هدر سایت
تبلیغات

Last Tears Ep 51

سلام قسمت پنجاه و یکم رو اوردم…

قسمت بعدی رو همین که نظرا به بالای هفتاد برسن میزارم

صداى گوشیم از داخل اتاق اومد و مجبور شدم برم تو اتاق که پام رفت رو یه چیز تیز.

از دردش خم شدم تا ببینم چیه

یه چیز نقره اى رنگى بود.ورش داشتم دیدم یه زنجیر گردنه..

تا حالا ندیده بودم شیو از اینا بندازه گردنش..اگر هم چن بهش داده حتما بهم نشونش میداد

نکنه…با اخمى که از روى تعجب و ناباورى روى صورتم نقش گرفته بود،بردمش زیر بینیمو بوییدمش..درسته..مال سهونه

لبخند زدم و از رو زمین بلند شدم.مطمئنا تا الان میدونسته که زنجیرش گم شده پس چرا زنگ نزد…رفتم از تو کشو یه جعبه برداشتم و گذاشتمش اون تو.
حتما وقتى تا الان زنگ نزده پس دیگه هم زنگ نمیزنه تا بخوادتش.
تا شب نشستم پاى فیلم و کلیپ و هرچقدرم منتظر شدم تا از طرف سهون واکنشى ببینم هیچ اتفاقى نیوفتاد.رفتم تو اتاقم رو تختم دراز کشیدم و به زنجیر نگاه کردم…ساخت فرانسه بود.دوباره با اعصاب خورد انداختمش تو کشو و چشمامو بستم.وقتى پول از سر و کولش بالا میره دیگه گم کردن یه زنجیر براش اهمیتى نداره…تو همین افکار بودم که از کلافگى خوابم برد
دو روز گذشت و شیو برگشت.بعد از چند روز همدیگه رو ندیدن خیلى دلتنگ شده بودیم مخصوصا من که بهش عادت کرده بودم و این چند روز برام مثل یه قرن گذشت.
رو مبل نشسته بودیم و داشتیم قهوه میخوردیم بعد از این که ماجراى اومدن سهونو براش تعریف کردم به چمدون کنار ورودى اشپزخونه اشاره کردم و گفتم:تو این چمدونه چیه؟
شیو:مامانم یه سرى خوراکى داده گفته نیازمون میشه.با چنم رفتیم خرید کلى براى جفتمون لباس خریدم
خندیدم:بیچاره چن دستى دستى خودشو بدبخت کرد
شیو:ول کن حالا این چند روز کجاها رفتى؟
-خونه خونه بازم خونه
شیو:چه تعطیلات خوبى داشتى
-خیلى مخصوصا شبا وقتى تنها میشدم
شیو خیلى جدى گفت:خب میگفتى سهون بیاد پیشت
-مسخره نکن شیو.
شیو:تا همین جاشم خیلى بهش رو دادى
سرمو انداختم پایین.شیو ناامیدانه گفت:لوهان…میشه بگى با خودت چند چندى؟
سرمو تکون دادم:بیخیال راجع بهش حرف نزن.میخوام اول خودم با خودم کنار بیام…بگو ببینم از خودتون چه خبر با چن خوش گذشت؟
شیو:عالى بود…بهتر از عالى
-دو روز کم نبود؟
شیو:بازم همین که تونست بیاد کلیه.مامان بابام خیلى خوششون اومد.گفتن براى انتخاب دوست یکى تو انتخاب لوهان خیلى موفق بودى و یکیم براى چن.
-خوبه..خیلى خوبه!حالا اون یه شبى که پیشت بودو چه جورى خوابیدین؟
شیو چشماش یکم گرد شدن و گفت:خب…معلومه…دراز کشیدیم خوابیدیم دیگه
-اونو که میدونم.چه جورى؟کجا؟
شیو:مامانم ب رسم مهمون دارى گفت بیاد اتاق من بعد خوابیدیم
-منم میخوام بدونم ما بین رفتن به اتاق و خوابیدن چى شده
شیو:یه جمله ى شب به خیر گفتیم
به قیافش خندیدم:باشه نگو ولى من خودم فهمیدم
شیو:تو به من شک دارى؟مگه همه مثه تو و اون سهون مارمولکن؟
-من تو رو نشناسم که لوهان نیستم
شیو:خیله خب باشه اره اومد رو تختم کنار هم خوابیدیم
به قصد امتحان کردنش الکى گفتم:پس بگو چرا گوشه لبت کبوده
شیو از رو مبل بلند شد و دستشو با بهت گذاشت رو لبش:کبودههه؟؟اه صد دفعه بهش گفتم مثه لوله جارو برقى نباش
همین که رفت سمت اینه بلند خندیدم.شیو با اخم خفیفى اومد جلوم وایساد و کوسن مبلو پرت کرد سمتم و معترضانه گفت:جبران میکنم برات اساسى اونم جایى که فکرشو نمیکنى
-تو به خودت شک دارى اون وقت میخواى من نداشته باشم؟نه خوشم اومد پس تو هم اره
شیو از خنده ى من اخماش باز شدن و به زور لبخند زد:تو مخت عیب داره دست خودت نیست
بعد از کلى خاطره گفتن و حرف زدن اون روزم تموم شد…
چند روز بعد،تو یکى از بعد از ظهراى خنک تابستون که داشتم مصاحبه ایو تو مجله میخوندم زنگ موبایلم به صدا در اومد.دستمو دراز کردم و از روى میز گوشیمو برداشتم.بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم:الو
صداى یونا اومد:سلــــام لوهـــان تبریک میگــــم!
مجله رو گذاشتم کنار و با تعجب گفتم:س…سلام…تبریک واست چى؟
یونا:قبول شدییییى لوهان اونم تو یکى از بهترین دانشگاهاى سئول
یه هو با صداى بلند گفتم:جــــدى میگى؟
یونا:اوهوم…واى لوهان خیلى برات خوشحالم
-شوخى میکنى
یونا:نه باور کن…اصلا برو خودت ببین
لبخند زدم:خوبه…بالاخره اون همه جون کندن جواب داد…حالا تو از کجا فهمیدى؟
یونا:دیگه دیگه
-که اینطور…حالا شیرینى چى میخواى؟
یونا یکم مکث کرد بعد گفت:هیچى نمیخوام.بازم تبریک میگم
-مرسى واقعا خوشحالم کردى
یونا:خواهش میکنم…خب دیگه کارى ندارى؟
-نه نه…خدافظ
یونا:خدافظ
همین که قطع کردم دوباره موبایلم زنگ خورد.خندیدم و گفتم:سلام
شیو:سلام خرخونه شیو بالاخره خودتو کشتى شبیه میتا شدى تونستى قبول شى.ایول لوهان بهت افتخار میکنم.
-ممنونم بابت ابراز علاقت
شیو:وظیفست هیونگ
-نمیدونم براى بار چندمه ولى تو هیونگ منى
شیو:چشم هرچى شما بگى..حالا شیرینى چى میدى؟
-شب میریم رستوران مهمون من
شیو:هشت و نیم منتظرم باش
-دیرنکنى
شیو خندید:خدافظ
با لبخند گوشیو قطع کردم.خیلى خوشحال بودم زحمات بى وقفم جواب داده بودن.انقدر هیجان داشتم که سریع رفتم یه تیپ اسپورت زدم و اسکیتامو پام کردم.دلم میخواست با چشماى خودم ببینم قبول شدم
تا خود دانشکده با سرعت رفتم.از بین جمعیت رد شدم و تونستم اسممو تو لیست ببینم.از خوشحالى دلم میخواست یکیو محکم بغل کنم ولى کسى نبود.دوباره با اسکیت برگشتم و از بین راهم چایى حبابى خریدم خوردم.قرار بود یه ماه دیگه هم برم براى انتخاب واحدام
ساعت هشت بود که بلوزمو عوض کردم و رفتم جلوى در ورودى ساختمون.با شیو رفتیم یه رستوران خوب غذا خوردیم و اون شبم گذشت.

یک ماه بعد

با صداى زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم.چشمامو مالوندم و با خمیازه اى از رخت خواب دل کندم.
بعد از یه دوش خیلى تند و سریع براى خودم ساندویچ نون و شکلات درست کردم و با شیر خوردمش.
ساعت شیش بود و من جلوى اینه داشتم موهامو خشک میکردم.سریع لباسامو عوض کردم و یه تیپ کرم زدم.موهامو دادم بالا و به خودم عطر زدم.چون هوا یکم بارونى بود سویشرت نازکى پوشیدم و از خونه رفتم بیرون.
نمیدونم به چه علتى،اما از همیشه بى حوصله تر بودم و از اینکه دوباره خودمو درگیر درس و دانشگاه کردم پشیمون بودم
ولى میتونستم خودمو با این علت که “هرچى باشه بهتر از بیکاریه” توجیه کنم.
سر ساعت شیش و نیم رسیدم به دانشگاه.سالن پر بود از دختر پسراى جوون البته بعضیاشونم جا افتاده بودن ولى خیلى شلوغ بود.با کلى تلاش تونستم از بین اون همه دانشجو رد شم و روى صندلى نشستم تا از توى برگه اى که به زور نگهش داشتم پاره نشه اسامى استاد ها رو نکاه کنم
از اول شروع کردم به خوندن…
اسم تمام استادا با ساعت هاى کلاساشون نوشته شده بود…
چشمم از روى یکى به روى دیگرى میوفتاد و متاسفانه تو صفحه ى اول هیچ کدوم از استادا ساعت درس دادنشون به من نمیخورد.یا گیتار داشتم یا فوتبال یا اون روز و ساعت نمیتونستم…برگه رو برگردوندم…
نگاهم روى سومین اسم بین استادا موند…
حس کردم دچار خطاى دید شدم…چشامو دوبار محکم باز و بسته کردم اما نه…داشتم درست میدیدم…
کلاساى تصویرسازى سبک شناسى طراحى حجم سازى عکاسى پرتره و…با اوه سهون استاد جدید این دانشگاه بود…باورم نمیشد نه این امکان نداشت.واى نه
چرا چرا چرا…چرا باید تو این دانشگاه تدریس کنه؟چرا من باید تو کلاساش باشم…مغزم دیکه داشت از کار میوفتاد.
من نباید تو کلاساسش باشم نمیخوام ببینمش…نمیخوام فکر کنه به زور چسبیدم بهش
با تمام توانم از جام بلند شدم و رفتم جلو
همه مشغول پر کردن لیست انتخاب واحداشون بودن.
دلم میخواست برم به تک تکشون بگم با اوه سهون بردارید…اى سهون لعنت به خودم و خودت که جفتمونو بیچاره کردى خب یکم نرم تر باش مگه چى میشه…زمین به گردش خودش ادامه میده و اسمونم همیشه برپا میمونه
دیگه تحمل خورد شدن نداشتم دیگه قلبى برام نمونده بود که بخواد به دست اون براى هزارمین بار بشکنه…اما با تمام این وجود…هنوزم دوسش داشتم
پشت سر یه مرد وایسادم و همین که رفت کنار سریع به خانوم عبوس و ظاهرا بداخلاقى که نشسته بود کد دو تا استاد دیگه رو گفتم.
عینکشو روى غوز بینیش جا به جا کرد و گفت:این دو تا کد پرن
دوباره به برگه نگاه کردم براى طراحى و تصویر سازى استاد دیگه اى رو انتخاب کردم که دوباره گفت:اینم پره
با کلافگى گفتم:هوووفف…فقط استاد اوه جا داره؟
خانوم:فقط یه نفر اونم همون آقایى بود که الان اومد کلاسش رو حذف کرد.اگه میخواى تا کسى تصاحب نکرده برات جا بذارم
دستمو گذاشتم رو پیشونیم و نگاه کلافه اى به اطرافم انداختم.دخترى با موهاى بلند و شرتک و تاپ جذبى که روش یه کت بلند پوشیده بود داشت میومد سمت ما.همین که چشمم خورد بهش برگشتم سمت خانومه و گفتم:باشه من با استاد اوه برمیدارم
اسممو نوشتم و بعد از انجام کارام رفتم پارک همون نزدیکیا..
دیگه از هفته ى بعد دو روز در هفته با سهون کلاس دارم..خندیدم….مثلا قرار بود هیچ وقت همدیگه رو نبینیم
نمیدونم چرا هرچقدر میخواد از من دورى کنه بیشتر سر راه هم قرار میگیریم و من نمیدونستم این خوبه یا بد..واسه خودم که عالى بود چه چیزى بهتر از اینکه بتونم هر هفته به بهانه ى دانشجو بودنش ببینمش اما نمیدونستم ممکنه روى رابطمونم تاثیرى بزاره یا نه
برگشتم خونه.لباسامو عوض کردم و با شستن دست و صورتم با اب یخ سعى کردم یکم از فکر کردن به سهون و کلاسام بیام بیرون.
تا یه هفته روزام با طرح زدن و کلاس رفتن و کتاب خونه رفتن گذشت یه شب که ساعت حدودا ده بود شیو برگشت.از دستش خیلى دلخور بودم که چرا بى خبر انقدر دیر اومده بود ولى اخم نکردم نگاهشم نکردم.شیو کیفشو رو زمین ول کرد و روى مبل ولو شد:سلام
صداش خیلى خسته به نظر میرسید اما بازم حالت خودمو حفظ کردم و در حالى که به تلوزیون نگاه میکردم گفتم:سلام
شیو:واى لوهان…اگه بدونى چقد خسته ام.امروز افتضاح بود افتضاح
-شام خوردى؟
شیو:اره بابا
بدون نگاه کردن بهش گفتم:خب برو بخواب
شیو به زور بلند شد و اروم اروم رفت سمت اتاق:فکر…خوبیه
بعد از چند دقیقه تلوزیون و چراغا رو خاموش کردم و رفتم تو اتاق.داشت لباسشو عوض میکرد.
چراغ اتاق رو هم خاموش کردم و فقط چراغ خواب کنار شیو رو روشن گذاشتم.با تعجب گفت:چیکار میکنى
رو تختم دراز کشیدم و پتو رو هم کشیدم روى خودم.شیو اومد رو تختم نشست و گفت:چى شده لوهان
-چیزى نشده شب به خیر
شیو:باشه منم که تو رو نمیشناسم.هیچى نشده فقط اصلا از وقتى اومدم نگاهمم نکردى
با حرص گفتم:وقتى بى خبر تا الان برنگشتى انتظار چه رفتارى دارى؟
شیو:به نظرت رفتم دیسکو؟کجا میتونم باشم به جز کمپانى
-نمیتونستى زنگ بزنى بگى امشب دیر میاى که من منتظرت نشم براى شام
شیو:خب وقتى مشغله کارى پیش میاد دیگه حواسم سر جاش نیست تو میخوردى شامتو تقصیر من چیه.اصن خودت زنگ میزدى
وقتى دیدم حق با اونه دیگه چیزى نگفتم.تقریبا از روزى که کلاسامو با سهون برداشته بودم همین جور اشفته و بى قرار بودم.از وقتى فهمیدم براى چندین سال قراره با سهون در ارتباط استاد و دانشجویى باشم اعصابم ریخته بود به هم.هر اتفاقى که میتونست بیوفته رو براى خودم صد دفعه پیش بینى کرده بودم.
شیو با همون صداى خسته و بى جونش گفت:تو حالت خوبه؟
اروم بلند شدم نشستم رو به روش و به یه گوشه خیره شدم.شیو خمیازه اى کشید و گفت:اتفاقى افتاده اول هفته اى؟
کلمه ى اول هفته تو ذهنم پررنگ شد…امروز اول هفتس…یعنى من فردا با سهون کلاس دارم.شیو دستاشو جلوى چشام تکون داد:لوهان چرا رفتى تو کما
-گفتى امروز اول هفتس؟
شیو:اره چطور
-یعنى من فردا کلاساى عکاسى و طراحى و تصویر سازى دارم
شیو:گیر اوردى؟
خیلى بى مقدمه و بى تفاوت گفتم گفتم:شیو…اگه دوباره سهونو ببینم باید باهاش چه رفتارى داشته باشم؟
شیومین:سهونو؟چرا اونو ببینی
-اون گفته بود نمیخواد منو ببینه…
شیو:چى میگى لوهان حالت خوبه؟؟
-شیو من چیکار کنم
شیو:تب کردى؟چرا دارى پرت و پلا میگى
-از فردا کلاسام شروع میشن
شیو:خب
-استادم…
چشماش از تعجب درشت شدن:نگو که…
-حالا بگو چیکار کنم
شیو:یعنى سهون برگشته دقیقا تو دانشگاهى که درس میخونى تدریس میکنه و استاد تو هم هست؟!
-اره…نمیفهمم چرا این جوریه…شبیه دو قطب شمال و جنوب اهن ربا شدیم.با اینکه ضد منه ولى بازم به سمت هم کشیده میشیم
شیو:باید برى کلاساتو عوض کنى لوهان.اصلا چرا با اون برداشتى
-مجبور شدم خودم نخواستم
شیو:حتما برو عوض کن 
-نمیدونم…باید ببینم فردا میتونم یا نه!!اما اگه نشد چى
شیو:خودت بهتر میدونى…الان بهش فکر نکن.حساس میشى میاى خوب رفتار کنى ولى همه چیو خراب میکنى
-حق با توئه
رفت رو تخت خودش و دراز کشیدیم.چراغ خوابشو خاموش کرد:شب به خیر
-شب به…
دوباره چراغ خوابو روشن کرد و گفت:راسسستى
-چى شد
یه هو از جاش پرید و نشست رو تخت:باور نمیکنى اگه بگم
-باز چه چیز عجیبى پیش اومده
شیو:انقدر همه چیز تند پیش رفت که نفهمیدم
-چى شده؟
شیو:اخه…چه جورى بهت بگم
-بابا شدى؟
شیو خندید:نه هنوز
-هنوز؟؟؟چى شده شیو؟
شیو:راستش…چند روز پیش..چن یه چیزى گفت
-خب چى گفت؟
شیو:گفت نمیخواد به جداییمون حتى فکرم بکنه نمیخواد چیزى مانع باهم بودنمون بشه.به همین دلیل…قراره یه ج..جشن تو همین سئول بگیریم
-واقعا؟واى پسر این که خیلى خوبه.کیا دعوتن
شیو:همه
-همه؟به چه مناسبتى میخواین همه رو دعوت کنین؟
شیو:به ظاهر به مناسبت موفقیت چن و اولین سالى که مدیریتو تجربه کرده.اما دلیلش یه چیز دیگس
با تعجب گفتم:میخواین ازدواج کنین؟
شیو با صداى بلندى گفت:نهههه ازدواج نه
-خیله خب باشه پس چى؟
شیو:یه چیزى تو همون مایه ها
-خب میخواین ازدواج کنین دیگه
شیو:نهههه
خندیدم:باشه باشه حالا بى خوابى نزنه به سرت
شیو یکى از بالشا رو برداشت گذاشت رو صورتش و دراز کشید:تا دو سه روز دیگه جشنو میگیریم…
-الان باید تبریک بگم؟!
شیو:انقدر مسخره نکن
با خنده گفتم:خب بعدش چى
شیو:بعدش یه اتفاق بدى میوفته
-شیومین لطفا از اول تا اخرشو درست بگو انقدر تیکه تیکه تعریف نکن
شیو:باشه..خب بعدش…نمیدونم بعدش چى میشه
-شیوووو
شیو:جدى میگم..هر وقت خودم فهمیدم قطعا چه اتفاقى میوفته بهت میگم
-خیله خب
دراز کشیدم:شب به خیر
……
صبح با کلافگى از خواب بیدار شدم و لباساى مناسبى پوشیدم.ثبحونه مختصرى خوردم و راه افتادم سمت دانشکده.خیلى اتفاق غیرقابل منتظره اى بود که اولین روز کلاسام تو رشته مورد علاقم با سهون باشه.اگه بیاد سرکلاس و ببینه من رو یکى از صندلیا نشستم و دانشجوشم چه عکس العملى میتونه داشته باشه..
اگه بخواد مثل دو ماه پیش خیلى بى تفاوت عمل کنه حتما جورى رفتار میکنه که کسى نفهمه ما همدیگه رو میشناسیم ولى اگه عصبانى شه…مطمعنا کارى میکنه که دیگه نتونم پامو بزارم دانشگاه
رسیدم به دانشگاهى که داشت واسم حکم زندانو پیدا میکرد.دیگه بهشت یا جهنم شدنش بستگى به سهون داشت…دوباره وارد سالن بزرگ و شلوغ شدم و رفتم جلوى همون باجه اى که هفته ى پیش رفتم.همون خانوم بى اعصابه نشسته بود.صدامو صاف کردم و گفتم:سلام..معذرت میخوام میتونم واحدامو…
با کلافگى سرشو اورد بالا و وسط حرف گفت:نه خیر اقا نمیشه بفرمایید
از رفتار زنندش تعجب کردم اما کم نیاوردم و اروم ادامه دادم:ببخشید ولى من خودم نخواستم با استاد اوه باشم
خانومه از زیر عینکش نگام کرد و گفت:یعنى میخواین از کلاساى اقاى اوه بیاین بیرون
-بله اگه میشه
خانوم:شدنش که امکان پذیر نیس ولى جاى تعجب داره.شما جزو استثناها هستید کسى تاحالا نخواسته از کلاس ایشون بیاد بیرون
-خب حالا من میخوام
خانوم:لطفا بحث نکنید اقا 
-شما میگى من چیکار کنم
خانوم:میتونین کلاساتونو حذف کنین و ترم دیگه بردارین
با این حرفش تمام خستگیاى درس خوندن دوباره افتاد به جونم.شبایى که تا صبح درس میخوندم برام یاوداورى شدن.اومدم چیزى بگم که نگاهشو از روم برداشت و به پشتم نگاه کرد:بفرمایید خودشون اومدن..شاید ایسون بتونن قانعتون کنن
چشام درشت شد..واى سهون اومد الان منو میبینه.صداشو شنیدم که نزدیک میشد:مشکلى پیش اومده؟
خانومه گفت:این اقا میخوان واحداشونو عوض کنن ولى مقدور نیست لطفا خودتون براش توضیح بدین
سهون سکوت کرد.لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین نکنه فهمید منم.بالاخره گفت:لطفا با من بیاین
دلم میخواس برگردم بگم همینجا حرفتو بزن ولى سرمو انداختم پایین و پشت سرش راه افتادم.نگامو دوختم به کفشاش و اب دهنمو تند تند قورت میدادم…استرس داشتم میترسیدم رنگ صورتم عوض شه.لبمو گاز گرفتم و چشامو به هم فشردم…من که کارى نکردم چرا انقدر میترسم اگه بهش راستشو بگم میفهمه قصدم گوش کردن به حرفشه پس دیگه نباید استرس داشته باشم
همین جور داشتم چشم بسته با خودم حرف میزدم که خوردم به یکى.سریع سرمو اوردم بالا تا معذرت خواهى کنم ولى با سهون چشم تو چشم شدم
از تعجب نفسم بند اومده بود.فاصلمون خیلى کم بود ولى سریع خودمو جمع کردم و اومدم عقب.سهون اخم خفیفى داشت.توى چشمام زل زده بود و بى تفاوت گفت:اینجا چیکار میکنی؟


بچه ها آی دی تلم اینه برای کسایی که میخوان پوستراشونو بفرستن : Kimi_LH 

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)

KimHan 99 نظر 2 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
baekyumina
مهمان

واااای خخخخ اجب استاااادب منم میخوااام 😂😂😂😂😂 ممنووون عالی بوووود 😊

Arezoo
مهمان

وایییییییییییی عالییییییییییییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

HEALER
مهمان

جییییییییییییییغ عالی بوووووووووددددددد
اخجووووون الان استادش سهونههههههههه
اووففففف من قشنگ میرم تو حس بعد سهون قشنگ میزنه ب فناش میده با اخلاق قشنگش عررررر
ولی بازم خیلی قشنگههههه جیغغغغغغ لولووووم
ایجااااااانم ژیوچن و بااااااش ژژژژژژژونززززز
ممنووووووووون بووووووووس

Fmhyun
مهمان

بیین فک میکنم تو مدرسه ای باشی و دانشجو نباشی!انتخاب واحد کردن خیلی وقته دیگ حضوری نیستااا!بعدم اگ یه درس پ برنداری میتونی نرم بعد برداری ک حا زنه ب لوو کفت فقط باید با سهون برداره و لوو ام کفت نمیخواستم زحمتام هدر بره و یاد اون همه سختی افنادم!این شیوچن چ شاخ شدن

Mary♡EXO♡HunHan
مهمان

من مررررگ هونهانمممممممم عاااالی بووووووود من دیر رسیدم عررر برم بعدی مغسییی کیمی جووونممم❤❤❤❤❤❤

Shrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr
مهمان

وای خیلیییی هیجانی شددد مرسیییی

zizi
مهمان

eee????? xiu khanam rah oftad belakhare???? ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif
injoori miad be luhan mige k narahatesh mikone..taghsire ;luluye man chie k eshghesh unghad maghrooreohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
sehun ostadeshe???????????????????????????????????????????
khak b saraaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam
mage ghahtie ostade akhe :|||
yade entekhab vahede khodam oftadam..asan boghzam gereftohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
badbakht in hame zoor zad behtarin daneshgah ghabool shod bad agha migan inja chikar mikoni :||||
fek karde mikhad jamale uno bebine :///
kheili hasase man zzod miram ghesmate badohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

tara
مهمان

واااای خداااا عرررررررر نگووووووووو سهون استاد باشههه زرشککککک اصلا بهش نمیاااد هخخخخخخخخ
وااای از استرس انگشتام یخ زدن بوقعلی عررررررر
اخ جوووون یهتتتتت

Shahrzad yeol
مهمان

ژوووووون استاد اوه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
مرسی عزیزمممم

ezma
مهمان

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

parnian
مهمان

مثل همیییشهههه عالیییییی عالیییی ممنووووتohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

yas
مهمان
pari
مهمان

خیلی خیلی ممنون
لین سهون کم کم داره غصبیم میکنهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

Chocolate
مهمان

من نظر گذاشته بودم ایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به هر حال جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ خیلی هیجان دارم عرررررررررررohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

Mahya Wu
مهمان

اوپس :// استاد اوه ..ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
عرر سهون چ حرصی بخوره مثلا قرار بود اینا همو دیگ نببین الان همه ش سرراه همدیگه ن
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

wpDiscuz