هدر سایت
تبلیغات

Last Tears EP 52

سلـــــــــام به همه

بیاین ادامه حرفامم بخونین حتما

ینی خوشم میاد از این همه پشتکارا ولی خدایی دلم برای کسایی که چندتا نظر گذاشتن سوخت…به خاطر کسایی که نظر نمیزارن مجبورن چند روز تحمل کنن تا من خودم یه روزیو صلاح بدونم و آپ کنم و وقتیم که یه فرصت میزارم تا همه نظر بزارن خودشون کارو اسون میکنن!

دوستان گل نظرای تکراری نزارین حالا این دفعه اشکالی نداره ولی وقتی شماها میزارین دیگه سایلنتا خیالشون جمعه و من اینو نمیخوام!

اگرم اونا نزارن و نظرا به حدی که گفتم نرسه خودم میدونم چیکار کنم که حق شما خورده نشه

ولی بازم با این حال بفرمایید بخونین من یه چشمم امروز تو علوم بود یه چشمم تو فیک دعا کنین 20 شم!!یه چیزیو جدی میگم من و همه ی نویسنده ها از دستتون شاکیم واقعا یه فکری به حال خودتون بکنین یه هو دیدین دیگه نصف فیکا آپ نمیشنا :| 

خب حالا بفرمایید بخونید :)

_________________________________________________________________________________________

از دید سهون

با صداى زنگ موبایلم که کوکش کرده بودم از خواب بیدار شدم.
مثل همه ى روزاى این یک سال بى هیچ امیدى بلند شدم و رفتم دست و صورتمو شستم.رفتم پشت میز صبحونه که یه هو یادم افتاد امروز اولین روز کلاساى دانشگاست!
یه هو خوشحالى وصف ناپذیرى تمام وجودمو گرفت..امروز اولین روز کاریم تو دانشگاه بود.خیلى سریع دوش گرفتم و رفتم بیرون.داشتم موهامو خشک میکردم که دسبندم از زیر استین لباسم مشخص شد.لبخند زدم و بوسیدمش…
چقدر دلم براى لوهان تنگ شده بود با اینکه همین چند وقت پیش دیدمش اما براى خندیدناش براى بوسه هاش براى ناراحتیاش براى وقتایى که بغض میکرد و چونش میلرزید براى اولین روزایى که دیدمش..براى همه چیزش دلم تنگ شده بود …
باید به این دلتنگى خاتمه میدادم حتى همون موقعیم که رفتم خونش نباید انقدر سرد برخورد میکردم
کت و شلوار مشکى پوشیدم.موهاى خرماییمو دادم بالا و عطر مخصوصمو زدم.کیفمو گرفتم و راه افتادم
با تمام سرعت به سمت دانشگاه روندم…سریع وارد محیط دانشگاه شدم
چشامو از چشماى عقابم تیز تر کردم…هرچى دنبالش گشتم نتونستم پیداش کنم
وارد محوطه ى بیرون دانشگاه شدم…ده بار طول و عرض حیاطو رفتم و برگشتم به تمام کنجاى محوطه سرک کشیدم ولى نه…نبود
با نا امیدى رفتم تو سالن و نشستم رو یه صندلى.خیلى کلافه شدم مگه یونا نگفته بود که لوهان تو این دانشگاه قبول شده پس چرا نیست!؟اصن با من کلاس داره؟!
کیفمو گرفتم و بلند شدم رفتم ساعت و روزاى کلاسشو بپرسم.داشته از یکى از باجه ها رد میشدم که دیدم یه خانوم داره به من اشاره میکنه.صداشو میشنیدم:بفرماید خودشون تشریف آوردن شاید ایشون بتونن قانعتون کنن
خودمو موظف دونستم که برم ببینم چى شده.کلافه رفتم سمتشون و گفتم:مشکلى پیش اومده؟
خانومه به پسرى که رو به روش بود اشاره کرد و گفت:این اقا میخوان…..
چقدر بوش شبیه لوهان بود…یعنى میشد این لوهان من باشه.
قلبم به تپش افتاده بود از ته دل ارزو میکردم که این پسر لوهان باشه.
به دستش نگاه کردم تا ببینمم دست بند داره یا نه ولى استیناش نمیزاشتن.جورى که بشنوه گفتم:لطفا با من بیاین
راه افتادم.هم چنان به اطرافم نگاه میکردم که پیداش کنم اما حسم میگفت پشت سرم داره راه میاد.دلم میخواست اگه خودشه یه گوشه باهاش تنها صحبت کنم.
برگشتم و دیدم پسره سرشو انداخته پایین.حواسش نبود و محکم خورد بهم.
سریع سرشو اورد بالا…زبونم بند اومد تپشاى تند قلبم قدرت هیچ کاریو بهم نمیدادن…
خداى من این لوهانه.باورم نمیشه دوباره با هم رو به رو شدیم
همین که یه قدم رفت عقب به خودم اومدم و دیدم اخم رو صورتمه.
خیلى براى خودم تاسف خوردم که جلوى همه ى زندگیمم نتونستم اون اخم لعنتیو از روى صورتم پاک کنم…سهون بس کن.تو به خاطر اون این جایى…
تا جایى که میتونستم سعى کردم باهاش اروم صحبت کنم:اینجا چیکار میکنى؟
چشماش برق افتادن.با تعجب داشت به من نگاه میکرد یعنى هنوز همون قدر دوسم داشت؟با صداى ارامش بخشش گفت:همون کارى که بقیه دانشجو ها میکنن
به زنه اشاره کردم و گفتم:میخواستى کلاساتو با من بردارى؟
پوزخند زد و گفت:نه اتفاقا میخواستم از کلاس شما بیام بیرون
خیلى بهم برخورد…نگفت تو!دوباره گفت شما…چرا نمیخواد با من باشه مگه دیگه دوسم نداره؟…رفتاراش توى خونه نشونگر چیز دیگه اى بودن
همون جور اروم گفتم:براى چى با من برداشتى که حالا میخواى بیاى بیرون؟
لوهان:به زور…خودم نخواستم باشم
-به هر حال الان کلاست با منه و این جور که معلومه نمیتونى عوض کنى.پس حق ندارى حتى یک دقیقه هم دیر کنى
یه دختر اومد سمتمون و گفت:واى آقاى اوه…شما اینو میشناسین؟!
داشت با اخم به لوهان نگاه میکرد.چرا به لوهان گفت این؟
وقتى لوهانو نگاه کردم دیدم اونم داره با تعجب به دختره نگاه میکنه…
نکنه این مدت با هم دوست بودن.
این فکر حسابى به همم ریخت با عصبانیت سر دختره داد زدم:به شما هیچ ربطى نداره بفرمایید سر کلاس خودتون
دختره به سرتا پاى لوهان نگاه پر از عصبانیت و تنفرى انداخت و پوزخند زد و با دو تا دخترى که کنارش بودن از پیش ما رفت
لوهان داشت رفتنشو نگاه میکرد اما این دفعه از روى عصبانیت بود.
چقدر با این تیپ دانشجویى زیبا شده بود.چقدر چهرش از نیمرخ خواستنى بود..چقدر لاقر شده بود…رنگ موهاى که خودش که رشد کرده بودن چقدر بهش میومد
دلم میخواست محکم بغلش کنم و هزار بار بهش بگم منو ببخشه که زدمش و براى یک سال رفتم.صورتشو برگردوند سمت من چند ثانیه روم خیره موند بعد سرشو انداخت پایین و گفت:فعلا خدافظ
-کجا؟
نفهمیدم واسه چى پرسیدم اصلا به من چه ربطى داشت…لوهان برگشت با تعجب نگام کرد و گفت:برم یه جا بشینم تا کلاس شروع شه
سرمو تکون دادم و لوهانم برگشت و رفت.
به رفتنش نگاه کردم.دلم به حالش سوخت که این همه مدت مثل الان تنهاش گذاشتم
چند قدم که از من دور شد سر جاش ایستاد.خیلى اروم سرشو برگردوند سمت من و نگاهم کرد.
حس غرورم میگفت سرتو بنداز پایین برو نگاش نکن اما قلبم میگفت برو سمتش بغلش کن ازش عذر خواهى کن بگو که چقدر دوسش دارى و چقدر دل تنگشى.
بین این دوراهى بودم اما همچنان داشتم نگاش میکردم.
لوهان سرشو انداخت پایین روشو برگردوند که بره اما همون لحظه یه پسر خیلى چاق و بزرک به سمتش دوید و همین که لوهان سرشو اورد بالا محکم پرتش کرد سمت دیوار و دوید رفت
ناخوداگاه دویدم سمت لوهان که رو زمین افتاده بود.نشستم کنارش از بینیش خون جارى شد…تکون نمیخورد…چشماش بسته بودن.
یاد اخرین روزى افتادم که دیدمش…تو فرودگاه…دست خودم نبود اما اشکام داشتن به سمت چشمام هجوم میاوردن جلوى چشامو خون گرفته بود
بلند شدم و به اطرافم نگاه کردم.نگاهم روى همون دخترى که چند دقیقه پیش کنارمون بود ثابت شد
حدس زدم کار اون باشه چون پوزخند زده بود و دوتا دختر کناریشم داشتن میخندیدن.
خون خونمو میخورد حسابى عصبانى شده بودم.با قدماى سنگین رفتم پیشش
نگاهش رنگ ترس به خودش گرفت همین که نزدیکش شدم به زور اخم کرد و گفت:بلهه؟!
همون طور که نفس نفس میزدم گفتم:میدونم کار خود عوضیته…دعا کن…دعا کن دیگه هیچ وقت نبینمت وگرنه مجبورت میکنم هر روز جلوش زانو بزنى و به اندازه ى تاراى موى سرت بهش بگى غلط کردم…شیرفهمه؟
دختره یکم مِن من کرد بعد روشو برگردوند و رفت.سریع برگشتم پیش لوهان.
همه دورش جمع شده بودن و داشتن نگاش میکردن صحنه ى خیلى بدى بود
عشقم رو به روى چشماى جمع بیهوش افتاده بود زمین و اطراف صورتش خونى بود.بغضمو قورت دادم و رفتم کنارش زانو زدم.
یه پسر کنارش بود و داشت خون روى صورتشو پاک میکرد.
رو دو تا دستم لوهانو بلند کردم و به پسره گفتم:اگه میشه همراهم بیا
سریع جلوى چشماى بهت زده ى جمع دویدم سمت آبدار خونه.
رو صندلى پشت میز نشستم و لوهانو گذاشتم تو بغلم.داشتم با نگرانى نگاش میکردم که پسره گفت:چه کمکى میتونم بکنم؟
-یه لیوان اب بده
پسره سریع تو یه لیوان اب ریخت و داد بهم.
-مرسى از توى کابینتا یه عسل پیدا کن بده با یه کاسه اب ولرم
پسره:بله حتما
شروع کرد به گشتن کابینتا.دوباره به لوهان نگاه کردم.انقدر وزنش کم شده بود که احساس نمیکردم تو بغلم دراز کشیده شایدم علت دیگه اى داشت…
مثل بچه ها توى بغلم اروم گرفته بود دستمو که زیر سرش بود اوردم بالاتر و زل دم به چهرش که روش خون بود…بعد از یک سال بالاخره تونستم از نزدیک ببینمش
پسره ظرف عسلو گذاشت جلوم و تو یه کاسه ى بزرگ اب ریخت و گذاشت رو میز:کمک دیگه اى میتونم بکنم؟
-نه ممنون…بفرمایید
پسره تعظیم کوتاهى کرد و رفت سمت در که گفتم:درو هم ببند
درو بست و رفت.
با دست ازادم چند برگ دستمال کاغذى دراوردم و بردم تو اب گرم.
یکم ابشو گرفتم و اروم کشیدم رو پیشونى لوهان.تمام صورتشو تمیز کردم و یه دور دیگه با دستمال نم دار تمیز صورتشو مرطوب کردم.لیوان ابو برداشتم و یکم ازش خوردم خیلى تشنم بود
به زور در ظرف عسلو باز کردم و گذاشتم رو میز.خواستم از توش قاشقو بردارم که دیدم قاشق نداره اون اطرافم قاشقى نبود و نمیتونستم بلند شم و از جاش بردارم
نمیدونستم چیکار کنم اگه ظرفو رو دهنش کج میکردم همش میریخت رو صورتش…
داشتم به اطرافم نگاه میکردم که یه فکرى به سرم زد
انگشت کوچیکمو کردم توى عسل و یکم تکونش دادم تا کاملا عسلى شه.
اوردم بیرون و بردمش سمت صورت لوهان .تردید داشتم که این کارو انجام بدم یا نه.قبل از اینکه عسل بریزه سریع انگشتمو از لاى لباش بردم درون دهنش.
گرماى زبونشو روى انگشتم حس کردم.انگشتمو تو دهنش اروم چرخوندم تا طعمشو بگیره دوباره انگشتو کردم تو ظرف عسل و بردم داخل دهن لوهان
سرمو از پشت تکیه دادم به صندلى و یکم چشامو بستم
تقریبا نیم ساعتى میشد که تو اون اتاق بودیم.یکم که گذشت حس کردم لوهان داره انگشتمو میمکه.سرمو بلند کردم و دیدم دهنشو بسته و داره عسل دور انگشتمو مزه میکنه.
داشت حالش بهتر میشد!بى اختیار خندیدم چهرش خیلى بامزه شده بود.
سرمو خم کردم و پیشونیمو چسبوندم به پیشونیش.به چشماى بستش خیره شدم
دوباره تپشاى محکم و تند قلبم شروع شد.با هر برخورد زبونش به انگشتم دماى بدنم بالاتر میرفت
از درون داغ کرده بودم نفساش به لبام میخوردن…سرمو ازش جدا کردم و اب دهنمو قورت دادم…وقتى که کاملا مطمئن شدم عسلى روى انگشتم نمونده اروم انشگتمو از دهنش کشیدم بیرون…
به لباش که یکم تکون خوردن نگاه کردم.…
قلبم از سینم داشت کنده میشد احساس خفگى میکردم.نگاهمو از روش برداشتم و نفس عمیقى کشیدم.دستمو بردم لاى موهامو و دادمشون عقب ولى بى تاب بودم.دکمه ى اول پیرهنمو باز کردم تا از خفگى بیام بیرون
دوباره سرمو بردم پایین و نگاهش کردم.بینى خوش فرم و در اخرم لباش که داشتن آتیشم میزدن…
دیگه نتونستم مقاومت کنم.کسى که اینجا نبود منم که عاشقش بودم و اونم بیهوش بود…سرمو بردم نزدیکش…یکم صورتمو خم کردم
به لباش و بعدم به چشماى بستش خیره شدم..پلکامو روى هم گذاشتم و بالاخره لبامو گذاشتم رو لباش…
لبخند زدم حس خوبى داشتم خیلى خوب…
لبامو روى لباش حرکت دادم طعم عسلش داشت دیوونم میکرد…
با دست آزادم دستشو گرفتم طبق میلم کارو از یه لمس گذروندم لب پایینشو بین لبام گرفتم و اروم م.کیدمشون…انقدر دلم براى این لبا تنگ شده بود که دلم میخواست تا جایى که میتونم ببوسمشون
بعد از چند دقیقه لبامو از روى لباش جدا کردم و بهش نگاه کردم.
دست راستش که داخل دستم بود رو گذاشتم روى لبام و چندین بار بوسیدمش.
توى دلم هزار بار ازش معذرت خواهى کردم.اى کاش جرئت اینو داشتم که بیدارش کنم و بهش بگم…
دستشو گذاشتم روى شکمش و استینشو دادم بالا با دید دسبندش خیلى خوشحال شدم.
بدنشو به خودم چسبوندم و زیر گوشش زمزمه کردم:خیلى دلم برات تنگ شده بود لوهانم.خیلى زیاد
از خودم جداش کردم و با لبخند نگاهش کردم.
یکم لباشو تکون داد و چشاشو به هم فشرد..حس کردم داره به هوش میاد..
دست و پامو گم کردم نمیدونستم چى کار کنم.اگه بازم باهام بد برخورد کنه چیکار کنم بازم غرورم میش…لعنت بهت سهون اینى که تو بغلت بیهوشه عشته میفهمى؟دو ساله عاشقشى…
لوهان دستشو گذاشت رو سرش و اخماش رفتن تو هم.اروم داشت ناله میکرد
خواست بازوى اون یکى دستشو بگیره که با سینه ى من برخورد کرد.چون هنوز کاملا به هوش نیومده بود چیزى متوجه نشد و بازوشو گرفت فشرد…دوباره نالید و اروم اروم چشماشو باز کرد.
تنها عکس العملى که به ذهنم رسید این بود که خودمو بزنم به خواب.پاهام حسابى خواب رفته بودن دستمم بى حس شده بود
سریع سرمو به صندلى تکیه دادم و چشمامو بستم اما از لاى پلکام یواشکى نگاش میکردم
چشماشو باز کرد و یکم سرشو مالش داد.خواست اون یکى دستشم بیاره بالا که دید تو دست منه
اى واى یادم رفت دستشو ول کنم اروم لبمو گاز گرفتم و به لوهان که داشت با تعجب به دستم نگاه میکرد نگاه کردم.
مسیر دستشو از روى دستام ادامه داد تا به صورتم رسید.
نمیتونستم خوب ببینم اما حس کردم از تعجب چشماش گرد شدن.اب دهنشو قورت داد و دستشو از دستم کشید بیرون.خندم گرفته بود و از طرفى قلبمم خیلى تند میزد…میترسیدم بتونه تپشاى قلبم و گرماى بدنمو حس کنه…
خیلى اروم پاهاشو از روى دستام گذاشت زمین و پشت به من روى پاهام نشست.دائم حس درونیم میگفت بغلش کن انگار یکى داشت تو گوشم اینو میخوند…
طاقتم داشت طاق میشد دلم میخواست بغلش کنم و باهاش صحبت کنم…
همین که چشمامو باز کردم لوهانم بلند شد اما خیلى سریع دوباره نشست…
پاهام کم کم داشتن از خواب رفتگى در میومدن با هر تکونى که لوهان میخود لبامو گاز میگرفتم که داد نزنم.
لوهان یکم خم شد و سرشو بین دستاش گرفت حدس میزدم سرش گیج رفته.انقدر حالش بد شد که بهم تکیه داد.
مثل مجسمه هیچ تکونى نخوردم دلم خیلى براش سوخت حتما حالش انقدر بده که بهم تکیه داده…اگه دستم به اون دختره ى اشغال برسه…
لوهان اومد عقب تر سرشو گذاشت رو شونم و دستشو گذاشت رو چشماش.صورتش دقیقا کنار صورتم قرار گرفته بود .بریده بریده نفس میکشیدم و سعى میکردم به رعدى که به پام وارد میشه توجهى نکنم اما نمیتونستم…با یه تکون دوباره پام مور مور میشد و دادم میرفت هوا.
چند دقیقه اى تو همون حالت موندیم انقدر که حس کردم خوابش برده.از یه طرف پام و از به طرفم بودن لوهان تو بغلم نمیزاشت بلند شم
اصن بهش چى بگم باهاش چیکار کنم…حالا که میدونم تو کلاسمه…ازش بخوام منو ببخشه؟اصلا کسى که باید بخشیده بشه کیه؟من یا اون
با بى هوا بلند شدن لوهان داد کشیدم:آآآاى بلند نشو
لوهان سرجاش خشک شد.از ترسش تکون نمیخورد.چند لحظه گذشت که گفت:ش..شما…اقاى اوه؟
لبمو گاز گرفتم و به زور گفتم:اره منم
دوباره خواست بلند شه که بازوشو گرفتم:گفتم بلند نشو…پاهام خواب رفتن
لوهان:چرا من اینجام..تو بغل شما چیکار میکنم
راستشو گفتم:یکى خورد بهت از حال رفتى منم کمکت کردم…حالا میتونى بلند شى
اروم بلند شد و بدون اینکه برگرده اروم گفت:مرسى
نزدیک در شد که یه هو پرسیدم:حالت خوبه؟
ترحم و دلیوزى تو لحنم موج میزد.لبمو گاز گرفتم و منتظر عکس العملش شدم.ولى بازم برنگست فقط یه اره گفت و رفت
نفس عمیقى کشیدم…منم بلند شدم و به ساعتم نگاه کردم.فقط پنج دقیقه تا شروع کلاس وقت داشتم.سریع کیفمو برداشتم و رفتم به سمت دسشویى مخصوص استادا.
ابى به صورتم زدم و موهامو مرتب کردم.یکم کتم چروک شده بود..
سرمو تکون دادم و رفتم طبقه ى بالا.هنوز یک دقیقه تا شروع کلاس مونده بود که رفتم تو…

از دید لوهان

سریع از اتاق خارج شدم.جرئت برگشتن و نگاه کردنشو نداشتم.کنار در ایستادم و دستمو روى قلبم گذاشتم.باورم نمیشد بى هوش تو بغل سهون بودم و اون کمکم کرده بود.اخرین چیزى که یادم میومد اون دختره که پارسال باهاش تصادف کرده بودم بود.چطور منو یادش بود؟از اون تصادف نزدیک دو سال میگذره.
نفس عمیقى کشیدم و از پله ها رفتم بالا سر کلاسم نشستم.

چندتا از نگاها برگشتن و تا وقتى که بشینم روم زوم بودن.کلاس پر بود از دختر و پسراى همسن و سال خودم…

به ساعت نگاه کردم هنوز یکى دو دقیقه تا شروع کلاس مونده بود.همین که سرمو اوردم بالا دیدم سهون وارد کلاس شده 
مثل همه بلند شدم و با اشاره ى دستش نشستم.با دیدن اطرافم خندم گرفت.دهن کل دختراى کلاس باز مونده بود…خوش به حال سهون هرجا میره خاطرخواه پیدا میکنه
همه مثل من میخکوب صندلى شده بودن و با نگاهاى خیرشون به حرکات استاد جدید و جوونشون نگاه میکردن.سهون بى توجه به نگاهاى سنگین دانشجوها کتشو دراورد روى صندلى انداخت و دست به سینه یه نگاه کلى به کلاس انداخت.
تیپش داشت روانیم میکرد با اون پیرهن جذبش که دکمه ى یقشم کامل باز بود.
بالاخره سکوت کلاس با صداى صاف شدن گلوى سهون شکسته شد و گفت:من اوه سهون استاد جدید این دانشکده هستم و از اشنایى با همتون خوشبختم.همون طور که میدونین کلاساى عکاسى تصویر سازى و طراحیتون با منه در مورد هرکدومشون و برنامه هایى که در طول ترم قراره داشته باشیم براتون توضیح میدم…

دوباره گلوشو صاف کرد و گفت:خب باید بگم که از تنبلى و بى نظمى خیلى بدم میاد و حداقل ظرفیت غیبتاتون سرکلاسم دو جلسه ست.اونم با توضیحات کامل..
اخمى به نشونه فکر کردن کرد و ادامه داد:اگرم کسى با این قوانین کوچیک مشکلى داره میتونه واحداشو با من عوض کنه و ترم بعد برداره این دانشگاه استاداى خوب مثل من کم نداره…در ضمن من فقط تو کلاس در خدمتتونم و از اینکه بخواین تو راهرو ها دنبال من بیوفتین متنفرم پس نبینم کسى تو راهرو ازم سوالى کنه فقط و فقط داخل کلاس…اها و اینم بگم که من در هر شرایطى سر کلاسام حضور پیدا میکنم پس حتى فکر اینکه یک جلسه بخوام غیبت کنم رو از ذهنتون بندازین بیرون.…امم خب فکر نمیکنم دیگه حرفى براى گفتن مونده باشه.اگه کسى سوالى داره بپرسه
دخترى از ردیف جلو پرسید:ببخشید استاد میتونم بپرسم چند سالتونه؟
با خونسردى و بى تفاوت گفت:نه چون این سوال مربوط به یک دانشجو نیست
حس خیلى خوبى داشتم و با پوزخند سرکلاس نشسته بودم.یه حس برترى بهم دست میداد وقتى من همه چیز اونو میدونستم و بقیه حتى براى فهمیدن سنش باید خودشونو تا اخر ترم بکشن..من حتى باهاش یه بار خواب…سرمو تکون دادم تا از فکرش بیام بیرون.
سهون برگشت سمت میزش و گفت:خب مثل اینکه دیگه کسى سوالى نداره…تو این یک ساعت باقى مونده یه اتود دلخواه بزنید…این کاراتونو براى سنجش شما پیش خودم نگه میدارم شروع کنین
راپیدا و ماژیکامو دراوردم و شروع کردم به کشیدن طرحاى مختلف.برگایى که از یه جا ریشه میگرفتن و چندین شاخه میشدن..شماره راپیدمو کمتر کردم و داخلاشونو با خطاى موازى پر کردم…تا اخر کلاس خودمو همین جورى مشغول کردم تا صفحه پر بشه.
سهون دست به سینه از بین صندلیا رد میشد و به طرحا نگاه میکرد.سرم پایین بود و زیر چشمى این ور اون ور رفتنشو نگاه میکردم…تپشاى قلبم هماهنگ شده بودن با قدماى اون.هرچى نزدیکتر میومد تندتر میزد
بالاى سرم که رسید چند لحظه ایستاد منم که کارم تموم شده بود برگمو برگردوندم و پشتش اسممو نوشتم.

سهون همون بالای سر من گفت:خب هر کسی تموم کرده میتونه برگشو بزاره رو میز و بره

همین که ازم دور شد و رفت سمت میزش وسایلمو جمع کردم و کیفمو انداختم رو دوشم.رفتم سمت میزش و برگمو گرفتم سمتش.همزمان با من یه برگه ی دیگه هم سمتش اومد.سرمو بردم بالا دیدم یه دختره هم کارشو تموم کرده.بهم لبخندی زد و سرشو انداخت پایین.منم لبخند کمرنگی زدم که سهون برگمو از دستم کشید.

سریع سرمو برگردوندم دیدم داره با اخم یه پوشه باز میکنه که برگه ها رو بزاره توش.بدون نگاهی به دختره گفت:برگتونو بزارین رو میز.

دختره برگشو گذاشت رو میز و تعظیم کرد:خسته نباشید استاد خدافظ

سهون حرفی نزد و برگه ها رو گذاشت سرجاشون.منم یه نگاه بهش انداختم و با گفتن یه “خدافظ” کوتاه از کلاس خارج شدم…

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)

KimHan 129 نظر 3 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
baekyumina
مهمان

اخیییی سهونی 😊 خخخخخ چرا عصبانی میشی یه لبخنده خووو😂😂 ممنون عالی بووود مرسی

Arezoo
مهمان

وای من دقیقا منتظره یه همچین قسمتی بودم عالیییییییییی بودددددohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

HEALER
مهمان

وایییییییییییی خداااااااا من زنده ام عایاااا؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
وای خدااااااااا چیقد سهون دوسش داره فک نمیکردم دیگه اینجوری بخوادششششش جیییییییغ
خب بالاخره سهون دیهههههه
هونهان عیز رییییییللللللللل جیییییییییغ
معرکه بود چقد از احساسات سهون و این قسمت گریم گرفتو گریه کردم
عالییییییییهههههههههه مثل همیشههههههه
بووووووووس

kimlu.yoona
مهمان

تولوخدا دیگه بسه اونییی اینقدر مارو اذیت نکنohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif.همونطور که تو ناراحت میشی کسایی که میخونن ولی نطر نمیزارن ناراحت میشی ماهم دل داریم به خدا ما هم ناراحت میشیم دلمون واسه داستانت خیلی تنگیده اصلا من دیگه داستان یادمم رفته خدایی این بی انصافی نیست ؟واسه کسایی همیشه از داستانت حمایت میکنن ماهم گناه داریم بسه کسایی که نظر نمیزارن تنبیه شدن.

Sertare71
مهمان

چرا قسمت بعدو آپ نمی کنیییییییییییییی
مردم از انتظااااااااااار
بذار دیگهههههههههه

Chocolate
مهمان

اجییییییی جونم کجایییییی خوب مردم عررررررررررررررررررررررر

عسل
مهمان

من دارم دق میکنم دیگههههههههههههههههههه
کجاااااااااااااااااااییی اجیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
راستی امتحانت خوب بود؟ برات دعا کردم 20 بشیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

Yas
مهمان

کیم هان کجاااااایی؟؟؟
دقیقن کجااااااایی؟؟؟؟؟
کجایی تو بی فیک
تو بی فیک کجااااایی؟؟؟
نه خداییش کجایی؟من مردم از انتظار:|||||||ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

shadlin
مهمان

Aqaaaa aqaaaaa aqaaaaaaaa qbul no:|||| ta che andaze entzarrr khoooo :”))) mn hunhan mikham arrrrr chebl up knnnnnn

shadlin
مهمان

Aquuuuu mn edame mikhammmm arrrrrrere nmitunm dye San konmmmm T____T

tablo
مهمان

اونی چرا قسمت جدیدو نمیذاری؟؟؟؟؟؟؟نظرا که بالای 100 تاس ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

tara
مهمان

واااای عالییی بود خیلیییی خوب بود ای جانممممم سهونم دوسش دارهههه عررررر
منم میخوامممم
اجی لطفا زود اپ کننننن

tablo
مهمان

وااااااااااااای من تازه خوندم این فیکو همشو یهویی خوندم عالییییی بود فقط یه چیزی قسمت 42 تا 49 رو نمیتونم دان کنم مشکل از منه؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif

afsaneh LCS
مهمان

واااییییی آجییییییییییییییییی
کی قسمته بعدو میزاری؟؟؟
اومدم دیدم نوشته 113 نظر 733 نفر هم خوندن!!!!
اصلا موندم!!!
واقعا بعضی ها چرا اینطورین؟؟
چرا نظر نمیزارن؟؟
ینی من تا قبل از اینکه شرو به نوشتن کنم حسه نویسنده ها رو درک نمیکردم اما نظرو میزاشتم…الان افتضاح درک میکنم چرا نویسنده ها می نالن چرا نظر نمیزارید!حق دارن آخه ینی چه؟نویسنده بنده خدا زحمت میکشه مجانی و رایگان میزاره شما بخونید اما نظر نمیزارید!هر قسمت از یه فیک میشه بخشی از وجوده یه نویسنده…
ولی ممنونم آجی
تو هم زود مینویسی و هم زود میزاری و هم قشنگ مینویسی…ممنونم ازت
ممنونم^^

3ehun
مهمان

Behtar az in nemisheee
Fogholadastttttt
Lotfan zood tar ghesmat badi ro bezar
Bi sabraneh montazeram

عسل
مهمان

اجییی ازت ممنونم
مثه همیشهههه عاااااالیییییییی بوووووود

hunie and hanie
مهمان

Yeki az behtarin fiction hayi hast k ta hala khundammmmm

Vaghean alieeee
?????
Aliiiiiiiiiiiiiiii
?????

wpDiscuz