کرد اما به خاطر نشونه گیری گندش گلدون به جای حساس سهون برخورد کرد .

سهون داد بلندی کشید و افتاد زمین . لوهان داد زد : وااای شوهرم عقیم شد !!!

بعد از پس گردنی محکمی که به چان زد ، به سمت سهون دوید و دستشو رو ….. سهون گذاشت .

سهون آهی کشید و ل/بشو گاز گرفت . لوهان با چشمای پر گفت : خیلی درد داره ؟

سهون : داغون شدم …

خرگوش با قیافه ی متعجبی بهشکن نگاه میکرد و کم مونده بود سری از روی تاسف براشون تکو/ن بده .

چانیول با گریه خودشو رو تختش پرتاب کرد و گفت : خواهش میکنم گم شین بیرون …

ولی خودش بهتر از هرکسی میدونست که سهون و لوهان ، حالا حالاها ول کن نیستن .

♥ķΊℳツÇHΊ♥

شیومین مشتشو از آبنبات پر کرد و به طرف چن رفت و روی صندلی وسط آشپزخونه نشست .

چن نگاه پرمحبتی به دوست چندساله اش انداخت و گفت : چانیول اینطوری ورشکست میشه !

شیو همونطور که آبنبات ها شو میخورد گفت : مشکلی نیست . حقشه … 

چن : این حرفو نزن . به هر حال ما اونو میشناسیم . تقصیر خودش که نیست . بخاطر اتفاقایی که براش افتاده عصبی شده . اون گناهی نداره … 

شیو : اوهوم ولی نباید سر ما خالیش کنه . خب ماهم غم و غصه های خودمونو داریم . قبول دارم تو زندگیش سختی های زیاد و کمبود محبت کشیده ، ولی نباید اونو سر ما خالی کنه … 

چن : دیگه آخر شبه . شیفت ماهم تمومه . میگو هارو هم که پاک کردیم . بیا بریم خونه .

شیو : باشه . بذار وسایلو جمع کنم .

♥ķΊℳツÇHΊ♥

ساعت 7 و 30 دقیقه صبح بود که بکهیون خودشو به زستوران رسوند . پول زیادی نداشت که تاکسی بگیره و مجبور بود تو اون هوای برفی با پای پیاده خودشو به رستوران برسونه … و بخاطر همین هم از 5 صبح بیدار بود . 

دستاشو با نفسش گرم کرد و وارد رستوران شد . موج دلپذیری از هوای گرم و مطبوع صورتشو نوازش کرد اما طولی نکشید که حال دلپذیرش با صدای داد و بیداد آشپزها و صدای ظرف ها و … خراب شد .

سرش خیلی درد میکرد ، بعد از اینکه با چانیول ، رییس بداخلاقش ، درباره حقوق و کارش بحث کرد و به نتیجه ای نرسید ، با اعصاب داغون وارد آشپزخونه شد .

آشپز ارشد رو دید که با چشم غره وحشتناکی به یکی از آشپزها نگاه میکنه .

با صدای آهسته ای گفت : س.سلام …

آشپز ارشد سریع به سمتش برگشت و با دیدنش لبخندی زد وگفت : خوش اومدی بیون بکهیون . زود باش بیا اینجا . اینجا و اونجا رو باید تمیز کنی ، ظرفا رو بشوری و خیلی کارای دیگه که بعدا بهت میگم . آهان راستی من دو کیونگسو هستم . 

کیونگسو ناگهان داد زد : اوناااا رو اونجاااا نذااار بی عرضهههههه کووووووو/نی !

بکهیون با چشمهای گرد به آشپز ارشد بی اعصاب روبروش خیره شده بود.

دی. او سریع لبخندشو برگردوند و گفت : اونا یه مشت بی عرضه مفت خورن . امیدوارم تو درست کار کنی .

بکهیون تعظیمی کرد و مشغول طی / تی ؟ کشیدن اون قسمت شد . کمرش از صبح خیلی درد میکرد چون تو راه خورده بود زمین و اعصابش هم واقعا خراب بود چون با صاحبخونه و رییسش بحثش شده بود .

دستای ظریفش درد گرفته بودن و گرمش شده بود . عجیب بود که تو اون هوای به اون سردی چرا انقدر گرمشه؟!

با خودش نق میزد که چقدر کاراش سنگینه . اون حتی کل حقوقشو صبح به حساب صاحبخونه اش واریز کرده بود و حالا خودش پول نداشت که تاکسی بگیره و برگرده خونه … آخه مگه بدبخت تر از اون هم میتونه تو دنیا وجود داشته باشه؟

مطمئنا نه !

♥ķΊℳツÇHΊ♥

داشت میرفت کیفیت مواد غذایی رو چک کنه که بازم سر و کله ی معاون رییس پیداش شد . اوه شت ! چرا این ول نمیکنه منو ؟

با لبخند ساختگی ایستاد تا کای رد شه و بره . اما نه … کای داشت میومد طرفش !

خواست بره که کای صداش زد  : هی … آشپز ارشد … وایستا …

دی او در حالیکه زیر لب به کای بد و بیراه میگفت برگشت و لبخندی زد : بله ؟

کای : با من بیا . کارت دارم .

♥ķΊℳツÇHΊ♥

کای با خودش فکر کرد دیگه نمیتونه تحمل کنه که دیگران با هو/س به بدن عشقش نگاه کنن . باید بهش اعتراف میکرد . هرطور که شده . حتی اگه خیلی عو/ضی و پست به نظر میومد …

شاید بهش تج/ا/وز میکرد و بعد مجبورش میکرد باهاش باشه وگرنه فیلمشو پخش میکنه !

هرچی باشه اون کیم کایه و همه کار از دستش برمیاد!

Print Friendly

42 Responses

  1. جووونم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifکایسوهم داره؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif
    کلا کاپلای اصلین؟؟!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif!عررر. ای ول!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif
    وای چقد بک گنا داره!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif
    دلم خنک!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/hamwheelsmilf.gifخرگوشه دماغ چانی و گاز گرفت!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifاز همین اول بسملاه بکیمو اذیت کرد!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/309.gif
    خووووب بوووود.
    فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuhD.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  2. سلام میشه بهم رمزو بدی ممنون میشم
    اینستاaty14ahvaz
    تلگرامnanazkhanomi@
    [email protected]

  3. وااااییی من قسمت سوم میخوام???عصن انقد بدم میاد هی زارت زورت سایت خراب میشه.هک میشه.فلفل میشه…??☹چییش خدا خفشون کنه?هی دوباره از اول بساط کامنت گذاری و دانلود و…اینا..?
    آبجی جونمی دستت درد نکنه زودتر قسمت بعدو بذار خماریم به خدا????????میسی

  4. سلام عزیزم غصه شما داره دیونم میکنه دوباره باید از اول فیک ها رو اپ کنید چرا با ما این کارو میکنن وبلاگ ما گه چیزی نداره خدا به راست هدایتشون بکنه
    خیلی خیلی خسته نباشید خدا قوت ما اکسوال ها کوتاه نمیایم و تا اخر هستیم
    اونی فایتینگ
    دوست دارم بوووووووووووووووووووووووووس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *